در روزها و شبهايي كه مصادف است با سالروز شهادت جانسوز فرزند پيامبر، فاطمه زهرا (س) نوشتههايي ديدم و خواندم از دوستان بزرگواري كه ميگويند:« چرا اين همه واكاوي در تاريخ؟ اصلا فرض كنيد كه چنين اتفاق رخ داده باشد، بيان آن حوادث چه دردي را دوا ميكند؟ و يا اينكه ممكن است در بستر رويدادهاي تاريخ تحريفاتي رخ داده باشد، پس از كجا به آنها اعتقاد داشته باشيم؟ و …» البته بد نيست بدانيد كه اين نوشتهها ريشه در اعتقادي دارد كه هرگونه تحقيق و بررسي را درباره يك دوره خاص تاريخي ممنوع اعلام ميكند. به عنوان مثال، به اين گفته سراسر اشتباه يك نويسنده در كتاب «معاويه را بهتر بشناسيم!»دقت كنيد (كتابي براي سرپوش گذاشتن بر جنايات معاويه):« وقتی کتابهای تاریخی علمای ربانی و سلف صالح! را مینگریم تمامی آنان بر این عقیده بودهاند که ما نباید در مورد اختلافات بین اصحاب دخالت نماییم و بر اساس رای خویش گروهی را درست و گروه مخالف را نادرست تلقی کنیم. بلکه باید در این مورد سکوت اختیار نماییم!» همانطوريكه مشاهده ميكنيد طبق ادعاي اين نويسنده و دانشمند محترم! و طبق دستور علماي رباني و سلف ايشان! ما حق نداريم درباره زندگي صحابه تحقيق كنيم و حرفي بزنيم و چيزي بنويسيم و تنها بايد درباره آنها سكوت كنيم! به نظر شما دليل اين ممنوعيت تحقيق چه چيزي ميتواند باشد. در دروه و زمانهاي كه در دانشگاههاي سراسر دنيا و موسسات علمي و پژوهشي مختلف، رشتهاي به نام «تاريخ و تاريخشناسي» وجود دارد و افراد و دانشمندان بسياري هستند كه شبانهروز مشغول تحقيق و بررسي فلان مساله تاريخي هستند، چرا ما نبايد سراغ تاريخ اسلام برويم و درباره آن تحقيق كنيم؟ مگر در آن دوره تاريخي چه اتفاقي رخ داده كه نبايد از آن خبر داشته باشيم؟ شايد با بررسي بيشتر اكنون تا حدودي بهتر و دقيقتر بتوان پرده از حقايقي برداشت كه مدتها پنهان مانده بود، پس چرا اين كار را نكنيم؟ دليلش را خودم مي دانم. وقتي در لابلاي زندگي آدمهايي كه اتفاقا از صحابه پيامبر هم بودند، ماجراهايي ديده ميشود كه تمام افتخار و فضيلت آنها را بر باد ميدهد و وقتي اصرار فراواني داريم كه عليرغم همه اين اشتباهات، آنها را بپرستيم و گرامي بداريم، چه راهي بهتر از اينكه قانوني وضع كنيم كه طبق آن همه صحابه عادل شوند و جائزالخطا و مبرا از همه لغزشها و اشتباهات! و عجيبتر اينكه با اتكا به اين قانون غيرعلمي، جنگ و خونريزي، قيام عليه رهبر و خليفه جامعه، دشمني با علي ابنابيطالب، سب و اهانت معاويه به علي (ع)، قتل ياران پيامبر (همچون عمار و ابوذر و حجر و …) قتل نوادگان پيامبر (حسنين)، انباشتن مال و ثروت و حرامخوري و … تنها اشتباهات كوچك صحابه تلقي ميشود كه چون همه آنها عادل بودند، پس همه اين اشتباهات بخشيده ميشود! و چه اشتباهات كوچكي؟! اشتباهاتي كه آنها را وارد بهشت ميكند حتي اگر دستشان به خون انسانها آلوده باشد! اشتباه كوچكي كه منجر به جنگ با امام علي شد، لغزش كوچكي كه باعث شد معاويه، يزيد را جانشين خودش كند و اشتباه كوچكتري كه منجر به قتل حسين بن علي شد!
خواهشا عجله نكنيد و تصور نكيند كه اينها توهمات شخصي من هست كه مينويسم، باور كنيد اينها اعتقاد دوستان ماست كه درباره صحابه دارند و به صراحت هم از آن دفاع ميكنند. باز هم قسمتي از متن همان دانشمند بالا را بخوانيد:« نکتهای که باید بدان توجه نمود اینست که جنگ و اختلاف با فردی، محکی برای مومن و کافر بودن طرف مقابل نیست… صحابه نیز در مسائلی اجتهاد میکردند و طبیعی است که بین دو مجتهد اختلاف پیش بیاید اما آنان هیچگاه همدیگر را کافر و فاسق نگفتهاند و تا آخرین لحظه محبت یکدیگر را در دل داشتهاند!!» آيا مضحكتر از اين نوشته سراغ داريد؟ اينكه صحابه تا آخرين لحظه با همديگر ميجنگيدند و يكديگر را ميكشتند اما در آخرين لحظه محبت يكديگر را در دل داشتند!! بخاطر چه چيزي؟ تنها به اين دليل كه همه آنها عادل بودند!
پس با اين وجود تعجبي ندارد كه دوستان عزيز ما هرگونه بحث و فحصي را در خصوص شهادت فاطمه زهرا ممنوع كنند و براي سرپوش گذاشتن بر اشتباهات و جنايات عدهاي از صحابه، بگويند كه اولا بايد سكوت كرد ثانيا آنها اشتباه كردند!

برخي از باور ها و سنت هاي امروزي نتيجه تصوير سازي وارونه از بسياري از حقايق تاريخي است. در صورت کاوش و تحقيق در تاريخ ريشه اين باورهاي جا افتاده سست خواهد شد.
جناب اقای حسینی
بدون اینکه بخواهم وارد بحث دیگری بشوم صرفا در جواب نوشته جنابعالی باید بگویم که
اولا متاسفانه سلفی ها ووهابیها هم هر چند نه باندازه شما ولی تا حدی دچار تعصب خود بینی وفقط خودرا برحق شمردن هستند
اتفاقا بحث جالبی را مطرح کرده اید واینکه ما اولا اهل تحقیق ومطالعه در تاریخ وهیچ زمینه دیگر نیستیم
ونتیجه اش متاسفانه شرایطی است که میبینیم ولی من تا کنون نشنیده ام که وهابیها وسلفیها تحقیقات شما را ممنوع کرده باشند
رفتار نادرست شیعی مسئله ایست وتحقیق تاریخی مسئله دیگر
تحقیق در درجه اول باید بیطرفانه باشد تا اعتبار پیدا کند ومتاسفانه ما هنوز این اصل بدیهی را نپذیرفته وادعای تحقیق هم میکنیم والبته نتیجه چنین تحقیقاتی فقط بدرد خودمان میخورد
اینکه ما در لابلای تاریخ بگردیم تا مسائل مورد علاقه خود را پیدا بکنیم وانرا مستمسک صدها نوع حرکت زشت ومذموم قرار دهیم وذوقش را بکنیم تحقیق گفته نمیشود
در کشور ما بسیار نادر هستند محققینی که تحقیقاتشان واقعا ارزش تامل دارد
روش ما در مورد شخصیت های تاریخی ومذهبی اینگونه است که اگر کسی را دوست داشته باشیم سعی میکنیم بهر طریق ممکن اورا به عرش اعلا برسانیم بدون اینکه کوچکترین روشی برای نقد داشته باشیم
همه شخصیتها برای ما یا سیاهند یا سفید ومعمول تحقیقات مورد نظر شما هم اینست که بهر ترفندی دست بزنیم که شخصیت سیاه را سیاهتر وشخصیت سفید را سفیدتر بکنیم والبته هرکس این روش را نپسندد باید هزار نوع انگ بخورد چون بر خلاف میل ما نظر داده است
این احساسی عمل کردن مجب بسیاری از بدبختیهای تاریخ ماست
بهر حال بگذریم وبه گله شما که چرا نباید در زندگی صحابه تحقیق کرد بپردازیم والبته مقصود شما دقیقا اینست که چرا نباید تمام رذائل دنیا را در زندگی صحابه کشف کرد اعم از اینکه واقعا بوده ویا نبوده است
وبه اذای ان شبانه روز با کل جهان اسلام در افتاد که روششان غیر از اینست
اتفاقا این روزها که دهه فاطمیه است وبه این بهانه صدها روایت مختلف از رسانه های گوناگون این مملکت در باره چگونگی برخورد عمر وابوبکر با فاطمه وعلی نقل میشود که احتمالا همه نویسندگان وناقلین خود را محقق وبرحق هم میپندارند ولی داستانها خیلی با هم متفاوت استکه طبیعی است شخص منطقی وبیطرف انرا نپذیرد
در نقد تاریخ البته اشتباهات صحابه را نباید نادیده گرفت همچنانکه اشتباهات علی را هم نباید نادیده گرفت وهم چنین بقیه امامان را
اگر در مورد صحابه واحترام انها اختلاف عقیده ای باشد حداقل در مورد بنی امیه وبنی عباس اختلافی نیست واینکه تا چه حد در انحراف از خطوط اولیه اسلام ایندو سلسله چه ضررهایی زدند وچه جنایاتی که مرتکب نشدند
بعقیده شما وطبقق تحقیقات تاریخی شما شیخین با غصب حق علی وحق فاطمه اشتباه وجنایت کردند پس لعنت خدا بر انها باد امین
ولی بهر حال دوره خلافت شیخین طول زیادی نکشید وخوشبختانه فرصت کافی برای تکمیل جنایات پیدا نکردند
ولی میدانید که بنی عباس پانصد سال حکومت کردندوهر چه خواستند کردند از جمله شهید کردن چند امام شیعه بنابراین قاعدتا واجب اللعن باید باشندپس اجازه بدهید در تاریخ کمی تحقیق کنیم که ببینیم اینها چگونه حکومت را تا بتوانیم بروش شما هم کل بنی عباس وهم باعث وبانی حاکم شدن این سلسله را لعن کنیم
در تاریخ میخوانیم که وقتی امت از ستم بنی امیه بتنگ امده وتصمیم ببرانداختن گرفتند افرادی مانند ابوسلمه خلال وابومسلم خراسانی رهبری نهضت را بدست گرفته وبا شعار خلافت برای الرضا من ال محمد مردم را بدور خود جمع کرده وبا انهمه خون دادن وخون ریختن بنی امیه را سرنگون کردند وابو سلمه که علاقه ای هم به خلافت بنی عباس نداشت بلافاصله پیکی با سه نامه به مدینه فرستاد جهت دعوت سه تن از فرزندان علی به امامت وخلافت وبه پیک سفارش کرد که اول نامه جعفر صادق را ببرد واو را دعوت به خلافت بکند اگر قبول کرد فبها اگر نه دومی عبدالله محض نوه امام حسین واگر نه سومی
ودر تاریخ میخوانیم که جعفر صادق که هم معصوم بود وهم علم لدنی داشت
وهم قاعدتا خلافت را میبایست حق غصب شده خاندان علی بداند این دعوتنامه را نخوانده پاره کرد
وباز هم میخوانیم که وقتی فردای انروز عبدالله محض شادمانه جهت اطلاع ومشورت با جعفر صادق در باره قبول خلافت به خانه جعفر صادق امد بشدت مورد شماتت ایشان واقع شدواز قبول کار خلافت برای خودش ویا فرزندش محمد نفس زکیه نهی شد ودر نتیجه خلافت ببنی عباس رسید انهم برای پانصد سال
حالا بنده هم با اجازه شما میخواهم قیافه محقق تاریخ ومثل شما برادران اهل تشیع منصب قاضی القضات تاریخ بخودم گرفته وسئوال کنم که
یا جعفر صادق مگر به غصب حقوق خود وپدرانت ایمان نداشتی؟
مگر علم لدنی نداشتی که بدانی حکومت پانصدساله بنی عباس چه مصائبی به اسلام میزند؟
ایا برای باز گرداندن حق بجای خود ورسیدن حکومت به ال علی هیچ احساس وظیفه ای نمیکردی؟
به اعتقاد شیعه یکی از وظایف امام زمان خونخواهی حسین است ایا خونخواهی حسین توسط امام جعفر صادق ونزدیکتر بودن بزمان ان طبیعی تر نبود؟ حالا ایا لازم هست باعث وبانی حکومت بنی امیه لعن بکنیم یانه؟
در مملکت ما که از فقه جعفری پیروی میشود میگویند سیاست ما عین دیانت ما ودیانت ما عین سیاست ماست چرا امام جعفر صادق اینگونه فکر نمیکردند؟ ایا اینهم از تحریفات دیگر شیعه است؟
البته که شما بصد روش معملا مسائل ضد ونقیض را توجیه میکنید وبرای تصمیم جعفر صادق در دو دستی تقدیم کردن خلافت ببنی عباس مطمنا توجیه خواهید کرد که ایشان در تدوین فقه وجودشان موثرتر بوده در اینصورت فقط برای اندکی نقد تاریخ سئوال میکنم که ایا علی وحسین هم نمیتوانستند مشغول چنین کار مفیدتری شوند؟ وچرا سه امام تا این حد روش ضد ونقیضی باید داشته باشند؟
ثانیا اگر خودشان بسبب گرفتاری فرهنگی وقت خلافت نداشتند عبدالله محض ومحمد نفس زکیه که انهمه داوطلب این کار بودند که گرفتار تدوین فقه نبودند ایا جعفر صادق با منع شدید انها از این مقام در شهادت بینهایت بیرحمانه ایندو امامزاده بدست بنی عباس شریک جرم نیست؟
ایا فقط وصرفا بخاطر لعن دو نفر باید دست به تحقیقات تاریخی زد؟
جناب آقای آرام یکی از ابزار تحقیق چیست؟
غیر از نشر کتاب و نرم افزار ؟
پایتخت وهابیت کجاست؟
غیر از عربستان؟
بزرگترین کشور شیعه کجاست؟
غیر از ایران؟
حال سوال دارم در این دو کشور چقدر کتابهای مخالف مذهب رسمی شان وجود دارد؟
در عربستان سعودی در کتاب فروشی هایشان چند کتاب اصیل تشیع وجود دارد؟
متعجبم چه طور به این استقراء رسیده اید کافیست سری به کتاب فروشی های برخی شهرهابی ایران بزنید و ببینید که کتب اصالت دار اهل سنت به وفور یافت می شود
اما در عربستان این طور است؟
آقاي آرام سلام. اولا خيلي ممنونم كه وقت گذاشتيد و نظرات خود را بطور مفصل نوشتيد. و خوشحالم كه شما برعكس افراطيون وهابي معتقد به تحقيق و بررسي تاريخ هستيد. اما در جواب شما نكاتي را بايد ذكر كنم:
1- در بررسي تاريخ نبايد خود را محدود كرد و سراغ بعضي ها نرفت. 2- در بررسي تاريخ نبايد اسير تعصب و پيش داوري شد3- وقتي با دلايل كافي و متقن مساله اي ثابت شد، بر عقيده قبلي تعصب نداشته باشيم 4- در بررسي تاريخ، از احاديث معتبر و كتب مستند و نيز عقل و سنت و قرآن استفاده كرد 5- وقتي مشخص شد كه راه و روش كسي مخالف با سنت و قرآن و دستورات پيامبر بود، آنرا رد كنيم و بر آن اصرار نداشته باشيم. 6- اگر ما درباره خلفا نظري مخالف شما داريم، تنها به اين دليل است كه معتقد هستيم آنها بر خلاف راي قرآن و پيامبر عمل كردند. البته براي اين ادعا دلايل زيادي هم داريم كه حتي در كتابهاي خود شما هم نوشته شده. 7- درباره هر موضوع و ماجراي تاريخي بايد به شرايط زماني و مكاني آن دقت كرد و از اظهار نظر شخصي درباره آن اجتناب كرد. ملا شما درباره امام جعفر صادق نوشته ايد كه ايشان هرگز سياسي نبودند و بر خلاف ائمه ديگر رفتار كردند. كه اين ادعاي درستي نيست. مگر ميشود بدون در نظر گرفتن شرايط آن دوره و فقط از ظواهر قضيه نتيجه گرفت كه يك نفر سياسي بود و ديگري نه؟ بنده براي پرهيز از طولاني شدن نوشته خود، بخشي از مقدمه كتاب ارزشمند مرحوم سيد جعفر شهيدي را اينجا مي نويسم كه درباره شرايط زمانه امام جعفر صادق نوشته شده است . باز هم از شما ممنونم:
امام صادق (ع) و مساله قیام زید بن علی و یحیی
زید از ستم حاکمان اموی و ماموران آنان بر مسلمانان رنج میبرد و از وضعی که مردم در آن به سر میبردند آزرده بود. میخواست دست این خاندان و گماردگان آنان را از سر مردم کوتاه کند.
ابو الفرج به اسناد خود از عبد الله پسر مسلم بابکی روایت کند: با زید بن علی روانه مکه شدم، چون شب به نیمه رسید و ثریا راست ایستاد، زید مرا گفت: بابکی! ثریا را میبینی؟ آیا دست کسی بدان میرسد؟ گفتم: نه. گفت: به خدا دوست داشتم دستم بدان برسد و به زمین یا هر جای دیگر بیفتم و پاره پاره شوم و خدا میان امت محمد سازواری پدید آورد. (1)
از این گفتگو میتوان دریافت در آن روزگار وضع اجتماعی چگونه بوده و زید تا چه اندازه از نابسامانی اوضاع و ستمی که بر مسلمانان میرفته، رنج میبرده است. و نشان میدهد او در قیام خود خشنودی خدا و آسودگی مسلمانان را میخواسته است. امام صادق (ع) در باره اوفرموده است: او از علمای آل محمد (ص) بود. برای خدا غضب کرد و با دشمنان خدا جنگید تا کشته شد. (2)
زید پیوسته انتظار فرصت میبرد تا همراهانی بیابد و با یاری آنان مردم را از ستم حاکمان اموی برهاند. سرانجام این فرصت را یافت. مردم بدو وعده یاری دادند، اما وعده دهندگان عراقیان بودند. مردمی که نظیر همین فرصت را برای امیر مؤمنان علی (ع) و امام مجتبی و سید الشهدا فراهم آوردند و مانند همین وعدهها را به آنان دادند، اما چون خطر را پیش رو دیدند، خود در خانهها خزیدند و آنان را به دشمن واگذاردند.
تاریخ نویسان سبب قیام زید و چگونگی قیام او را گونهگون نوشتهاند. ابن اثیر در یکی از روایتهای خود نویسد: زید و داود بن علی بن عبد الله بن عباس و محمد بن عمر بن علی بن ابیطالب نزد خالد بن عبد الله قسری حاکم عراق رفتند. خالد آنان را جایزت داد و آنان به مدینه بازگشتند. چون یوسف پسر عمر به جای خالد حکومتیافت، به هشام نوشت: خالد زمینی را از زید به ده هزار دینار خریده، سپس زمین را بدو داده. هشام به حاکم مدینه نوشت زید و آنان را که با او همراه بودهاند نزد وی بفرستد. چون آن گروه نزد هشام رسیدند، ماجرا را از آنان پرسید. آنان گرفتن جایزه را اقرار کردند و جز آن را انکار نمودند و بر آن سوگند خوردند. هشام سخن آنان را پذیرفت و گفت: باید به عراق بروید و با خالد رو به رو شوید. آنان با ناخشنودی پذیرفتند و به عراق رفتند و با خالد روبه رو گشتند. در بازگشت از کوفه به قادسیه رسیدند، مردم کوفه به زید نامه نوشتند و او نزد آنان بازگشت. (3)
و در روایتی دیگر نویسد: خالد مدعی شد مالی را نزد زید و داود و تنی چند از قریش به ودیعت نهاده است و چون آنان برای روبه رو شدن با خالد به عراق آمدند، یوسف زید را گفت: خالد مدعی است مالی را نزد تو به ودیعت نهاده، زید گفت: چگونه کسی که پدران مرا دشنام میدهد مال به من میسپارد؟
یوسف خالد را نزد خود خواند و او در حالی که عبایی پوشیده بود بر وی در آمد. یوسف پرسید: زید گرفتن ودیعت را منکر است چه میگویی؟
-میخواهی بر گناهی که در باره من کردهای گناه دیگر بیفزایی؟ چگونه من که او و پدرانش را بر منبر دشنام میدهم ودیعت نزد او مینهم؟
-پس چرا چنان گفتی؟
-مرا سختشکنجه میکردند. گفتم شاید فرجی پیش آید. (4)
مصعب زبیری که نوشته او مقدم بر طبری و دیگران است چنین نویسد: زید نزد هشام رفت و او وی را نزد یوسف بن عمر به کوفه فرستاد. یوسف او را سوگند داد و او سوگند خورد مالی نزد او نیست. یوسف او را رها ساخت. زید از کوفه به قادسیه رفت. در آنجا شیعه گرد او را گرفتند و از او خواستند برگردد و خروج کند. (5)
و یعقوبی نوشته است: زید نزد هشام رفت. هشام پرسید: خالد بن عبد الله میگوید ششصد هزار درهم نزد تو ودیعت نهاده است. زید پاسخ داد: خالد چیزی نزد من ندارد.
-پس باید نزد یوسف بن عمر بروی تا شما را رو به رو کند. -مرا پیش بنده ثقیف میفرستی تا سخریهام کند؟ -باید نزد او بروی.
سپس گفت: به من گفتهاند تو کنیززاده خود را سزاوار خلافت میدانی! -به خدا اسحاق فرزند آزاده زن و اسماعیل کنیز زاده بود. خدا فرزندان اسماعیل را به خود مخصوص گردانید تا آنجا که رسول خدا از آنان بود. هشام. از خدا بترس!
-چون تویی چون مرا به تقوا امر میدهد؟ -آری همه باید یکدیگر را به تقوا سفارش کنند.
هشام او را با فرستادگان خویش به عراق روانه کرد. چون زید از نزد او بیرون آمد گفت: به خدا هیچ کس زندگانی را دوست نداشت جز که خوار شد و این نشانهای بود که زید قیام خواهد کرد. هشام به یوسف بن عمر حاکم عراق نوشت: چون زید بن علی نزد تو آید او را با خالد رو به رو کن. مبادا بیش از یک ساعت نزد تو بماند. چه او را مردی شیرین زبان، سختبیان و سخن آرا دیدم و مردم عراق زود به سوی چنین کسان روی میآورند. (6)
طبری این داستان را با اندک اختلاف آورده است و چنین اختلافها طبیعی است، چه از زمان آن حادثه تا عصر طبری و یعقوبی حدود دویستسال گذشته است و هر یک از راویان یا حادثه را به گونهای دیگر شنیده و یا جزئیات را فراموش کرده و از خود چیزی بدان افزوده است.
به نقل یعقوبی: زید نزد عامل عراق آمد و او وی را با خالد روبه رو کرد و دروغ خالد آشکار شد. یوسف زید را گفت: امیر المؤمنین مرا فرموده استساعتی بیش تو را در کوفه نگذارم. زید گفت: مرا سه روز فرصتبده تا استراحت کنم.
-ممکن نیست. -همین امروز. -یک ساعت دیگر هم نه.
ماموران یوسف، زید را از کوفه بیرون بردند و چون به عذیب (7) رسیدند بازگشتند. پس از رفتن آنان زید به کوفه بازگشت و شیعیان گرد او را گرفتند. یوسف آگاه شد و به سر وقت زید آمد و میان او و همراهان زید جنگ در گرفت و زید کشته شد. (8)
اما یعقوبی یا خواسته است داستان را مختصر کند، یا از روایت کنندهای به اختصار شنیده است.
ابن اثیر نویسد زید از نزد هشام به کوفه آمد و پنهان به سر میبرد و از خانهای به خانهای میشد. شیعه نزد او میآمدند و با وی بیعت میکردند. بیعت او چنین بود:
شما را به کتاب خدا میخوانم و سنت پیغمبر او و جهاد با ستمکاران و یاری مستضعفان و کمک به محرومان و قسمت کردن بیت المال میان مستحقان آن، به طور مساوی، و رد مظالم و یاری اهل بیت. آیا بدین شرط بیعت میکنید؟
اگر میگفتند آری، دستخود را بدانها میداد و میگفت: عهد خدا و میثاق او و ذمه او و ذمه رسول خدا بر عهده توست که به بیعتبا من وفا کنی و با دشمنان من بجنگی و در آشکارا و نهان خیر خواهی را از من دریغ نداری. چون میگفت: آری، دستخود را به دست او میکشید و میگفت: خدایا گواه باش! و بدین ترتیب پانزده هزار تن و گفتهاند چهل هزار تن با او بیعت کردند. (9)
ابن اثیر در روایتی دیگر نویسد:
زید به همراهی داود بن علی برای رویارویی با خالد به کوفه آمد، سپس در کوفه ماند. شیعیان کوفه نزد او میرفتند و از او میخواستند خروج کند. و میگفتند ما امیدواریم، تو از جانب خدا یاری شده (منصور) هستی.
این روزگاری است که بنی امیه در آن تباه میشوند. یوسف چون رفتن مردم را نزد او دید بر او سخت گرفت تا کوفه را ترک گوید و او بهانه میآورد تا آنکه ناچار شد از کوفه بیرون رود. چون به قادسیه یا ثعلبیه رسید، مردم کوفه در پی او رفتند و گفتند: ما چهل هزار تن هستیم که با تو یک سخنیم. در اینجا از شامیان کسی نیست. زید گفت: میترسم مرا تنها بگذارید، چنان که با پدر و جدم کردید. آنان سوگند خوردند که چنین نیست. داود که همراه او آمده بود گفت: پسر عمو! اینان تو را فریب میدهند. مگر جدت علی و حسن را که از تو عزیزتر بودند تنها نگذاشتند؟ مگر حسین را نکشتند؟ با اینها مرو!
اطرافیان زید گفتند: او میخواهد تو را از این کار باز دارد چرا که خاندان خود را برای حکومتسزاوارتر میپندارد.
زید به داود گفت: علی با معاویه میستیزید که مردی زیرک بود. حسین را یزید هنگامی کشت که دولتیار آنان بود.
داود گفت: میترسم اگر با آنان به کوفه باز گردی کسی نزدشان دشمنتر از تو نباشد.
داود به مدینه بازگشت و زید به کوفه. در آنجا مردی که سلمه نام داشت نزد او آمد و پرسید: چند تن با تو بیعت کردهاند؟
-چهل هزار تن! -با جد تو چند تن بیعت کردند؟ -هشتاد هزار تن! -چند تن با او ماندند؟ -سیصد تن! -تو بهتری یا جدت؟ -جدم! -مردم این زمان بهترند یا آن زمان؟ -آن زمان! -با این همه از این مردم انتظار وفای بیعت داری؟ -چه کنم؟ با من بیعت کردهاند و بیعت آنان را در گردن دارم.
عبد الله بن حسن بن حسن نیز نامهای به همین معنی و با مضمونی دیگر برای او نوشت. (10)
زید در کوفه ماند و یاران خود را آماده کرد و چون میترسید او را دستگیر کنند، پیش از موعدی که نهاده بود آماده قیام شد. از آن سویوسف که در حیره به سر میبرد مردم خود را آماده ساخت. مردم کوفه چون از آمادگی یوسف آگاه شدند و دانستند کار سخت گردیده و جنگ در پیش است، در یاری زید سستشدند و حیلتی به کار بردند تا از گرد وی پراکنده گردند. جمعی از سران آنان نزدش آمدند و از او پرسیدند در باره ابو بکر و عمر چه میگویی؟ زید بر آنان رحمت فرستاد و گفت آنچه میتوانم در باره آنان بگویم این است که ما به حکومتسزاوارتر بودیم. آنان حق ما را از ما گرفتند. اما آنان در کار خود عدالت کردند. گفتند: اگر آنان به شما ستم نکردهاند اینان هم با تو ستم نکردهاند. پس چرا میخواهی با آنان بجنگی؟
اینان مانند آنان نیستند به ما و شما و خودشان ستم میکنند. ما شما را به کتاب خدا و سنت پیغمبر او (ص) میخوانیم. سنت را باید زنده کرد و بدعت را میراند. اگر سخن ما را پذیرفتند نیکبختخواهند بود و اگر نپذیرفتند من بر شما وکالتی ندارم. آنان بیعت وی را شکستند و از گرد او پراکنده شدند. (11)
بلاذری نویسد: چون کسانی که با زید بیعت کرده بودند، دانستند یوسف بن عمر از کار زید آگاه است و پی او میگردد، تنی چند از آنان نزد او رفتند و گفتند: خدایت رحمت کند در باره ابو بکر و عمر چه میگویی؟
زید گفت: پس از رسول خدا ما از همه آفریدگان سزوارتر به حکومتبودیم. آنان خود را بر ما مقدم داشتند. بر ما و مردم حکومت کردند. به کتاب خدا و سنت رسول رفتار نمودند چون این سخن را از او شنیدند، بیعت او را به هم زدند و گفتند امام ما محمد بن علی بود و پس از او جعفر بن محمد است و او از زید سزاوارتر است. (12)
به روایت ابن اثیر شبی که زید آماده خروج شد، تنها دویست و هیجده تن به یاری او آمدند. زید پرسید: سبحان الله مردم کجایند؟ گفتند: آنان را در مسجد بزرگ محاصره کردهاند. زید گفت: به خدا کسی که با ما بیعت کرده نمیتواند چنین عذری بیاورد. در این وقتسپاهیانی که مامور جنگ با او بودند رسیدند. زید چون مردم خود را اندک دید به نصر پسر خزاعه که با او بود گفت: میترسم کاری را که با حسین کردند با من کرده باشند. نصر گفت: اما من تا مرگ همراه تو هستم. زید و تنی چند که با او بودند دلیرانه جنگیدند تا آنکه تیری به پیشانیش رسید. او را به خانهای بردند و طبیبی خواستند. چون طبیب تیر را از پیشانی او کشید، زید جان سپرد. زبیری شهادت او را روز دوم صفر سال 120 هجری و در سن چهل و دو سالگی نوشته است. (13)
کسانی که با او مانده بودند درماندند که با کشته او چه کنند تا سپاهیان یوسف بدو دست نیابند و سر او را جدا نسازند و بر نیزه نکنند. گفتند او را در آب میافکنیم. بعضی گفتند سر او را به خاک میسپاریم و تنش را میان کشتگان میاندازیم. سرانجام او را به خاک سپردند و آب بر گور او روان ساختند. اما یکی از حاضران به یوسف خبر داد. به دستور یوسف نعش او را از خاک برون آوردند سر او را جدا کردند و برای هشام فرستادند و تن او را در کناسه (14) کوفه بر دار زدند و آن دو شعر که حکیم بن عیاش سروده (15) اشارت بدین حادثه است.
چنان که نوشته شد زید در قیام خود دعوی مهدویت نداشته است، لیکن از سخن بعض کسانی که او را برانگیختند بر میآید که او را منصور (یاری شده از جانب خدا) و یا مهدی میگفتند.
شرح این حادثه را بدین تفصیل، آن هم در کتابی که مخصوص شرح زندگی امام صادق (ع) استبرای آن آوردم تا خواننده اندکی از وضع اجتماعی آن روزگار آگاه شود و دیگر اینکه معلوم گردد چرا امام صادق (ع) درخواست مردمی را که بدو وعده یاری میدادند، نپذیرفت و نشر فقه آل محمد (ص) و علوم اهل بیت را مقدم شمرد. آنان که بنی هاشم را به قیام میخواندند و به آنان وعده یاری میدادند، همه یا بیشترشان، کومتحاکمان وقت را بر خود تحمل نمیکردند، یا میخواستند خود حکومت را به دست گیرند، نه آنکه خواهان زدودن بدعت و زنده کردن سنتبودند.
برای اینکه نشان داده شود چرا امام صادق دعوت چنان مردم را پاسخ نمیگفت، به بعض آن حادثه اشارت میشود:
چون دعوت عباسیان در شرق ایران گسترش یافت و مردم آن سرزمین، نیز عربهای قحطانی که در آنجا به سر میبردند با یکدیگر متحد شدند و مخالفتبا مروانیان را آشکار ساختند و با حاکم دست نشانده مروان به جدال برخاستند، و ابو مسلم نصر سیار حاکم خراسان را گریزاند و قحطبه پسر شیب از جانب او برای سرکوبی لشکر مروان بن محمد که متوجه خراسان بودند فرستاده شد. در جنگی که در کنار فرات درگرفت، قحطبه کشته شد و لشکریان با پسر او حسن بیعت کردند. قحطبه پیش از آنکه بمیرد لشکریان خود را گفت: چون وارد کوفه شدید نزد ابو سلمه خلال بروید و گفته او را اطاعت کنید.
حسن با لشکریان خود در محرم سال یکصد و سی به کوفه در آمد. در این روزگار ابراهیم الامام داعی عباسیان در زندان درگذشته بود. او پیش از مرگ گفته بود پیروان او به کوفه بروند و در طاعت ابو العباس سفاح باشند.
ابو العباس در ماه صفر سال 132 با خاندان خود به کوفه در آمد. ابو سلمه آنان را در خانه ولید بن سعد که از موالی بنی هاشم بود جای داد و چنان که نوشتهاند چهل روز آمدن آنان را از مردم پنهان داشت. (16) و هرگاه از او میپرسیدند: امام کیست؟ میگفت: شتاب مکنید. او میخواست کار زمامداری را به فرزندان ابو طالب بسپارد. (17)
یعقوبی نوشته است ابو سلمه در آمدن ابو العباس سفاح و کسان او را به کوفه پوشیده داشت و در این مدت نامهای به جعفر بن محمد نوشت و او پاسخ داد آنکه میخواهند من نیستم و نامهای به عبد الله بن حسن نوشت و او پاسخ داد من پیری سالخوردهام. پسرم محمد بدین کار سزاوارتر است و به کسان خود پیام فرستاد با پسرم محمد بیعت کنید. این نامه ابو سلمه است که برای من فرستاده.
جعفر بن محمد (ص) بدو گفت: ای شیخ خون پسرت را مریز. من میترسم او در احجار الزیت (18) کشته شود. (19)
نوشتهاند آنکه نامه ابو سلمه را برای امام صادق برد پاسخ خواست، امام نامه را بر چراغ گرفت تا سوخته شد و گفت: این پاسخ نامه تو است. شعرهای ابو هریره ابار که در بخش اشعار عربی آمده، اشارت بدین واقعهاست. چرا امام صادق به دعوت ابو سلمه پاسخ نداد و نامه او را سوزاند؟ برای آنکه دعوت ابو سلمه دعوتی سیاسی بود، نه آنکه صادق (ع) را امام واجب اطاعت میدانست چه اگر چنین بود نبایستی نامه دیگری به عبد الله بن حسن بنویسد و از او بخواهد زعامت لشکریان را بپذیرد.
حادثه دیگر اینکه کلینی به اسناد خود از سدیر صیرفی مینویسد بر ابو عبد الله در آمدم و بدو گفتم: به خدا بر تو روا نیست قیام نکنی!
-سدیر چرا؟ -چون دوستان و شیعیان و یاران بسیار داری. به خدا اگر علی به اندازه تو شیعه و دوستدار داشتحق او را نمیگرفتند.
امام پرسید: سدیر، شمار آنان به چند تن میرسد؟ -صد هزار! -صد هزار. آری و بلکه دویست هزار. -دویست هزار؟ -آری و نیم جهان.
ابو عبد الله خاموش ماند. پس گفت: میتوانی با من به ینبع (20) بیایی؟ -آری!
امام دستور داد خری و استری را زین کردند. من بر خر سوار شدم.
گفت: میتوانی خر را به من واگذاری؟ گفتم: استر زیبندهتر است. گفت: خر سواری برای من ملایمتر است. او بر خر و من بر استر سوار شدیم و به راه افتادیم تا وقت نماز امام گفت: سدیر پیاده شو تا نماز بخوانیم. پس گفت این زمین شورهزار است و نماز خواندن در آن روا نیست. پس بهزمینی رسیدیم که سرخ رنگ بود، در آنجا غلامی را دید که بز میچرانید. گفت: ای سدیر! به خدا اگر به شمار این بزها شیعه داشتم، قیام نکردن بر من روا نبود. پس فرود آمدیم و نماز خواندیم. پس از نماز بزها را شمردم هفده راس بود. (21)
روایتهای دیگری نیز در این باره آمده است که به خاطر اختصار از نوشتن آن صرف نظر میکنم و یک بار دیگر سخن سالار شهیدان را یاد آور میشوم: مردم بنده دنیایند، دین را تا آنجا میخواهند که زندگانی خود را بدان سر و سامان دهند و چون آزمایش پیش آید، دینداران اندک خواهند بود.
از مضمون برخی روایتها میتوان دانست که قیام زید مورد تایید امام صادق (ع) بوده است چنان که صدوق در عیون اخبار الرضا آورده است:
چون زید پسر موسی بن جعفر (ع) در بصره خروج کرد و خانه فرزندان عباس را آتش زد، مامون حضرت رضا (ع) را گفت: اگر برادرت زید چنین کاری کرد، پیش از او زید بن علی نیز خروج کرد و کشته شد. اگر به خاطر تو نبود او را میکشتم چرا که کاری بزرگ کرده است.
امام فرمود: برادرم زید را با زید بن علی (ع) قیاس مکن! او از علمای آل محمد بود. برای خدا غضب کرد و با دشمنان خدا جنگید تا کشته شد.
پدرم موسی بن جعفر از پدرش جعفر بن محمد شنید که میگفت:
خدا عمویم زید را بیامرزد! او مردم را به «الرضا من آل محمد» میخواند و اگر پیروز میشد به وعده وفا میکرد. چون میخواستخروج کند با من مشورت کرد. بدو گفتم: عمو! اگر راضی میشوی کشته گردی و در کناسه کوفه بر دار شوی خود میدانی. (22)
و در روایتی دیگر از عبد الله بن سیابه آورده است: ما هفت تن بودیم، به مدینه رفتیم و بر ابو عبد الله صادق در آمدیم. از ما پرسید: از عمویم زید خبر دارید؟ گفتیم: خروج کرده یا آماده خروج است. گفت: اگر خبری به شما رسید به من برسانید. چند روز گذشت، نامه بسام صیرفی رسید. نوشته بود: زید روز چهار شنبه غره ماه صفر خروج کرد و روز جمعه کشته شد. ما نزد صادق (ع) رفتیم و نامه را بدو دادیم، آن را خواند و گریست. سپس گفت: انا لله و انا الیه راجعون. عمویم را به حساب خدا میگذاریم. مرد دنیا و آخرت ما بود. به خدا عمویم شهید از جهان رفت، همچون شهیدانی که با رسول خدا و علی و حسن و حسین بودند. (23) در روایت دیگری که در باب خروج به شمشیر پیش از ظهور قائم است، چنین آمده: مگویید زید خروج کرد (خروج او را نمونه قرار مدهید) زید مردی عالم و راستگو بود. او شما را به خود نخواند، به بیعت «الرضا من آل محمد (ص) » خواند. اگر پیروز میشد بدانچه وعده داده بود وفا میکرد. (24)
در باره زید و زندگانی و قیام او کتابها نوشتهاند. از جمله آنها کتاب جامعی استبه زبان فارسی که استاد فقید مرحوم دکتر حسین کریمان به نام سیره و قیام زید بن علی نوشته است.
نمونه دیگری از بیوفایی این وفا نمایان به خاندان رسالت رفتاری است که با فرزند زید کردند. چون زید شهید شد یحیی پسر او از کوفه به نینوا و از آنجا به مدائن و از مدائن به ری و سپس به سرخس رفت. در سرخس در خانه مردی به نام یزید بن عمر از بنی تمیم ماند. مردمی ازخوارج نزد او آمدند و بدو گفتند: اگر علیه بنی امیه قیام کند او را یاری خواهند کرد. یحیی میخواستسخن آنان را بپذیرد، اما یزید مهماندار او گفت: چگونه میخواهی با یاری مردمی بجنگی که از علی و خاندان او بیزاری میجویند. یحیی با سخنانی نیکو، درخواستخارجیان را رد کرد. سپس از خانه یزید به خانه مردی به نام حریش که از مردم بنی شیبان بود رفت و تا مردن هشام بن عبد الملک نزد او بود.
در خلافت ولید بن یزید، یوسف والی عراق به نصر سیار که حاکم خراسان بود نوشت از حریش بخواه تا کار را بر یحیی سخت گیرد. نصر به عقیل پسر مقعل که عامل او در بلخ بود پیام فرستاد: از حریش دستبرمدار تا یحیی را با خود نزد تو بیاورد.
عقیل حریش را خواست و یحیی را از او طلبید. حریش نپذیرفت.
عقیل او را ششصد تازیانه زد. حریش گفت: به خدا اگر یحیی زیر پایم باشد پا را از روی او بر نخواهم داشت، هر چه خواهی بکن.
پسر حریش که نام او قریش بود، عقیل را گفت: پدرم را مکش. من یحیی را برای تو خواهم آورد. عقیل تنی چند با او فرستاد و آنان یحیی را نزد نصر پسر سیار روانه آوردند و نصر او را در زنجیر کشید. سپس به یوسف والی عراق نامه نوشت: یوسف از ولید در باره او دستور خواست. ولید گفت: او و یارانش را آزاد سازند. یوسف نصر را آگاه کرد و نصر یحیی را از زندان خواست و بدو گفت: از فتنه بپرهیز!
یحیی گفت: آیا در امت محمد فتنهای بزرگتر از شما دیده میشود؟ نصر او را پاسخ نگفت و دستور داد دو هزار درهم و نعلینی بدو بدهند و از وی خواست تا نزد ولید رود.
ابو الفرج داستانی از آزاد شدن یحیی نوشته است که اگر درستباشد، نشان دهنده میزان تعهد مردم زمان او به دین و دوستی با خاندان رسول (ص) و پایداری آنان در حفظ این دوستی و دینداری است. بلکه نشان دهنده تعهد مردم در بیشتر دورانهاست. مردمی که این بزرگواران را به قیام میخواندند و به آنان وعده یاری میدادند. اما این یاری و حرمت را تا آنجا پاس میداشتند که خطر جانی برای آنان نداشته باشد. مردمی که مصداق فرموده حسین بن علی (ع) هستند: «دین را تا آنجا میخواهند که زندگانیشان را بدان سر و سامان دهند» .
ابو الفرج نویسد: چون پای بند را از پای یحیی برداشتند، تنی چند از شیعیان که توان مالی داشتند، نزد آهنگری رفتند که آن را برداشته بود، و از او خواستند آن را به آنان بفروشد. پای بند را به مزایده گذاشتند و هر یک مبلغی به بها افزود تا به بیست هزار درهم رسید. آهنگر ترسید مبادا حکومت از کار او آگاه شود و پول را از او بگیرد گفت: همگی پولها را روی هم بگذارید، آنان چنان کردند آهنگر پای بند را خرد کرد و پارههای آن را بر آنان قسمت نمود و هر یک پارهای را برای تبرک نگین انگشتری خود ساخت. (25) اما پس از چندی که یحیی در جوزجان خروج کرد، جز هفتاد تن با او نبود. راستی آن روز خریداران نگین انگشتری کجا بودند؟ و چرا نزد حاکم سرخس نرفتند و از او نخواستند یحیی را نکشد یا در باره او از خلیفه وقت پرسش کند؟
پینوشتها:
1. مقاتل الطالبیین، ص 129.
2. عیون اخبار الرضا، ص 195.
3. الکامل، ج 5، ص 229.
4. همان کتاب، ص 230-229.
5. نسب قریش، ص 61.
6. تاریخ یعقوبی، ج 3، ص 65. و رجوع شود به: البیان و التبیین، ج 1، ص 310 و عقد الفرید، ج 5، ص 210.
7. جایی نزدیک قادسیه.
8. یعقوبی، ج 3، ص 66.
9. الکامل، ج 5، ص 233.
10. الکامل، ج 5، ص 235-234.
11. الکامل، ج 5، ص 243-242.
12. انساب الاشراف، ج 3، ص 240.
13. نسب قریش، ص 61.
14. محلهای در کوفه که جنگ زید در آنجا رخ داد و یوم الکناسه که در مجمع الامثال میدانی آمده اشارت بدان دارد.
15. رجوع شود به ص (24) همین کتاب.
16. الکامل، ج 5، ص 409.
17. همان کتاب ص 410.
18. جایی است در خارج مدینه که محمد در آنجا کشته شد.
19. تاریخ یعقوبی، ج 3، ص 86.
20. دهی در طرف راست کوه رضوی منزلگاه مسافری که از مدینه به سوی دریا برود.
21. اصول کافی، ج 2، ص 243-242.
22. عیون اخبار الرضا، ج 1، ص 195-194.
23. همان کتاب، ص 197.
24. روضه کافی، ص 264، وسائل الشیعه، ج 11، ص 36.
25. مقاتل الطالبیین، ص 155.
داشتم رد میشدم از این وبسایت مطلب آقای آرام را دیدم گفتم یه چی بپرونم برم!!
آقای آرام یه ذره فقط یه ذره با نفست تو زندگیه شخصیت طبق دستور و شرع مبارزه و خودسازی کنی دیگه انقدر راحت از صغرای ترک و کبرای رشتی، نتیجه ی اهوازی نمیگیری!!
برادر الان ساعت 5 صبحه و منم خوابم میاد وگه نه مستدل و مفصل افاضاتی بس همه جانبه و دندانشکن روانه ی درگاه پاک و مطهرتان مینمودم!
آقاجان!! حضرت حسین علیه السلام و برادر بزرگوارش حضرت امام حسن علیه السلام که به مبارزه با شمشیر روی آوردند و حضرت صادق علیه السلام که به مبارزه با تعلیم ناس برعلیه حکومت پرداختند هردو بر حسب شرائط زمان و میزان وجود یاران مخلص و واقعی (حتی به اندازه ی این گله ی بز!) و هم به علت حکمی که از پیامبر در لوحی محفوظ دست به دست به یک یک ایشان سپرده شده بود (علم لدنی!!) به این اقدامات دست یازیدند!
ای کاش 10-20 نفر آدم به شدت مخلص چون شما در زمان ایشان بودند تا ایشان میتوانستند با خیال راحت به شما اعتماد کنند و سپاهی تشکیل دهند و حکومتی و گوشه ای از هر کاری را به امثال شما بسپارند تا حکومت حق شکل بگیرد!!
همان دلیلی که حجت را بر حضرت حسین علیه السلام با جمع شدن هفتاد و دو زبده ی سیاسی اقتصادی مدیریتی مذهبی، تمام کرد و او را با این سرمایه ی عظیم و اقبال مردم کوفه راهیه مبارزه با شمشیر کرد. (اینها حداقلهای تشکیل یک حکومت است اگر قبول داشته باشید وگرنه آن حکومت مورد نظر شما بعد از یک هفته نابود میشود و اصل را هم (حضرت صادق) نابود میکند. حال سوال این است که آیا آن هفتاد و دو کوه پولادین، در زمان حضرت صادق حضور داشتند!؟ آیا مردم کوفه ی ولایتی، تعداد 12 و به روایتی 30 هزار نامه به امام صادق دادند؟! و یا فقط مشتی مزدور (سپاهیان ابوسلمه و مسلم) دعوتی نه از روی معرفت بلکه تعارفی از سر رفع تکلیف، روانه ی کوی صادقیه نمودند!
مگر جان جانان صادق آل محمد زبانم لال از توی جوی پیدا شده که با هر ادعای کذب و بدون هیچ پشتوانه ی عقلی و بدون هیچ یار قابل اعتمادی دست به تشکیل حکومت و قبول دعوت بزند؟! یا عزیزانشان را در چاه بیاندازند و خود نظاره کنند!؟
ابومسلم و ابوسلمه دو ملعون بودند که عملکردشان و ارائه ی دعوتشان پر از نفس بود! پر از نفسانیات بود! پر از کثافت بود! نیتی بس خراب و لشکریانی بس بیمعرفت و بی ارادت داشتند. اگر نیتشان واقعا سالم بود عقل حکم میکرد سالیان سال (چیزی حدود هزار سال!!) در خانه ی حضرت بنشینند و ضجه بزنند و زاری کنند تا حضرت قبول حکومت نماید. اگر معرفت داشتند و ذره ای شعور علوی و معرفت دینی، نمیگفتند: نامه ی اول را به صادق بده اگه نپذیرفت به درک که نپذیرفت ، بده به بعدی و او هم اگر نپذیرفت بده به بعدیه آن!!!!
اگر واقعا آدمهای سالم و صالح و قدرتمندی بودند هیچ موقع با آن همه قدرت و تسلط بر بنی امیه، حتی به فرض نپذیرفتن حکومت توسط حضرت صادق علیه السلام، حکومت را به بنی عباس نمی سپردند. و این طور خود را ثابت نمیکردند!
پس یا ادعای قدرت مند بودن سپاهشان و ارائه ی این ادعا به حضرت، ادعای کذبی بود و توهم آنها را فراگرفته بود و یا اینکه برای آنها فرقی نمیکرد که چه کسی رئیس حکومت شود، و آنها فقط دنبال لاشخوری و تمتع شخصی در کنار یک حاکم قدر بودند که همینطور هم بود. و در هر دوی این فرضها اگر حضرت صادق قبول میفرمودند، به قطع و یقین بازیچه ی دست این گرگها میشدند و رشته ی امامت را نابود میکردند و امید جهان (مهدی آل محمد) به دنیا نیامده از دنیا میرفت!!!
به خدا قسم که فتنه های آخرالزمان را نمیشناسد مگر مومنی که ایمان و نفسش را همچون کوه پولادین به شدت به آب زمان و تهجد و رنج تهذیب، سیراب و محکم نموده باشد.
اگر در وقایع صدر اسلام دقت نکنیم نمیفهمیم یک مخالفت آقای سردار سابق، چه قیمت گزافی برای ایران و اسلام و خود او دارد! و او را خالد فی جهنم میکند. اگر بصیرت دینی وجودمان را فرانگرفته باشد باور نخواهیم کرد که جناب ستون انقلاب، از بزرگترین ستونهای جهنم سفلی نیز میباشند. این عوام بی بصیرت درسِ تاریخ نخوانده ی بدبخت هستند که برایشان سخت است باور. باور کردن در این بدزمانه ی آخر، بزرگترین تهجد و امتحان مومن است.
آیا باور خواهی نمود که یزید، کشنده ی حسین، در عصر ما کسی را نکشته و فقط حزبی را تشکیل دهد و تجمعی را راه بیاندازد و به کناری بنشیند و بدون دست بردن به خون پاکان، خون اسلام و مسلمین را بمکد ولی باز یزید باقی بماند؟! مطمئنا باورش سخت است که در سر بزنگا ایمانمان باقی بماند و یقینمان از دست نرود و بکنیم آن کار که باید بکنیم.
چه خوش است آمدن آن روزی که مردم همه باطن بین شوند و نفس شیطانیه هم را به عینه ببینند و آن وقت مشاهده کنند اژدهای پلید و خون آشام آقای فلانیه خودمون را که به خاطر مطامع شخصی فلان پول را از فلان مفسد گرفت یا فلان حزب را تشکیل داد یا فلان جمعیت را دور خودش جمع کرد و یا فلان بدانتقاد را از دولت حمایت شده ی رهبر نمود یا فلان لجن را به چهره ی معصوم و پاک محمود پراکند!
چقدر سخت و سنگین است بر ریش سفیدان قوم، نظاره ی مردی ناشناخته و بی اصل و نصبِ پادشاهی!! و پاک و کوشا و دلیر که به میدان آمده و تازه، ناکارامدیها و بل کارشکنیها و دزدیها و خفقانهای آن جمعیت سفیدریش را بیش از پیش بنمایاند!
تاریخ بزرگترین آموزگار بشر است.
انتظار نداشته باش شیعه و شیعیان وقتی هم که با هیچگونه پیشقضاوت و حکمی به سراغ تاریخ بروند باز برای خوشامد دل شما بگویند آره! مثل اینکه ما اشتباه میکردیم! چه امامی چه عصمتی؟!! چه کشکی و چه دوغی؟!ظاهرا همه این عقائد عظیم و بسیار مستدل گذشته ی ما شیعیان، همه و همه فقط از روی تعصب! بود و بس!!!
چه خوش است تعصبی که پشتش کوهی از منطق و استدلال علمی و تجربی باشد. چه عظیم و عجیب است این سلسله ی علمای امانتدار شیعه که سینه به سینه ی پاکشان، احادیث را از منبع دریافت وحی، برای من و امثال شما نگه داشته و رسانیدند و از گزند تحریف و دستبرد و جعل و تعصب کورکورانه حفظ نمودند. و صدالبته راه شناخت کذب و صحیحش را هم شناساندند و شناختیم. و عظمت و نایابیه مکتب شیعه به همین سلسله ی علمای دلاور تاریخ است که در هیچ برهه ای از زمان و در هیچ جایی از مکان نمونه اش را نیافته اند و نخواهی یافت. و مفتخر ما شیعیان و مایه ی مباهاتمان میباشد.
تعصب کور مخصوص اهل قصیم است و فرزندان حجاز کنونی، که همه را ملحد میدانند و خود را جارالله و فی جنته!!! نه علمای لبنان و نجف و ارض مقدس قم که تنها نهضت فعلیه ضدآمریکایی و ضداستبدادی و ضدظلم جهان برخواسته از انفاس قدسی و پاک ایشان و امام ایشان است.
چون بلد نیستم مقاله ای را شروع و درست به پایان برسانم همینجوری همینجای بحث، آرزوی هدایت هر گمراهی علی الخصوص خودم را میکنم و یا علی میگویم و نامه تمام!!
امید حسینی!!!!
یه رفیق گنده داشتیم حاجی آباد به این اسم. یادش بخیر!
موفق باشید