متن زير را از شاعر بزرگ فلسطيني «محمود درويش» انتخاب كردهام. خواهش ميكنم كه عليرغم طولاني
بودن اين پست، حوصله كنيد و يكبار آنرا به دقت بخوانيد. مخصوصا آنهايي كه اين روزها از روي بغض و كينه و تعصب و يا شايد هم از روي لجبازي با حكومت و حماس، چشمهايشان را بر جنايت ارتش اسرائيل بستهاند. آدم تعجب ميكند وقتي ميبيند بعضيها دليل تجاوزات وحشيانه اسرائيلي ها را، راكتهاي حماس ميدانند! متن زير بخشي از داستان كوتاهي است كه محمود درويش سالها پيش آنرا نوشته. البته نميدانم كه شرح حال زندگي خودش هست يا نه؟ هرچند فرقي نميكند. اين شرح حال زندگي همه مردان و زنان و كودكان فلسطيني است:
يك فدايي در ميدان مبارزه
در كنار تخته سنگي مقاوم ايستادهام و از مقاومت اين كوه سرفراز درس ميگيرم. اين سنگر پايداري من است و جز اين سلاح آتشين كه بسان خشم خدا بر دشمن عذاب نازل ميكند، همنشين ديگري ندارم و همراهم گريهها و كينهها و خشمهاي زنان و مردان داغدار فلسطين است.
و فلسطين آن ديار پاك كه در برابرم به زنجير كشيده شده است، صدايم را به دوستان و يارانم كه هر كدام پيكر نازنين اين مادر عزيز را نوازش ميدهند برساند. فلسطين اي سرزمين مقدسم. اي سرزمين كودكان بيپناه و آواره و ايخاك قهرمانان و ياورانم، اي سرزمين باوفاي من. اي خاك گرم روياهاي نيمه شب تنهايي. اي سرزمين خون! يارانم كجا رفتند؟ كجا رفتند آنها كه خون دادند و خونشان كجا ريخته شد؟ خون مرا هم بپذير. خوني كه از پدر و مادر و يارانم به يادگار گرفتهام. پدري كه اصلا او را نديدم و مادري كه عشق به وطن را در گوشم زمزمه كرد.
آنروز چقدر زيبا بود كه براي اولين بار از مادرم پرسيدم پدرم كجاست؟ و او گفت: رفته است تا خدا را ببيند و سرزمين خدا را آزاد كند. من آنروز بيهوش شدم و تو اي سرزمين فلسطين ميديدي كه مادرم خوشحال بود و مي خنديد و فرياد ميزد. و بجاي آنكه بنالد در پوستش نميگنجيد. من آنروز گريه ميكردم و مادرم مي خنديد. مادرم شبها دعا ميكرد و من گريه ميكردم. آنروز چه روز زيبايي بود. راستي من شعور آنرا نداشتم كه عظمتش را درك كنم. آن روز، روز سربلندي و عظمت خانواده ما بود. روزي كه خانواده ما قرباني داده بود و من گريه ميكردم. زيرا كودك بودم و نميدانستم عشق چيست. آنروز براي مادرم روز يك پيوند بود، پيوندي صادقانه.
خبر شهادت پدرم را پيرزني كه با لباس ژنده و ژوليده هيچ كس را متوجه خود نميكرد به مادرم داد، ولي من نفهميدم چطور؟ پيرزن فقط به چادر ما آمد و شروع كرد به دعا كردن. او براي اينكه سربازان دشمن را فريب دهد، به اين صورت درآمده بود و آنطور كه بعدها فهميدم، با اين تدبير براي مجاهدان فلسطيني غذا و خوراك و وسائل ديگر را مخفيانه به كوهستانها ميبرد…
آنروز پيرزن وارد چادر ما شد و مادرم و مرا بوسيد و گفت:«سلام گرم فلسطين را بپذيريد. شما خانواده دلاوري هستيد اين پيروزي بزرگ را از جبل الخليل به شما تبريك ميگوييم. پيروز باشيد.» گفت و رفت و مادرم قهرمانانه ديده به دنبال او داشت و مثل اينكه منتظر خبر ديگري باشد، اشك در چشمانش حلقه زد و دانست كه يار همراهش و شريك زندگياش شهيد شده است…

آن شب اشك در چشم مادرم ايستاده بود و خجالت ميكشيد كه روي گونههاي اين زن شجاع بغلطد. مادرم چه زيبا ميناليد و اشك در چشمش حلقه ميزد. او اول شب خيلي گريه كرد ولي آواز مسلسل قهرمانان فلسطيني آهنگ زيبايي را در فضا سر ميدادند كه:«اي اشكها خون شويد و خون بچكيد. رسالت ما رسالت خون است. خون گرانبها بايد در جاي گرانبها ريخته شود و آن سرزمين زيباي ما فلسطين است» مادرم ديگر گريه نكرد و تا صبح مغرورانه لبخند بر لب داشت. او حتي يك بار هم نام فلسطين را بر زبان نياورد و آنگاه كه نام فلسطين را به زبان آورد، مرد!
شب سختي بود. صداي توپ و تانك و رگبار مسلسل نميگذاشت من آرام باشم. صداي پاي افسران و سربازان دشمن خواب را از چشم ما ربوده بود. آنها قهرمانانه حمله ميكردند و فرياد ميزدند:«ما به سرزمين پدريمان آمديم!» و دسته ديگر ميگفتند:«خوش آمديد!…» و مادرم ميگفت:«آنقدر در اين سرزمين خواهيم ماند و آنقدر خون ميريزيم و آنقدر كشته ميدهيم تا خون شريفمان و عشق پاك و مقدسمان، چهره پيروزمند شما را غضبناك كند. آنگاه با پاهاي برهنه فرار كنيد و كابوس و وحشت همراهتان خواهد آمد.» آن شب مادرم نماز خواند و ديگر گريه نكرد. نمازش خيلي عاشقانه بود. من هم ديگر گريه نكردم. مادرم زير لب زمزمه ميكرد و ميگفت:«خدايا! اي خداي بزرگ سرزمين من! او را كه سراپا عاشقش بودم، در راهت قرباني كردم. آيا هنوز هم صداقت من گواه ميخواهد؟»
اين سختترين مرحله زندگي من بود و قاطعترين ضربهاي بود كه بر من خورد و روشنترين جرقهاي كه بر مغزم جهيد. به خود گفتم:«چه كسي پدر مرا كشته و چرا؟ راستي من ديگر پدرم را نميبينم؟ اصلا من او را نديدهام. چه كسي او را از من گرفت؟ يعني من يتيم شدهام؟ چه كسي مرا يتيم كرد؟» به مادرم گفتم:«آن پيرزن چه گفت؟ پدرم شهيد شده؟ او را كشتهاند؟ چه كسي او را كشته؟» مادرم مرا دلداري داد و گفت:«تو پدرت را در راه وطن دادي. دشمن صهيوني وطن تو را اشغال كرده. خانه ما را خراب كرده. ما را از شهر و ديارمان آواره كرده و پدرت را اين دشمن اشغالگر شهيد كرده است…»

آنقدر غضبناك شدم كه بر خودم لرزيدم و خروشان به طرف مادرم رفتم و گفتم:«من بايد انتقام پدرم را از دشمن بگيرم. من بايد به خانهمان برگردم. بايد به شهرم برگردم. بايد به فلسطين برگردم و دشمن را از آنجا بيرون كنم…به خاك مقدس فلسطين سوگند، به خون پاك پدرم و يارانش قسم ميخورم كه يك دم از پا ننشينم و تا آزادي فلسطين مبارزه كنم. و اين رمز بقاي ماست و دشمن ما بر سر اين دو راهي كه هر دو راه به نابودياش ميرسد حيران است. اگر ما را بكشد، فرزندانمان انتقام ما را خواهند گرفت و دشمني ما با آنها تسلسل و تداوم تاريخي پيدا خواهد كرد و اگر ما را نكشد، ما او را نابود ميكنيم»
اوايل شب بود. مادرم آرام بود و من آرامتر. او آنشب بيمار بود. در اين اواخر در يك تظاهرات، سربازان دشمن بر او يورش برده بودند و او را مجروح كرده بودند. مادرم از اين زخمها رنج ميبرد. دكتر مصري اردوگاه از او مايوس شده بود، زيرا سرنيزهاي كه به پاي او زده بودند، آلوده به مواد شيميايي بود. مادرم آن شب بيماريش سختتر شد. مادرم به من گفت:«فرزند برومندم. من امشب ميروم و سينه پر دردم را به تو ميسپارم. من امشب خواهم مرد» من گريه ميكردم… مادرم بيهوش شد… لحظهاي بعد به هوش آمد. نميدانيد چه حالي داشتم. مادرم خبر مرگش را به من ميداد. درد بر او فشار ميآورد و صدايش گرفته بود و فقط عشق به فلسطين او را زنده نگه داشته بود.
من تنها بودم. پدرم را از دست داده بودم و برادرانم هم در راه وطن شهيد شده بودند و مادرم آخرين يارم امشب ميخواست شهيد شود. به من گفت:«عكس پدرت را به تو ميدهم…» مادرم گريهاش گرفت و ادامه داد:«خون تازه پدرت را به تو ميدهم براي آزادي …» دوباره گريهاش گرفت. «خون تازه پدرت را به تو ميدهم براي آزادي ف…» گريهاش شديدتر شد… «راه خلاصي از بدبختي را هم به تو ياد ميدهم براي …» مثل اينكه چند لحظه ديگر ميخواست زنده بماند زيرا نميتوانست نام فلسطين را به زبان بياورد. مادرم بيهوش شد من هم گريه مي كردم. مادرم ميگفت كسي را خبر نكن، بگذار تنها در اين چادر كوچك با هم باشيم تا خوب با خاك سرزمينم وداع كنم. من كسي را خبر نكردم، مادرم آخرين نفسها را ميكشيد.
اي خداي فلسطين تو شاهد بودي كه چقدر خوشحال شدم وقتي مادرم براي سومين بار به هوش آمد. مادرم چشمانش را باز كرد و گفت:«تو را به سرزمينم هديه ميكنم آيا قبول ميكني؟» و من در حاليكه چشمانم پر از اشك بود دست مادرم را به نشانه موافقت فشردم و مادرم هم گريه كرد… گفت:«حالا كه سرزمينت را شناختي، پيام پدرت را به تو ميرسانم.» مادرم بلند شد و نشست و باز هم ميگويم عشق فلسطين او را زنده نگه داشته بود. نشست و اشاره به جعبهاي كرد كه در جايي زير چادر پنهان كرده بود و گفت: پيام پدرت اينجاست… و دوباره خوابيد. دست مرا گرفت. در كنار او نشستم. دو سه بار دستش را بوسيدم. مگر از او دل ميكندم؟ دوست داشتم من هم با او بميرم. مادرم آخرين كلمه حرف خود را زد:«همه اينها را به تو هديه ميدهم براي آزادي فلسطين» و فلسطين آخرين كلمهاي بود كه از زبانش بيرون آمد و بعد از آن جان داد و شهيد شد. شهيد راه فلسطين.

در جعبه را باز كردم. در جعبه چه بود كه با همه وجودم برابر بود؟ در آنجا همه خواستههايم بود… تمام چيزهاي از دست رفتهام در آنجا بود… وقتي در جعبه را باز كردم غرور بر سراسر وجودم حاكم شدم. ديدم كه شكوه پدرم و مادرم در من ظاهر شد… در آن جعبه يك تفنگ خونآلود بود كه پدرم بوسيله مادرم به من هديه كرده بود، براي آزادي فلسطين…
مادرم بارها براي من از قرآن ميخواند:«هر كس به شما تجاوز كرد، شما هم با وي به ستيز برخيزيد» اين آيهاي از قرآن بود كه همه براي هم ميخواندند و نشانه پشتيباني و اراده قطعي حاكم بر جهان از ملت ما بود و تمام ملتهاي رنجيده و ستمديده. پس جهاد ما، جهاد با بيعدالتي و ستم و اشغال است. مبارزه ما تحرك براي تثبيت ارزشهاي انساني و برابري همه قشرهاي جامعه و همه گروههاي اجتماعي است و اگر به فلسطين چشم دوختهايم براي اين است كه اين سرزمين دژ مستحكمي است از مقاومت و پايداري و بزرگترين مانع پايدار و استوار در راه اغراض استعمار و صهيونيسم. اين دروازه شرق است و اگر از آن چشم بپوشيم بايد بندگي و بردگي آن قوم را بپذيريم.
نزديك صبح بود و من در چادر بودم و مادرم بيجان در گوشهاي براي هميشه آرميده بود. من هنگام فجر، شليك كردم و صداي آن به چادرهاي اطراف رسيد و اين شليك براي همه آشنا بود. همه ميدانستند تك صداي تفنگي نشانه پيروزي و شهادت يك عضو خانواده اردوگاه است.
به اين شكل خبر به چادرهاي اطراف رسيد. همه مردان و زنان اردوگاه به چادر ما آمدند و بلند بلند سرود «الله اكبر» را ميخواندند. چادر ما پر از مردان و زنان و كودكان فلسطيني بود. پر از مردم آواره و زجر كشيده. آنهايي كه هركدام هر روز قرباني ميدهند و باز هم مسرورند. پيرزن 70 سالهاي ازدنيا رفته بود كه همه او را ميشناختند. او قبلا شوهر و برادرش را از دست داده بود و فرزندانش همه بجز من شهيد شده بودند. آري او مادر من بود كه چشم از جهان فرو بسته بود و همه ساكنان اردوگاه را داغدار كرده بود. مردم يك به يك به طرف من ميآمدند و دست مرا ميفشردند و اين پيروزي را به من تبريك ميگفتند. من از شدت خوشحالي اشك شوق ميريختم و مغرورانه نگاه ميكردم…
مادرم را به طرف الخليل بردند تا در كنار همسرش بخاك بسپارند. من هم ديگر در اردوگاه نماندم. بزرگ شده بودم و به دنبال ياران فداكارم به كوهها رفتم و چندي است كه در عمليات شركت ميكنم. من به صف فدائيان پيوستم و امشب هم اينجا براي وظيفهاي كه از طرف گروه به عهده من است تا صبح ميمانم در كنار اين تخته سنگ و پاهايم را آنچنان محكم به سرزمين فلسطين ميكوبم تا دشمن صداي پايم را بشنود و بر خود بلرزد. تنها و تنها اينجا ماندهام و خواهم ماند و هميشه اين سرود را زمزمه ميكنم. اي قهرمانان، اي دلاوران در قدس، در الخليل، در رام الله؛ هر جا كه هستيد به پيش. پيش به سوي فلسطين. تنها يك راه است. راهي كه از لوله تفنگ مي گذرد… از لوله تفنگ…

از برنده جایزه صلح نوبلمان بخاری درآمد یا نه بالاخره؟ حرفی؟ سرفه ای؟ عطسه ای چیزی در مورد مردم غزه افاضه نکرده اند هنوز؟
اتفاقا چند روز پیش خانم عبادی محکوم کرد. شاید می خواست خمیازه روشنفکری بکشد چون روشنفکران خاورمیانه همه در خوابند
سلام؛
موفق باشید.
- واقعیتش من به دشمن (اسرائیل, آمریکا و غرب) حق می دهم! آنها جانانه بر اساس مبانی خود (دنیاگرایی) تلاش می کنند! ما نمی توانیم از آنها انتظاری داشته باشیم!
- مشکل ما کسانی در بین خودمان است! مشکل ما منافق های میان خودمان است! مشکل ما حکام عرب است! مشکل ما خودمان هستیم مسلمانان! آیا ما حاضریم گلوی حکام خائن خود را فشار دهیم؟! آیا مسلمان غیوری در بین اعراب یافت نمی شود که تیری به شقیقه حکام خائن شلیک کند؟ آیا ما حاضریم از موقعیت شغلی, تحصیلی خود مایه بگذاریم؟ تا مادامیکه نمی توانیم وضع همین است که همین!!!! ای سلمان آیا تو خودت حاضری چنین کاری را بکنی؟ چرا ما خالد اسلامبولی نداریم؟؟؟