امروز تعدادي از دوستان وهابي در سايت بالاترين، بحثي را مطرح كردند كه مگر فاطمه زهرا از لحاظ علمي چه جايگاهي داشته و كدام فرمول رياضي و يا فيزيك را كشف كرده است كه اينهمه به بزرگداشت او اصرار داريد؟ و جالب اينكه اين پرسش را دقيقا آنهايي پرسيدهاند كه در كتابهايشان دهها حديث در منزلت و منقبت دختر پيامبر نقل شده است. من در اينجا نه ميخواهم كه به سراغ متون ديني بروم و نه قصد دارم كه از روايات تاريخي دليل و مدرك بياورم. هر چند در كتابهاي معتبر تاريخي و روايي شيعه و سني در مدح و منقبت فاطمه زهرا، احاديث بسياري نقل شده است. البته انتظار چنداني هم از متعصبان وهابي ندارم. اصلا هم عجيب نيست كه متعصبان وهابي، براي فرار كردن از تناقضات بيشماري كه در لابلاي كتابهاي خودشان ميبينند، راه تفسير و توجيه را انتخاب ميكنند كه فاطمه مگر با ديگر اولاد پيامبر چه فرقي داشته، اصلا چرا فاطمه را اينقدر بزرگ ميكنيد و …؟؟ چقدر بدبختند آنهايي كه نميفهمند فاطمه را ما اينهمه بزرگ نكردهايم! اگر اسير جهل و تعصب نميشدند لااقل احاديثي را كه پيامبر درباره دخترش گفته بود، فراموش نميكردند. شايد ايراد آنها بر خود پيامبر باشد كه چرا اينهمه فاطمه را از زنان ديگر برتر ميدانست!
به نظر من، سه دسته از آدمها، خيال خودشان را در برابر اين پرسش راحت كردهاند. گروه اول آنهايي كه پيرو مرام و مسلكي جداي از مذهب اهل بيت هستند، دوم آنهايي كه فاطمه و اولاد او را تنها به اين دليل كه هزار سال پيش زندگي ميكردند، الگوي مناسبي براي بشريت امروز نميدانند و سوم شيعياني كه فاطمه را تنها در ايامي خاص كه همان دهه فاطميه باشد، ميستايند و برايش گريه ميكنند! (چرا كه اصولا در نظر اينان خود فاطمه بيشتر سالهاي عمرش را گريه ميكرد و كار ديگري هم بلد نبود!) اما در ميان هوچيگري، تعصب و توهم وهابيون اهل دين و روشنفكران ضد دين، ما طور ديگري فكر ميكنيم. نگاه ما به زندگي فاطمه نه از سر اينست كه حقش را خوردند، باغ فدك را از او گرفتند و يا دست شوهرش را بستند و فرزندش را كشتند؛ هر چند همه اينها هم هست، اما اين همه ماجرا نيست. فاطمه در ذهن ما از اين جهت برگزيده و محبوب است كه راه و روش زندگاني او برگزيده و پسنديده است. فاطمه را الگوي خود مي دانيم چرا كه هزار سال پيش، اين راه را به مردم و جامعه نشان داد كه براي دفاع از حق فرقي نميكند كه مرد باشي يا زن، مهم آنست كه ببيني حقي ضايع ميشود و به مظلومي ظلم ميشود. ديگران از فاطمه تنها گريه و زاري و بچهداري و شوهردارياش را ديدند و شنيدند، اما دوستداران فاطمه دل در گرو آزادي، حقمداري، ظلم ستيزي و تسليمناپذيري او دارند! و دقيقا به همين دليل است كه ميبينيم امروز وهابيون متعصب و روشنفكران ضد دين و فمينيستهاي دوآتشه، در دشمني با فاطمه با يكديگر همعقيده شدهاند و راه تحقير و كوچك كردن او را انتخاب كردهاند و علي را فردي معرفي ميكنند كه زياد شوخي ميكرد و فاطمه هم زياد گريه!
و تنها در چنين حالتي است كه آن پرسش اوليه فرصت عرض اندام پيدا ميكند كه مگر فاطمه از لحاظ علمي چه جايگاهي داشته است؟ بله ما هم با اين آقايان و خانمها همعقيده هستيم. فاطمهاي كه فقط گريه ميكند و غصه ميخورد، شايد جايگاهي نداشته باشد، اما فاطمهاي كه شرايط زمانهاش را درك ميكند و در برابر بدعتها مردانه ميايستد و كجيها را افشا ميكند و كمر خم نميكند و نيز فرزنداني چون حسن و حسين و زينب تربيت ميكند كه هركدام تاريخ و حماسه و افتخاري بينظير براي بشريت آفريدهاند، آيا اين فاطمه نميتواند نمونه يك زن ايدهآل باشد؟ بله فاطمه ما «يك بانوی خانهنشين ناآگاه نبود!»
منابعی درباره زندگی حضرت فاطمه و ماجرای غصب فدک:
نقدی بر افکار ابن تیمیه (پدر معنوی وهابیت)

دقیقا…اصلا من نمیدانم چرا بعضی از ما ها فکر میکنیم اطلاعاتی که تصور میکنیم درباره ی علم و از علم داریم از دنیا و خدا وهمه چی پیشی گرفتیم و… غافل از آنکه اگه به تاریخ حتی دویست سال پیش برگردیم می بینیم که واقعا هیچجای دنیارو هم نگرفتیم … و همین چیزایی رو هم که رسیدیم یعنی بعد از انقلاب صنعتی اول و دوم مبانی تئوریکش عمدتا از مکتب فکری فاطمه و فرزندان اونه . به مباحث علمی و فرضیات امام صادق که یک موسسه آلمانی دربارش تحقیقف میکنه مراجعه شود . همین
شما فرمودید : آيا اين فاطمه نميتواند نمونه يك زن ايدهآل باشد؟ بله فاطمه ما «يك خانهنشين ناآگاه نبود!»
اما این دقیقا چیزیست که اسلام میخواهد یک زن فرمانبر خانه نشین! احکام اسلام تمام حقوق زنان را از آنها گرفته! دینی که بدعت پدرش بود قوانینی دارد که زن به حد یک برده زر خرید پائین کشانده! و آنوقت شما از آگاهی و مبارزه با بدعت مردانه فاطمه حرف میزنید؟
جواب به فضولباشي:
اگر شما دوست داري زن فرمانبردار خانه نشين باشي، چرا گردن اسلام مي زاري؟ فراموش نكن كه همان پيامبر بود كه در جامعه اي كه دخترانش را زنده بگور ميكردند، بر دستان دخترش بوسه ميزد. اگر اسلام زنان خانه نشين مي خواست، مطمئن باش فاطمه زهرا هم خانه نشين ميشد و بر غاصبان قيام نميكرد!
لطفا برای نادانی امثال من که وهابی و بیدین واحمق هستم با سواد عاقلی توضیح دهد که فاطمه چه کار خاصی کرده که بقول مومنین باید الگو ی زنان باشد ایا مثل زنان زحمتکش این زمان مجبور بداشتن صد نوع مسئولیت بوده زحمت کار بیرون و اداره همزمان منزل بوده ایا از صبح تا شام در حال دوندگی برای مدرسه وصد نوع کلاس خصوصی بچه هایش بوده مگر نمیگویند زندگیش فوقالعاده ساده وشامل یکدست لباس و فقط یک دیگ وقابلمه بوده در حالیکه بسیاری از روزها حتی چیزی برای پختن نداشته اداره این زندگی دیگر چه احتیاجی به کنیز وغلام داشته که ایشان داشته اند وتازه گویا از پدرشان تقاضای کنیز بیشتر هم داشته اند اگر اینقدر زن نمونه ای برای همسر عزیزش بود و با مرگ خود ایشان را داغدار کرد ایا این همسر نمونه وبا وفا وبا عاطفه نمیتوانست حداقل چهل روز بعد از صبر کند وسه روز بعد عروس جای ایشان نیاورد ایا اداره چهار بچه کوچک انهم با وجود کنیز و غلام وچند عمه وانهمه فدایی ومخلص که علی وفاطمه داشتند تا این حد برای علی غیر ممکن بود مگر دکتر شریعتی ادعا نمیکنند که علی در خانه داری همیشه کمک میکرد ایا علی فردای مرگ همسرش مجبور بود بسر کار اداریش بر گردد وبچه ها در تنهایی از کلاس ودرس ومشق عقب میماندند یا ممکن بود در کوچه های شلوغ مدینه زیر ماشین بروند
واگر هنر بینظیر فاطمه تمام عمر گریه کردن برای مقام شوهرش وفدک بود چه بد است عمری که برای مال وجاه صرف شود ایشان که انهمه خود وشوهرش محبوب ومطلوب عامه مسلمین واصحاب پدرش بود ند چرا بجای نق نق وگریه بر ضد ظلم ظالمین قیام نکردند مگر در ان زمان کل عربستان امت اسلام نبودند چرا هیچکس نه بایشان محل گذاشت ونه به همسر محوب ایشان
جواب آهستان به مهدی آرام:
اولا شما چندین سوال را یک جا مطرح کردین . ولی انتظار نداشته باشید که جواب همه اونها در همین چند سطر داده بشه. درباره زندگی حضرت فاطمه و سایر امامان شیعه، باید اوضاع همان زمان را هم مد نظر داشته باشیم. متاسفانه شما برداشت بدی از مساله فقر و سادگی زندگی دارید. کسی ادعا نکرده است که امامان شیعه فقیر و بیچاره بودند. گریه و اعتراض فاطمه در مساله فدک هم برای مال دنیا و حرص بر آن نبود. تنها و تنها مبارزه با بدعتی بود که خلفا بعد از وفات پیامبر مسببش شدند و با غصب فدک عملا پشتوانه اقتصادی و سیاسی امامان شیعه را محصور کردند. برای اطلاع بیشتر لطفا به آدرسهای زیر مراجعه نمایید.
http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%81%D8%AF%DA%A9
http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87_%D8%B2%D9%87%D8%B1%D8%A7
http://hajj.ir/hadjwebui/library/wfViewBookPage.aspx?bookId=1170
http://hajj.ir/hadjwebui/library/wfViewBookPage.aspx?bookId=1171
مدافعین اسلام اطلاعات بیشتر از این حقیر در موردش باید داشته باشند! شما قوانین اسلام در مورد زن را میدانی، ارث، دیه، حق طلاق، اجازه ازدواج، حق نگهداری از فرزند، تمکین از شوهر، شهادت در دادگاه و…..
علاقه پدرانه محمد به دخترش چه ربطی به قوانین ضد زن و متحجرانه اسلام داره؟ کدام قیام؟
قیام را شیرزنان ایرانی کردند که برای حقوق از دست رفتهشان در کشورجمهوری اسلامی زیر باتومهای اسلامی استخوان خرد کردند! اینها زن نمونه هستند…
جواب آهستان به فضولباشی:
بله حق با شماست. زنان مورد نظر شما بیشتر برای حقوق جنسی از دست رفته شان قیام می کنند. در یک کلام قیام برای زنانگی شان!! اما فاطمه زهرا قیامش برای انسانیت بود
سلام
من نه به شيريني شما(اميد خان) و نه به تلخيه شما (فضولباش) فكر ميكنم. كلن دين و مذهب چارچوبي از ايدئولوژي هايي داره كه خاصه متعلق به دوران و زمان مكان خودشه.
اسلام كه داعيه كاملترين دين را دارد.درست درين دايره مي چرخد.تنها ويژگي كه ميشه دلخوش بش بود تفسير و آپديت اونه.اما اين مسئله خودش دچار چالش ميشه.
ايدئولوژي كه در اسلام به طور صريح مطرح شده اگر در تحجر بماند حقوق بسياري به ويژه زن قابل توجيه نيست!
حكايت طول و درازي است در كامنت نمي گنجه.
اميد خان اگه مايل بودي تبادل لينك كنيم برام در كامنت بگو.فكر كنم بهتر از اينها با هم صحبت كنيم.
http://mar2mak.wordpress.com
زمانی مسلمان بودن مساوی تمدن بود اما حالا چی هر کی میخواد بگه متمدن و روشنفکرم به اسطوره های بی نظیر اسلام هجوم میبرند . متاسفم
مطلع جمال خداوندى
ناصر خسرو قباديانى
آوخ ز وضع اين كره و زكارش
زين دايره بلا و زپرگارش
شمس وجود احمد و خود زهرا
ماه ولايتست ز اطوارش
دخت ظهور غيب احد احمد
ناموس حق و صندق اسرارش
هم مطلع جمال خداوندى
هم مشرق طليعه انوارش
صد چون مسيح زنده زانفاسش
روح الامين تجلى پندارش
هم از دمش مسيح شود پرّان
هم مريم دسيسه ز گفتارش
هم ماه بارد از لب خندانش
هم مهر ريزد از كف مهبارش
اين گوهر از جناب رسول الله
پاكست و داور است خريدارش
كفوى نداشت حضرت صديقه
گرمى نبود حيدر كرارش
جنات عدن خاك در زهرا
رضوان ز هشت خلد بود عارش
رضوان به هشت خلد نيارد سر
صديقه گر به حشر بود يارش
با كش ز هفت دوزخ سوزان نى
زهرا چو هست يار و مدد كارش
http://www.navideshahed.com/fa/index.php?Page=definitionnews&UID=106624
اينها از محبت هيچ نمي فهمند
فقط به خود فكر مي كنند و ارضاي خود
اگر بوئي از محبت در خانواده اين دختر فرستاده خدا برده يودند حتي به مخيله خالي از عقل خود هم اجازه چنين افكار نجسي را نمي دادند
اينها معناي انسانيت را نمي فهمندند
خودخواهي چشمشان را كور كرده
به خاطر همين به منزلت زن نمي انديشند
منزلت زن را در بردگي براي خودشان ميدانند
حتي جذبه محبت زهرا عليها السلام آنقدر بالاست كه به مظلوميت ميتوانيم فكر نكنيم
هر چند…
چقدر واقعيات برعكس شده…
بجز ادعاهايي كه اثباتشن نكردي كه كاري نكردي ؟
اينها همه شعاري بيش نيستند.
اون بنده خدا خودش هم خودش روكسي حساب نمي كرد .
بزرگترين فعاليتش اين بود كه بقول علي شريعتي خونهاي ماسيده شده بر شمشير و لباس شوهرش رو پاك مي كرده .
نكته ديگه اينكه مگر نه سياه حبشي و سيد قريشي در اسلام فرقي ندارد پس چطور بين چهار دختر پيامبر فقط فاطمه برگزيده شد ؟
مطمئنم حتي تا بحال نشنيده ايد كه پيامبر اسلام 4 دختر داشته كه دو تاي آنان در مقاطع جداگانه زن عثمان مي شوند و بدين خاطر به عثمان ذوالنورين مي گفتند .
تعصب بيماري فلج انديشه است
جواب سیاوش: من شعاری ندادم. اگر از مطلب چیزی گیرت نیومده، پس به کتابهایی که ذکر کردم مراجعه کن
این بانوی بزرگوار عمر چندانی نداشتند و فقط به سبب همسر علی بودن است که امروز نامش تکرار می شود، اگر دختر محمد بودن ملاک است که محمد سه دختر دیگر به نام ام کلثوم و رقیه و زینب نیز داشت اما شیعین به سبب این که رقیه و ام کلثوم همسر عثمان بوده اند(در آن واحد نبوده اند) نامی از آن دو نمی برند و زینب را نیز به سبب این که به هنگام هجرت محمد از مکه به مدینه، جانب ِ شوهرش را گرفت و به همراه محمد به مدینه نرفت را نیز تحریم کرده اند.
اگر به جای فاطمه، رقیه همسر علی شده بود، امروز شیعیان جانب ِ رقیه را می گرفتند چون مشخص است که آن ها از جهت فرزند محمد بودن نیست که برای فاطمه احترام قائل هستند زیرا اگر چنین بود باید حداقل نامی از دیگر دختران محمد می بردند.
نکته ی جالب این که بسیاری از شیعیان حتی نمی دانند که محمد به غیر از فاطمه سه دختر دیگر نیز داشته است.
اما در باب فضیلت های فاطمه، اگر واقعا منصف باشیم، فضیلتی در این خانم نمی بینیم.
ایشان عمر کوتاهی داشته اند و در آن عمر کوتاه هم چندین فرزند به دنیا آورده اند و بالطبع نیمی دیگر از وقت خود را هم صرف شستن لباس های خونین و شمشیر خونین حضرت علی می کرده اند که دائم در حال کشتن ِ مشرکین! بودند.
انتساب حرف های کلی برای کسی فضیلت نمی شود، این که شما حجاب را رعایت کنید(گرچه به نظر من فاطمه و سایر دختران محمد و همسران محمد اصلا چیزی به نام حجاب نداشته اند و بدون حجاب در جامعه تردد می کردند)که نشد فضیلت.
شما می توانید فاطمه را دوست داشته باشید و هزاران فضیلت را به وی نسبت دهید اما حق ندارید دیگران را واردار به پذیرش باورهای خود بکنید.
در ضمن بنده یکی از شروع کننده های بحث دیروز در بالاترین بودم، به غیر از ناتان که ان هم فقط شما ادعا می کنید وهابی است می شود یکی دو تن دیگر از وهابی ها را نام ببرید؟
چرا هر کسی را که مخالف شماست فورا بهش برچسپ وهابی می زنید؟
پاسخ به شایگان: اولا ما هم می دانیم پیامبر دخترانی دیگر داشته و شما نکته تازه ای کشف نکردید، ولی مثل اینکه شماها فراموش کرده اید هرگز پیامبر این همه حدیثی که درباره فاطمه و اولاد او ذکر کرده درباره کسی دیگر نگفته! این ایراد شما بر ما وارد نیست. گویا شما بر پیامبر خدا اعتراض دارید که چرا درباره فاطمه این همه حدیث گفت ولی درباره دیگران نگفت!!!! منابعش را در متن گذاشتم. حتی از کتابهای خودتان. پس بی زحمت به همانها مراجعه کنید. مطلب بعدی هم اینکه وهابی بودن یک برچسب نیست که من به ناتان و دیگران نسبت بدهم. وهابیت یک مسلک و یک مرام است. دلیلش هم افکاری است که در نوشته ها و گفته های ناتان معلوم است
فاطمه انسانیت را کشف کرده بود! این پرسشگران هنوز نمی دانند کشف انسانیت یعنی چه. مدتی طول می کشد تا بفهمند و بدانند… (ملا شدن چه آسان… آدم شدن چه مشکل!).
کسانی که ادعا می کنند فاطمه یا پیامبر را خوب می شناسند در اصل هیچ نمی دانند بابا جان فاطمه همسر علی پیشوا شیعیان است و برای اینکه شیعه حرفش به کرسی بنشیند بیشتر هوای او را دارند اسلام خودش مثل یک آبکش است هیچ تشنه ای را سیراب نمی کند ما در زمان باستان زن داشتیم که فرمانده ناوگان نیروی دریایی بود در زمان اشکانیان زن و مرد جداگانه حق طلاق داشتند شما می توانید به هزار دلیل این گفته را رد کنید ولی دیگر شب را نمی توانید توجیه کنید که روز است شیعه در جوگیر شدن معرکه است.
سلام و خسته نباشید و ممنون از بحث خوبی که کرده اید…
می شود از این آقایان بپرسید تا کمی هم از شرایط آن زمان بگویند…امروز خیلی از اینها اسم و فامیل خودشان را هم جرات نمی کنند پشت هزار توی صفحات اینترنت بنویسند… آنوقت دختر رسول خدا آشکارا در روز روشن مقابل جمعیتی کثیر خطبه می خواند و پوزه فرمانداران غاصب را به خاک مدینه می مالد و کسی یارای آن نیست که جلوی فاطمه بایستد… زنی دیگر در ان زمان بیاورید که این گونه باشد…
اما در همان زمانی که به یک لحظه تمام ورق برگشت و بحث بیعت علی با غاصبان شد ، جه کسی جانانه فریاد زد؟ آیا فاطمه نبود؟ فاطمه اگر همین یک نکته را در کارنامه خود داشته باشد ، نمونه تاریخ است.
و در جواب فضولباشی اینکه کدام یک از اینها یی که مثال می زنی سرخی میخ ظلم را به جان خریده اند؟ آیا سرخی آتش ظلم کودک رحمشان را به کام مرگ فرستاد…مثال باید عینیت داشته باشد….ضربه باتوم کجا و سرخی آتش میخ که تا انتهای جگر می رود؟
اما گریه فاطمه:
گریه فاطمه برای این نبود که از کسی ترسیده است که او شیر خورده بهترین زنان عرب بود که در زمانی که اسلام را محمد امین اورد جانانه از او طرفداری کرد…
فاطمه هنگامی که ترس بزدلان را خانه نشین کرده بود جانانه ایستاد در مقابل ظلم….
ترس و بزدلی برای امثال ابوسفیان و نسل اوست…
و اما علم فاطمه…
همان خطبه فدک را بخوانید تا بفهمید فاطمه در احتجاج و دلیل بر ابوبکر چقدر زیبا عمل نمود….و این نشان می دهد که حداقل در یک زمینه از امیرالمومنینتان! بیشتر می دانست…
و اما احنجاج اخر را به مانند فاطمه می گویم:
هنگامی که ابوبکر بر بالین فاطمه خواست حاضر شود، ایشان فرمود وعده ما آخرت هنگامی که شکایتم را به رسول خدا عرضه می کنم.
و آخر اینکه بیاورید نمونه ای از شیرزنان را، که خود را مقابله با زهرا کند و بگوید من از زهرا برترم!!!
راستی بزرگوار…
شما دعوتنامه بالاترین دارید؟
ممنون میشم اگر می شود برای من هم بفرستید….
ممنون آهستان عزیز
واقعن خوشحال شدم از این مطلب. موفق و پایدار باشی در پناه فاطمه
1-اگر واقعن این زمین را حضرت محمد به فاطمه بخشیده بود که اصلن مشکلی ÷یش نمی امد و ایشان مالک می بودند.مشکل این بوده که ایشان نمی توانست ان را به ارث ببرد .
2- اگر به فرض این همه بدعت را خلفا بنیان نهاده بودند چرا هیچ مخالفتی فاطمه و علی نکرده اند و تنها مخالفت ایشان دعوا سر مال و منال بوده و بس!!!!!!!!!!!!!!!
بهتر نبود که ایشان که به عنوان الگو می خواهند مطرح شوند در سایر موارد هم مخالفت نشان می دادند و حتی برای انکه خدای نکرده این وصله ها به ایشان نچسبد و نشان دهند مخالفتشان فقط به خاطر اسلام است از این مال دنیا می گذشتند و در رابطه با ان همه ظلم و جنایت هایی که می شد کلامی می گفتند؟
3-”"فراموش نكن كه همان پيامبر بود كه در جامعه اي كه دخترانش را زنده بگور ميكردند، بر دستان دخترش بوسه ميزد”"
ایا این استدلال برای بیان و اثبات میزان توجه به زنان امروزه قابل قبول هست؟
متاسفانه این برای بیان و اثبات حسن توجه به زنان در صدر اسلام هم قابل قبول نیست چرا که
اولن اینکار را همه اعراب نمی کردند که هیچ! عموم اعراب دوران جاهلیت هم نمی کردند و نشان به ان نشان که اگراینکار را در حجم قابل توجه و تاثیر گذار انجام می دادند می بایست تعداد مرد و زن ها در جامعه اعراب از تعادل خارج می شد
دومن انکه این کار که منحصر به موارد نادر بود را اگر مبنا و مستند ارزشگذاری اسلام برای زنان در نظر بگیریم فقط در مقایسه با ان اعرابغیر متمدن خاص و نادری که اینکار را می کردند می تواند ملاک قرار گیرد و گرنه زنان در جوامع متمدن ان زمان مثل ایران و روم دارای حقوقی بسیار بالاتر از حق زنذه به گور نشدن برخوردار بودند.
4-اگر حضرت علی را همسر یک دختر پیامبر بدانیم خلیفه دیگر مسلمین که همسر دو تن از دختران پیامبر بوده اند در اولویت خلافت قرا داشتند
5- که حضرت علی که به حیدر معروف بودند با فرض اینکه واقعیت می داشت داستان ضربه خوردن وشهادت فاطمه توسط خلیفه مسلمین . چه کار کردند؟
آهستان در جواب عثمان:1- درباره اسرار فدک و اینکه پیامبر می توانست آنرا به ارث بگذارد یا نه هم دانشمندان شیعه و هم سنی کتابهای زیادی نوشته اند لطفا به لینکهایی که قرار دادم مراجعه کنید 2- من هم که همین را نوشتم و گفتم که فاطمه و علی در برابر بدعتهای خلفا سکوت نکردند و بر آنها اعتراض کردند. فراموش نکن که اعتراض آنها برای مال و منال نبود. لطفا به کتاب اسرار فدک مراجعه کنید تا بدانید علت غصب آن چه بود؟؟؟!!! 3- آیا احترام خاص پیامبر و بوسه زدن بر دستان دختر در جامعه ای که دخترانش را زنده زنده دفن می کردند، ارزشی ندارد؟؟؟ پیامبر برای از بین بردن آن اعتقادات خرافی بایستی چه کار دیگری می کردند که انجام ندادند؟ 4- بله اینجا هم حق با شماست. خلفای دیگر هم با پیامبر پیوند خویشاوندی داشتند، اما شما لطف کنید و به ما جواب بدهید چرا پیامبر در ماجرای مباهله، علی و فاطمه و حسنین را با خود برد، اما عمر و ابوبکر و زنان آنها را با خود نبرد؟ چرا یکبار در معرفی اهل بیت اسم عمر و ابوبکر و زنان آنها را نیاورد؟؟؟ 5 – ماجرای حمله خلفا به خانه امام علی در کتابهای متعددی ذکر شده. هر چند شما ها آنرا افاسنه می دانید. اسامي کساني که يورش به خانه وحي را تصريح کردهاند:
1. ابوعبيد در «الاموال». 2. ابن سعد در «الطبقات الکبري». 3. طبراني در «المعجم الکبير». 4. ابن عبد ربه در «العقد الفريد». 5. نظام به نقل «الوافي بالوفيات». 6. مبرد در «الکامل». 7. مسعودي در «مروج الذهب». 8. ابن ابيدارم به نقل «ميزان الاعتدال». 9. محمد بن مکرم در «مختصر تاريخ دمشق». 10. ابن ابيالحديد در «شرح نهج البلاغه». 11. جويني در «فرائد المسطين». 12. شمس الدين ذهبي در «تاريخ الاسلام». 13. علي بن ابيبکر هيثمي در «لسان الميزان». 14. متقي هندي در «کنز العمال». 15. عبدالفتاح عبدالمقصود در «الامام علي».
16. احتجاج به فعل خليفه….
در مورد حقوق زنان در اسلام که جناب فزولباشی به آن اشاره کرد شما با نا آگاهی تمام صحبت میکنید مگر قرآن را نخواندید . شاید فقط عربی خواندید در خود قرآن آمده : (( مردان را بر زنان تسلط و حق نگهباني است بواسطه آن برتري كه خدا بعضي را بر بعضي مقرر داشته و هم بواسطه آنكه مردان از مال خود از مال خود بايد به زنان نفقه دهند پس زنان شايسته و مطيع در غيبت مردان حافظ حقوق شوهران باشند و آنچه را كه خدا به حفظ آن امر فرموده نگاهدارند و زمانيكه كه از مخالفت و نافرماني آنان بيمناكيد بايد نخست آنان را موعظه كنيد اگر مطيع نشدند از خوابگاه آنها دوري گزينيد باز مطيع نشدند آنها را بزنيد و تنبيه كنيد چنانكه اطاعت كردند ديگر بر آنها حق ستم نداريد كه همانا خدا عظيم الشان است )) سوره نساء – آیه 33
آیا این تفکر درست است و آیا این تفکر قدیمی نیست تا به حال فکر کردید اگر اطاعت نکردند چه میشود . آیا زنان در ایران آن زمان از حقوق موجهی برخوردار نبودند در ایران زنان گاهی ارتش بد و گاهی هم پادشاه میشدند حال آنکه در قرآن با خفت به آنها نگاه شده 0 و به واسطه ی برتری مرد .مرد حق دارد او را بزند و تنبیه کند امروزه تنبیه بدنی (زدن) خلاف حقوق بشر است آیا این دین تاریخ مصرفش نگذشته و شما همچنان به حقانیتش پافشاری میکنید و سفسطه های علما را باور میکنید در حالی که خود نتیجه ی یک انقلاب مذهبی را با چشم میبینید . دینی که بتواند بستر فساد باشد خود فاسد شده .
من هیج پاسخی از شما نمی خواهم فقط روی حرفام بدون تعصب تفکر کنید .
مطلب مفیدی بود، ممنون از نگارنده.
به نظر من بدترین عذاب برای دشمنان اهل بیت همین دوری آنها از خاندان نبوت است. زندگی کسی که چند صباحی در این دیار فانی بسر برد و ذره ای از محبت محمد و آل محمد(صلواة الله علیهم) در دلش نباشد، سراسر یأس و نا امیدی است هرچند ظاهری فریبنده و فریبا داشته باشد.
مطلب جالبی بود دوست عزیز.
واقعا شیوا و رسا بود.
موفق باشید.
من کاری به مخالفان اسلام و بی دینان ندارم، اما هرگز فکر نمیکردم که وهابیون جاهل برای رد کردن عقاید شیعیان، از عقاید خودشون هم دست بردارند. بد نیست نگاهی به نظرات ناتان و دوستانش در بالاترین و در همین وبلاگ بیندازین تا متوجه این مساله بشین. بخاطر همین و برای اینکه به این دوستان وهابی گوشه ای از فضائل فاطمه زهرا را یادآوری کنم، احادیثی را به نقل از کتابهای خودشان در مدح و فضیلت دختر پیامبر اینجا می نویسم، شاید لااقل به احترام علمای خودشان ساکت شوند!!! :
1- بخاري [1] به نقل از عايشه مينويسد:
فاطمه در حالي که همانند رسول خدا راه ميرفت، جلو آمد. رسول اکرم فرمود: «مرحبا به دخترم فاطمه»، و او را طرف راست يا چپ خود نشاند. آنگاه آهسته به او سخني گفت که فاطمه (با شنيدن آن) گريست.
به او گفتم: چرا ميگريي؟
(او پاسخي نداد.)
رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله و سلم دوباره آهسته کلامي به فاطمه گفت و (اين بار) فاطمه خنديد.
گفتم: تا امروز شادماني که اينقدر نزديک به اندوه باشد، نديده بودم.
پرسيدم: رسول خدا چه گفت؟
جواب داد: هرگز راز رسول خدا را فاش نخواهم ساخت.
تا آنکه رسول خدا رحلت نمود. (پس از رحلت آن حضرت) دوباره از فاطمه پرسيدم (رسول خدا چه گفت؟) او گفت: رسول اکرم صلي اللَّه عليه و آله و سلم به من فرمود: جبرئيل هر سال فقط يکبار قرآن را بر من عرضه ميکرد ولي امسال دوبار قرآن بر من عرضه شد و اين را نشانهي نزديک شدن اجل خود ميدانم و تو در ميان اهلبيتم اول کسي هستي که به من ملحق ميشوي».
و من (با شنيدن اين سخن) گريستم، آنگاه فرمود:
«آيا خشنود نميشوي به اينکه بانوي زنان بهشت يا بانوي زنان مؤمنين باشي؟» و من (با شنيدن آن) خنديدم.
احمد بن حنبل نيز در مسند [2] خود اين روايت را ذکر کرده است، با اين تفاوت که به جاي «بانوي زنان بهشت» آورده: «بانوي زنان اين امت». ابنسعد نيز در طبقات [3] حديث را با اين تعبير آورده است: «بانوي زنان اين امت يا بانوي زنان دو عالم.»
ابناثير نيز در اسدالغابة [4] با تعبير: «بانوي زنان دو عالم» و نسائي در خصائص [5] با عبارت «بانوي زنان اين امت يا بانوي زنان مؤمنين» حديث را نقل کردهاند.
2- بخاري از عايشه نقل ميکند که:
ما همسران پيامبر همگي نزد آن حضرت بوديم. هيچ کدام نرفته بوديم که فاطمه در حالي که همچون پيامبر گام برميداشت، پيش آمد. رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله و سلم چون فاطمه را ديد فرمود: دخترم خوشآمدي. و او را طرف راست يا چپ خود نشاند و رازي را براي او فاش ساخت (که با شنيدن آن) فاطمه سخت گريست. رسول خدا چون اندوه فاطمه را ديد راز ديگري برايش باز گفت (که با شنيدن آن) فاطمه خنديد.
به او گفتم: (با آنکه) من در ميان همسران رسول خدا (و در کنار او بودم) او رازش را فقط با تو در ميان گذاشت و تو (در مقابل) گريه ميکني؟! چون رسول خدا برخاست در مورد آن راز، از او سؤال کردم. فاطمه گفت: هرگز راز رسول خدا را فاش نخواهم کرد. چون پيامبر رحلت نمود، (نزد فاطمه رفتم و) او را سوگند دادم که آن راز را برايم بگويد.
گفت: اکنون (که پيامبر ديگر ميان ما نيست) خواهم گفت. راز اول اين بود که فرمود: «جبرئيل هر سال يکبار قرآن را بر من عرضه ميکرد اما امسال دوبار آن را بر من عرضه داشت و اين را آيت نزديک بودن اجل خود ميدانم. پس از خدا پروا کن و صبر پيشهساز که من خوب سلفي برايت هستم.» من (با شنيدن اين سخنان) چنانکه شاهد بودي، گريستم. رسول خدا چون پريشاني مرا ديد، راز دوم را برايم باز گفت: اي فاطمه آيا خشنودت نميکند اينکه تو بانوي زنان مؤمنين يا بانوي زنان اين امت باشي؟
مسلم نيز اين روايت را يکبار با اضافهي: «تو پيش از ساير افراد
خانوادهام به من ميپيوندي» و يکبار بدون اين اضافه [6] نقل کرده است. ابنماجه [7] نيز روايت را با همان اضافه نقل کرده است. ابيداود طيالسي [8] و ابونعيم [9] با سندهاي متعدد، با تعبير «بانوي زنان دو عالم يا بانوي زنان اين امت» اين روايت را نقل ميکنند. طحاوي [10] نيز در مشکل الاثار با دو سند روايت را آورده است. همچنين نسائي [11] با تعبير «بانوي زنان اين امت و بانوي زنان دو عالم» روايت را نقل ميکند.
3- ترمذي [12] از حذيفه نقل ميکند که:
مادرم از من پرسيد: آخرين ملاقاتت با رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله و سلم کي بود؟ گفتم: از فلان روز تاکنون ايشان را نديدهام. مادرم به من پرخاش کرد. گفتم: بگذار تا نزد رسول اکرم صلي اللَّه عليه و آله و سلم روم و نماز مغرب را با او بخوانم و از او بخواهم براي من و تو طلب آمرزش کند.
خدمت رسول گرامي آمدم، با او نماز مغرب را خواندم. حضرتش تا شروع نماز عشا، به نماز خواندن مشغول بود. پس (از خواندن نماز عشا) به نوافل پرداخت و من
هم همراه او نماز نافله ميخواندم، صدايم را شنيد و فرمود: کيستي؟ آيا حذيفهاي؟
گفتم: آري.
فرمود: خداوند تو و مادرت را بيامرزد، حاجتت چيست؟ و ادامه داد: اين فرشتهايست که تاکنون به زمين نيامده بود. از خداوند اجازه خواست تا بر من سلام کند و مژدهام دهد که: فاطمه بانوي زنان اهل بهشت و حسن و حسين دو سرور و آقاي جوانان اهل بهشت هستند.
حاکم نيز اين روايت را در مستدرک الصحيحين [13] به اختصار و با دو سند- که دومين آنها را صحيح شمرده- آورده است، حاکم فقط قسمت مربوط به فاطمه عليهاالسلام را نقل کرده است، اين روايت را همچنين احمد بن حنبل، [14] ابونعيم [15] و ابناثير [16] در کتابهاي خود آوردهاند و متقي نيز در چهار موضع از کنزالعمال آن را نقل کرده است، در موضع اول [17] ميگويد: روياني و ابنحيان به نقل از حذيقه اين روايت را ذکر کردهاند، در موضع دوم [18] مينويسد: روايت را ابنعساکر از حذيفه نقل کرده است، و در موضع سوم [19] آمده است: ابنجرير از حذيفه اين حديث را نقل کرده است، در موضع چهارم [20] به نقل قسمت مربوط به فاطمه عليهاالسلام اکتفا ميکند و مينويسد: ابن ابيشبيه آن را نقل کرده است.
4- حاکم در مستدرک الصحيحين [21] به نقل از عايشه چنين مينويسد:
رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله و سلم در همان بيماري که به وفاتشان انجاميد، فرمود: اي فاطمه! آيا راضيت نميکند که بانوي زنان دو عالم باشي و بانوي زنان اين امت و بانوي زنان مؤمنين؟
5- ابينعيم در حليةالاولياء به نقل از عمران بن حصين آورده است:
رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله و سلم فرمود: ميآيي با هم به عيادت فاطمه برويم؟ او بيمار است. گفتم: آري. با هم (سوي خانهي فاطمه) روانه شديم، تا به در خانه رسيديم، رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله و سلم سلام کرده اذن دخول خواست و فرمود: آيا من و آنکه همراهم است (ميتوانيم) داخل شويم؟
فاطمه گفت: آري، اما چه کسي همراه شماست؟ به خدا سوگند، جز عبائي، چيزي در بر ندارم.
فرمود: با عبا چنين و چنان کن.
- به فاطمه آموخت که با آن عبا خود را چگونه بپوشاند.
فاطمه گفت: به خدا سوگند، چيزي سر مرا نپوشانده است.
رسول اکرم ملافهاي را که در بر داشت به او داد و فرمود: با اين پارچه سر خود را بپوشان.
پس فاطمه به آن دو اجازهي ورود داد. و آن دو وارد شدند.
رسول اکرم فرمود: حالت چگونه است؟
گفت: بيمارم، و نيز طعامي براي خوردن ندارم.
فرمود: دخترکم راضيت نميکند اينکه بانوي زنان دو عالمي؟
گفت: پس مريم دختر عمران چه؟
فرمود: او بانوي زنان روزگار خود و تو بانوي زنان روزگار خود هستي. به خدا سوگند تو را به همسري کسي درآوردم که آقا و سيد است در دنيا و آخرت.
طحاوي نيز روايت را در مشکل الاثار [22] نقل کرده ميافزايد:
«بغض او جز در دل منافق نميرود.»
محب طبري [23] نيز با همين اضافه روايت را نقل ميکند و مينويسد حافظ ابوالقاسم دمشقي آن را آورده است.
6- ابينعيم [24] به نقل از جابر بن سمره آورده است:
پيامبر خدا صلي اللَّه عليه و آله و سلم آمد، (و در جمع ما) نشست و فرمود:
فاطمه بيمار است.
گروهي که آنجا بودند گفتند: خوبست به عيادتش رويم. رسول اکرم برخاست و حرکت کرد تا در (خانهي فاطمه) رسيد. در خانه بسته بود. رسول اکرم: صدا زد: خود را بپوشان، عدهاي به عيادتت آمدهاند.
فاطمه گفت: اي رسول خدا جز عبائي در بر ندارم.
پيامبر رداء خود را برداشته از پشت در، سوي فاطمه انداخت. و فرمود: با اين سر خود را بپوشان.
پس از آن با همراهان داخل خانه شد و مدتي نشستند و بعد رفتند. آن عده گفتند: به خدا سوگند (چه بسيار شگفت است) دختر رسول خدا بر اين حال؟!
رسول خدا برگشت و فرمود: همانا او بانوي زنان است در روز قيامت.
7- در خصائص نسائي [25] به نقل از ابيهريره آمده است:
در يک روز بلند و طولاني رسول اکرم تأخير کرد (و در جمع ما دير حضور يافت.) غروب بود که کسي عرض کرد: اي رسول خدا، امروز که شما را نديديم بر ما چه سخت گذشت.
فرمود: فرشتهاي که تاکنون زيارتم نکرده بود، از خدا خواست تا ملاقاتم کند. (آمد و) مژده به من داد که فاطمه، دخترم، بانوي زنان امت من است و حسن و حسين سروران جوانان اهل بهشتند.
متقي در کنزالعمال [26] پس از نقل اين روايت مينويسد: طبراني و ابننجار به نقل از ابيهريره اين روايت را آوردهاند.
8- متقي [27] به نقل از عايشه آورده:
رسول اکرم صلي اللَّه عليه و آله و سلم در بيماري که منجر به موتش شد، فرمود: فاطمه، دخترم، بيا نزد من.
فاطمه کنار رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله و سلم آمد، پيامبر مدتي با او نجوي کرد. آنگاه فاطمه در حالي که ميگريست از او جدا شد- و من (در آنجا) حاضر بودم.-
پيامبر خدا پس از مدتي (دوباره) فرمود: نزد من بيا.
فاطمه کنار او رفت و پيامبر مدتي با او راز گفت. آنگاه فاطمه در حالي که ميخنديد از او جدا شد.
گفتم: دختر رسول خدا، به من بگو پيامبر پنهاني چه گفت؟
پاسخ داد: گمان ميکني، چون رسول خدا به من سرّي را باز گفت آن را در زمان حياتش فاش ميکنم؟!
بر من گران آمد که از سرّ او بيخبر مانم.
پس از رحلت رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله و سلم به فاطمه گفتم: آن خبر را برايم نميگوئي؟
گفت: اکنون، آري. بار اول به من فرمود، «جبرئيل هر سال قرآن را يکبار بر من عرضه ميداشت ولي امسال دوبار، و به من خبر داد که عمر هر پيامبري نصف عمر پيامبر
پيشين بوده و خبر داد که عمر عيسي صد و بيست سال بوده و من ميدانستم که عمر از شصت تجاوز کرده است» (اين را رسول اکرم فرمود) و من گريستم.
(همچنين) فرمود: دخترکم، مصيبت هيچ يک از زنان مؤمن با مصيبت تو برابري نميکند، صبر تو نيز نبايد کمتر از صبر هيچ زني باشد.
بار دوم که با من نجوي کرد به من خبر داد، در خانوادهي او، من، پيش از همه به او ملحق ميشوم. و فرمود: همانا تو بانوي زنان اهل بهشتي.
9- حاکم در مستدرک [28] آورده:
عايشه به فاطمه عليهاالسلام گفت: مژدهات ندهم که شنيدم رسول خدا ميگفت: بانوان زنان اهل بهشت چهارند: مريم دخت عمران، فاطمه دخت رسول خدا، خديجه دخت خويلد و آسيه.
10- متقي در کنزالعمال [29] به نقل از علي عليهالسلام آورده است:
رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله و سلم به فاطمه عليهاالسلام فرمود:
راضيت نميکند بانوي زنان اهل بهشت باشي و دو پسرت سروران جوانان اهل بهشت؟
11- متقي در جاي ديگر کتاب [30] خود چنين آورده است:
راضيت نميکند اينکه کسي را به همسريت درآوردم که پيش از همه اسلام آورد و از همهي مسلمانها آگاهتر است؟ همانا تو بانوي زنان امت من هستي، همچون مريم، که بانوي قوم خويش بود. راضي نيستي، اي فاطمه؟ خداوند بر اهل زمين آگاه شد و از آنان دو مرد را برگزيد، پس يکي را پدر ديگري را شوهرت قرار داد.
12- ابونعيم [31] به نقل از ابنعباس مينويسد:
رسول اکرم فرمود:
چهار زن، بانوان روزگار خود هستند: مريم دخت عمران، آسيه دخت مزاحم، خديجه دخت خويلد، و فاطمه دخت محمد صلي اللَّه عليه و آله و سلم، و برترين ايشان در علم، فاطمه است.
به نقل سيوطي [32] ، ابنعساکر نيز به سند خود اين حديث را از ابنعباس روايت کرده است.
13- حاکم در مستدرک الصحيحين [33] به نقل از ابنعباس آورده است:
پيامبر گرامي صلي اللَّه عليه و آله و سلم چهار خط کشيد، سپس فرمود:
ميدانيد اين خطوط چيستند؟ اصحاب گفتند: خدا و رسولش داناترند.
فرمود: همانا برترين زنان اهل بهشت، خديجه دخت خويلد، فاطمه دخت محمد صلي اللَّه عليه و آله و سلم، مريم دخت عمران، و آسيه دخت مزاحم ميباشند…
حاکم اضافه ميکند که سند اين حديث صحيح ميباشد.
حاکم در موارد ديگري از کتاب خود اين حديث را با سندهاي صحيح از ابنعباس نقل کرده است، همچنين بسياري از بزرگان حديث اين روايت را در کتابهاي خود آوردهاند، از جمله: احمد بن حنبل [34] با چند سند از ابنعباس، ابنعبدالبر [35] با دو سند، سيوطي [36] به نقل از طبراني، ابناثير [37] ، محب طبراني [38] به نقل از احمد و ابوحاتم، و ابنحجر [39] .
ابنحجر در همانجا به نقل از طبراني از عايشه روايت ميکند که:
هرگز جز پيامبر، احدي را برتر از فاطمه نديدم.
همچنين ابنعمرو [40] و طحاوي [41] هيثمي [42] نيز اين حديث را نقل ميکند و ميگويد: احمد، ابويعلي و طبراني با اسناد صحيح آن را نقل کردهاند. شمار راويان اين حديث در آنچه ذکر شد محدود نيست بلکه عسقلاني [43] نيز آن را به نقل از ابنحبان، احمد، ابويعلي، طبراني، ابوداود و حاکم روايت کرده و در صحفهي 282 [44] از کتابش مينويسد: نسائي با سند صحيح از ابنعباس روايت کرده است:
برترين زنان اهل بهشت، خديجه، فاطمه، مريم، و آسيه هستند.
14- ابنعبدالبر [45] با دو سند از ابيهريره روايت کرده است که: رسول اکرم فرمود:
بهترين زنان دو عالم چهار نفرند: مريم دخت عمران، آسيه دخت مزاحم، خديجه دخت خويلد، و فاطمه دخت محمد صلي اللَّه عليه و آله و سلم.
هيثمي در مجمع [46] و ثعلبي در قصص الانبياء [47] روايت را چنين آوردهاند:
نمونهي زنان دو عالم…
15- متقي [48] به نقل از ابنعساکر از ابنمسعود روايت ميکند:
بهترين مردان شما علي عليهالسلام و بهترين جوانتان حسن عليهالسلام و حسين عليهالسلام و بهترين زنان شما فاطمه است.
خطيب بغدادي [49] نيز اين حديث را نقل کرده است.
16- مناوي [50] به نقل از حارث بن ابياسامه از عروة بن زبير روايت ميکند:
خديجه بهترين زنان روزگار خود است و مريم هم بهترين زنان روزگارش است و فاطمه نيز بهترين زنان روزگار خود ميباشد.
17- ابنجرير در تفسير [51] خود از انس بن مالک نقل ميکند که: رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله و سلم فرمود:
بهترين زنان دو عالم چهار نفرند: مريم دخت عمران، آسيه دخت مزاحم و همسر فرعون، خديجه دخت خويلد، و فاطمه دخت محمد صلي اللَّه عليه و آله و سلم.
18- ترمذي [52] به نقل از انس روايت کرده که رسول گرامي فرمود:
نمونهي زنان دو عالم چهار نفرند: مريم دخت عمران، خديجه دخت خويلد، فاطمه دخت محمد صلي اللَّه عليه و آله و سلم، و آسيه همسر فرعون.
حاکم نيز در مستدرک الصحيحين [53] روايت فوق را با دو سند نقل کرده و ميگويد: سند دوم طبق موازين مسلم و بخاري، صحيح ميباشد. اين روايت را همچنين احمد بن حنبل [54] ، ابونعيم [55] ، طحاوي [56] ، خطيب بغدادي [57] ، ابناثير [58] ، ابنحجر [59] ، ابنعبدالبر [60] ، متقي [61] ، فخررازي [62] و سيوطي [63] نقل کردهاند.
19- طبري [64] از قتاده نقل ميکند که:
نمونهي زنان دو عالم، مريم دخت عمران و همسر فرعون، خديجه دخت خويلد، و فاطمه دخت محمد صلي اللَّه عليه و آله و سلم هستند.
20- طبري [65] به نقل از ابيموسي اشعري مينويسد:
رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله و سلم فرمود:
از ميان مردان، بسياري کامل شدند، اما از زنان فقط چهار تن به کمال رسيدند: مريم، آسيه همسر فرعون، خديجه دخت خويلد، و فاطمه دخت محمد صلي اللَّه عليه و آله و سلم.
حديث فوق را زمخشري در کشاف [66] و همچنين عسقلاني در فتحالباري [67] به نقل از طبراني و ثعلبي، روايت کردهاند.
21- سيوطي در تفسير [68] خود به نقل از ابنمردويه از انس روايت ميکند که رسول اکرم صلي اللَّه عليه و آله و سلم فرمود:
خداوند چهار تن را بر زنان دو عالم برتري بخشيد: آسيه دخت مزاحم، مريم دخت عمران، خديجه دخت خويلد و فاطمه دخت محمد صلي اللَّه عليه و آله و سلم.
[ صفحه 57]
[1] صحيح بخاري، کتاب بدءالخلق، باب: علامات النبوة في الاسلام.
[2] مسند احمد بن حنبل، ح 6، ص 282.
[3] طبقات ابنسعد، ج 2، ص 40.
[4] اسدالغابة، ج 5، ص 522.
[5] خصائص اميرالمؤمنين، ص 34.
[6] صحيح بخاري، کتاب فضائل الصحابة، باب: فضائل فاطمه عليهاالسلام.
[7] صحيح ابنماجه، باب: ما جاء ذي ذکر مرض رسولالله صلي اللَّه عليه و آله و سلم.
[8] مسند طيالسي، ج 6، باب: احاديث النساء.
[9] حليةالاولياء، ج 2، ص 29.
[10] مشکل الاثار، ج 1، ص 48 و 49.
[11] خصائص اميرالمؤمنين، ص 34.
[12] صحيح الترمذي، ج 2، ص 306.
[13] مستدرک الصحيحين، ج 3، ص 151.
[14] مسند احمد بن حنبل، ج 5، ص 319.
[15] حليةالاولياء، ج 4، ص 190.
[16] اسدالغابة، ج 5، ص 574.
[17] کنزالعمال، ج 6، ص 217.
[18] کنزالعمال، ج 6، ص 218.
[19] کنزالعمال، ج 7، ص 102.
[20] کنزالعمال، ج 7، ص 111
[21] مستدرک الصحيحين، ج 3، ص 156. سند اين حديث نزدش صحيح است.
[22] مشکل الاثار، ج 1، ص 50.
[23] ذخائرالعقبي، ص 43.
[24] حليةالاولياء، ج 2، ص 42.
[25] خصائص اميرالمؤمنين، ص 34.
[26] کنزالعمال، ج 6، ص 221.
[27] کنزالعمال، ج 7، ص 111- ابنعسکر اين روايت را آورده است.
[28] مستدرک الصحيحين، ج 3، ص 185.
[29] کنزالعمال، ج 7، ص 111، و مينويسد: بزار آن را نقل کرده است.
[30] کنزالعمال، ج 6، ص 153، و مينويسد: حاکم و طبراني و خطيب آن را نقل کردهاند.
[31] ذخائرالعقبي، ص 44 و مينويسد: حافظ ثقفي اصفهاني آن را نقل کرده است.
[32] الدرالمنثور، ذيل آيهي: 42، آلعمران.
[33] مستدرک الصحيحين، ج 2، ص 497.
[34] مسند احمد بن حنبل، ج 1، ص 293 و 316 و 322.
[35] الاستيعاب، ج 2، ص 720.
[36] الدرالمنثور، ذيل آيهي 11 سورهي تحريم.
[37] اسدالغابة، ج 5، ص 437.
[38] ذخائرالعقبي، ص 42.
[39] الاصابة، ج 8، ص 158.
[40] الاستيعاب، ج 2، ص 75.
[41] مشکل الاثار، ج 1، ص 50.
[42] مجمع الزوائد، ج 9، ص 223.
[43] فتح الباري، ج 7، ص 258.
[44] فتح الباري، ج 7، ص 282.
[45] الاستيعاب، ج 2، ص 720 و ص 750، آنچه در متن آمده مطابق نقل صفحهي 750 ميباشد.
[46] مجمع الزوائد، ج 9، ص 223.
[47] قصص الانبياء، ص 511.
[48] کنزالعمال، ج 6، ص 217.
[49] تاريخ بغداد، ج 4، ص 319.
[50] فيض القدير، ج 3، ص 432.
[51] تفسير طبري، ج 3، ص 180.
[52] صحيح ترمذي، ج 2، ص 31.
[53] مستدرک الصحيحين، ج 3، ص 157.
[54] مسند احمد بن حنبل، ج 3، ص 135.
[55] حليةالاولياء، ج 2، ص 344.
[56] مشکل الاثار، ج 1، ص 50.
[57] تاريخ بغداد، ج 7، ص 184، و ج 9، ص 404، به دو طريق و در هر دو آمده! بهترين زنان دو عالم چهار نفرند.
[58] اسدالغابة، ج 5، ص 437، با تعبير: بهترين زنان دو عالم…
[59] تهذيب التهذيب، ج 12، ص 441.
[60] الاستيعاب، ج 2، ص 720، با دو سند که يکي آمده: بهترين زنان دو عالم.
[61] کنزالعمال، ج 6، ص 227، به نقل از ابنحبان از انس.
[62] التفسير الکبير ذيل آيهي 42، سورهي آلعمران، با کمي تقديم و تأخير آن را نقل کرده است.
[63] الدرالمنثور، ذيل آيهي 42، سورهي آلعمران، به نقل از ابنالمنذر و ابنحبان.
[64] تفسير طبري، ج 3، ص 180.
[65] تفسير طبري، ج 3، ص 180.
[66] الکشاف، ذيل آيهي 12 سورهي تحريم.
[67] فتحالباري، ج 7، ص 258.
[68] الدرالمنثور، ذيل آيهي 42 سورهي آلعمران.
شایگان عزیز آهستان به کسی برچیب نیمزنه حرف های که میزنی , حرف های وهابی هاست و مثل اعتقادات اوناست.
شاید وهابی نباشی ولی حرفات اصلا درست نیست.
اول بگو مسلمانی؟ پیامبر رو قبول داری بعد به بحث ادامه بدیم.
تو دختر پیامبر خدا رو که حجاب رو واجب دونسته رو بی حجاب می دونی !!!
واقعاً عجیبه این حرف رو از کجا میگی؟!
در ضمن آهستان هیچ اجباری رو برای کسی نذاشته تا حرفاشو باور کنن
علی واقعاً حرف های رو که گفتی خودت باور داری؟!؟!
شیعه اول با علی شناخته میشه نه فاطمه شیعه رو پیامبر تصدیق کرد چون علی رو تصدیق میکرد.
بزار بگم برای سنی ها و وهابی ها
شاید شما نمیدونید و نمیخواید بدونید اخه شما خیلی ماهر خودتون رو بزنید به اون راه:
عثمان خلیفه شما بود؟ چند سال بت پرست بود؟
عمر خلیفه شما بود؟ چند سال بت پرسی کرد؟
ابوبکر چی؟ بت پرست بود یا نه؟
اما علی (ع) چی؟ در کجا به دنیا اومد میدونید؟ مگه بت پرستی کرده بود؟ ذاتش ار همون اول پاک بود. چه خدمتی به اسلام کرد؟ در قبل این خدمت ها آیا سو استفاده کرد ؟ نمیدونید نه چون نمیخواید بدونید.
شما وقتی نه اسلام نه قران و نه محمد(ص) رو باور دارید و شاید هم خدا!
بهتره تو این بحث ها شرکت نکنید.
دختر پیامبر که کی به شهادت رسوند همون خلیفه هایی که 40 سال بت پرستی کردن و خلیفه فرقه سنی بودند ما هی به روی خودمون نمیاریم و میگیم اتحاد داریم در مقابل دشمنانمون تا اونا به کل اسلام صربه نزنن ولی شما انسانهای ……….. هیچ وقت نخواستید روی پای خود باشید و حرفهای منتقی بزنید.
هم از قران دم میزنید هم قران رو رد میکنید به سبب ناآگاهی خود.
بعضی وقت ها حرف های شیعه رو رد میکنید در حالی که این سخنان از قران برگرقته شده و شما ناآگاهنه قران را هم رد میکنید.
من نمیگویم شما تقصیری دارید . نخیر به سبب شرایطی زمانی یا نشستن در جلسات و استفاده از منابع غلط به نتایج بیهودی رسیدید.
در منابع هر دو طرف تحقیق کنید تا به اصل ماجرا برسید.
علی را پیامبر تصدیق کرد. برای همین شیعه به علی مینازد. علی در بستر پیامبر خوابید در حالی که پیامبر اول از عمر عثمان و ابوبکر این کار را خواست و برای ثبت در تاریخ اینکار را مرد ولی در آخر علی جان خود را در خطر انداخت.
سلام (مطلب خوبی بود)
اما دوستان
اول می خواهم بگویم که ما همه مان اطلاعات کمی داریم پس لفطا در مورد بزرگانی چون پیامبر (ص)، امام علی (ع) و … اینقدر راحت اظهار نظر نکنید!!! لطفا سعی کنید از منابع معتبر مثل علما استفاده کنیم
فقط می توانم افسوس بخورم برای کسانی که فکر می کنند علم حل کردن یک فرومول ریاضی است!!!
افسوس می خورم که این افراد معنی علم را هم نفهمیدند…
اما آن کسی که گفت مسلمانان کمتر می دانند که پیامبر (ص) سه دختر داشتند!!
دوست عزیز که این را گفتی، ما خیلی چیز ها را نمی دانیم
اما شما برو چند تا کتاب از علما بخون می بینی مو به مو به همه این چیز ها اشاره شده
با زهم می گویم ما اطلاعات کمی داریم درست نیست در رابطه با زندگی این بزرگ واران اینگونه صحبت کنیم
اما یک نکته دیگر در رابطه با آن کسی که گفت چرا امام کنیز داشت و حتی در خواست کنیز بیشتر نیز می نمود
خوب نکته همین جاست، وقتی می گویم نمی دانید برای همین است
دوستان، در آن زمان خیلی از کنیزان، به برده گی و برای کار های سخت برده می شدند به دربار حاکمان و … و زیر شلاق
اما امام کنیز های زیادی را می گرفت، خرجی آنها را می داد، از آنها مراقبت می نمود و بعد از چند سال آنها را آزاد می کرد. می دانی این کار چقدر ثواب دارد
اگر دوستان بفهمند این کار چقدر بزرگ است و اینکه چقدر ثواب دارد هیچ وقت همچین حرفی نمی زدند.
راستی دوست عزیز خوشحال می شوم با شما تبادل لینک کنم
اینها جدا از بحث است ولی چون دوستان بحث را با اینجا کشیدند این حرفا زنده شد.
ابوبکر به دلیل ترس از دست دادن خلافت حق زن مومنی را خورد.
اون
حال شما بگویید که کدام حرص مال و مقام دنیا را داشتند.
به نظر من اصلا اهمیت نداره که فاطمه و علی و ابوبکر و عمر و ….. خوب بودند یا بد.
مهم اینه که ما چه قدر به قرآن نزدیک باشیم.
سلام وممنونم از لطفتون…
من منتظر می مونم…بازم ممنونم…
موفق باشید…یا زهرا(س)
سلام دوباره…
این پست شما علاوه بر متنش نطراتش هم خیلی مفید بود…
و خوب شناخت ظاهری ما را هم عوض کرد…
به محشر تا که زهرا پا گذارد
برات عفو از هر سو ببارد…
شفیعه محشر پشت و پناهتان
یا زهرا(س)
سلام مطلبت عالی بود
به دفاع از دینت ادامه بده.هیج و قت مغلوب چند نفر ….. نشو
قیامتی نیز هست!
موفق و سر بلند باشی
جناب امید
با سلام
من احساس می کنم جنابعالی نسبت به ایراداتی که در مورد مطلبتان گفته می شود خشن برخورد می کنید و دیگران را به کتابهایی که خوانده اید ارجاع می دهید.اما من برایتان دلایل خاص خودم را می گوییم.
1- اینکه به کسانی که اعتقاداتشان به شما هم جهت نباشد انگ وهابیت یا …بزنید کار شایسته ای نیست.شما مطلبی نوشته اید و دلیلی ندارد همه با شما موافق باشند.همانطور که شما با نظرات امسال من موافق نیستید.
2- فرض کنیم که حرف شما درست باشد و همه ما با اسلام و اهل بیت شما دشمن باشیم.چطور خداوند که جانمان در دست اوست به ما لطف کرده حق حیات و … داده اما شما حتی حق اظهار نظر مخالف را از ما دریغ می کنید؟
3- فرض کنیم افرادی را که جنابعالی معرفی می کنید انسانهایی شایسته باشند. پرسش من از شما اینست که آیا انسانهای کامل و شایسته فقط به برهه ای از زمان و مکان تعلق دارند؟آیا تکرار پذیر نیستند؟مثلا در آیین مسیحیت قدیسین ممکن هست در هر زمان و هر مکانی پیدا شوند مثل مادر ترزا که در جریان جنگ جهانی به دلیل فداکاری های بیشمارش به این مقام نائل شد.
4- خصائص نیکوی انسانی نظیر شهامت, راستگویی, عدالت و … ارتباطی به دینداری ندارد هر چند که دین بر آن صحه بگذارد. اینان خصوصیاتی هستند که در ذات انسانها وجود دارند و محیط پرورش آنان نقش بسیاری در پیدایش و بروز آن دارد.
5- گاهی بسیاری از تعالیم دینی که در تربیت افراد نقش دارد و هزینه های گزافی صرف تبلیغ ان می شود نتیجه معکوسی خواهد داشت. فراموش نکنید که شما با نسل جدیدی در ارتباطید که محدودیت پذیر نیست, چه برسد به اینکه بخواهید عقاید خود را بر آن تحمیل کنید.مثلا 30 سال است که تلاش کردید تا موسیقی را به فراموشی بسپارید آیا توانستید؟
6- مردم گاهی ندانسته و در برابر سوالاتی که انها را به شک و تردید می اندازد شدیدا موضع گیری می کنند.بارها شده است که من ساده ترین سوالات را در مورد تاریخ اسلام از آنها پرسیده ام و هنگامیکه در برابر این سوال که مثلا فلان امام ایا کار درستی کرد که فلان کار را انجام داد قرار می گیرند؟طفره رفته و از ترس عذاب الهی یا نازل شدن بلای آسمانی آنرا با بدترین توهین ها پاسخ می دهند.
7- من و شما چقدر در انتخاب دین خود یا گرایشات مذهبی خویش آزاد بوده ایم؟آیا جز این بوده که چون در خانواده ای مسلمان به دنیا آمده و پرورش یافته ایم مجبوریم به پذیرش آن؟آیا جز این است که اگر بخواهیم دینمان را تغییر دهیم حکم ارتدادمان صادر می شود؟
8- علمای دین ما چه نقشی در بهبود وضعیت معیشتی ما داشته اند؟مفتخر به کشف چه پدیده ای شده اند؟کدام واکسن را کشف کرده اند؟….. آیا حتی اگر خدمتی هم به جامعه بشری کرده اند آیا غیر این بوده که در درجه اول یک ایرانی باهوش بوده اند تا یک مسلمان؟
9- آیا شما هم با عقاید آقای قرائتی موافقید که می گفت:”ادیسون با اینکه لامپ برق را اختراع کرد و به بشر خدمت کرد اما چون مسلمان نبود و نماز نخواند به بهشت نمی رود” . مگر دین شما نمی گوید که تشکر از مخلوق تشکر از خالق است پس چرا نمی فهمید همین خدمات اینترنت که برای رفاه بشر است از جانب همین دشمنان فرضی شما نظیر امریکا ارائه می شود؟شما دارید نمک می خورید و نمکدان می شکنید.
10- آیا آن انسانهای وارسته ای که 1400 سال قبل برای امسال من نسخه شفابخش پیچیده اند مشکلات امروز ما را داشتند؟مشکلاتی نظیرمسکن,کار و… در آن دوران وجود داشته؟آیا برای شما قابل قبول است که برای اینکه به گناه نیفتید بروید زن بگیرید؟ فکر نمی کنید با اینکار هم خودتان و هم دیگری را بدبخت می کنید؟ با تورم زندگی چه می کنید؟آن خانوم محترمی که شما از ان دم می زنید آیا با حقوق زیر 200 هزارتومان قادر بود زندگیش را بچرخاند و الگویی برای جامعه اش باشد؟
11- زنی را در همسایگیم می شناسم که 6 فرزند دارد.شوهرش کارگری بوده که فوت کرده و اکنون او بچه هایش را به سختی سرپرستی می کند.جالب اینکه 2تا از فرزندانش کم خونی دارند.بماند رنج و مصیبت بیمارداریش.در عجبم که با اینکه تن فروشی نمی کند چگونه زندگیش را می گرداند؟آیا کم بلا می کشد؟ایا او نمینواند الگو باشد؟آیا آن زنی که در جنگ شوهرش را در جلوی چشمش تیرباران کردند,به او و فرزندش تجاوز کردند و به اسیری بردند لیاقت الگو شدن ندارد؟ اینان الگو هستند یا کسی که بزرگترین مصیبتش بالاکشیدن سهم الارثش است؟
12- آقای محترم
دین و الگوی دینی که نتواند مشکلات جامعه مرا حل کند پشیزی برایم ارزش ندارد. نگویید که دین با انچه که ما از جانب حکمت می بینیم متفاوت است که اسلام واقعی همین است که طالبان و ملایان نشانمان می دهند.
13- اگر خواستید متن مرا به همه نشان دهید لطفا بند بند سولاتم را جواب دهید و مرا به کتابهای مذهبیتان ارجاع ندهید که بسیاری از انها را خوانده ام ولی چیزی نیافته ام.
14- برای من الگوی 1400 سال پیش مضحک است.همانطوری که برای من جالب است که فلانی می گوید علی اکبر الگوی من است. در صورتیکه آیا از زندگی وی چیزی فراتر از یک ظهر عاشورا می داند؟آری هر روز عاشوراهایی در همین سرزمینمان رخ می دهد اما ما فقط یکبار در سال انرا بیاد می اوریم.
به قول توماس جفرسون: ” نتیجه اجبارات مذهبی چه بوده است؟ تبدیل نیمی از دنیا به مردمانی نادان و نیمی دیگر به انسانهایی ریاکار”
جواب آهستان: آقا يا خانم انديشه، من يادم نمياد كه جايي سعي كرده باشم به زور و اجبار كسي را مجبور به پذيرش حرفهايم كرده باشم! شما مثل اينكه تازه از راه رسيده ايد و از بحث و گفتگوي ما و دوستان خبر نداريد. من هم هرگز به كسي تهمت وهابي بودن نزدم. اگر به ناتان گفتم وهابي، خوب هر كسي را با انديشه هايش مي شناسند. وهابيون براي خودشان شناسنامه دارند، حرف دارند، حديث دارند، كتاب دارند، خوب وقتي مي بينم كسي دقيقا همان گفته ها و نوشته ها را تكرار مي كند، به او چه چيزي بايد بگويم؟؟؟ به من هم ربطي ندارد كه شما الگوهاي 1400 سال پيش را قبول داريد يا نه؟ ولي فكر ميكنم كه راه مناسبي براي شناختن الگوهايت انتخاب نكردي. چون بنا به گفته خودت فقط يك ظهر عاشورا همراه آنها بودي!
“”"”"”"”"”"گوشه ای از فضائل فاطمه زهرا را یادآوری کنم، احادیثی را به نقل از کتابهای خودشان در مدح و فضیلت دختر پیامبر اینجا می نویسم، شاید لااقل به احترام علمای خودشان ساکت شوند!!! :”"”"”"”"”"”"”"”"”"”"”
منابعی که گفتید از اهل سنت است ولی چه ارتباطی به بحث دارد ؟ایا مدح و فضیلت فاطمه دلیل می شود که فدک به ارث به ایشان باید برسد؟
اگر اینجور بود راویان چرا بر سر سنت ماندند و شیعه نشدند؟
درست بر عکس. تمام منابع و مراجعی که شما به ان ارجاع می دهید برای اثبات حقانیت خود .خود بزرگترین گواه باطل بودن استنتاج شماست.
در تمام موارد که از پیغمبر نقل شده چرا از اینکه فدک می بایست به فاطمه رسد خبری نیست؟
2-اگر قضیه تعلق فدک به فاطمه بنا به گفته شما :”"”" گریه و اعتراض فاطمه در مساله فدک هم برای مال دنیا و حرص بر آن نبود. تنها و تنها مبارزه با بدعتی بود که خلفا بعد از وفات پیامبر مسببش شدند و با غصب فدک عملا پشتوانه اقتصادی و سیاسی امامان شیعه را محصور کردند.”"”"”"
اینقدر مهم بوده چطور پیامبر اینرا مستند و محرز اعلام نکردند ؟این همه تشکیک. خود بطلان نظر شماست وگرنه پیامبر خیلی راحت می توانستند که انرا به نحوی که خلیفه به قول شما ظالمی نتواند منکر شود به ایشان می دادندو چه کسی منکر می توانست بشود؟
3-”"”"”"”"”"”بایستی چه کار دیگری می کردند که انجام ندادند؟”"”"”"”"”"”"
پیامبر کوچکترین کاری در جهت نکردند.پس در اصل این ادعای شما مردود است
4- علی و فاطمه که معصوم و دارای علم غیب بودند (بنا به نظر شما)ایا نمی دانستند که نوبت خلافت بزودی به علی خواهد رسید ؟و او می تواند پشتوانه ای صد چندان بیشتر برای امامان شیعه بگذارد؟و دعوا بر سر فدک که باید می دانستند راه به جایی نخواهد برد با اندکی گذشت و صبر و رسیدن خلافت به علی حل خواهد گشت؟
5- ایاا فکر می کندخود حضرت علی در این معرکه تا چه حد برای ادعای فاطمه حقانیت قایل بوده است؟و جز ان است که ایشان هم در نهایت حق را به خلیفه مسلمین دادند؟
6-چون ابوبکر سخنان فاطمه (ع) را شنيد گريه کرد و گفت: «اي دختر رسول خدا، به خدا سوگند، پدرت دينار و درهمي به ارث نگذاشت، و فرمود: پيامبران پس از خود ميراثي نميگذارند.» و نيز آن چه در حديث خطبه وارد شده است که گفت: «من از پيامبر خدا شنيدم که فرمود: ما پيامبران طلا و نقره و زمين و مال و خانه، به ارث نميگذاريم، بلکه ميراث ما تنها ايمان و حکمت و علم و سنت است.»ایا اگر می خواستند بر خلاف فرمایش پیامبر عمل کنند
ایا راحتتر نبود که دنبال دردسر نمی گشتند و انرا برای خاموش کردن صدای اعتراض ایشان به او می دادند؟و تمام دعوا بر سر ان بود که ایشان بدون هیچ پارتی بازی داشتند به فرمایشات پیامبر عمل می کردند؟
آهستان به عثمان: برادر عثمان سلام. 1- مشكل ما با شما اينه كه وقتي اين همه حديث را در فضيلت يك بانو مي بينيم، ديگه به عقل ما خطور هم نميكنه كه آن بانو براي مال دنيا شب و روز گريه كنه!!! اما به عقل ناقص شما خطور مي كنه! و اتفاقا من بايد از شما اين سوال را بپرسم كه چطور علماي شما اين همه حديث آنهم از پيامبر خدا در پاكي و اخلاق فاطمه ذكر ميكنند بعد هم به خود جرات مي دهند و چيزهاي ديگري به فاطمه نسبت مي دهند! 2-شما به بزرگواري خودتان ببخشيد كه پيامبر خدا به فكرش نرسيد كه سندي براي دخترش بنويسد تا روزي اسير بهانه جويان قرار نگيرد!3- براي از بين بردن خرافات و رسوم جاهلي، پيامبر اسلام بهترين كارهاي ممكن را انجام داد. 4- فرضياتي كه بافتي حرفي براي گفتن ندارد. مطابق گفته شما پيامبر كه علم غيب داشت هرگز نمي بايست در جنگ احد شركت ميكرد و يا چون مي دانست كه از عقب سپاه مورد تاخت و تاز قرار ميگيرد بايد فكري براي آن نقطه ميكرد!!!!!!!!!!! 5- اين هم از دروغهاي شاخدار شماست كه ادعا مي كنيد امام علي حق را به خلفا داده است!!!! من لينك كتابهاي ماجراي فدك را در مطلب قرار دادم. شما بخوانيد و ببينيد كي علي حق را به خلفا داد. همچنين نظرات مختلفي كه درباره ارث و ميراث پيامبران نوشته شده را ببينيد.
متاسفانه جناب ابوبکر اگر کمی زودتر اسلام آورده بود و یا آگاهی بیشتری از قرآن می داشت چنین جمله ای را به پیامبر نسبت نمی داد که در قرآن به صراحت نفی شده است. آیات ابتدایی سوره مریم را بخوانید.
ذِكْرُ رَحْمَتِ رَبِّكَ عَبْدَهُ زَكَرِيَّا(2)
إِذْ نَادَى رَبَّهُ نِدَاءً خَفِيًّا(3)
قَالَ رَبِّ إِنىِّ وَهَنَ الْعَظْمُ مِنىِّ وَ اشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَيْبًا وَ لَمْ أَكُن بِدُعَائكَ رَبِّ شَقِيًّا(4)
وَ إِنىِّ خِفْتُ الْمَوَالىَِ مِن وَرَاءِى وَ كَانَتِ امْرَأَتىِ عَاقِرًا فَهَبْ لىِ مِن لَّدُنكَ وَلِيًّا(5)
يَرِثُنىِ وَ يَرِثُ مِنْ ءَالِ يَعْقُوبَ وَ اجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيًّا(6
(اين) يادى است از رحمت پروردگار تو نسبت به بندهاش زكريا … (2)
در آن هنگام كه پروردگارش را در خلوتگاه (عبادت) پنهان خواند … (3)
گفت: «پروردگارا! استخوانم سست شده و شعله پيرى تمام سرم را فراگرفته و من هرگز در دعاى تو، از اجابت محروم نبودهام! (4)
و من از بستگانم بعد از خودم بيمناكم (كه حق پاسدارى از آيين تو را نگاه ندارند)! و (از طرفى) همسرم نازا و عقيم است تو از نزد خود جانشينى به من ببخش … (5)
كه وارث من و دودمان يعقوب باشد و او را مورد رضايتت قرار ده!» (6)
[...] و جهان) بصورت تصویری طرح مساله خواستگاري دختر از پسر فاطمه زهرا كدام فرمول رياضي را كشف كرده بود؟! خطبه فدک كرك چيست؟چگونه كرك كنيم؟ دریافت مبلغ کارکرد [...]
اقای عثمان به چند نظر بالا سریت یعنی شماره 25 یه نیگایی میکردی
بر اساس احادیث موجود در کتب اهل سنت پیامبر در موارد متعددی فرموده اند فاطمه پاره تن من است و هر کس او را برنجاند (عصبانی کند) مرا رنجانده (عصبانی کرده) است. و در همین کتب آمده است که ابوبکر حضرت فاطمه را چنان ناراحت و عصبانی کرده که تا آن حضرت زنده بود نزد ابوبکر نیامد و با او سخن نگفت. در اینجا تنها برای نمونه این احادیث را از کتاب صحیح بخاری که معتبر ترین کتاب در نزد اهل سنت بعد از قرآن است می آوریم:
حدثنا أبو الوليد حدثنا ابن عيينة عن عمر و ابن دينار عن ابن أبي مليكة عن المسور بن مخرمة ان رسول الله صلى الله عليه وسلم قال فاطمة بضعة منى فمن أغضبها أغضبني. صحیح بخاری ج4 ص210
حدثنا ابن عيينة عن عمر وبن دينار عن ابن أبي مليكة عن المسور بن مخرمة ان رسول الله صلى الله عليه وسلم قال فاطمة بضعة منى فمن أغضبها أغضبني. صحیح بخاری ج4 ص219
حدثنا عبد العزيز بن عبد الله حدثنا إبراهيم ابن سعد عن صالح عن ابن شهاب قال أخبرني عروة بن الزبير ان عائشة أم المؤمنين رضي الله عنها أخبرته ان فاطمة عليها السلام ابنة رسول الله صلى الله عليه وسلم سألت أبا بكر الصديق بعد وفاة رسول الله صلى الله عليه وسلم ان يقسم لها ميراثها ما ترك رسول الله صلى الله عليه وسلم مما أفاء الله عليه فقال لها أبو بكر ان رسول الله صلى الله عليه وسلم قال لا نورث ما تركنا صدقة فغضبت فاطمة بنت رسول الله صلى الله عليه وسلم فهجرت أبا بكر فلم تزل مهاجرته حتى توفيت. صحیح بخاری ج4 ص43
دثنا يحيى بن بكير حدثنا الليث عن عقيل عن ابن شهاب عن عروة عن عائشة ان فاطمة عليها السلام بنت النبي صلى الله عليه وسلم أرسلت إلى أبي بكر تسأله ميراثها من رسول الله صلى الله عليه وسلم مما أفاء الله عليه بالمدينة وفدك وما بقي من خمس خيبر فقال أبو بكر ان رسول الله صلى الله عليه وسلم قال لا نورث ما تركنا صدقة إنما يأكل آل محمد في هذا المال وانى والله لا أغير شيئا من صدقة رسول الله صلى الله عليه وسلم عن حالها التي كان عليها في عهد رسول الله صلى الله عليه وسلم ولأعملن فيها بما عمل به رسول الله صلى الله عليه وسلم فأبى أبو بكر ان يدفع إلى فاطمة منها شيئا فوجدت فاطمة على أبي بكر في ذلك فهجرته فلم تكلمه حتى توفيت. صحیح بخاری ج5 ص82.
حدثنا هشام أخبرنا معمر عن الزهري عن عروة عن عائشة ان فاطمة والعباس عليهما السلام اتيا أبا بكر يلتمسان ميراثهما من رسول الله صلى الله عليه وسلم وهما حينئذ يطلبان أرضيهما من فدك وسهمهما من خيبر فقال لهما أبو بكر سمعت رسول الله صلى الله عليه وسلم يقول لا نورث ما تركنا صدقة إنما يأكل آل محمد من هذا المال قال أبو بكر والله لا ادع امرا رأيت رسول الله صلى الله عليه وسلم يصنعه فيه الا صنعته قال فهجرته فاطمة فلم تكلمه حتى ماتت. صحیح بخاری ج8 ص3
حضرت فاطمه با توجه به شرایط ان زمان دختر خوبی برای پدر و همسر خوبی برای شوهرش بوده ولی مطمئنا خدا نبوده. مقدس نبوده. تو رو خدا انقدر انسانها رو بی خود بالا نبرید. اونا خودشون هم همچین ادعاهایی که شما براشون دارید برای خودشون نداشتند. ممنون!
آهستان به نوشين : سلام . من هم يادم نمياد گفته باشم او خدا بوده، بر عكس همه حرف ما اين بود كه اونها نزديك ترين آدمها به خدا بودند. و نيازي هم نيست كه آدمها را بي جهت بالا ببريم. از شما هم ممنونم
اگه توجه کرده باشید گفتم با توجه به شرایط اون زمان.
اما شما فاطمه رو الگو معرفی کردید.
فاطمه هیچ وقت نمی تونه برای مردم امروز یه الگوی همه جانبه باشه.
منظورم هم از خدا کردن فاطمه همون قداستیه که شما تو صحبتاتون براش قائل شدید.
در ضمن اینکه نزدیک ترین انسانها به خدا بودند هم از علم من و شما خارج است.
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین سر و معما نه تو خوانی و نه من
هست در پس پرده گفت و گوی من و تو
چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من
پاسخ آهستان به نوشين: من به قداستي خارج از عقل و منطق اشاره نكردم. بحث نزديك ترين انسانها به خدا را دقيقا از آيات قرآن آوردم. لطفا به آيات تطهير مراجعه كنيد. اما درباره اينكه فاطمه ميتواند الگويي مناسب براي زنان امروز باشد يا نه، نياز به بحث فراوانيست. البته بايد شرايط زماني و مكاني را هم در نظر داشته باشيم، اما دفاع از آزادي، شرف، غيرت، حق و انسانيت با گذشت قرنها و سالها دچار تغيير نميشود.
می بینم که کم اوردی و با اینکه اندیشه تاکید کرده بود جوابش و بند به بند بدی نتونستی اینکارو بکنی.
در تعجبم شما که قادر نیستی یک جواب درست و حسابی به مخاطبتان بدهید چطوری این بحث رو شروع کردید!
فقط از لابلای جوابهای افرادی که مخالف دیدگاهتان هستند کلماتی را استخراج می کنید و به او تحویل می دهید و به خیال خودتان ضربه فنی اش کرده اید.
متاسفم براتون
پاسخ آهستان به حسن بيدي:
سلام. حالا كه اصرار داري جوابت را بند بند بدم، باشه. من هم بند بند مي نويسم:
1- مخالفان مطلب بنده دو دسته هستند يك اونهايي كه اصلا به هيچ ديني چه اسلام، چه يهود يا مسيحيت اعتقادي ندارند. براي اينها فرقي نميكنه كه من از فاطمه بنويسم يا عمر يا ابوبكر يا عيسي مسيح يا موسي. گروه دوم وهابيوني هستند كه با پيروي از بزرگان خود مانند ابن تيميه، با اهل بيت مخالف هستند. 2- اينجا روي سخنم بيشتر با وهابيون است. چون براي مخالفان دين، بايد ابتدا دين و آيين را ثابت كرد، بعد رفت سراغ شخصيتهاي دين. وقتي كسي اصلا ديني را قبول ندارد چطور من برايش ثابت كنم كه حق با علي بود يا عمر و معاويه؟؟!! 3- درباره فاطمه زهرا بطور مفصل در كتابهاي شيعه و سني نوشته شده است. خود اين وهابيون هم فضيلت دختر پيامبر را از ما بهتر ميدانند. ولي همانطوريكه در مطلبم نوشتم، اونها چاره اي ندارند جز كوچك كردن و تحقير شخصيتهاي اسلام. به عنوان مثال اگر امام علي را كوچك نكنند آنوقت يكي مي آيد مي پرسد پس چرا اين همه حديث درباره او ذكر شده؟؟؟؟ درباره فاطمه زهرا هم همينطور. اينها چاره اي ندارند جز اينكه با سوالهاي مسخره اصل قضيه را ناديده بگيرند مثلا فاطمه چقدر عالم بود و كدام فرمول را كشف كرده بود؟؟؟؟ 4—– شما هم لازم نيست كه غصه انديشه را بخوري؟؟!!! دوست عزيز هميشه سعي كن خودت باشي. واضح تر بگم؟؟ باشه .. حسن بيدي همان انديشه است!! زدم تو خال؟؟؟؟؟ اگر دليل خواستي پيام بده تا اثباتش كنم. يا حق
salam
akharesh nagofti fateme shaki o geryan kodom formole riaziro kashf kardeh?
ke mardome donya behesh iman biaran ,to oon beizehay elmieh hata ye jamo tafrighe sadam be oon toolabe nashishoon yad nemidan badesh bibi fateme ye formole riaziam ekhtera kardee
az in be bad dar morede entekhabe onvane mozot bishtar fosfor besozon(bishtar feker kon) be khatere hamoon khanoom fateme zahra ke bishtar az in rosva nashe
shad bashi
آهستان به آناهيد: جواب شما هم چيزي هست شبيه هماني كه براي حسن بيدي نوشته بودم. چون شما هم خيلي شبيه حسن بيدي هستي!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بعد از سلام
دوستان اینجانب را به کتابهای اهل سنت ارجاع داده اند واحادیث بسیاری که در این کتب در منقبت فاطمه وهمسرش موجود است که بسیار هم درست میباشد ولی بنده نادان میخواهم بپرسم ایا در این کتابها در مورد عایشه وعمر وابوبکر وسایرین کم حدیث نقل شده؟ چگونه انهمه حدیث وروایت که در مدح و منقبت اصحاب پیامبر وعشره مبشره از زبان پیامبر نقل شده دروغ ونا معتبر محسوب میشود وبقول شیعه های دانشمند چون راوی سنی است فاقد اعتبار است ولی کوچکترین حدیث در مورد اهل بیت از زبان همان دروغگوهای کذاب وحی منزل ومعتبر میشود /؟
واصولا چرا پیامبر که از هر جهت شخصیتی نمونه بودند در مورد انتخاب دوست واصحاب انهمه نادرست عمل کردند وهرچه اراذل واوباش نظیر عمر وابوبکر وعثمان وطلحه وذبیر بود در اطراف خود جمع نمودند ایا با توجه به علم لدنی که در همه ائمه بوده پس به احتمال باید گفت ایشان هم کمی داشته اند نمیدانستند که این اراذل در اینده چه مشکلاتی برای خاندان ایشان وبرای دین ایشان ایجاد میکنند /؟
برای من وهابی گمراه کسی روشن کند که وقتی در ماجرای سقیفه حق مسلم علی غصب شد چرا از صد و بیست هزار مسلمانی که در ماجرای غدیر خم حضور داشتند وخطبه پیامبر را شنیدند صدای اعتراضی بلند نکردند وتنها اعتراض روز بعد واز جانب تعدادی بسیار کمتر از ده نفر وانهم فامیل نزدیک علی بود ایا در میان این صد وبیست هزار مسلمان حاضر در غدیر هیچکس دیگر محتوای پیام پیامبر را درک نکرده بودند//؟
ویا ایا پیامبر فاقد قدرت فصاحت وبلاغت لازم بود که مقصود وپیامش را واضح وروشن ابلاغ کند/؟
خوب پیامبر اینهمه زحمت ومرارت کشید وانچنان مومنانی تربیت کرد که بمحض فوت ایشان نزدیکترین دوستانشان حد اکثر ظلم وجور را به عزیزترین فرزندشان کردند بخاطر دنیا وغصب مقام ودر مقابل چشمان علی پهلوی فاطمه را لای در گذاشتند محسن مظلوم را شهید کردند سرای فاطمه را به اتش کشیدند ودر نهایت با ایجاد اینهمه در ورنج موجبات شهادت فاطمه را فراهم نمودند که اگر تا دنیا دنیاست مسلمین همه بدبختیهای خود را فراموش کرده وفقط بر رنج فاطمه اشک بریزند وبیاد پهلوی شکسته ایشان بر ان ظالمان مسلمان نما لعنت ابدی بفرستند کم است واین داغی نیست که تاریخ بتواند فراموش کند
ولی سئوال من نادان وگمراه اینست در حالیکه ما ایرانیها باید تا ابد داغدار این ظلم باشیم چگونه حضرت علی بان سرعت انهمه ظلم وبی احترامی را فراموش کرده ودختر عزیز خود یعنی جگر گوشه فاطمه را به قاتل فاطمه دادند
ایا طبق سنن اسلامی زن وشوهر نباید کفو باشند /؟
ایا تشخیص حضرت علی این بود که کفوتر از عمر کسی در مدینه برای دختر فاطمه پیدا نمیشود/؟
ویا دختر تربیت شده فاطمه لیاقتی بیشتر از قاتل مادرش نداشت؟
واین دختر علی وفاطمه ایا حداقل عاطفه را از پدر ویا مادر خود به ارث نبرده بود که توانست دو فرزند برای قاتل مادر وبادرش وغاصب حق مسلم پدرش بدنیا بیاورد؟
حالا من نادان این سوال را نمیکنم که در حالیکه بعد از هزار وچهارصدسال ما ایرانیها ی باعاطفه ومتدین بیاد فاطمه اشک میریزیم وبر قاتل نا بکارش لعنت میفرستیم دختر فاطمه چگونه توانست انطوریکه درتواریخ معتبر ضبط است با عمر زندگی صمیمانه داشته باشد
البته انچه این گمراه وهابی در باره صمیمیت عمر وکلثوم خوانده ام چون در کتب اهل سنت بوده مطمنا همه دروغ محض وجعلی است ودر اینجا هم راوی سنی میشود الا تعریفی که از علی بشود که و حی منزل وحقیقت محض میشود
جواب آهستان: جناب مهدي آرام. از اينكه شما برعكس ديگر دوستان لااقل پذيرفته ايد كه در كتب اهل سنت صدها حديث درباره فضيلت فاطمه زهرا وجود دارد، خوشحالم. بله حق با شماست. كسي منكر اين نشده كه درباره عمر و ابوبكر و عايشه و ديگران حديث وجود ندارد. البته سوال شما هم سوال به جايي است. شايد بهترين جواب را بر ترديد شما، امام علي داده باشد. در جنگ جمل وقتي يك نفر طرفين درگيري را ميبيند، گرفتار شك و ترديد ميشود و به نزد امام علي ميآيد و ميپرسد : از يك طرف تو را مي بينم و عمار و ديگر ياران پيامبر را، و از طرف ديگر عايشه را ميبينم و طلحه و زبير را! شما كه همه از ياران پيامبر بوديد، پس حق با كداميك از شماهاست؟؟؟؟!!!! امام علي جوابي به او داد كه به نظر من از زيباترين جملات و درسهاي شناخت حق و باطل است و قطعا براي ما راهنماي خوبي خواهد بود. امام گفتند اشتباه تو اين است كه آدمها را با يكديگر مقايسه ميكني. تو اول بايد حق را بشناسي و سپس آدمها را با حق مقايسه كني و ببيني كداميك از آنها به حق نزديكترند. حالا اين تفكر را بگذار كنار تفكر دوستان اهل سنت، كه براي سرپوش گذاشتن بر جنايات برخي صحابه، ادعا ميكنند كه آنها مرتكب اشتباه شدند و همه آنها عادل هستند!!! ( يعني آن همه جنگ و خونريزي و حتي بيعت شكستن با خليفه ميشود اشتباه . حتي جنگ معاويه با امام علي ، و جنايت يزيد در حق امام حسين و بريدن سر آن حضرت هم ميشود اشتباه و چه اشتباه بزرگي!) آقاي مهدي آرام، اين دليل نميشود هركسي كه پيامبر درباره او حديثي گفت، تا روز آخر هم در همان خط و راه پيامبر زندگي كرده باشد. خود پيامبر شرط عدم گمراهي امت را پس از خود، تمسك به دو چيز ميداند، قرآن و اهل بيت. حالا ببين اين آدمهايي كه شما اسمشان را بردي و پيامبر هم درباره آنها حديث گفت، چقدر به وصيت پيامبر عمل كردند؟؟!!
فاطمه هم به مانند دیگر همسران علی بن ابیطالب زن لحظه های هوس علی بود او هیچگاه نمی تواند الگویی برای بانوی اصیل ایرانی باشد . این تعاریف هم لاتا الات مذهبی می باشد که پا منبریهای خشکه مذهبی آن را طلا گرفته وحلوا حلوا می کنند.
پرسیده اند چرا حضرت علی علیه السلام در مقابل این ظلم بر حضرت زهرا علیها السلام سکوت کرد و کاری انجام نداد. پاسخ را از خود حضرت امیرالمومنین علیه السلام در خطبه شقشقیه در نهج البلاغه بشنوید:
به خدا سوگند،او(ابو بكر)رداى خلافت را بر تن كرد،در حاليكه خوب مى-دانست،من در گردش حكومت اسلامى هم چون محور سنگهاى آسيايم(كه بدون آنآسيا نمىچرخد).[1]
(او ميدانست)سيلها و چشمههاى(علم و فضيلت)از دامن كوهسار وجودم جارىاست[2]و مرغان(دور پرواز انديشهها)به افكار بلند من راه نتوانند يافت!
پس من رداى خلافت را رها ساختم،و دامن خود را از آن در پيچيدم(و كنار گرفتم)در حالى كه در اين انديشه فرو رفته بودم كه:با دست تنها(با بى ياورى)به پا خيزم(و حقخود و مردم را بگيرم)و يا در اين محيط پر خفقان و ظلمتى كه پديد آوردهاند صبر كنم؟
محيطى كه:پيران را فرسوده،جوانان را پير،و مردان با ايمان را تا واپسين دم زندگىبه رنج وا مىدارد.
(عاقبت)ديدم بردبارى و صبر به عقل و خرد نزديكتر است،لذا شكيبائى ورزيدم،ولى به كسى مىماندم كه:خاشاك چشمش را پر كرده،و استخوان راه گلويش را گرفته،با چشم خود مىديدم،ميراثم را به غارت مىبرند!.[3]
تا اينكه اولى به راه خود رفت[4](و مرگ دامنش را گرفت)بعد از خودش خلافترا به پسر خطاب سپرد،[5](در اينجا امام به قول اعشى شاعر متمثل شد كه مضمونش اين است):
كه بس فرق است تا ديروزم امروز×كنون مغموم و دى شادان و پيروزشگفتا!او كه در حيات خود،از مردم مىخواست عذرش را بپذيرند(و با وجود من)وى را از خلافت معذور دارند[6] خود هنگام مرگ عروس خلافت را براى ديگرى كابين بست!
او چه عجيب هر دو از خلافتبه نوبتبهرهگيرى كردند(خلاصه)آن را در اختيار كسى قرار داد،كه جوى از خشونت[7]سختگيرى،اشتباه و پوزش طلبى بود![8]رئيس خلافتبه شتر سوارى سركش مىماند،كه اگرمهار را محكم كشد،پردههاى بينى شتر پاره شود،و اگر آزاد گزارد در پرتگاه سقوط مىكند. به خدا سوگند!مردم در ناراحتى و رنج عجيبى گرفتار آمده بودند،و من در اين مدتطولانى،با محنت و عذاب،چارهاى جز شكيبايى نداشتم.سرانجام روزگار او(عمر)همسپرى شد[9]،و آن(خلافت)را در گروهى به شورا گذاشت،به پندارش،مرا نيزاز آنها محسوب داشت![10]پناه به خدا ز اين شورا!(راستى)كدام زمان بود كهمرا با نخستين فرد آنان مقايسه كنند كه اكنون كار من بجايى رسد كه مرا همسنگ اينان(اعضاى شورا)قرار دهند؟!لكن باز هم كوتاه آمدم و با آنان هم آهنگى ورزيدم(وطبق مصالح مسلمين) در شوراى آنها حضور يافتم بعضى از آنان بخاطر كينهاش از من روىبرتافت،[11]و ديگرى خويشاوندى را(بر حقيقت)مقدم داشت[12]،اعراض آنيكى هم جهاتى داشت،كه ذكر آن خوشايند نيست.[13]
بالاخره سومى به پا خاست[14]او همانند شتر پر خور و شكم برآمده!همىجز،جمعآورى و خوردن بيت المال نداشتبستهگان پدريش بهمكاريش برخاستند،آنها همچون شتران گرسنهاى كه بهاران به علفزار بيفتند،[15]و با ولع عجيبىگياهان را ببلعند،براى خوردن اموال خدا دست از آستين برآوردند،اما!عاقبتيافتههايش(براى استحكام خلافت)پنبه شد،و كردار ناشايستش كارش را تباه ساخت و سرانجام شكمخوارگى و ثروت اندوزى،براى ابد نابودش ساخت[16]ازدحامفراوانى كه همچون يالهاى كفتار بود مرا به قبول خلافت وا داشت، آنان از هر طرفمرا احاطه كردند،چيزى نمانده بود كه دو نور چشمم،دو يادگار پيغمبر حسن و حسين زيرپا له شوند،آنچنان جمعيتبه پهلوهايم فشار آورد كه سخت مرا برنج انداخت و ردايماز دو جانب پاره شد!مردم همانند گوسفندانى(گرگ زده كه دور تا دور چوپان جمع شوند)مرا در ميان گرفتند،اما هنگامى كه به پا خاستم و زمام خلافت را به دست گرفتم، جمعىپيمان خود را شكستند[17]،گروهى(به بهانههاى واهى)سر از اطاعتم باز زدند و از دين بيرونرفتند[18]و دستهاى ديگر براى رياست و مقام از اطاعتحق سر پيچيدند[19](و جنگصفين را براه انداختند)گويا نشنيده بودند كه خداوند ميفرمايد:«سرزمين آخرت را براىكسانى برگزيدهايم كه خواهان فساد در روى زمين و سركشى نباشد،عاقبت نيك،از آن پرهيزكاران است»(سوره قصص:83) چرا خوب شنيده بودند و خوب آن را حفظ داشتند،ولى زرقبرق دنيا چشمشان را خيره كرده و جواهراتش آنها را فريفته بود!. آگاه باشيد!بخدا سوگند،خدائى كه دانه را شكافت[20]،و انسان را آفريد،اگر نه اينبود كه جمعيتبسيارى گرداگردم را گرفته،و به ياريم قيام كردهاند،و از اين جهتحجتتمام شده است،و اگر نبود عهد و مسئوليتى كه خداوند از علماء و دانشمندان(هر جامعه)گرفته كه در برابر شكمخوارى ستمگران و گرسنگى ستمديدگان[21]سكوت نكنند،منمهار شتر خلافت را رها مىساختم و از آن صرف نظر مىنمودم و آخر آن را با جام آغازشسيراب ميكردم(آن وقت)خوب مىفهميديد كه دنياى شما(با همه زينتهايش)در نظر منبى ارزشتر از آبى است كه از بينى گوسفندى بيرون آيد![22].
هنگامى كه امير المؤمنين(ع)به اينجاى سخن رسيد،مردى از اهالى عراق برخاست،و نامهاى بدستش داد او همچنان نامه را نگاه مىكرد(پس از فراغت از نامه)،ابن عباسگفت اى امير مؤمنان!چه خوب بود،سخن را از جائى كه رها كردى ادامه ميدادى؟
ولى امام(ع)در پاسخش فرمود:«هيهات»اى پسر عباس«شعلهاى از آتش دلبود،زبانه كشيد و فرو نشست»!
ابن عباس مىگويد:بخدا سوگند من هيچگاه بر سخنى هم چون اين گفتار تاسفنخوردم،كه امام(ع)نتوانست تا آنجا كه خواسته بود ادامه دهد.
پرسیده اند چرا حضرت امیر المومنین در دوران حکومت با بدعتها مبارزه نکرد؟
لینک پاسخ که متن آن در ادامه آمده است:
http://www.valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=question&id=614
در پاسخ به اين سوال بايد گفت که امير مومنان در حد توان خود براي مبارزه با بدعت ها کوشيدند و اين عمل را دقيقاً بر اساس روشي منطقي و عقلايي انجام دادند ؛ يعني اين کار در چند مرحله و با سنجيدن اوضاع صورت گرفت ؛ همگان مي دانند که حضرت حتي قبل از زمان خلافت خويش با بدعت هاي خلفا مخالفت مي کردند و تنها کتاب خدا و سنت رسول خدا را به عنوان مرجع معرفي مي نمودند :
امير مومنان (عليه السلام) سيره شيخين را مشروع نمىدانست
رد سيره ابوبكر و عمر در شوراي شش نفره :
در قضيه شوراى شش نفره، سه بار به حضرت پيشنهاد قبول خلافت به شرط عمل به سيره شيخين مطرح مىشود ولى حضرت با قاطعيت تمام رد نموده واعلام مىدارد معيار و ملاك حكومت من فقط كتاب خدا و سنّت پيامبر است و با وجود اين دو نيازى به ضميمه كردن سيره ديگرى نيست:
«وخلا (عبد الرحمن بن عوف) بعلي بن أبي طالب ، فقال : لنا اللّه عليك ، إن وليّت هذا الأمر ، أن تسير فينا بكتاب اللّه وسنّة نبيّه وسيرة أبي بكر وعمر. فقال : أسير فيكم بكتاب اللّه وسنّة نبيّه ما استطعت.
فخلا بعثمان فقال له : لنا اللّه عليك ، إن وليّت هذا الأمر ، أن تسير فينا بكتاب اللّه وسنّة نبيّه وسيرة أبي بكر وعمر . فقال : لكم أن أسير فيكم بكتاب اللّه وسنة نبيه وسيرة أبي بكر وعمر.
ثمّ خلا بعلي، فقال له مثل مقالته الأولى ، فأجابه مثل الجواب الأوّل ، ثمّ خلا بعثمان، فقال له مثل المقالة الأولى ، فأجابه مثل ما كان أجابه ، ثمّ خلا بعلي فقال له مثل المقالة الأولى ، فقال : إنّ كتاب اللّه وسنّة نبيه لا يحتاج معهما إلى إجيرى أحد.
أنت مجتهد أن تزوي هذا الأمر عنّي . فخلا بعثمان فأعاد عليه القول ، فأجابه بذلك الجواب ، وصفق على يده».
تاريخ اليعقوبي ج 2 ص 162. ورجوع شود به: شرح نهج البلاغة ابن أبي الحديد ج 1 ص 188، ج 9 ص 53، ج 10 ص 245 زج 12 ص 263، الفصول في الأصول از جصّاص، ج 4 ص 55، أسد الغابة ج 4 ص 32، السقيفة وفدك از جوهري ص 86، تاريخ المدينة از ابن شبة النميري ج 3 ص 930، تاريخ الطبري ج 3 ص 297، تاريخ ابن خلدون ق1، ابن خلدون ج 2 ص 126 والشافي في الامامة ج 4 ص 209.
عبد الرحمن بن عوف با حضرت به طور خصوصي به گفتگو نشست ؛ پس گفت تو را در مورد خودمان به خدا قسم مي دهم که آيا در بين ما به کتاب خدا و سنت رسول او و روش ابو بکر و عمر عمل مي کني ؛ پس حضرت فرمودند : کتاب خدا و سنت پيامبر او تا مي توانم .
پس با عثمان خلوت کرده و به او نيز همين را گفت اما او پاسخ داد : براي شما تضمين مي کنم که به کتاب خدا و سنت پيامبر او و روش ابو بکر و عمر عمل نمايم !!
دوباره با علي خلوت کرده و کلام اول را تکرار کرد اما حضرت مانند همان دفعه به او پاسخ گفتند ؛ و سپس فرمودند : با کتاب خدا و سنت پيامبرش به نظر هيچ کس احتياج پيدا نمي کنيم . تو مي کوشي که خلافت را از من دور کني ( و گرنه سيره ابوبکر و عمر را شرط نمي کردي ) .
پس دوباره به نزد عثمان رفته وهمان کلام را تکرار کرد ؛ پس همان جواب اول را داد ؛ او نيز با عثمان بيعت نمود .
و نكته جالب اينجاست كه حضرت به عبد الرحمان مىگويد: تو با طرح اين پيشنهاد، تلاش مىكنى كه مرا از خلافت محروم سازى؛ چون بخوبى مىدانى كه سيره شيخين مورد تأييد من نيست. «أنت مجتهد أن تزوي هذا الأمر عنّي».
و عاص بن وائل گويد: به عبد الرحمان گفتم: چگونه با وجود شخصيتى مانند على با عثمان بيعت كرديد؟
پاسخ مىدهد: گناه من چيست كه سه مرتبه به على پيشنهاد كردم كه خلافت را به شرط عمل به كتاب خدا و سنت پيامبر و سيره ابوبكر وعمر بپذيرد ولى قبول نكرد. ولى عثمان زير بار اين پيشنهاد رفت:
«عن عاصم عن أبى وائل قال قلت لعبد الرحمن بن عوف كيف بايعتم عثمان وتركتم عليا رضى اللّه عنه قال ما ذنبي قد بدأت بعلي فقلت أبايعك على كتاب اللّه وسنة رسوله وسيرة أبي بكر وعمر رضى اللّه عنهما قال فقال فيما استطعت قال ثم عرضتها على عثمان رضى اللّه عنه فقبلها».
مسند احمد بن حنبل ج 1 ص 75، فتح الباري ج 13 ص 170.
رد سيره ابوبکر و عمر در ماجراي خوارج :
شبيه همين سخنان از حضرت در ماجراي خوارج و بعد از به خلافت رسيدن حضرت نيز نقل شده است :
ولما خرجت الخوارج من الكوفة أتى عليا أصحابه وشيعته فبايعوه وقالوا نحن أولياء من واليت وأعداء من عاديت فشرط لهم فيه سنة رسول الله صلى الله عليه وسلم فجاءه ربيعة بن أبى شداد الخثعمي وكان شهد معه الجمل وصفين ومعه راية خثعم.
فقال له: «بايع على كتاب الله وسنة رسول الله صلى الله عليه وسلم» فقال ربيعة: «على سنة أبى بكر وعمر».
قال له علي: «ويلك لو أن أبا بكر وعمر عملا بغير كتاب الله وسنة رسول الله صلى الله عليه وسلم لم يكونا على شئ من الحق».
فبايعه، فنظر إليه على وقال أما والله لكأنى بك وقد نفرت مع هذه الخوارج فقتلت وكأني بك وقد وطئتك الخيل بحوافرها فقتل يوم النهر مع خوارج البصرة.
تاريخ الطبري: 56/4.
وقتي که خوارج بر ضد امير مومنان شوريدند ، حضرت به نزد ياران و طرفداران خويش آمدند و ايشان دوباره با حضرت بيعت کردند و گفتند : ما با هرکس که دوست باشي دوست بوده و با هرکس دشمني کني دشمن هستيم ؛ پس با ايشان چنين قرار داد بست که به سنت رسول خدا عمل نمايد ؛ پس ربيعة بن ابي شداد خثعمي که در جمل و صفين همراه حضرت بوده و پرچم قبيله خثعم را به همراه داشت به نزد حضرت آمد ؛ پس حضرت به او گفتند : با من بيعت کن به شرط کتاب خدا و سنت رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم ؛ اما ربيعه گفت : بر سنت ابو بکر وعمر ؛
پس حضرت فرمودند : واي برتو ؛ اگر ابو بکر و عمر به غير کتاب خدا و سنت پيامبر او عمل کرده باشند ذره اي بر حق نبوده اند .
پس با امير مومنان بيعت نمود ؛ سپس حضرت به او نگاهي کرده فرمودند : قسم به خدا که من تو را مي بينم که همراه با خوارج به جنگ ( من ) آمده اي و کشته شده اي ؛ پس تو را مي بينم که سم اسب ها تو را لگد مال کرده است .
پس در روز نهروان همراه با خوارج بصره کشته شد !!!
اما مراحلي که امير مومنان براي بيان بدعت ها در پيش گرفتند :
مرحله اول : جلو گيري از بدعت هاي کوچک و در مقابل شروع مخالفت مردم :
اين مطلب جداي از کتب شيعه حتي در کتب اهل سنت نيز آمده است که حضرت در ابتدا خواستند تا مردم را امتحان نمايند که آيا دين ايشان آنقدر قوي هست که تحمل برداشتن بدعت هاي بزرگ را داشته باشند يا خير ؛ لذا در ابتدا مبارزه خود را با بحث نماز تراويح يعني يکي از بدعت هاي ساده عمر شروع نمودند :
وقد روى : أن عمر خرج في شهر رمضان ليلا فرأى المصابيح في المسجد ، فقال : ما هذا ؟ فقيل له : إن الناس قد اجتمعوا لصلاة التطوع ، فقال : بدعة فنعمت البدعة ! فاعترف كما ترى بأنها بدعة ، وقد شهد الرسول صلى الله عليه وآله أن كل بدعة ضلالة . وقد روى أن أمير المؤمنين عليه السلام لما اجتمعوا إليه بالكوفة فسألوه أن ينصب لهم إماما يصلى بهم نافلة شهر رمضان ، زجرهم وعرفهم أن ذلك خلاف السنة فتركوه واجتمعوا لأنفسهم وقدموا بعضهم فبعث إليهم ابنه الحسن عليه السلام فدخل عليهم المسجد ومعه الدرة فلما رأوه تبادروا الأبواب وصاحوا وا عمراه !
شرح نهج البلاغة ابن أبي الحديد از علماي اهل سنت ج 12ص 283
روايت شده است که عمر در ماه رمضان شب هنگام بيرون آمده پش در مسجد چراغ هايي را ديد ؛ پس گفت : اين چيست ؟ به او گفتند : مردم براي نماز مستحبي جمع شده اند (تا آن را جماعت بخوانند) ؛ پس گفت بدعت است اما خوب بدعتي است .
پس اعتراف کرده است که اين کار بدعت است و رسول خدا شهادت داده اند که هر بدعتي گمراهي است .
و از امير مومنان عليه السلام روايت شده است که وقتي در کوفه گرد ايشان جمع آمدند ، و از حضرت خواستند که براي ايشان امامي قرار دهد که با او نماز مستحب ماه رمضان را بخوانند ، ايشان را از اين کار منع کرده و ايشان را آگاه نمود که اين کار بر خلاف سنت رسول خداست ؛ پس امير مومنان را رها کرده و خودشان گرد هم جمع شدند و يکي را جلو انداختند ( تا امام جماعت شود ) ؛ پس حضرت امام حسن مجتبي را به نزد ايشان فرستادند ؛ حضرت وارد مسجد شدند در حاليکه شلاقي به همراه داشتند ؛ وقتي مردم ايشان را ديدند فرار کرده و فرياد مي زدند اي واي سنت عمر از بين رفت!!!
به نقل اين مطلب در کتب شيعه نيز توجه بفرماييد :
وباسناده عن علي بن الحسن بن علي بن فضال ، عن أحمد بن الحسن ، عن عمرو ابن سعيد ( المدايني ) ، عن مصدق بن صدقة ، عن عمار ، عن أبي عبد الله عليه السلام قال : سألته عن الصلاة في رمضان في المساجد فقال : لما قدم أمير المؤمنين عليه السلام الكوفة أمر الحسن بن علي أن ينادي في الناس : لا صلاة في شهر رمضان في المساجد جماعة فنادى في الناس الحسن بن علي بما أمره به أمير المؤمنين عليه السلام فلما سمع الناس مقالة الحسن بن علي عليه السلام صاحوا : وا عمراه وا عمراه ، فلما رجع الحسن إلى أمير المؤمنين عليه السلام قال له : ما هذا الصوت ؟ قال : يا أمير المؤمنين عليه السلام الناس يصيحون : وا عمراه وا عمراه فقال أمير المؤمنين عليه السلام : قل لهم صلوا .
وسائل الشيعة (الإسلامية) مرحوم حر عاملي از علماي شيعه ج 5 ص 192 روايت شماره 2
وقتي امير مومنان به کوفه آمدند به حسن بن علي دستور دادند که در بين مردم ندا دهد که در ماه رمضان در مسجد ، نماز (تراويح) جماعت نخوانند ؛ پس حضرت در بين مردم همان را که امير مومنان فرموده بودند اعلام کردند ؛ وقتي مردم کلام امام حسن عليه السلام را شنيدند ، فرياد زدند که “واي عمر واي عمر”( زيرا نماز تراويح از بدعت هاي عمر بود) وقتي امام حسن عليه السلام به نزد امير مومنان باز گشتند به ايشان فرمودند : اين چه صدايي است ؟ پاسخ فرمود : اي امير المومنين ، مردم فرياد مي زنند واي عمر واي عمر ؛ امير مومنان فرمودند به ايشان بگو نماز بخوانيد !!! (شما عمر را بيشتر از سنت رسول خدا قبول داريد و سنت را نمي خواهيد)
مرحله دوم : بيان بدعت ها :
وقتي حضرت مشاهده فرمودند که مردم نمي خواهند بدعت هاي هرچند کوچک خلفا به جاي خود بازگردد و نمي خواهند به سنت هاي رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم عمل نمايند ، لذا طريقه مبارزه خويش را تغيير داده و شروع به آگاهي دادن به مردم در زمينه بدعت ها نمودند
روايت نهج البلاغه : سنت خلفا سنت آل فرعون است !!!
حضرت در روايتي بسيار مهم در نهج البلاغه نيز به بيان اين مشکلات پرداخته و سنت خلفا را سنت آل فرعون بيان مي کنند :
حَتَّى إِذَا قَبَضَ اللَّهُ رَسُولَهُ ص رَجَعَ قَوْمٌ عَلَى الْأَعْقَابِ وَ غَالَتْهُمُ السُّبُلُ وَ اتَّكَلُوا عَلَى الْوَلائِجِ وَ وَصَلُوا غَيْرَ الرَّحِمِ وَ هَجَرُوا السَّبَبَ الَّذِي أُمِرُوا بِمَوَدَّتِهِ وَ نَقَلُوا الْبِنَاءَ عَنْ رَصِّ أَسَاسِهِ فَبَنَوْهُ فِي غَيْرِ مَوْضِعِهِ مَعَادِنُ كُلِّ خَطِيئَةٍ وَ أَبْوَابُ كُلِّ ضَارِبٍ فِي غَمْرَةٍ قَدْ مَارُوا فِي الْحَيْرَةِ وَ ذَهَلُوا فِي السَّكْرَةِ عَلَى سُنَّةٍ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ مِنْ مُنْقَطِعٍ إِلَى الدُّنْيَا رَاكِنٍ أَوْ مُفَارِقٍ لِلدِّينِ مُبَايِنٍ».
نهج البلاغه للشيخ محمد عبده: 35/2 الخطبة 150، شرح نهج البلاغه: 132/9.
پس از رحلت جانگداز رسول اكرم(ص) ، گروهى به گذشته جاهلى خود بازگشتند و با پيمودن راه هاى گوناگون گمراه شدند و بر آرا و انديشه هاى نادرست خود اعتماد نمودند و از غير خويشان پيروى نمودند، و از وسيله هدايت و رستگارى يعنى اهل بيت كه مأمور به دوستى آن بودند، دورى كردند.(قل لا أسئلكم عليه أجراً الاّ المودة فى القربى) ، و ساختمان اسلام و ايمان را از جايگاه استوارش انتقال داده آن را در جايى كه سزاوار نبود پايه ريزى كردند.
آنان كانون هر خطا و گناه و پناهگاه هر فتنهجو شدند و سرانجام در سرگردانى فرو رفته و در غفلت و مستى، به روش و آيين فرعونيان درآمدند، از همه بريده و دل به دنيا بستند و يا پيوند خود را با دين گسستند.
روايت اصول کافي و بيان بيش از بيست بدعت از بدعت هاي خلفا :
در کتاب شريف کافي نيز روايتي است که سند آن صحيح بوده و تمامي روات آن از بزرگان علماي شيعه اند .
ما در ترجمه روايت ، موارد بدعت هاي ذکر شده در کلام حضرت را مشخص مي گردانيم:
عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ سُلَيْمِ بْنِ قَيْسٍ الْهِلَالِيِّ قَالَ خَطَبَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ ثُمَّ صَلَّى عَلَى النَّبِيِّ ص ثُمَّ قَالَ أَلَا إِنَّ أَخْوَفَ مَا أَخَافُ عَلَيْكُمْ خَلَّتَانِ اتِّبَاعُ الْهَوَى وَ طُولُ الْأَمَلِ أَمَّا اتِّبَاعُ الْهَوَى فَيَصُدُّ عَنِ الْحَقِّ وَ أَمَّا طُولُ الْأَمَلِ فَيُنْسِي الْآخِرَةَ أَلَا إِنَّ الدُّنْيَا قَدْ تَرَحَّلَتْ مُدْبِرَةً وَ إِنَّ الْآخِرَةَ قَدْ تَرَحَّلَتْ مُقْبِلَةً وَ لِكُلِّ وَاحِدَةٍ بَنُونَ فَكُونُوا مِنْ أَبْنَاءِ الْآخِرَةِ وَ لَا تَكُونُوا مِنْ أَبْنَاءِ الدُّنْيَا فَإِنَّ الْيَوْمَ عَمَلٌ وَ لَا حِسَابَ وَ إِنَّ غَداً حِسَابٌ وَ لَا عَمَلَ وَ إِنَّمَا بَدْءُ وُقُوعِ الْفِتَنِ مِنْ أَهْوَاءٍ تُتَّبَعُ وَ أَحْكَامٍ تُبْتَدَعُ يُخَالَفُ فِيهَا حُكْمُ اللَّهِ يَتَوَلَّى فِيهَا رِجَالٌ رِجَالًا
أَلَا إِنَّ الْحَقَّ لَوْ خَلَصَ لَمْ يَكُنِ اخْتِلَافٌ وَ لَوْ أَنَّ الْبَاطِلَ خَلَصَ لَمْ يُخَفْ عَلَى ذِي حِجًى لَكِنَّهُ يُؤْخَذُ مِنْ هَذَا ضِغْثٌ وَ مِنْ هَذَا ضِغْثٌ فَيُمْزَجَانِ فَيُجَلَّلَانِ مَعاً فَهُنَالِكَ يَسْتَوْلِي الشَّيْطَانُ عَلَى أَوْلِيَائِهِ وَ نَجَا الَّذِينَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَ اللَّهِ الْحُسْنَى
إِنِّي سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ (صلي الله عليه وآله وسلم) يَقُولُ كَيْفَ أَنْتُمْ إِذَا لَبَسَتْكُمْ فِتْنَةٌ يَرْبُو فِيهَا الصَّغِيرُ وَ يَهْرَمُ فِيهَا الْكَبِيرُ يَجْرِي النَّاسُ عَلَيْهَا وَ يَتَّخِذُونَهَا سُنَّةً فَإِذَا غُيِّرَ مِنْهَا شَيْءٌ قِيلَ قَدْ غُيِّرَتِ السُّنَّةُ وَ قَدْ أَتَى النَّاسُ مُنْكَراً ثُمَّ تَشْتَدُّ الْبَلِيَّةُ وَ تُسْبَى الذُّرِّيَّةُ وَ تَدُقُّهُمُ الْفِتْنَةُ كَمَا تَدُقُّ النَّارُ الْحَطَبَ وَ كَمَا تَدُقُّ الرَّحَى بِثِفَالِهَا وَ يَتَفَقَّهُونَ لِغَيْرِ اللَّهِ وَ يَتَعَلَّمُونَ لِغَيْرِ الْعَمَلِ وَ يَطْلُبُونَ الدُّنْيَا بِأَعْمَالِ الْآخِرَةِ ثُمَّ أَقْبَلَ بِوَجْهِهِ وَ حَوْلَهُ نَاسٌ مِنْ أَهْلِ بَيْتِهِ وَ خَاصَّتِهِ وَ شِيعَتِهِ
فَقَالَ قَدْ عَمِلَتِ الْوُلَاةُ قَبْلِي أَعْمَالًا خَالَفُوا فِيهَا رَسُولَ اللَّهِ (صلي الله عليه وآله وسلم) مُتَعَمِّدِينَ لِخِلَافِهِ نَاقِضِينَ لِعَهْدِهِ مُغَيِّرِينِ لِسُنَّتِهِ وَ لَوْ حَمَلْتُ النَّاسَ عَلَى تَرْكِهَا وَ حَوَّلْتُهَا إِلَى مَوَاضِعِهَا وَ إِلَى مَا كَانَتْ فِي عَهْدِ رَسُولِ اللَّهِ (صلي الله عليه وآله وسلم) لَتَفَرَّقَ عَنِّي جُنْدِي حَتَّى أَبْقَى وَحْدِي أَوْ قَلِيلٌ مِنْ شِيعَتِيَ الَّذِينَ عَرَفُوا فَضْلِي وَ فَرْضَ إِمَامَتِي مِنْ كِتَابِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ سُنَّةِ رَسُولِ اللَّهِ (صلي الله عليه وآله وسلم)
أَ رَأَيْتُمْ لَوْ أَمَرْتُ بِمَقَامِ إِبْرَاهِيمَ (عليه السلام) فَرَدَدْتُهُ إِلَى الْمَوْضِعِ الَّذِي وَضَعَهُ فِيهِ رَسُولُ اللَّهِ (صلي الله عليه وآله وسلم)
وَ رَدَدْتُ فَدَكاً إِلَى وَرَثَةِ فَاطِمَةَ (عليها السلام) وَ رَدَدْتُ صَاعَ رَسُولِ اللَّهِ (صلي الله عليه وآله وسلم) كَمَا كَانَ وَ أَمْضَيْتُ قَطَائِعَ أَقْطَعَهَا رَسُولُ اللَّهِ (صلي الله عليه وآله وسلم) لِأَقْوَامٍ لَمْ تُمْضَ لَهُمْ وَ لَمْ تُنْفَذْ وَ رَدَدْتُ دَارَ جَعْفَرٍ إِلَى وَرَثَتِهِ وَ هَدَمْتُهَا مِنَ الْمَسْجِدِ وَ رَدَدْتُ قَضَايَا مِنَ الْجَوْرِ قُضِيَ بِهَا
وَ نَزَعْتُ نِسَاءً تَحْتَ رِجَالٍ بِغَيْرِ حَقٍّ فَرَدَدْتُهُنَّ إِلَى أَزْوَاجِهِنَّ وَ اسْتَقْبَلْتُ بِهِنَّ الْحُكْمَ فِي الْفُرُوجِ وَ الْأَحْكَامِ وَ سَبَيْتُ ذَرَارِيَّ بَنِي تَغْلِبَ وَ رَدَدْتُ مَا قُسِمَ مِنْ أَرْضِ خَيْبَرَ وَ مَحَوْتُ دَوَاوِينَ الْعَطَايَا
وَ أَعْطَيْتُ كَمَا كَانَ رَسُولُ اللَّهِ (صلي الله عليه وآله وسلم) يُعْطِي بِالسَّوِيَّةِ وَ لَمْ أَجْعَلْهَا دُولَةً بَيْنَ الْأَغْنِيَاءِ وَ أَلْقَيْتُ الْمَسَاحَةَ وَ سَوَّيْتُ بَيْنَ الْمَنَاكِحِ وَ أَنْفَذْتُ خُمُسَ الرَّسُولِ كَمَا أَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ فَرَضَهُ
وَ رَدَدْتُ مَسْجِدَ رَسُولِ اللَّهِ (صلي الله عليه وآله وسلم) إِلَى مَا كَانَ عَلَيْهِ وَ سَدَدْتُ مَا فُتِحَ فِيهِ مِنَ الْأَبْوَابِ وَ فَتَحْتُ مَا سُدَّ مِنْهُ وَ حَرَّمْتُ الْمَسْحَ عَلَى الْخُفَّيْنِ وَ حَدَدْتُ عَلَى النَّبِيذِ وَ أَمَرْتُ بِإِحْلَالِ الْمُتْعَتَيْنِ وَ أَمَرْتُ بِالتَّكْبِيرِ عَلَى الْجَنَائِزِ خَمْسَ تَكْبِيرَاتٍ وَ أَلْزَمْتُ النَّاسَ الْجَهْرَ بِبِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
وَ أَخْرَجْتُ مَنْ أُدْخِلَ مَعَ رَسُولِ اللَّهِ (صلي الله عليه وآله وسلم) فِي مَسْجِدِهِ مِمَّنْ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ (صلي الله عليه وآله وسلم) أَخْرَجَهُ وَ أَدْخَلْتُ مَنْ أُخْرِجَ بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ (صلي الله عليه وآله وسلم) مِمَّنْ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ (صلي الله عليه وآله وسلم) أَدْخَلَهُ وَ حَمَلْتُ النَّاسَ عَلَى حُكْمِ الْقُرْآنِ وَ عَلَى الطَّلَاقِ عَلَى السُّنَّةِ وَ أَخَذْتُ الصَّدَقَاتِ عَلَى أَصْنَافِهَا وَ حُدُودِهَا
وَ رَدَدْتُ الْوُضُوءَ وَ الْغُسْلَ وَ الصَّلَاةَ إِلَى مَوَاقِيتِهَا وَ شَرَائِعِهَا وَ مَوَاضِعِهَا وَ رَدَدْتُ أَهْلَ نَجْرَانَ إِلَى مَوَاضِعِهِمْ وَ رَدَدْتُ سَبَايَا فَارِسَ وَ سَائِرِ الْأُمَمِ إِلَى كِتَابِ اللَّهِ وَ سُنَّةِ نَبِيِّهِ (صلي الله عليه وآله وسلم) إِذاً لَتَفَرَّقُوا عَنِّي
وَ اللَّهِ لَقَدْ أَمَرْتُ النَّاسَ أَنْ لَا يَجْتَمِعُوا فِي شَهْرِ رَمَضَانَ إِلَّا فِي فَرِيضَةٍ وَ أَعْلَمْتُهُمْ أَنَّ اجْتِمَاعَهُمْ فِي النَّوَافِلِ بِدْعَةٌ فَتَنَادَى بَعْضُ أَهْلِ عَسْكَرِي مِمَّنْ يُقَاتِلُ مَعِي يَا أَهْلَ الْإِسْلَامِ غُيِّرَتْ سُنَّةُ عُمَرَ يَنْهَانَا عَنِ الصَّلَاةِ فِي شَهْرِ رَمَضَانَ تَطَوُّعاً وَ لَقَدْ خِفْتُ أَنْ يَثُورُوا فِي نَاحِيَةِ جَانِبِ عَسْكَرِي
مَا لَقِيتُ مِنْ هَذِهِ الْأُمَّةِ مِنَ الْفُرْقَةِ وَ طَاعَةِ أَئِمَّةِ الضَّلَالَةِ وَ الدُّعَاةِ إِلَى النَّارِ وَ أَعْطَيْتُ مِنْ ذَلِكَ سَهْمَ ذِي الْقُرْبَى الَّذِي قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِنْ كُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللَّهِ وَ ما أَنْزَلْنا عَلى عَبْدِنا يَوْمَ الْفُرْقانِ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ
فَنَحْنُ وَ اللَّهِ عَنَى بِذِي الْقُرْبَى الَّذِي قَرَنَنَا اللَّهُ بِنَفْسِهِ وَ بِرَسُولِهِ (صلي الله عليه وآله وسلم) فَقَالَ تَعَالَى فَلِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكِينِ وَ ابْنِ السَّبِيلِ فِينَا خَاصَّةً كَيْ لا يَكُونَ دُولَةً بَيْنَ الْأَغْنِياءِ مِنْكُمْ وَ ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا وَ اتَّقُوا اللَّهَ فِي ظُلْمِ آلِ مُحَمَّدٍ إِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقابِ لِمَنْ ظَلَمَهُمْ رَحْمَةً مِنْهُ لَنَا وَ غِنًى أَغْنَانَا اللَّهُ بِهِ وَ وَصَّى بِهِ نَبِيَّهُ (صلي الله عليه وآله وسلم)
وَ لَمْ يَجْعَلْ لَنَا فِي سَهْمِ الصَّدَقَةِ نَصِيباً أَكْرَمَ اللَّهُ رَسُولَهُ (صلي الله عليه وآله وسلم) وَ أَكْرَمَنَا أَهْلَ الْبَيْتِ أَنْ يُطْعِمَنَا مِنْ أَوْسَاخِ النَّاسِ فَكَذَّبُوا اللَّهَ وَ كَذَّبُوا رَسُولَهُ وَ جَحَدُوا كِتَابَ اللَّهِ النَّاطِقَ بِحَقِّنَا وَ مَنَعُونَا فَرْضاً فَرَضَهُ اللَّهُ لَنَا مَا لَقِيَ أَهْلُ بَيْتِ نَبِيٍّ مِنْ أُمَّتِهِ مَا لَقِينَا بَعْدَ نَبِيِّنَا (صلي الله عليه وآله وسلم) وَ اللَّهُ الْمُسْتَعَانُ عَلَى مَنْ ظَلَمَنَا وَ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ
الكافي للشيخ الكليني ، ج 8 ، ص 58 ، شماره 21 .
امير مومنان خطبه اي خوانده و در آن خدا را حمد و ثناء گفته و سپس بر رسول خدا ( صلي الله عليه وآله وسلم ) درود فرستادند ؛ سپس فرمودند : آگاه باشيد که من از شما در مورد دو خصوصيت بيش از ساير خصوصيت ها نگرانم ؛ تبعيت از هواي نفس و آرزوهاي دراز ؛ آگاه باشيد که تبعيت از هواي نفس راه حق را مي بندد و آرزوهاي بلند ، سبب فراموشي آخرت مي گردد . آگاه باشيد که دنيا بار سفر بسته و ( از انسان) دور مي شود و آخرت بار سفر بسته و نزديک مي شود ؛ ولي فرزندان هر دو يکي است ( هر دو نظر به انسان دارند ) پس از فرزندان آخرت باشيد و از فرزندان دنيا نباشيد ؛ بدرستيکه امروز زمان کار است و حسابي در کار نيست و فردا زمان حساب است و کاري در ميان نيست ؛ و بدرستيکه شروع فتنه ها از هواي نفسي است که انسان به دنبال آن مي رود و بدعت هايي است که بصورت قانون در مي آيد و در آن با حکم خدا مخالفت مي شود ؛ و عده اي از مردم در آن عده اي ديگر را به کار مي گمارند .
آگاه باشيد که حق اگر (از باطل) جدا شود هيچ اختلافي نخواهد بود و اگر باطل نيز جدا شود بر هيچ صاحب عقلي مخفي نخواهد ماند ؛ اما از اين مقداري و از آن مقداري گرفته و آن دو را با هم مخلوط مي گردانند پس با يکديگر ظاهري آراسته پيدا مي کنند . آنجاست که شيطان بر ياوران خويش مسلط مي گردد و کساني نجات مي يابند که خداوند براي ايشان از پيش نيکي فرستاده باشد ؛ بدرستيکه از رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم شنيدم که فرمودند : چگونه خواهيد بود در زماني که فتنه ها از چشم شما پوشيده مانده و در ميان شماست ؛ کودک در آن بزرگ شده و بزرگ در آن پير مي شود ؛ در ميان مردم جريان دارد ولي مردم آن را سنت خويش قرار مي دهند و اگر چيزي از آن را تغيير دهند مي گويند : سنت را تغيير داديد و بر مردم کار ناپسندي وارد شده است !!!
سپس امتحان سخت تر مي گردد و مردمان را اسير مي کند و فتنه را بر ايشان مي کوباند همانطور که آتش ، چوب را مي کوباند ، و همانطور که سنگ آسيا ، تفاله ها را مي کوباند و براي غير خدا به دنبال دين مي روند و براي غير علم به دنبال دانش مي روند و دنيا را با کارهاي اخروي طلب مي کنند .
سپس رو به مردم نموده در حاليکه عده اي از بستگان و نزديکان و شيعيانش گرد او بودند فرمود :
خلفاي قبل از من کارهايي انجام دادند که در آن با رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم مخالفت کردند و در آن بناي مخالفت با رسول خدا را از روي عمد داشتند . پيمان او را شکسته و سنت او را تغيير دادند ؛ و اگر مردم را بر ترک آنها وادار نمايم و آنها را به جايگاه خود بازگردانم و به آنچه در زمان رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم بود لشکر من از گرد من پراکنده شده و تنها باقي مي مانم و يا با عده کمي از شيعه ام که برتري من و وجوب امامت من از کتاب خدا و سنت رسول خدا – صلي الله عليه وآله وسلم – را مي دانند .
به من خبر دهيد اگر دستور مي دادم که مقام ابراهيم ( عليه السلام ) را به همان مکاني که رسول خدا ( صلي الله عليه و آله ) قرار داده بود ، بازگردد .
و فدک را به ورثه فاطمه باز مي گرداندم و مقدار پيمانه ( براي کشيدن مقدار زکات ) را به همان حالت قبل باز مي گرداندم ؛ و زمين هاي هديه رسول خدا ( صلي الله عليه وآله وسلم ) را که به عده اي داده بود و دستور حضرت را اجرا نکردند ، به ايشان مي دادم .
و خانه جعفر را به ورثه اش بازمي گرداندم و آن را از مسجد خراب مي کردم ( زيرا خانه او را به زور گرفته و در مسجد وارد کردند ) ؛ و عده اي از زناني را که به غير حق همسر مرداني شده اند پس گرفته و ايشان را به همسرانشان بازمي گرداندم !!! .
و حکم ( خدا ) در مورد فروج و ارحام ( اعمال خلاف عفت ) در مورد ايشان جاري مي کردم ؛ و مردمان بني تغلب را به اسارت مي گرفتم ( زيرا ايشان به جنگ با مسلمانان پرداخته رسول خدا دستور به اسارت همه ايشان دادند )
و آن مقدار از زمين هاي خيبر را که بين مردم تقسيم شده است باز مي گرداندم ( زيرا اين زمين ها در اصطلاح فقهي مفتوح عنوة است يعني براي گرفتن بيشتر زمين هاي خيبر جنگ صورت نگرفت و لذا ملک تمامي مسلمانان است نه عده اي خاص و کسي حق تملک آن را ندارد ) .
و دفاتر هديه هاي ماهانه را پاک مي کردم ( زيرا خلفا دفاتري داشتند که در آن در مورد افراد خاصي ثبت شده بود هر ماه به فلان کس فلان مقدار شهريه داده شود )
و همانطور که رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم تقسيم مي کرد همانطور يعني به صورت مساوي ( اموال را بين مردم ) تقسيم مي نمودم
و آن را فقط سبب آبادي زندگي ثروتمندان قرار ندهم و مقدار اندازه گيري زمين ايشان را کنار مي انداختم ( زيرا با آن مقدار هديه هاي رسول خدا به خود را افزايش مي دادند ) ؛ و ازدواج ها را يکسان قرار مي دادم ( زيرا ايشان دستور داده بودند که غير عرب حق ازدواج با عرب را ندارد اما رسول خدا صلي الله عليه وآله و سلم مي فرمودند مسلمان کفو مسلمان است )
و خمس مربوط به رسول خدا را همانطور که خداوند عز وجل دستور داده است جاري مي نمودم ( نه مانند خلفا که آن را سهم خاص خود به عنوان خليفه رسول خدا مي دانستند ) .
و مسجد رسول خدا صلي الله عليه وآله را به همان مقدار سابق باز گردانده و درهايي را که به سوي آن گشوده گشته بود مي بستم ( هر کسي از بزرگان صحابه که خانه ايشان در کنار مسجد بود بعد از رسول خدا به خلاف دستور حضرت ، براي خود از خانه خويش دري خاص به درون مسجد کشيد تا درب اختصاصي او باشد )
و درهايي را که بسته شده بود باز مي نمودم ( رسول خدا صلي الله عليه وآله در زمان حيات خويش تنها دستور دادند که دربي از خانه امير مومنان و ناوداني از خانه عباس عموي ايشان به مسجد باز باشد و ساير درها بسته شود اما اين درب و ناودان در زمان خلفا به دستور ايشان مسدود گشت ) .
و مسح از روي کفش را حرام مي نمودم ( خلفا اين کار را جايز دانستند )
و به خاطر نوشيدن نبيذ حد الهي را جاري مي ساختم ( خلفا نبيذ را که نوعي شراب خفيف شده است جايز دانستند )
و دستور مي دادم که همه مردم دو متعه ( حج و زنان ) را جايز بدانند
و دستور مي دادم که بر جنازه ( هنگام نماز ميت ) پنج تکبير بگويند ( خلفا چهار تکبير مي گفتند )
و مردم را وادار مي نمودم که بسم الله الرحمن الرحيم را ( در نماز ) بلند بگويند ؛ و کساني را که رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم بيرون ( تبيعد ) کرده بودند و بعد از رسول خدا صلي الله عليه وآله به مسجد حضرت وارد شدند ، بيرون مي نمودم (رسول خدا مروان و پدرش را تبعيد کرده اما خلفا ايشان را امام جماعت مسجد رسول خدا نمودند !!!)
و کساني را که رسول خدا صلي الله عليه وآله ايشان را در مسجد خويش جاي داده بود و بعد از ايشان بيرون شدند به مسجد مي آوردم ( عده اي از صحابه جايگاه و خانه اي جز صفه و ايوان مسجد رسول خدا نداشتند و رسول خدا ايشان را در آنجا ساکن کرده بود اما خلفا ايشان را از مسجد بيرون کردند )
و مردم را بر حکم قرآن وادار مي کرده و ايشان را وادار مي کردم که طلاق را طبق سنت انجام دهند ( طبق آيه قرآن ازدواج احتياج به شاهد نداشته و طلاق دو شاهد احتياج دارد اما خلفا حکم هر دو را برعکس نمودند )
و صدقات را بر گروه ها و مرزهاي خودش باز مي گرداندم ( صدقات بايد بر گروه هاي مختلفي تقسيم مي شد اما خلفا آن را فقط به بعضي از ايشان مي دادند ) ؛
و وضو و غسل و نماز را به زمان خويش ( در مورد نماز ) و روش خويش ( در مورد غسل ) و جايگاه خويش ( در مورد وضو ) باز مي گرداندم ( زيرا نماز هاي يوميه را مي توان در سه وقت خواند اما خلفا مخالفت کردند و شرايط وجوب غسل را تغيير دادند و نيز محل وضو را عوض کردند زيرا در وضو دست بايد از بالا به پايين شسته مي شد وبرعکس نمودند ، بعضي از سر بايد مسح مي شد آن را نيز تغيير دادند ، پا نيز بايد مسح مي شد آن را شستند )
و مردمان نجران را به محل خويش باز مي گرداندم ( از سخنان رسول خدا در آخرين روز اين بود که لشکريان اسامه را راهي کنيد ، خدا هر کس را که به اين لشکر نرود لعنت کند اما خلفا به خاطر مصالح خويش به اين لشکر نرفته و براي پوشاندن اين قضيه گفتند رسول خدا فرموده است : لشگر اسامه را راهي کنيد ، و در جزيرة العرب دو دين باقي نگذاريد . و به همين جهت دستور دادند که همه اهل نجران را که مسيحي بودند از جزيرة العرب بيرون کنند اما با يهود که روابط خوبي با خلفا داشتند کاري نداشتند و حتي کعب الاحبار يهودي توانست نفوذ زيادي در دربار خلافت پيدا کند)
و اسيران فارس و باقي ملت ها را به کتاب خدا و سنت رسول او بازمي گرداندم ( ايشان دستور دادند که هيچ برده اي از ساير کشورها حق ورود به بلاد اسلامي ندارد مگر آنکه مولايش مجوز بگيرد و بعد از آزاد شدن در زمان مردن مولايش در صورتي که مولا وارثي نداشت حق ارث بردن از مولا ندارد با اينکه هر دوي آنها خلاف احکام اسلامي بود ) در اين صورت از گرد من پراکنده مي شدند .
قسم به خدا که مردم را دستور دادم که در ماه رمضان غير از نماز واجب را به جماعت نخوانند و ايشان را آگاه نمودم که خواندن نماز مستحبي به جماعت بدعت است ؛ پس عده اي از لشکريان که همراه من جنگيده بودند ندا دادند : اي اهل اسلام سنت عمر تغيير کرد!!! ما را از نماز مستحبي در ماه رمضان باز مي دارند !!!
و ترسيدم که بر من از سمت لشکرم شوريده همانگونه که از اين امت تفرقه و اطاعت از امامان گمراهي و دعوت کنندگان به سوي آتش ديدم .
و نيز اگر من از خمس سهم بستگان رسول خدا را مي دادم که خداوند در مورد آن فرموده است که “اگر به خدا و آنچه بر بنده مان نازل کرده ايم ايمان آورده بوديد در روز جدايي ( حق از باطل) ، روزي که دو لشکر با يکديگر ملاقات کردند ( و حق در مقابل باطل قرار گرفت در آن روز بعد از گرفتن غنايم خمس را پرداخت کنيد) .
پس قسم به خدا ما همان بستگان( ِ رسول خدا) هستيم ، کساني هستيم که خداوند ما را با خود و با رسولش در کنار هم قرار داده است پس گفته است : (اين خمس)” براي خدا و رسولش و براي بستگان و يتيمان و بيچارگان و در راه ماندگان است” و اين آيه را در مورد ما نازل کرد ” تا مبادا سبب فزوني دولت ثروتمندان شما گردد ؛ پس آنچه را رسول خدا براي شما آورده است پس آن را بگيريد و آنچه شما را ( از آن ) نهي کرده است پس دست از آن برداريد و از خدا بترسيد ” در مورد ظلم نمودن به اهل بيت رسول خدا ؛ “بدرستيکه خداوند صاحب عقوبت شديدي است ” براي کساني که به ايشان ظلم کند ؛ (اين عمل خدا در اعطاي خمس به اهل بيت) رحمتي بود از جانب او براي ما و ثروتي بود که خدا بوسيله آن ما را بي نياز ساخته بود و در اين زمينه به فرستاده اش توصيه کرده بود و سهم ما را در صدقه قرار نداد ؛ و بدين سبب فرستاده اش را گرامي داشت و ما اهل بيت را نيز گرامي داشت تا مبادا به ما از کثيفي هاي مردمان ( صدقه ) بخوراند .
پس خدا و فرستاده او را تکذيب کردند و کتاب خدا را که در حق ما سخن مي گفت انکار نمودند و ما را از مالي واجب که خدا براي ما قرار داده بود منع کردند ؛ و مثل آنچه ما بعد از رسول خدا ديديم ، خاندان هيچ پيغمبري از امت آن پيغمبر نديدند ؛ و خداوند ياري کننده ماست در مقابل کسي که به ما ظلم نموده است ولا حول ولا قوة إلا بالله العلي العظيم
در همين يک روايت حضرت بيش از بيست مورد از بدعت هاي خلفاي سابق رامطرح نموده و علت عدم مخالفت خويش را با آنها به طور حکومتي مشخص ساخته اند .
بنا بر اين حضرت براي مردم بدعت هاي خلفا را مشخص مي کرده اند . اما مردم بودند که دو دسته شدند : يک دسته متمايل به بدعت هاي خلفا بودند و حتي کلام امير مومنان را نيز نمي پذيرفتند ؛ دسته دوم شيعيان بودند که آنها را پذيرفتند .
لازم به ذکر است که همانطور که حضرت در اين روايت فرموده اند دسته اول ، اکثريت مردم را تشکيل مي دادند ؛ و مخالفت بيشتر با نظريات ايشان در پيروي از بدعت هاي خلفا موجبات درگيري هاي داخلي را فراهم مي ساخت ؛ لذا امير مومنان از بخشنامه کردن اين کارها پرهيز نمودند .
در مورد ازدواج ام کلثوم دختر حضرت علی علیه السلام با عمر پرسیده اند پاسخ اینکه:
قضیه از نظر تاریخی کاملاً قطعی نیست و روایات مختلفی در مورد آن وجود دارد. و بعضی از روایات وقوع آن را انکار کردهاند و برخی آن را اجباری دانستهاند.
در این باره این نکته هم توجه شود که ازدواج با دختر کسی آنهم در فضای جزیره العرب آن روز، دلالت بر دوستی و همراهی نمیکند که شواهد این مطلب وجود دارد مانند ازدواج امام حسن(ع) با جعده دختر اشعث ابن قیس که اشعث از منافقین بلکه رئیس منافقین در عصر حضرت امیر(ع) بوده است که حضرت امیر(ع) در خطبهای او را به شدت سرزنش میکند[i]. میبینیم قرآن کریم زن لوط، زن نوح و همسر فرعون را مثال میزند تا بفهماند که رابطه زن و شوهری دلیل بر سنخیت طرفین و مرتبطین به آن دو، نمیباشد.ما میتوانیم نظر حضرت امیر(ع) را راجع به خلفاء از خطبه او در یابیم.[ii] ملاک دوستی و دشمنی فردی مثل امیرالمؤمنین (ع) را باید در حق و اوامر الهی دانست که رسول خدا(ص) فرمود:علی مع الحق و الحق مع علی یدور حیثما دار[iii] «علی(ع) با حق است و حق با علی(ع) و هر جا علی(ع) میگردد حق با اوست» باید دید اگر علی(ع) با کسی دوست بوده چرا؟ و اگر دشمن بوده چرا؟ اصل دعوای حضرت با کسانی که حق را نمیپذیرفتند و بر سر اسلام و پیاده شدن احکام آن بود. بنابر این باید در تاریخ بدور از تعصبات، پرونده افراد در این زمینه بررسی شود.
[i]نهج البلاغه،خطبه 19 .
[ii]نهجالبلاغه، خطبه سوم.
[iii]إعلامالوری ص : 159 و الأمالیللصدوق ص : 89 و الاحتجاج ج : 1 ص : 75.
از سوی دیگر توجه به این نکته لازم است که امام على (ع) چهار دختر داشت كه همه كنيه امكلثوم داشتند: 1- امكلثوم، دختر حضرت فاطمه (س)،(1). نام او را برخى رقيه كبرى،(2). و برخى زينب صغرى نوشتهاند،(3).
2- امكلثوم، كه نامش نفيسه، مادرش ام سعيد ثقفى،(4) يا كنيز بود،(5). وى نخست همسر عبدالله اصغر عقيل و سپس همسر كثير پسر عباس بن عبدالمطلب و بعد از آن همسر پسر ديگر عباس شد،(6).
3- امكلثوم صغرى، مادرش كنيز بود و پيش از بلوغ درگذشت،(7).
4- امكلثوم صغرى، نامش رقيه و مادرش كنيز،(8) يا ام سعيد ثقفى،(9) بود. وى همسر مسلم بن عقيل شد و از او دو پسر داشت كه يكى از آنان «عبدالله» در كربلا شهيد شد،(10).
روايات تاريخى از همسر شدن «امكلثوم دختر حضرت فاطمه (س) با عمر بن خطاب خبر مىدهند.
در كتاب كافى درباره تزويج امكلثوم چهار حديث صحيح وارد شده و ما داورى خود را براساس اين حديثها قرار مىدهيم: 1- حضرت امام جعفر صادق (ع) گفت: وقتى كه عمر بن خطاب به خواستگارى امكلثوم رفت، حضرت على (ع) به او گفت: امكلثوم كوچك است. عمر بن خطاب برگشت. عباس بن عبدالمطلب را ديد و گفت: آيا من عيبى دارم؟ عباس گفت: چه عيبى؟ عمر بن خطاب گفت: براى خواستگارى نزد برادرزادهات على رفتم و او جواب رد داد. به خدا سوگند چاه زمزم را پر مىكنم، همه احتراماتتان را نابود مىكنم و دوشاهد اقامه مىكنم كه على دزدى كرده و دستش را مىبُرم.
عباس نزد على (ع) آمد و ملاقات با عمر را به اطلاع آن حضرت رساند واز او درخواست كرد كه امر ازدواج امكلثوم را به من بسپار و حضرت على (ع) هم چنين كرد و عباس هم امكلثوم را به همسرى عمر درآورد،(21).
2- زراره از حضرت امام صادق (ع) درباره تزويج امكلثوم به عمر پرسيد. حضرت امام صادق (ع) فرمود: ناموسى بود كه از ما غصب كردند،(22).
3- از حضرت امام صادق (ع) پرسيدند: اگر شوهر زنى بميرد، بايد در كجا عِده وفات نگهدارد، در خانه شوهرش يا هر كجا بخواهد؟ امام فرمود: هر كجا بخواهد. سپس امام فرمود: وقتى كه عمر بن خطاب مرد، حضرت على نزد امكلثوم رفت و او را به خانه خودش آورد،(23).
4- سليمان بن خالد مىگويد: از امام صادق (ع) پرسيدم: زن شوهر مرده در كجا عِده وفات نگهدارد؟ امام فرمود: هر كجا كه بخواهد. سپس فرمود: وقتى كه عمر مرد، حضرت على (ع) امكلثوم را به خانه خودش آورد،(24).
از اين چهار حديث چند مطلب استفاده مىشود: 1- حضرت على خواستگارى عمر را رد كرد.
2- عمر، حضرت على را تهديد كرد.
3- حضرت على در اثر آن تهديد و به خاطر رعايت مصالح تن به اين كار داد ولى راضى نبود.
4- متولى تزويج عباس بن عبدالمطلب بود نه خود حضرت على (ع).
5- امكلثوم كوچك بود و هنوز در سنى نبود كه شوهر كند.
اما بنا بر تحقيق آيتاللهالعظمى مرعشى که در نسب شناسی و تبحر در این امور شهرت داشتند، امكلثوم كه با عمر بن خطاب ازدواج كرده است و از او صاحب فرزند شده است. غير از امكلثوم معروف است كه دختر فاطمه زهرا (س) و خواهر زينب كبرى (س) مىباشد. بلكه ربيبه حضرت على (ع) از اسماء بنت عميس بوده است. چنان كه در نامه مورخه ربيعالاول 1407 با مهر و امضاء آيتاللهمرعشى آمده است: «امكلثوم كه با عمر ازدواج كرد ربيبه على (ع) بود. دختر اسماء بنت عميس از ابوبكر. او كودك بود و با ازدواج اسماء با على (ع) پس از مرگ ابوبكر به خانه على آمد و بزرگ شد و با عمر ازدواج كرد او را همه جا امكلثوم بنت على (ع) مىگفتند. او با پسرش زيد بن عمر در زمان امام مجتبى فوت كردند. امام (ع) بر او و پسرش يك نماز ميت خواند و همين دليل بر جواز نماز بر دو ميت در يك نماز شد.
امكلثوم دختر فاطمه (س) در كربلا با خواهرش بود و در شب يازدهم تا صبح مواظب اطفال امام حسين (ع) بود كه خود دليل ديگرى بر نفى ازدواج او با عمر است زيرا اگر زن عمر بود و فرزندى داشت در جريان كربلا منعكس مىشد، در اسارت كوفه و شام مطرح مىگشت، اصولاً براى او حرمتى قائل مىشدند.
مرحوم سيد ناصر حسين معروف به ناصرالملة نجل صاحب كتاب عبقات الانوار، كتابى دارد در نفى اين تزويج به نام افحام الاعداء و الخصوم فى نفى تزويج سيدتنا امكلثوم. مرحوم بلاغى صاحب آلاءالرحمن نيز رساله مفصلى دارد در نفى اين تزويج»،(25).
پىنوشت
(1) (المجدى فى انساب الطالبين، ص 11 و 17- اصيلى، ص 56- تاريخ طبرى، ج 4، ص 118- اعلام الورى، ص 203)
(2) (المجدى، ص 11 و 17)
(3) (تاريخ طبرى، ج 4، ص 118)
(4) (مناقب، ج 3، ص 350)
(5) (اصيلى، ص 60- انساب الاشراف، ج 2، ص 415، تصحيح محمودى)
(6) (اصيلى، ص 60- المجدى، ص 11- اعلام الورى، ص 240- مقتل اميرالمؤمنين، ص 123)
(7) (اصيلى، ص 58)
(8) (اعلام الورى، ص 204- المجدى، ص 11 و 18- انساب الاشراف، ج 2، ص 414، تصحيح محمودى)
(9) (مناقب، ج 3، ص 350- مقاتلالطالبين، ص 98- تاريخ طبرى، ج 4، ص 359)
(10) (المجدى، ص 11 و 18)
(21) (فروع كافى، ج 5، ص 346، حديث 2، باب تزويج امكلثوم، چاپ آخوندى، 1362)
(22) (همان، حديث 1)
(23) (همان، ج 6، ص 115، حديث 1- تهذيب، ج 8، ص 161 به نقل از كافى- استبصار، ج 3، ص 352)
(24) (همان، حديث 2- تهذيب، ج 8، ص 161- استبصار، ج 3، ص 352، هر دو به نقل از كافى)
(25) (حسنى، علىاكبر، تاريخ تحليلى و سياسى اسلام، ج 2، ص 57- 60)
این را هم باید اضافه کرد که تمامی سوالات در این مورد و مسایل دیگر پیش از این و به کرات توسط علمای شیعه پاسخ داده شده است و برای دسترسی به انها تنها کافی است زحمت مطالعه کتب مربوطه و یا جستجو در اینترنت را بر خود هموار کنید.
به امید پیروزی حق جویان در یافتن حقیقت
بحث جالبی بود مرسی
ولی ای کاش لینک میدادین که اونها چی نوشتند؟
آهستان: ممنون از شما. لينك بحثها را اينجا قرار دادم. اميدوارم دوستان استفاده ببرند:
http://balatarin.com/permlink/2008/5/19/1309075
http://balatarin.com/permlink/2008/5/19/1308923
http://balatarin.com/permlink/2008/5/20/1309946
بسم الله
سلام/ ببخشید شما همون «آهستان» توی پارسی بلاگ نیستید؟
من زیاد اهل بحث کردن در زمینه مذهب نیستم. ولی به نظرم هیچ پدری نیست که جلوی بقیه از دخترش بد بگه یا ازش تعریف نکنه. اینکه پیامبر از حضرت فاطمه تعریف کرده اصلا دلیل خوبی برای بزرگی ایشون نیست.
آهستان به حامد: حامد عزيز اگر واقعا اهل بحث كردن درباره مذهب نيستي پس نيازي نيست كه خودت را درگير كني! اين مثلي كه شما آوردي درباره آدمهاي عادي صدق ميكند. قرار نيست كه ما پيامبران را هم با خودمون بسنجيم و با خودمون مقايسه كنيم. بعدش هم هر كاري خودمون انجام داديم، بگيم كه پيامبر هم همين كار رو ميكرد. طبق گفته قرآن پيامبر هرگز از روي هوي و هوس حرف نميزد. پس اگر فرزندانش كاري بر خلاف دين انجام مي دادند محبت پدرانه ديگر كارساز نبود. رفتار آدم با قابيل و نوح را با پسرش مقايسه كن!
فقط میتونم به اونایی که این بحث رو مطرح کردن، پیشنهاد کنم کتاب فاطمه دکتر علی شریعتی رو بخونن. ایشون بعد از اونهمه طرح بحث و ذکر مناقب و فضایل این بانوی بزرگوار، در انتهای کتاب از ذکر مطلب عاجز میمونن و کتابشون رو با این جمله خاتمه می دهند: آری، فاطمه، فاطمه است!
سلام
گر در خانه کس است یک حرف بس است:
خداوند متعال به پیامبر گرامی اسلام(ص) فرمود:
«لولاک لما خلقت الافلاک. و لولا علیٌ لما خلقتک. و لولا فاطمة لما خلقتکما».
یعنی خداوند متعال در حدیث قدسی به پیامبرش(صلی الله علیه و آله) فرمود: اگر تو(پیامبر) نبودی افلاک و زمین و آسمان را خلق نمیکردم. و اگر علی(علیه السلام) نبود، تو را خلق نمیکردم. و اگر فاطمه(سلام الله علیها) نبود، هیچیک از شما را خلق نمیکردم.
کور شود چشمی که نمیتواند این عظمت را ببیند.
«يُريدُونَ لِيُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ» (سوره صف، آیه
مىخواهند نور خدا را با دهانهايشان خاموش كنند، ولى خدا كاملكننده نور خويش است، اگر چه كافران را ناخوش آيد.
و نیز میفرماید:
«يُريدُونَ أَنْ يُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ يَأْبَى اللَّهُ إِلاَّ أَنْ يُتِمَّ نُورَهُ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُون»(توبه، 32)
مىخواهند نور خدا را با دهان خود خاموش كنند، و خدا جز به كمالرساندن نور خود نمىخواهد. هر چند كافران را خوش نيايد.
من آنچه شرط بلاغ است با تو میگویم
تو خواه پند گیر و خواه ملال
سلام
من سئوالاتی مطرح کدم وجوابی نگرفتم فرمودهاید که ان ام کلثوم که به عمر داده شد دختر فاطمه نبود ودر این مورد باز هم کتابهای معتبر اهل سنت وتواریخ قدیمی اسلامی نظیر تاریخ طبری وابن اثیر وامثالهم چون بر خلاف مذاق اقایان هست یا بی اعتبار شده ویا سانسور میشوند در حالیکه در کتب اهل سنت نادان انهمه حدیث وتعریف از علی وفاطمه هست که اقایان بخیال خود از ان بعنوان حقانیت مورد استناد قرار دهند حتی در یک مورد تاریخ نوشته شیعه ها یک مطلب برخلاف میلشان ذکر نشده وسانسور میشود درحالیکه نزدیکترین تاریخها به صدر اسلامبروشنی از ازدواج کلثوم دختر فاطمه با عمر یاد کردهوحتی اسم دو فرزند ایشان که زید ورقیه بوده وحتی اینکه این دو فرزند در بزرگسالی ودور از هم یکی بدلیل مریضی ودیگری در یک حادثه ودر یک روز فوت کرده اند نوشته شده است حالا بنده نادان قبول میکنم که مورخان قدیمی در این موارد دروغ گفته اند واقایان علما بعد از هزاروچهارصدسال بوسایلی که فقط خود میدانند حقایق را مطابق ذوق خود کشف کردهاند ومثلا اینکه کلثوم زن عمر دختر فاطمه نبوده ولی ایا دختر علی بوده یا نه؟
ایا علی بفرزندی که از بطن کنیز بدبختی بدنیا میامده بچشم فرزند خود نگاه نمیکرده ؟ فقط به این گناه که مادرش کنیز بوده؟
ایاعدل علی اینگونه بوده است؟
ویا علی که شخصیتی ورای زمان ومکان است تا این حد تحت تاثیر رسوم بدوی اعراب بوده وبفرزند خود بی توجه که او را به سیاهکارترین شخصیت اسلام بدهد؟
ایا علی متوجه نشده بود که عمر چه ضربات جبران ناپذیری به اسلام زده
وچگونه باعث سقط فرزند عزیز وشهادت همسر محبوبش شده؟
چگونه علی توانسته بود سفاکیهای این دد منش رابه این راحتی فراموش کند
بزرگواری فرموده اند که این پیوند توسط .بن عباس صورت گرفت
ایا علی بر فرزندان خود تا این حد ولایت نداشت ؟
بالاخره علی راضی به وصلت با قاتل فاطمه بود یانه؟
اگر بود که چه عرض کنم انشالله شیعیان علی تا ابد دامادش را لعنت کنند
واگر نبود ایا شیر خدا اینهمه از عمر میترسید ؟
ایا در اداره خانواده خود ودر مقابل ابن عباس اینهمه بی اراده وناتوان بود؟
ایا اهل رودر واسی بوده وحیا میکرد به ابن عباس بگوید تو غلط کرده اید که بجای من برای دختر من تصمیم میگیری که اورا به قاتل فاطمه وقاتل محسن وشکننده پهلوی فاطمه واتش زننده منزل من وکسیکه ریسمان بگردن من انداخت شوهر میدهی مگر علی تحت قیمومیت ابن عباس بود که چنین ذلتی را تحمل کرد ؟
از انجاییکه اینجانب عامی هستم امیدوارم اقایان لطف کرده ودر حد سواد من حرف بزنند چون سوالهای من کاملا روشن است
بهتر است وارد معقولاتی نظیر صحاح سته واربعه وسیوطی وامثالهم نشویم
چون خدای نا کرده میترسم خیلی مسائل دیگر روشن شود که به مذاق اقایان اصلا خوش نیست همین تاریخ سرا پا سانسور وجعل برای بحث کفایت میکند
دوست عزیز مهدی رام
ظاهرا آن مثل مشهور اینجا به خوبی مصداق پیدا کرده است.«نرود میخ آهنین در سنگ»
کسی را که خواب است می توان بیدار کرد اما کسی را که خود را به خواب زده خیر!
شما چند سوال پرسیدی و جواب آن را به طور مفصل برایت قرار دادم که اگر به دنبال حق باشی چه عوام و چه خواص مطلب را دریافت می کردی.
اگر سوالات دیگر و شبهات دیگری مطرح می کردی خیلی بهتر از این بود که دوباره همان سوالات که جوابش به صورت مبسوط ذکر شد ادامه بدهی.
حالا من دوباره به صورت مختصر و «عوامانه» برایت توضیح می دهم.
1. چرا فقط به روایات فضیلت ائمه در کتب اهل سنت استناد می کنیم و به روایات کثیر فضیلت دیگر صحابه مانند ابوبکر و عمر و عثمان نمی پردازیم؟
جواب ساده است در عرف حقوق قانونی وجود دارد که می گوید «اقرار العقلاء علی انفسهم جایز» به این معنی که اگر کسی اقراری کند که حقی را بر گردن خود او ثابت کند از او پذیرفته می شود اما اگر در همان اقرار بر علیه کس دیگری نیز حقی ثابت می شد تا وقتی که دلیل ارائه نکند اتهام به طرف دیگر از او پذیرفته نمی شود. به همین دلیل است که ذکر فضایل ائمه و اهل بیت در کتب اهل سنت مورد توجه است و الا دوستی اهل سنت با افرادی مانند جناب ابوبکر و عمر و عثمان که نیازی به شاهد ندارد.
2. اما در مورد اینکه چرا امیر المومنین دختری را که ولو ربیبه او بوده و دخترش از حضرت زهرا علیها السلام نبوده بر خلاف میل به عمر تزویج می کند.
ظاهرا شما خطبه شقشقیه حضرت امیر که ترجمه اش را برایت قرار دادم مطالعه نکردی که حضرت وضعیت خود را در آن روزگار به صراحت شرح می دهد. با مطالعه دقیق این خطبه از زبان حضرت امیر علیه السلام این شبهه و دیگر شبهاتت در باره عملکرد ایشان و ارتباطشان با آن سه تن جواب داده خواهد شد. حضرت امیر به خلاف برخی که برای دوشیدن شتر خلافت سر از پا نمی شناختند حفظ اسلام را از هر چیز بر خود واجب تر می دید. بار دیگر آن فراز سخن حضرت امیر را بخوان که در مورد زمان خلیفه دوم! چه می گوید: « رئيس خلافتبه شتر سوارى سركش مىماند،كه اگرمهار را محكم كشد،پردههاى بينى شتر پاره شود،و اگر آزاد گزارد در پرتگاه سقوط مىكند. به خدا سوگند!مردم در ناراحتى و رنج عجيبى گرفتار آمده بودند،و من در اين مدتطولانى،با محنت و عذاب،چارهاى جز شكيبايى نداشتم.»
اینگونه است که صاحب ذوالفقار که بعد از 25 سال خانه نشینی در مدت کوتاه حکومت خود مردانه فتنه ناکثین و قاسطین و مارقین را خواباند، در ماجرای سقیفه و بی حرمتی با دختر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ، خار در چشم و استخوان در گلو سکوت کرد و برای حفظ اسلام شمشیر از نیام بیرون نکشید که درخت نوپای اسلام در گیر و دار روشن شدن فتنه های جاهلی لگد کوب نگردد.
آری دوست عزیز
در خانه اگر کس است یک حرف بس است
و اگر نه 1400 سال دلیل و برهان هم کافی نیست
جناب طاهری
واقعا منهم معتقدم که میخ اهنی در سنگ نرود
وقتی ملت ویا امتی از روزیکه چشم باز میکنند مجبورند پای منبر یک مشت روضه خوان نادان عمر تلف کنند ووقتی توده های مردم که معمولا حوصله ویا امکان مطالعه ندارند وانطور که در مملکت ما مرسوم است عقاید خود را باید از تاریخی کاملا جعلی وتحریف شده نظیر تاریخ شیعه بگیرند مسلما دانایی ودین همین میشود که هست البته ما ایرانیها با تحریف اسلام وابداع ایین موهومی بنام تشیع الحق انتقام خود را در مورد شکست از اعراب وبخصوص از عمر گرفتیم مطمنا اگر پیامبر اسلام دوباره بدنیا بیایند وشیعه ها را ببینند تعجب خواهند کرد که با چه جسارتی اسم مسلمان هم بر خود میگذارند
من سئوالاتی کردم وشما چیزهای دیگری جواب داده اید
از بدعتهای عمر که لعنت بر همه بدعتگذاران باد
والبته حق دارید چون درمیان پای منبر نشینان شیعه کسی حتی بخود حق نمیدهد چون وچرایی بکند چون موظف است مدام بسینه بزند که این دکان که روضه خوانها باز کردهاند تعطیل نشود
در مورد بدعتهای عمر که فرمودهاید البته باید ناراحت شوید چون واقعا بدعتهای خطرناکی گذاشت مثلا نماز تراویح ماه رمضان که به جماعت خوانده شود خوب اگر ان ملعون این بدعت را نگذاشته بود حالا تعداد زیادی از مردم ایران هم در این شبها با استفاده از ماهواره به پیشنماز عرب اقتدا نکرده وبعوض ان پای منبر روضه سینه میزدند
واقعا عمر ملعون کار بسیار ضد انسانیت وضد دینی کرد که ازدواج موقت را تحریم کرد بچه حقی چنین اجازه سخیفی را بخود داد البته خوشبختانه اغز انجاییکه علی زیر بار بدعت نمیرفت کماکان به عمل خدا پسندانه صیغه زنان ادامه داده واین سنت ارزنده را برای شیعه های محترم یادگار گذاشت
ولی شما یا طبق سنت شیعه نخواستهاید بروی خود بیاورید ویا مثل اکثر شیعه ها اطلاع واقعی از تاریخ اسلام ندارید که بدانید یکی از اختلافات مهم فقهی که مورد اعتراض ائمه انساندوست وروشنفکر شیعه بوده وهست ولی باز هم برای عوام سانسور میشود بدعت عمر در مورد قانون اسلامی ام ولد است شما وامثال شما هرگز برای پا منبریها توضیح نداده اید که تا قبل از زمان عمر موجودات بدبختی باسم کنیز که یا اسیر شده ویا مثل یک حیوان خریداری شده بودند وطبق قوانین مترقی شرع مقدس در خانه ارباب اصلا
انسان محسوب نمیشدند وشرعا جایز بود که مورد هر نوع استثماری واقع شوند واز همه بدتر مثل کالا از پدر به پسر به ارث میرسیدند عمر ملعون دوباره بخود اجازه قانونگذاری داده وفتوی داد که اگر کنیز بدبختی از ارباب خود حامله است به ارث به فرزند خود برسد ونه به پسران دیگر
وخوب عوام مردم اگر نمیدانند شما وامثال شما خوب میدانید که این یکی بدعت در طول تاریخ تشیع بیشتر از بقیه بدعتها ائمه واقایان علمای شیعه را رنجانده است
ولی خوب یا بد البته هیچکس تا ابد حق هیچ بدعتی را ندارد لعنت بر بدعتگذاران ودر راس همه عمر
ولی جناب به این سئوال من عامیانه ودر حد فهم ناقص من جواب بدهید
که ایا مهر گذاشتن در نماز شیوه وسنت رسول الله است یا بدعت حالا مهر خیلی مهم نیست شیعه ها تا توده ها نا اگاه هستند همه چیز را میتوانند بخوردشان بدهند
ولی ایا گفتن اشهد ان علیا ولی الله در نماز بدعت هست یا نه ؟
وایا در ز مان محمد هم چنین فرازی در اذان بوده؟
احتمالا همانطوریکه در موارد مشابه شنیده ام حضرت محمد خیلی دلش میخواسته بگوید ولی از ترس غضب عمر ویا رنجش دل نازگ ابوبکر بروی خود نمیاورده وگذاشتهاند که شیعه های محترم قرنها بعد منویات ایشان را کشف وبه ان عمل کنند
لطفا برای جواب بنده نادان را به خطبه ای در نهجالبلاغه مثلا راجع به قوانین بیع ارجاع ندهید
جناب طاهری صد ها بار در مجالس راجع به ایه تطهیر شنیده ام که مشخصا راجع به اهل بیت پیامبر است چرا شما وامثال شما که مشخصا وارد هستید به پا منبریها نمیگویید که قبل از شروع این ایه بخصوص در قران امده است که زنان پیامبر مانند زمان جاهلیت ارایش نکنید ودر خانه بمانید زیرا خداوند اراده کرده است شما اهل بیت را تطهیر کند
وحالا من نادان از شما عالم شیعه میپرسم ایا خداوند خطابش به علی وحسن وحسین بوده که مانند زمان جاهلیت خود را ارایش نکنید واز خانه بیرون نروید ایا سابقه ای برای ارایش کردن این سه بزرگوار در زمان جاهلیت داریم؟ویا ایا به ایشان توصیه شده که خانه نشین شوند ؟
ویا ایا خداوند به زنان پیغمبر توصیه میکند که مانند زمان جاهلیت ارایش نکنند ودر خانه بمانند برای اینکه اراده کرده اند علی وحسن وحسین را تطهیر کنند ؟
البته تفسیر به شیوه شیعه اینطور هم میشود
راستش را بخواهید منهم سالهاست به این نتیجه رسیدهام که میخ اهن در سنگ نرود وهیچ علاقه ای به این بحث ها ندارم
جو شیعیگری خیلی بیشتر از اینها در تاریکی وبی اطلاعی سانسور وگرفتار جهل مرکب است ومیدانم این حرفها بیفایده است
امتی که زن پیغمبر خود را بدکاره قلمداد میکند نمی تواند بهتراز این باشد وامتی که پیامبر معصومش تا اخرین لحظه حیات نه از واقعیت زنش اگاه شد ونه انقدر نفوذ وقدرت داشت که بتواند زن محبوبش را براه راست هدایت کند ودر خانه همین زن وسر بر دامان همین زن از دنیا رفت باید اینگونه بشود
متاسفانه ظاهرا هیچ شیعه دو اتشهای در ان زمان حضور نداشته که به پیامبر توصیه کند عوض اینکه در اخرین روزها ولحظه ها هم عشق خاص خود را به عایشه فلان فلان شده نشان بدهد واحیانا باعث دلخوری بقیه زنها شود
بهتر بود از همه اجازه میگرفت وبخانه فاطمه میرفت که عدالت کاملی هم بین زنها رعایت میشد
نكاتي چند درباره اظهارات آقاي مهدي آرام : ايشان آقاي طاهري و دوستان ديگر را متهم كرده اند كه سالها پاي منابر علماي شيعه نشسته اند. بنده اينجا نه از قول علماي شيعه، بلكه از كتاب و احاديث منقول از كتاب اهل سنت نكاتي را يادآوري ميكنم
1- بخاري : «فاطمه از دنيا رفت رفت در حاليكه بر ابوبكر خشمگين بود»
2- ابوبكر:«من به خدا پناه ميبرم از ناخشنودي او و ناخشنودي تو اي فاطمه» آنگاه چنان گريه كرد كه نزديك بود جانش برآيد. در حاليكه فاطمه ميگفت:«بخدا قسم پس از هر نمازي كه ميخوانم، عليه تو دعا ميكنم» پس ابوبكر خاطج شد در حالي كه گريه مي كرد و ميگفت:«مرا به بيعت شما نيازي نيست. اي مردم بيعتم را رها كنيد!» تاريخ الخلفا معروف به الامامه و السياسه نوشته ابن قتيبه دينوري. جلد 1 ص 20
3- فاطمه پس از رحلت شبانه و مخفيانه طبق وصيتش دفن شد، تا اينكه هيچ يك از آنان بر جنازهاش حاضر نشوند!»(صحيح بخاري ج 3 ص36 و 39صحيح مسلم ج 2 ص 72 )
4- ايشان از بدعتها نوشتند و شيعه را متهم كردند كه انواع و اقسام بدعت را بوجود آورده است، اما گويا اين حديث رسول خدا را نديده اند :«پيامبر به شهداي احد اشاره كرد و فرمود بر ايمان اينان گواهي ميدهم. پس ابوبكر گفت : اي رسول خدا مگر ما برادران آنها نيستيم؟ مگر ما اسلام نياورديم و جهاد نكرديم؟ پيامبر فرمود:«آري ولي نميدانم پس از من چه بدعتها در دين ميگذاريد!» پس ابوبكر گريست و گفت: ما پس از تو خواهيم بود!»(موطا امام مالك جلد 1 ص 307—مغازي واقدي ص 310
5- ايشان همچنين از عمر نوشتند. اما گويا فراموش كردند كه اولين كسي كه پس از وفات رسول خدا اخذ به راي كرد، عمر بود و در برابر آيات قرآن اجتهاد به راي نمود و سهم «مولفه قلوبهم» را از زكات برداشت و گفت:ما نيازي به شما نداريم! ماجراي ديگرش هم در زمان خود رسول خدا بود آنوقت كه ابوهريره را در راه گرفت و زد. پيامبر به عمر فرمود:« چرا چنين كاري كردي؟» عمر گفت:«آيا تو او را فرستادي كه بشارت به بهشت بدهد هركس را كه با اطمينان قلب، شهادت به وحدانيت خدا دهد؟» حضرت فرمود آري. عمر گفت:«اين كار را نكن من ميترسم مردم تنها به لا اله الا الله، اكتفا كنند!!!!!» (سيره عمر از ابن الجوزي ص 38—فتح الباري ج 1 ص 184— شرح ابن ابي الحديد ج 3 ص 108 و 116) و اينچنين عقل عمر بيشتر از پيامبر شد. تا جاييكه حرام خدا را حلال و حلال خدا را حرام اعلام كرد. درباره تحريم متعه حج و متعه بانوان نيز مراجعه كنيد به صحيح مسلم كتاب حج— صحيح بخاري كتاب حج باب تمتع) اين را هم فراموش نكن كه بنا به گفته امام علي:«اگر عمر صيغه را حرام اعلام نميكرد تا روز قيامت هيچ مرد و زن مسلماني دچار زنا نميشد
6- درباره مهر . فكر ميكنم ايشان هم با ما هم عقيده باشند كه در هنگام نماز پيشاني بايد روي خاك قرار داده شود. در اينصورت ما بايد از ايشان بپرسيم كه چرا به جاي خاك روي فرش و موكت سر ميگذاريد؟؟؟!!! راستي شما كه اين همه از بدعت شيعيان دم ميزنيد آيا در زمان پيامبر هم آنها بر فرش و موكت سجده ميكردند؟
7- باز هم از بدعت بنويسم كه اصحاب مورد نظر ايشان حتي در نماز خواندن هم بدعت آفريدند. انس بن مالك ميگفت:من چيزي را جز نماز نميشناختم اين را هم ضايعش كردند!(صحيح بخاري ج 1 ص 74) و يا ام المومنين عايشه و عثمان . كه در سفر نمازش را كامل مي خواند. بخاري و مسلم در صحيح خود آورده اند كه:«پيامبر در مني دو ركعت نماز خواند، ابوبكر و عمر هم دو ركعت خواندند ولي عثمان بعدا چهار ركعت خواند!!» همچنين مسلم در صحيحش آورده است: زهري گفت به عروه گفتم چرا عايشه در سفر نمازش را تمام ميخواند؟ گفت :او هم مثل عثمان تاويل ميكند!! ( صحيح بخاري ج 2 ص 143 و 154 — صحيح مسلم ج 1 ص 260 ) خوب با اين وجود چه كساني بيشترين بدعتها را در دين قرار دادند؟؟؟؟
بله دوست گرامی
جوابهای صادق را به سوالاتت دیدی ولی برای من جالب است هر جا که سوالها و جوابها به جایی می رسد که یک جواب کلیدی می خواهد شما به یاد پرسشهای دیگری می افتی!
حالا بگذار بحثهای قبلی را مرور کنیم
1. پیامبر بنابر حدیثی که علاوه بر منابع شیعه در کتب شما از جمله بخاری نیز آمده کسی را که فاطمه را اذیت کند مانند کسی دانسته اند که ایشان را آزرده، و بنابر احادیث موجود در بخاری جناب ابوبکر حضرت زهرا را چنان اذیت کرد که تا ایشان زنده بود با ابوبکر سخن نگفت و ملاقات نکرد. چه می گویید؟
2. بدعت بنابر عقیده شیعه و به خصوص اهل تسنن حرام است به گونه ای که اهل تسنن حتی شادی به مناسبت میلاد پیامبر را نیز بدعت و حرام می دانند چرا که معتقدند ایشان چنین کاری نمی کرد. بنابراین چطور است که بدعت های جناب عمر خوب و بدعتهای دیگران بد می شود!
3. مگر در منابع معتبر اهل تسنن این حدیث نیست که «حلال محمد حلال الی یوم القیامه و حرامه حرام الی یوم القیامه» حتی در سنن دارمی این حدیث با مقدمه و موخره ای از عمر هم نقل شده است.(سنن دارمیج1ص115) پس چگونه است که عمر به خود اجازه می دهد حلالی از حلالهای خدا و رسولش را حرام اعلام کند؟
4. در مورد آیه مربوط به اهل بیت کافی است اولین تفسیر شیعه را که به دستت رسید مطالعه کنی تا جواب را دریابی.
5. و اما اینجا به تو یک سرنخ می دهم که اگر طالب حق باشی ان شاء الله آن را خواهی یافت.
بنابر احادیث موجود در صحیح بخاری پیامبر در هنگام وفات فرمودند قلم و کاغذی برای من بیاورید تا چیزی برای شما بنویسم که هرگز گمراه نشوید. ناگفته پیداست که مطلبی که پیامبر می خواستند بنویسند چقدر اهمیت داشت و اگر آن نوشته امروز در دست ما بود به جای این بحثها همه با هم رودرروی دشمنان خدا می ایستادیم نه اینکه قسمت زیادی از وقت انسانهای زیادی در راه اثبات حق صرف شود. اما در آن میان شخصی با بی ادبی پیامبر را به هذیان گویی متهم کرد و مانع از این کار شد و گفت «حسبنا کتاب الله»
فکر می کنم تو هم با ما هم عقیده باشی که این فرد که بخاری اسمی از او نبرده جه جنایت و خیانت بزرگی در حق تمام مسلمانان تاریخ کرده است پس شناسایی و دوری از منش او بر همه ما لازم و روشن کننده حق خواهد بود.
برای شناسایی این فرد باید آن را در میان کسانی که در روزهای پایانی خود را به پیامبر نزدیک کرده بودند یافت چون طبیعتا در دوران کسالت پیامبر هر کسی نمی توانسته در گرد ایشان حلقه زده و نزدیک باشد. از طرفی حتما دلیلی داشته که منابع اهل تسنن از بردن نام وی اعراض کرده اند. همین طور باید دید بعد از پیامبر چه کسی همان منطق نادرست را که «حسبنا کتاب الله» با صدای بلند در امت اسلامی فریاد کرد و حتی مانع نگارش احادیث پیامبر گردید که به دلیل همین امر چه بسیار گنجینه های نبوی که از دست ما نرفت.
به نظر اگر پاسخ این سوالات را به درستی پیدا کنی حق را نیز یافته ای. موفق باشی
بعد از سلام
راستش من به ادامه بحث علاقه ای نداشتم نه اینکه جوابی نداشتم
عمری در جامعه ومملکت شیعی زندگی کرده ام وبسیار خوب تفکرات وعقاید انها را میشناسم ومیدانم که میخ اهن در سنگ فرو نرود
برادر عزیز استنادات شما به کتابهای اهل تسنن کاملا درست وموجه است وروایات واحادیث شما در مورد فاطمه وعلی که بنا بگفته خودتان از منابع اهل سنت استخراج کرده اید کاملا قبول
واتفاقا همین بزرگترین فرق در روش ودینداری بین اهل تسنن واهل تشیع است
اهل تسنن مایه دین خود را همانگونه که رسول الله گفته اند بر پایه توحید نبوت ومعاد گرفته وکماکان پایبند اصول اساسی دین هستند وچون شخصیت پرستی در ایین انها جای خدا پرستی را نگرفته است لزومی ندیده اند که کل اصول وفروع دین را تحریف نموده ومعجونی درست کنند که مطلقا شباهتی به اسلام راستین نداشته باشد
بلی در مقایسه با کتابها وتواریخ سانسور شده شما ما به کتابهای خود افتخار میکنیم که بر عکس کتابهای شما گزینشی نوشته نشده اند وباعث گمراهی توده ها نمیشوند
والبته طبیعی است در این کتابها روایات واحادیث زیادی در وصف علی وفاطمه موجود باشد همچنان که احادیث وروایات بسیاری در وصف سایر صحابه واطرافیان پیامبر واز زبان ایشان نقل شده که همگی طبق اعتقادات ودین وایین شما از سیاهکارترین افراد بشری هستند
والبته ما با هیچکدام از این مسائل مشکلی نداریم چون دین وایین ما محمدی است واصول ما اصولیست که انحضرت مطرح نمودند بعنوان موحد ویکتاپرست نه مثل شما علی وفاطمه پرست
واگر احیانا شخصیتی برای ما محور قرار بگیرد فقط شخص رسول الله است وبس ما هرگز مثل شما علی را بجای پیامبر وخدا قرار نمیدهیم
البته اهل تشیع این واقعیت زننده را که در ایینشان هست لفظا بسیار انکار میکنند ولی کافیست شخصی فقط چند ماه ونه مثل من یک عمر با شیعه ها نشت وبرخاست بکند تا بداند واقعیت این ایین چیست ؟
شما فرمودهاید عمر وعایشه وکذا وکذا بدعت گذار بودهاند با استناد به کتابهای ما واینکه پیامبر در مورد بدعت چنین وچنان گفته اند بسیار خوب لعنت خدا بر انها باد این که بدین من خدشه ای وارد نمیکند ما که عمر یا عایشه پرست نیستیم نهایتا به احترام پیامبر واز لحاظ ادب به اطرافیان ایشان احترام میگذاریم نه عایشه را جز اصول مذهب میدانیم ونه عمر را اصول دین ما همان اصولیست که پیامبر اورده دیگر نظیر شما وبر خلاف نص صریح که اصول دیگری بدعت نگذارده ایم
وچون بدعتگذار نبوده ایم لزومی ندیده ایم به کسی هم مقام عصمت وطهارت بدهیم مگر اهل تسنن میگویند عمر یا عایشه معصوم هستند ؟
که بناچار مجبور به خیلی تحریفهای دیگر بشویم؟
.البته بر خلاف شما که در نهایت بی انصافی در تمام کتابها وگفته هاتان یک کلمه حتی از خدماتی که صحابه به اسلام نمودند ذکری نشده ما مشکلی با فضائل علی ودیگر ائمه شما نداریم که بخواهیم مانند شما تاریخ دین خود را سانسور در اختیار عوام بگذاریم
ما به محمد احترام میگذاریم حالا اگر زن ایشان بزعم شما هم انکاره بوده وهم بدعتگذار اگر محمد تنها قدرت جذب یک مشت اراذل واوباش نظیر عمر
وابوبکر وغیره را داشته اند گردن خودشان وباید جواب خدا را بدهند که این چه روش ودین بی ربطی بود که اوردند که صحابه محترم ایشان وعشره مبشره این دین اینگون ادمها باید باشد
البته بزعم شما مطمنا روایت عشره مبشره هم باید مثل همه روایات دیگر
اهل تسنن دروغ و دارای شبهه باشد تنها روایات صحیح اهل تسنن اندسته از روایاتی است که بشما کمک میکند علی را به مقام خدایی برسانید
ومعمولا هنگام ذکر این گونه احادیث قید میشود که حتی در کتب اهل تسنن هم ذکر شده وباقیاس بنفس این فرض را برای خود مسلم کرده اید که اهل تسنن هم در طول تاریخ هیچکاری غیر از غرض ورزی با علی نداشته اند
وحتی بر پایه این قیاس بنفس وفرض مطلقا غلط هریک از بزرگان اهل تسنن تمجید ویا تحسینی از ائمه نموده اند فوری برچسب شیعه گری میخورند
طبیعی است در جایی که هر شیعه بزرگترین رسالت خود را دشمنی وغرض ورزی با بزرگان دین ویا بزرگان اهل تسنن بداند نمیتواند تصور بکند ممکن است شخصی سنی باشد وبه دختر پیامبرش وبه داماد پیامبرش بی احترامی نکند
وبر همین اساس در روزنامه ها وکتب ایران واز قول خواص ونه حتی افراد عوام ونادان میخوانیم که مثلا مولانا شیعه بوده ویا تقیه میکرده چرا چون شعری در وصف شهیدان کربلا دارد ومعیارش این شعر است
ویا سعدی شیعه بوده چون در وصف محمد وال محمد شعر گفته عطار نیشابوری هم بهم چنین والبته این نوع اظهار نظرها متاسفانه از طرف افرادی میشود که از انها توقع حداقل انصاف وصاحبنظری میرود افرادی که قاعدتا باید انقدر فرهیخته باشند که بدانندسعدی شاگرد مدرسه نظامی بود مولانا وعطار ووو انقدر شعر وتعریف وتمجید هم در وصف صحابه مغضوب اهل تشیع دارند وهم تاریخ زندگی وپیشینه انها کاملا معلم است هنوز شعری دائر به شیعه بودن حافظ شیراز نتوانسته اند در دیوانش زورگزین بکنند ولی با ان همه اشعار ممتازی که از ان بزرگوار در دست هست وبسیاری از اشعارش زینت بخش مقبره بسیاری از بزرگان دیگر است شیعه سازان مملکت ما دریغشان امده که بر سنگ مقبره اش از اشعار خود او کاملا استفاده بکنند وبر روی سنگ مقبره شعری از حافظ واطراف سنگ مقبره شعری بسیار ضعیف از شاعری احتمالا بی مایه در وصف ائمه حک شده است وصد البته بزودی این شعر خنک وارد دیوانش هم میشود وبه استناد همین شعر هم حافظ شیراز هم صدها سال بعد از مرگش بشرف تشیع نائل میشود
وحالا کسی جرات کند وبپرسد که اصولا در زمان سعدی وحافظ مگر شیرازیها شیعه بودند ؟ لطفا سری به کتابهای تاریخی بزنید مثلا سفرنامه ابن بطوطه را
تا سانسور نشده است بخوانید تا بدانید در ان زمان شیرازیها چه تعصبی در تسنن داشتند قبل از اینکه تبار تشیع برای سعدی وحافظ جعل کنید تاریخ شاه اسماعیل را بخوانید تا بدانید که وقتی بزور خونریزی وبا استفاده از قزلباشان ادمخوارش تشیع را به مردم تحمیل کرد بیشترین مقاومت در مقابل این دین تحمیلی ونخواسته از طرف مردم تبریز وشیراز نشان داده شد شیرازیها که معمولا کمتر اهل جنگ وخشونت هستند انچنان در مقابل تحمیل تشیع مقابله کردند که صحن جامع عتیق مالا مال از خون شد
از همه مهمتر مدتی بهمت بزرگواران ایران محی الدین عربی هم کم کم دارد شیعه میشود والبته این اظهار نظر از فضلای شیعه است نه از عوام وطبق معمول باستناد احترامی که ایشان در مورد فاطمه رعایت کرده اند بدون اینکه روحشان خبر داشته باشد بشرافت تشیع نائل شده اند حالا چرا شیعه شده اند چون در وصف فاطمه زهرا قلم زده اند
وحالا این بزرگواریکه با خواندن اثار ابن عربی به فراز توصیف از فاطمه رسیده
فی الفور ابن عربی به کسوت تشیع مفتخر کرده یا از ذوق زدگی صبر نکرده که همه اثار ابن عربی را بخواند یا بروش شیعه فقط ان قسمت اثار ایشان درست است ودر انجاییکه ابن عربی بدون تعارف وخیلی صریح شیعه را به خوک تشبیه کرده حتما شبهه وارد است البته کتابهای ابن عربی را هم میشود سانسور کرد تا ایشان هم شیعه بشوند
حالا بماند که برازنده بزرگی مثل ابن عربی چنین توهین زشتی نیست وچرا ایشان بخود اجازه چنین اظهار نظر ضد انسانیت واخلاقی را داده اند واینرا باور کنید که شخصا بایندلیل کلی احترامم را به ایشان از دست دادم
از مسائل بسیار دور افتادم مسئله کتابهای اهل تسنن وبرداشتهای اهل تشیع بود واینکه تفاوت این است که اهل تسنن اصل دین را فدای شخصیت پرستی نکرده اند اگر نه چه بسا که عمر اشتباهات وخطا کرده باشد که البته خود باید جوابگو باشد همچنانکه تاریخ حاوی خطاها واشتباهات علی هم هست واشتباهات حسن وحسین
حالا اگر بزعم شماها که لابد از تاریخ دقیق جریان سقیفه بی اطلاع هستید چون اگر کسی حتی سرسری ماجرای سقیفه را بخواند باید بی نهایت بی انصاف وغرض ورز باشد که شیخین را غاصب بداند
ودر ضمن باید بعرض شما برسانم که بنده هم در تاریخ طبری ماجرای دقایق اخر زندگی پیامبر را خوانده ام وخوب طبری سنی هم بوده وبرخلاف شیعه وبدون سانسور نوشته که عمر گفت پیامبر هذیان میگوید
حالا خدا میداند که واقعا چه مقدار از مسائل ضبط شده در کتابها واقعا درست است
ولی من از عقل ومنطق شما وهمه همکیشان شما میپرسم که این چه مورد مهم وبزعم شما تعیین کننده وسرنوشت سازی برای قرنهای یک امت بود که پیامبر در ایام سلامت بفکرشان نرسید وگذاشتند برای لحظات نزع که بقول طبری عمر شبهه هذیان بان بدهد
وهمچنین برادر گرامی تمام اطلاعات وتبلیغات بر این پایه بوده وهست که پیامبر امی و بیسواد بود در زمان سلامت برای کتابت قران از کاتبان وحی
استفاده مینمود چطور وناگهان در اخرین لحظه باسواد شدند وخواستند خودشان مطلبی بدست خود بنویسند که امت بعد گمراه و سنی نشوند
ایا در طول حیات که برای کتابت قران از کاتبان وحی استفاده میکردند بدروغ خود را به امی بودن وبیسوادی میزدند؟
این قسمت از تاریخ طبری کذاب هم باید درست باشد چون نشاندهنده
مخالفت عمر است والبته شیعه جماعت همه لابد علم لدنی دارند وبه تحقیق میدانند که پیامبر در ان حالت بد حالی چی در دل داشتند وبطور قطع در اخرین لحظه باسواد شدند که جانشینی علی را بنویسند در سلامت وقت برای اینکار نبود
والبته در تاریخ طبری ودر فصل وفات پیامبر مذاکره عباس عموی پیامبر ودرخواستش از علی نوشته شده که از علی خواسته برود واز پیامبر در باره جانشینی بپرسد
بزعم شما که بهترین مسلمانان هستید که جانشینی در غدیر مسلم شده بود این چه پیامبری بود که حتی عمویش حرفش را نمیفهمید ودر اخرین لحظه مسئله جانشینی برایش سئوال بود
احتمالا شیعه چهار اتشه ای از نوع شیعیان این زمان ان دور وبرها نبوده که عباس را روشن کند
وهم چنین متاسفم که با وجود انهمه احادیث که پیامبر در مدح علی گفت وبا وجود داستان غدیر خم وحضور صدوبیست هزار مسلمان یا پیامبر اصلا نفوذ کلام نداشت یا کافه مسلمین بمحض فوت پیامبر الزایمر گرفتند چون حتی یکنفر در جریان سقیفه غدیر خم را یاداوری نکرد
وشاید احتمالا عموم حاضرین انقدر از علی بیزار بودند که جانشینی مسلم ایشان وتاکید های متوالی پیامبر را هم حاضر شدند نادیده بگیرند اگر مسلمانان تربیت شده عصر خود پیامبر اینهمه نافهم بودند اجازه بدهید من وامثال منهم در جهالت وهابی بودن مانده .مانند اهل تشیع به فیض علی پرستی نرسیم
سلام
جناب طاهری و صادق من وقتی اولین نوشته های این بلاگ رو خوندم خیلی تاسف خوردم، ولی با این جواب هایی که شما داده اید خیلی امید وار شدم .
خداوند به شما اجر بی حساب بدهد
با تشکر
بنده هم مايل به ادامه بحث نبودم ولي وقتي ديدم كه آقاي آرام بجاي پاسخ دادن منطقی به سوالات مطرح شده توسط بنده و آقاي طاهري، به بحثهاي احساسي و غير منطقي و مغلطه روی آورده اند، با خود گفتم شاید بد نباشد که نکاتی را خدمت ایشان یادآوری کنم.:
ا-آقای آرام ادعا كرده اند كه شيعيان علي را بجاي پيامبر قرار داده اند! بنده در کتاب های شیعه و احادیث مربوط و سخنان اهل بیت و نیز دانشمندان شیعه، تا کنون سخنی ندیده ام که ادعای آقای آرام را تایید بکند. اصلا چرا راه دور برویم. ایشان می توانند خودشان از هر زن و مرد شیعه که دلشان خواست تحقیق کنند و ببینند که کدام شیعه ای وجود دارد که مدعی باشد مقام و رتبه علی بالاتر از شخص پیامبر است؟. البته ما از دوستان اهل سنت شنيده ايم و نيز در كتابهايشان خوانده ايم كه مقام و رتبه عمر را برتر از پيامبر دانسته اند! حتما داستان حضور عمر در مراسم عروسی را شنيده ايد. همان داستان توهين آميزي كه ادعا ميكنند در حضور پيامبر مجلس لهو و لعب و عروسی برپا بود و دختركان ميرقصيدند و آواز ميخواندند. ناگهان عمر وارد شد و همه آنها از ترس فرار کردند. آنگاه پيامبر فرمود اكنون شياطين انس و جن با آمدن عمر فرار كردند!! من نميدانم چطور آن شياطين در حضور پيامبر نترسيدند و از عمر ترسيدند؟؟؟ شايد بنا به اعتقاد دوستان آقاي آرام، مقام عمر بالاتر از رسول خدا بوده! البته چنین احادیث مجعولی درباره مقام و منزلت ابوبکر و عمر و عثمان و دیگران به وفور در کتب دوستان آقای آرام وجود دارد.! بنابراین عجیب نیست که فرشته وحی هم ابوبکر را با پیامبر در غار حرا اشتباه بگیرد همچنانکه علمای اهل سنت ادعا می کنند!
2- آقای آرام همچنین برای توجیه اشتباهات صحابه در بدعتهای بوجود آمده نوشته اند مگر ما ادعا کرده ایم که عمر و عایشه معصوم بوده اند؟ و متاسفانه باز دچار تناقض می شوند. جواب ما به ایشان اینست که چطور بدعتهای عمر و ابوبکر و عثمان و عایشه اندک زمانی بعد از رحلت پیامبر، تنها اشتباه آنها محسوب می شود و اشکالی هم ندارد، اما اعتقاد شیعیان بدعت خطرناک محسوب می شود؟؟ در ثانی این چه اعتقادی است که برای سرپوش گذاشتن بدعتهای خلفا دچار اشتباه بزرگتری بشویم و ادعا کنیم که آنها چون معصوم نبودند پس هیچ اشکالی ندارد اگر اشتباه کنند! اصلا من نمی دانم چرا باید تغییر در نماز و حلال را حرام و حرام را حلال اعلام کردن، تنها یک اشتباه جزیی تلقی کرد ؟ فرض کنیم همه اینها هم اشتباه خلفا بودند و آنها منظور خاصی از این بدعتها نداشتند، آن همه جنگ و خونریزی که علیه خلیفه مسلمین علی بن ابیطالب براه انداختند و جنگ جمل و صفین را باعث شدند، آیا اینها را هم باید اشتباه فقهی صحابه خواند؟
3- اتفاقا همه حرف شیعه هم همین است که چرا باید آدمهایی عهده دار مسئولیت جامعه مسلمین باشند که رفتار و کردارشان پر از اشتباه است؟ چرا دین اسلام و مسئولیت اجتماع مسلمین باید در دست آدمهایی قرار گیرد که در تشخیص راه درست از نادرست بنا به گفته خودشان، دچار اشتباه می شدند؟ شما که خودتان اعتراف می کنید که عمر و ابوبکر و عثمان و عایشه، چون معصوم نبودند پس اشتباه زیادی هم داشتند، لطفا یک نمونه برای ما بیاورید که ثابت کند اهل بیت رسول خدا و فرزندان آن حضرت اشتباهاتی فاحش مانند آنچه خلفا و صحابه شما مرتکب شدند انجام داده بودند!
4- شما خود را پیرو صحابه ای می دانید که از یاران پیامبر بودند و البته اشتباهاتی هم داشته اند، حال اگر ما خود را پیرو اهل بیت رسول خدا و فرزندان ایشان بدانیم که آنها هم زحمات زیادی برای اعتلای دین جدشان کشیدند، گناه بزرگی انجام داده ایم؟
4- سوال بعدی بنده از شما اینست که چطور بپذیریم که رسول خدا دینی را که آنهمه برایش زحمت کشید، و رنج برد و جنگها متحمل شد و خونها ریخته شد و با وجود آگاهی از دشمنان داخلی و خارجی، آنرا به حال خود رها کرده و اختیار تعیین خلیفه مسلمین را به عهده خود مردم بگذارد؟؟؟ و باز چطور به عقل و خرد ابوبکر و عمر رسید که برای پس از خود جانشین انتخاب کنند اما رسول خدا این مساله را درک نکرد؟
5- و باز سوال بعدی بنده از شما اینست که چرا رسول خدا شرط عدم گمراهی امت را پس از خود تمسک به دو چیز قرار داد: قرآن و اهل بیت. و چرا عمر ادعا کرد که قرآن ما را بس است؟
6- ما هم هیچ ادعایی نداریم که فلان شاعر و عارف را به زور و اجبار به مذهب شیعه دعوت کنیم. اصلا مساله ما چنین چیزی نیست. مذهبی که افتخار آن منتسب بودن به اهل بیت و فرزندان رسول خدا باشد، چه احتیاجی دارد که حقانیت خود را از شاعران و عارفان ریز و درشت دیگر بگیرد. البته درباره مذهب بسیاری از آنها حرف و حدیث فراوان وجود دارد.
7- از ابن عربی سخن گفتید. شخصیتی که درباره اش حرف های بسیاری در شیعه و سنی وجود دارد. اتفاقا بنده بر عکس شما معتقد هستم که در آثار عرفانی ابن عربی چیزهایی وجود دارد که هم گروهی از علمای شیعه و هم علمای سنی بخاطر آن آثار سعی می کنند که ابن عربی را از خود دور و به طرف مقابل منتسب کنند!! اما اگر تاکنون این موضوع را نشنیده اید اکنون به شما می گویم تا بدانید این دوستان شما هستند که کتابهای ابن عربی را زیر تیغ سانسور خود گرفته اند. چرا که ابن عربی در کتاب خود به صراحت نوشته است:« در فتوحات تصريح ميکند به اينکه نزديکترين مردم به رسول اکرم (ص) علي بن ابيطالب (ع) است که داراي (اسرار انبيا) است و نيز اينکه ميگويد سرانجام آتش دوزخ به برکت اهل بيت نسبت به دوزخيان برد و سلام ميشود.»
8- عالم شیعی، شعراني در مبحث «اشراط الساعه» و ظهور حضرت مهدي (عج) و در مواضع ديگر چنين ميگويد: «…عبارت محيالدين در باب 366 از فتوحات اين است: « بدانيد كه خروج مهدي (عج) حتمي است و او از عترت رسول الله است و از فرزندان فاطمه (ع) ميباشد و جد او حسين بن علي (ع) و پدر او حسن عسگري فرزند امام محمد علي نقي (با نون) فرزند محمد تقي (با تاء) فرزند امام عليالرضا فرزند امام موسي الكاظم فرزند امام جعفرالصادق فرزند امام محمد الباقر فرزند امام زينالعابدين علي فرزند حسين فرزند امام عليبن ابيطالب عليهم السلام ميباشد.»
آيه الله جوادي آملي در اين مورد در كتاب آواي توحيد مينويسند: « اين گونه دقيق ضبط كردن و «نقي» با نون را از «تقي» با تا، جدا ساختن براي صيانت افكار مذهبي است؛ در حاليكه در كتاب فتوحات كنوني اثري از اين عبارتها نيست، بلكه فقط يك جمله گمراه كننده دارد كه :« جده حسن بن علي!» و شعراني اين مطلب را در سال 958 نوشته و چنين ميگويد :« عمر شريف حضرت مهدي (ع) در اين تاريخ 706 سال ميباشد»… پس باید از شما پرسید که چرا به ابن عربی رحم نکردید و می خواهید به زور و اجبار او را منتسب به خود بنمایید؟
خواهشا دوباره سر و صدا نکنید که شیعه چنین است و چنانست. بجای تهمت زدن و برچسب زدنهای بیهوده و تعصبات بی مورد، کمی اهل منطق باشید!
سلام
در سخن دوست عزیز صادق به کفایت به مطلب پرداخته شده دیگر نیاز به اضافه نیست.
اما جالب است که برادران اهل تسنن از مسئله بزرگی به این راحتی گذر می کنند. پیامبری که «لا ینطق عن الهوی» است می خواهد چیزی بنگارد تا این مدرک مکتوب و منحصر به فرد مانع گمراهی مسلمانان شود و به تایید شما عمر مانع این امر می شود و با کمال وقاحت رسول خدا را به هذیان گویی متهم می کند و مانع از این امر می شود اما به جای اینکه او را ملامت و توبیخ کنیم، برادرانی که برای جناب عمر عصمت قایل نیستند! رسول خدا را ملامت می کنند که چرا این مطلب را زودتر ننوشتی؟
عجبا از این همه انحراف!
سلام علیکم. چند ساله که بعد از ترک دوست و رفیق های کمونیست و بی خدا و بی نماز و طالب دنیا غیره خودم رو تنها گذاشتم و دوست و همکار سنی که 7 سال در حوزه ی تسنن درس خونده بود، همبحث بودم. هنوز هم ادعای پیدا کردن حقیقت نکرده ام. اما عمل به اسلام و دوری از حرام خدا و انجام حلال آن باید دغدغه ی اصلی ما مسلمانان باشد. شیعه بودن الکی نیست. آسون هم نیست. من سوالم و تنها سوالم اینه که معارفی که از شیعه به جا مونده که نتیجه اش شده: ایران. من اسم کشور های اهل تسنن رو نمیارم که به کسی بر نخوره. اما اساس اسلام اقتدار و منزلت مسلموناست که باید اون رو به دست بیاریم و تنها راهش الان اینه که اول وحدت رو به کل بدنه ی مسلمونا تزریق کنیم و سپس بشینیم بحث علمی کنیم. الان اقتدار اسلام مهمه. چون الان هر چی دلیل ما بیاریم شما قبول نمی کنین. اینکه ائمه سابقون السابقون هستند و لاغیر و اینکه ائمه مقام اول در تقوی هستند غیر قابل شک و انکاره.
باسلام دوستان فرموده بودند که من سئوالها را جواب نمیدهم وبعوض سئوال تازه مطرح میکنم در حالیکه شما هیچکدام از سئوالهای مرا جواب ندادید
بنابراین مجددا میپرسم ودر یک کلمه که ایا بدعت حرام است یا نه ؟
ا-ایا در زمان پیامبر در اذان واقامه اشهد ان علیا ولی الله بوده یا بدعت است؟
2-ایا پیامبر در هنگام نماز بر مهر سر میگذاشته اند/؟ یا بدعت است؟
البته در این مورد جواب فرموده بودید که سنی ها هم سر بر فرش وموکت میگذارند وبدعت است البته حرف شما زمانی میتوانست صحیح باشد که سنی ها هم نظیر شما که قید سر بر مهر گذاشتن را جزو واجبات نمازتان کرده اید در این مورد واجبی اضافه کرده ونظیر شما که هنگام نماز اگر احیانا مهر نداشته باشید در بدر دنبال ان میگردید هنگام نماز در بدر دنبال یک تکه موکت ویا قالی میگشتند
محترما اهل تسنن همانگونه که رسول الله مقید به سجده در مکان طاهر بودند حدشان همین است حالا میتواند برگ درخت یا خاک یاسنگ ویا موکت ویا قالی تمیز باشد ونظیر شما عقلشان از رسول الله بیشتر نبوده که بند مهر یا قالی یا موکت را اضافه کنند
این اهل تشیع هستند که در سفر بعربستان مهر خود را همراه میبرند انهم مهر های که بزعم انها از خاک پاک کربلا ویا خراسان ساخته شده که مطمنا اینطور هم نیست وشما این مهر ها را میبرید تا در انجا مجبور نشوید بر سنگهای صحن نبوی ویا مسجدالحرام نماز بگذارید مطمنا اگر خاک مدینه ومکه باندازه خاک خراسان وکربلا برایتان شرافت داشت چنین کار بچه گانه ای نمی کردید
از بدعت فرموده اید وبدعتهای عمر ملعون که نماز تراویح را بجماعت خواند ودر نهایت بیذوقی ازدواج موقت را تحریم کرد البته حق دارید حیف نیست وقتی که میتواند صرف امر حلال ازدواج موقت شود صرف نماز خسته کننده تراویح شود
این مربوط به بد سلیقگی عمر ملعون است چنانکه از معصوم هم روایت کردهاید که اگر عقد موقت در جامعه ای باشد بهزار قسم در ان جامعه دیگر مطلقا فحشا نخواهد بود
معصوم چه خوش خیال بوده است وچه قسم سختی خورده است
تشریف بیاورد وجامعه شیعه ایران را ببیند که عوض حکم عمر ملعون حکم ائمه معصوم در ان جاری استومرتب هم عقد موقت در ان تبلیغ میشود وبخصوص در شهر مقدس قم وشهر مقدس تر مشهد که از دیر باز وحتی در حکومت قبلی مرکز ازدواج موقت بود تا بچشم ببینند که امار فحشا چگونه است ودیگر انچنان سفت وسخت قسم نخورند که ازدواج موقت جلوی فحشا را میگیرد حالا کاری به ماهیت ازدواج موقت بهتر است نداشته باشیم مردهای شیعه که خوشبختانه از موهبت بهره مندند بدبخت سنی ها بی نصیب مانده اند
فرموده اید بدعت حرام است ومن میگویم لعنت بر تمام برعتگذاران ودر راس همه عمر
ملی در یک کلمه بمن لطفا جواب بدهید وطبق معمول بصحرای کربلا نزنید ایا پیامبر اصول دین را سه اصل نبوت وتوحید ومعاد قرار نداد ؟
بلی یا نه فقط جواب بدهید که عدل وامامت مربوط بزمان پیامبر است؟
یا عمر ملعون این اصول را هم اضافه کرده؟
البته اگر نماز تراویح بجماعت خوانده شود وامصیبتا بدعت است ولی اصول اضافه کردن که بدعت نیست
امامت که بماند اصل وفرع دین شماست ولی عدل را از کجا اورده اید که خود حضرت رسول عقلش قد نداده بود وائمه شما عقلشان رسیده وانرا وارد اصول فرموده اند
البته بر منکر عدل خداوند لعنت که عدل از صفات الهی میباشد ولی سئوال من اینست که اولا چه کسی این اصل را جزو اصول شما نموده ودین ناقص محمد بکمال شیعه گری رسانده است؟
وایا صفات خداوند فقط عدل است؟ ایا همراه ان خداوند کامل قادر قاهر جابر رحمان رحیم کریم بصیر وبی نهایت صفت دیگر دارد یا نه؟
حالا کدام عقل کل در میان اینهمه صفات بخود اجازه انتخاب داده است ؟
وچرا خود پیامبر چنین انتخابی نکرده اند
البته میشود بطریقه شیعه تاریخ را از نو نوشت وادعا کرد که محمد اصلا قبل از سه اصل خود این اصول را اورده بود عمر انرا جا بجا کرد واز ائمه معصوم بشما رسیده است ودین نجات پیدا کرده است
بزرگوار دیگری بد جوری بهدف زده اند وهمه معاندین را خلع صلاح کرده اند که از سابقه طولانی علی در اسلام ومقایسه ان با دوران بت پرستی ابوبکر وعمر گفته اند
باید عرض کنم بزرگوارا کشف تازه نکرده اید همچنانکه در همه کتب اهل سنت نوشته شده است علی در کودکی اسلام اورد وابوبکر در چهل سالگی
ولی همچنانکه شاید بدانید هرچند دلتان نمیخواهد بدانید در زمان بعثت علی در خانه محمد وتحت تکفل ایشان بود وباصطلاح نان محمد را میخورد وکاملاطبیعی بود که همراه خدیجه وسایر اهل خانه ایمان بیاوردوهیچ کتاب یا منبع اهل تسنن هم این را انکار نکرده اما هرچقدر دلتان بدرد اید وطبق معمول بخواهید انکار کنید نمیتوانید حقایق مسلم تاریخی را انکار کنید که علی در ان زمان بچه یا نوجوانی کاملا معمولی وبی اسم ورسم بود که در جامعه مکه باصطلاح اصلا بحساب نمیامد کسی که مستقل ومتشخص وبی نباز از محمد بود ودر همان روزهای اول ایمان اورد ابوبکر بود ابوبکر بود که نه تنها نانخور محمد نبود که مانند خدیجه بسیار ثروتمند بود واو بود که دیگر بزرگان مکه را باسلام دعوت کرد اوبود که مقبولیت عامه داشت
ااوبود که مانند خدیجه همه ثروتش را در راه ارمانهای اسلام داد وتا توانست برده خرید وازاد کرد از جمله بلال حبشی را او بود که برای ازاد کردن یک برده در بند حاضر بپرداخت چندین برابر قیمت بود
ومحمد اورا برای همراهی هجرت بر گزید واو وخدیجه ودیگران واز جمله علی بلی السلبقون هستند حالا شما وامثالهم خودتان را هم بکشید که فرقی نمیکند واین که فرموده اند ایشان سابقه بت پرستی طولانی داشته اند حتما اگر ابوبکر میدانست شیعیان دانشمند این سوسابقه را در زندگی ایشان کشف میکنند زرنگی کرده وسی سال قبل از بعثت بشرف اسلام مشرف میشد
دیگر لازم نیست یاداوری بکنم که قبل از اسلام هم همه بت پرست نبودند ابوبکر هم بت پرست نبود
متاسفم که باید یاداوری کنم که یکی از شاخصترین افراد مکه که با وجود اصرار والتماس زیاد محمد بهیچوجه حاضر بپذیرش اسلام نشد ابو طالب پدر علی بود حالا بماند تاریخ نگاران شیعه تازگیها این حقیقت مسلم را هم مشمول بند شبهه نموده وکم کم در صدد مسلمان کردن ایشان هم هستند
همچنانکه اینجانب چند سال قبل در روزنامه ای وبقلم یک شیعه دو اتشه میخواندم که ازدواج خدیجه قبل از حضرت محمد شبهه ناک است چون لازم است فاطمه زهرا از بطن طاهری بدنیا امده باشند پس با این استدلال خدیجه در زناشویی با محمد بیوه نبوده است واقعا حبذا بالاخره قلم است وزبان کشور هم که الحمدالله کشور شیعه است پس میشود هر چیز را نوشت مخالفان که نه امکان جوابگویی دارند نه جرات انرا
بلی شما شیعه ها تاریخ را تحریف میکنید که بنده شخصا دهها شاهد در این مورد دارم وشبانه روز از منبرهایتان دروغ وکذب محض به ذهن توده ها میدهید وانوقت اسم خود را مسلمان هم میگذارید بهر حال دین وایین شیعه میتواند دین وایینی بحساب اید ولی مطمنا وتحقیقا اسلام نیست
ومشکل ما با شما همین است
راجع بجانشینی علی که مشکل اصلی شماست سئوالاتی کردم که جواب نگرفتم از انجاییکه اینجانب مثل بقیه وهابی ها خرفت وزبان نا فهم هستم
مجدا سئوال میکنم لطفا برای شیر فهم کردن نافهم هایی مثل من صراحتا وکوتاه به سئوالهای زیر جواب بدهید که
1-در داستان غدیر خم که همه مورخین سنی انرا ضبط کرده اند وشما خیلی بهتر از من انرا میدانید ایا قصد محمد انتخاب جانشین بود ؟
2-اگر اینطور بود چرا با زبان وادبیاتی مرسوم جامعه خود انرا بیان نکردند؟
3-ایا شما بهتر از عربها عربی میدانید؟ وایا در عربی مولا به جانشین میگویند؟
4-ایا در حادثه غدیر تقریبا عموم مسلمین حضور داشتند ؟
5-ایا بعقیده شما مسلمین حرف ومقصود محمد را فهمیدند یا نه
6- اگر نفهمیدند ایا محمد دارای فصاحت وبلاغت لازمه پیامبری بود یا نه؟
7-اگربود چرا ملت را در موضوعی به این مهمی شیر فهم نکرد؟
8-اگر توانست وشیر فهم کرد ایا عموم صدوبیست هزار نفر حاضر در غدیر بلافاصله الزایمر گرفتند وجانشینی علی وفرمان صریح محمد را فراموش کردند
9-ایا انرا فهمیدند ولی در مورد اجرای دستور وخواست ایشان کراهت داشتند
اگر میزان ایمان وعلاقه مسلمین صدر اسلام به فرامین وخواسته های پیامبر اینگونه بود احمقانه است من وشما حالا برایش بجنگیم کاش حضرت تشخیص میدادند که ده هزار نفر امت عاقل بهتر از صد وبیست هزار نفر نادان است
پیامبر که انهمه بجانشینی علی مایل بودند چرا در اخرین روزها ابوبکر را به پیشنمازی می فرستادند ؟
ایا اطلاع نداشتند که این موضوع چقدر شبهه ناک میشود
من از شما پرسیدم وشما جواب ندادید که اگر از نظر پیامبر جانشینی علی باید محرز میشد ودر حال نزع میخواستند موضوع به ان مهمی را بنویسند چرا در زمان سلامت ننوشتند ؟
من پرسیده بودم که ایا پیامبر که میخواستند موضوع جانشینی علی را در اخرین لحظات حیاط مکتوب بکنند اصولا سواد داشتند ؟ بمن لطفا صاف وپوست کنده جواب بدهید که ایا پیامبر که در تمام طول عمر اظهار بیسوادی وامی بودن میکردند دروغ میگفتند ؟
چطور برای کتابت وحی الهی کاتب داشتند ولی برای جانشینی علی ناگهان باسواد شدند ؟ که نادانی مثل عمر احتمال هذیان بدهد؟
ولطفا بمن نادان جواب بدهید همه اینها بکنار بالاخره عمر فلان فلان شده که اجازه ندادد این موضوع مکتوب شود وامت دستخطی از پیامبر بیسواد وامی خود داشته باشند حالا شما از کجا فهمیده اید که ایشان میخواستند جانشینی علی را بنویسند این مطلب که نوشته نشد شما وهم مسلکان محترمتان ایا علم غیب دارید؟
ایا پیامبر در اخرین لحظه در گوش شما نجوا کرده بودند که میخواهند جانشینی علی را بنویسند ؟
اگر قرار بر اباطیل وظن پیش خود باشد که منهم میگویم میخواست بنویسد ای امت بعد از من یار غارم وکسیکه بعد از خود اورا پیشنماز شما کرده ام به جانشینی انتخاب میکنم
از کجا میدانید قصد محمد این نبود ایا خواب دیده اید ؟
ایا هر بی منطقی که شما ها میگویید باید قبول شود /؟
اگر جانشینی علی اینهمه محرز بود چرا عباس در این مورد با علی ان بحث هاراکرد؟
ایا مسئله ای که حتی برای عباس تا ان حد نا معلوم بود برای دیگران باید معلوم میبوده تا شیعیان محترم ناراحت نشوند ؟
بعد از فوت پیامبر ایا بلافاصله عمر وابوبکر بفکر انتخاب جانشین افتادند ؟
ایا بلا فاصله عامه مهاجرین وانصار در سقیفه بنی ساعده جمع نشدند؟
وقبل از اینکه حتی عمر وابوبکر بانجا بروند بین مهاجرین وانصار از یکطرف واوس وخزرج از طرف دیگر دعوای جانشینی باوج نرسیده بود ؟
تا اینجا که هنوز عمر وابوبکر دخالتی نداشتند
در حالیکه انهمه شلوغ شده بود وگروههای متخاصم سعی در نفی هم را داشتند اگر قبلا جانشینی علی انهمه محرز بود چرا حتی یکنفر اینموضوع را به حاضرین یاداوری نکرد؟
ایا همگی در مورد بخصوص علی الزایمر گرفته بودند؟
ایا همگی تا این حد از علی متنفر ومنزجر بودند که ترجیح میدادند بقیمت زیر پا گذاشتن دستور صریح محمد در غدیر خم وابراز محبتهای مکرر بعلی از زیر بار حکومت ایشان شانه خالی کنند ؟
وبهر حال چرا بعد از انتخاب ابوبکر هم غیر از فاطمه وعباس وچند نفر بنی هاشم دیگر که طبعا از موضوع ناراضی بودند هیچکس ناراضی نبود اگر علی در جامعه انروز طرفدار ومقبولیتی داشت چرا قیام نکرد؟
چرا در مسجد مسئله غدیر خم را یاداوری نکرد؟
چرا فردای روز انتخاب خلیفه که ابوبکر با توجه به اطلاع از دلخوری فاطمه در اولین خطبه اش به مردم ازادی داد که بیعت را از او بگیرند وبا علی بیعت کنند باز هم کسی به علی بهایی نداد ؟
وشرمنده ام که باید یاد اوری بکنم چون احتمالا بهتر میدانید که در ان میان فقط ابو سفیان بود که برای حق علی دلسوزی میکرد ودیکران حقی برایش نمی شناختند
اولا از همه دوستان عزیزی که لطف کردند و نظراتشان را اینجا نوشتند تشکر میکنم. البته مثل اینکه آقای آرام با خود قرار گذاشته اند که هر از گاهی مطالب خود را اینجا تکرار کنند. مطلب بعدی هم اینکه قرار نیست همیشه ما به سوالات ایشان پاسخگو باشیم. اتفاقا آقای آرام باید با صبر و حوصله و بدور از تعصب و لجاجت به سوالات دوستان ما جواب بدهند. فکر میکنم هر خواننده منصفی با خواندن نظرات بالا به حقیقت مطلب پی ببرد.
سلام علیکم. اگر بتوانیم هزار بار هم سوالات شما را می خوانیم و هزار بار هم جواب می دهیم. اما از حوصله ی جمع خارج است. من می گویم این نعمتی است که آقای مهدی آرام اینجاست. ایشان از روی مطالب علمی مطالعه شده و ایمان قلبی خود صحبت می کنند و یا تعصب دارند. من خوشبین هستم که ایشان را خدا فرستاده و به او حوصله عنایت کرده و ما مسئولیم تا وقتی که او به اینجا می آید پاسخ گوی او باشیم. و گرنه این همه انسان بی تفاوت به دین و آئین که اطراف ما هستند. او با نیت پاک ان شاء الله پا به اینجا می گذارد تا ما نیز با معرفت بیشتر و حجت تمام تر راه خود را پیدا کنیم. اطراف ما مسلمانان شیعه ای هستند که جمع آوری مال دنیا آنها را مشغول به خود کرده. و عاملة ناصبه که جایش در جهنم است را می دانیم.
ما حق نداریم او را به تعصب محکوم کنیم و تنبلی کنیم. ما باید بدانیم که صراط المستقیم یکی است. هر کسی به صراط مستقیم به دنیا آید، نباید به دیگران حق ندهد. من فرزند فاطمه هستم. جد من علی و امامان هستند. اما اگر جد من دیگران هم بودند، باید بی تعصب دین خدا را و راه خدا را پیدا کنم. ما باید به ایشان کمک کنیم. چرا که او اگر بتواند راه حقیقت را پیدا کند از هزار به ظاهر شیعه ممکن است بهتر عمل کند زیرا با اطمینان قلبی و حوصله و صرف وقت دین و حقیقت را پیدا کرده.
حرف من را بپذیرید که حوصله ی ما و ایشان در خود تقدیر است و باید با حوصله و مانند پزشک صبوری باشیم. بی ادبی نکنیم. بی احترامی نکنیم. مگر کتاب های امام خمینی را شب و روز مطالعه نمی کنید و دغدغه های او را درک نکردید. مگر نمی دانید که اگر ما هم به دینی دیگر به دنیا می آمدیم نیاز به تحقیق داشتیم و شاید نمی توانستیم به این راحتی دین قبلی آبا و اجدادی خویش را کنار بگذاریم زیرا ممکن است معلمان ما آن را با رنگ تعصب مخلوط کرده باشند.
اسلام دین تحقیق است. دین ادب است. دین اقتدار و غلظة (توبه-123) است. شیعه با کفار دست دشمنی داده و یا شیوخ عرب؟ ما باید محکم باشیم. کمک به مسلمانان مادی و معنوی نیز جمهوری اسلامی کرده است. علمای شیعه کم نبودند که اعتراف به جدا بودن دین از سیاست کرده اند. الان هم از برادران اهل سنت کم نیستند که دین را خوب نشناختند.
اگر هدف ما بحث است و نه جدل، قدر او را می دانیم و اینجا کلاس درس می شود و نه چت روم کلکل کردن. وقتی کلاس درس شد و همه به دنبال حقیقت بودند و بی وضو وارد آن نشدند (مثل ما) آنوقت حرفی به غیر از خدا ( الله جل جلاله ) به میان نمی آید و باطل کنار می رود و حقیقت روشن می شود. اگر در زمان تایپ مطالب دلسوزی نباشد و بددلی در دلمان باشد، تاثیر نمی گذارد. دانا در عالم زیاد است باید دارا باشیم تا اثر بگذاریم. اگر داغ دل مادر جوان از دست داده را بشنوی اشک میریزی. ما می دانیم اما دارای معارف اگر بودیم موثر می شدیم. همه ی دین همین است که دارا شوی. بیایید با دل و دلسوزی حرف بزنید چونان پزشکی صبور و مادر و دایه ای دلسوز بحث کنیم. این صفحه با نماز شب های صاحب وبلاگ اگر همراه نباشد بی تاثیر است.
یادتان باشد این تعارف نیست که خمینی می گفت: ما همه هیچیم و هر چه هست از اوست. باید از خدا طلب معرفت و ایمان قلبی کنیم که با اطمینان و با چشم دل حقیقت را به ما نشان دهند.
سلام
ایشان فرمودند که چرا با خود به حرم امن الله مهر می برند. اشکال ایشان درست است. زیرا از نظر فقهی اثبات امکان سجده روی خوردنی ها و پوشیدنی ها مشکل است و نه سنگ. الان هم حج و زیارت بر آن است که آموزش های لازم را بدهد که اشکالی ندارد و مردم هم عادتشان موجب این مساله شده است.
چه کنیم که مردم عادت کرده اند و مهر و سجاده و جانماز خود را با خود می برند و بردن وسائل نماز روی انسان موثر است. از نظر آقای مهدی آرام این مساله چنان مشکلی ایجاد کرده که باعث انتخاب مبانی اهل سنت به عنوان صراط مستقیم برای ایشان شده است که در اینجا مطرح می کنند !!! من از ایشان خواستارم همانند خطوطی دیگر به مبانی و اصول شیعه حمله کنند تا ما جواب دهیم وقتی اثبات شد که پیامبر بار ها و بار ها 12 نام مبارک جانشینان خود را برد و به مردم معرفی کرد، اونوقت مشکل دست باز بودن در هنگام قیام در نماز و مهر و غیره مشخص خواهد شد. ما باید به ایشان اثبات کنیم که معنای منافق را بشناسد و بداند که اگر انقلاب ما هم دستخوش مشکلاتی است به خاطر همین منافقین است. ایشان هنوز منافق را نمی شناسد که سال ها ممکن است برده بخرد و مال خود را در راه اسلام بخاطر جانشینی خرج کند و اگر بین حق و حقیقت و نفس خویش مقام و جانشینی را ببینید دست به قتل فرزندان پیامبر مثل امام حسین هم خواهد زد.
باز هم توصیه ی من به خودم و مهدی جان و عزیزان هم مسلک و غیر هم مسلکی من این است که نماز شب را اگر از دست دادید چیزی در وبلاگتان ننویسید که موثر نیست. اگر راز ونیاز و مناجات و دائم الوضو بودن را از دست دادید آن روز چیزی نگویید. من بیچاره که محروم ام اما شما اگر توصیه ی مرا برای قیامت خود مفید میبینید به سخن این برادر حقیر خودتان گوش کنید.
سلام علیکم
من خواستم در این نوشتار چند نکته راجع به نوشته های آقای آرام بنویسم البته قبل از آن به کسانی که گفته بودند فاطمه کدام فرمول ریاضی را اثبات کرده است بگویم که این اشکال را ابتدا به خدا بگویید چون خدا هم هیچ فرمولی ریاضی را اثبات نکرده بلکه تنها همه متفکران و اندیشمندان را خلق کرده است و همچنین پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم و حضرت فاطمه (س) کاشف فرمول های ریاضی نیستند بلکه تمام کاشفان و اندیشمندان عالم و تمام هستی و حتی همه بی معرفت ها و حق نشناس ها به طفیل هستی پیامبر و این بانو خلق شده اند.کار انبیاء و اولیای معصوم او کشف فرمول ریاضی و فیزیک نیست و گرنه این کارها برای آنان ساده ترین کارها بوده بلکه جریان تمام قوانین کشف شده و کشف نشده تحت اراده و ولایت ایشان در عالم جاری می باشد. این کارها برای شما خیلی با ارزش و مهم است نه برای آنها که کارفرمایان عالم وجودند. سؤالات ما مثل این است که مثلا مگسی بگوید ما خیلی مهم هستیم ولی این آدم ها هیچ کار مهمی نکرده اند اگر آدم ها راست می گویند بیایند مثال ما پرواز کنند یا توی مزبله ها و کثافت ها غوطه ور شوند! کار نمایندگان خداوند کشف فرمول خداشناسی و معارف الهي و نجات دادن از زندگی حیوانی و راه نمایی به سعادت ابدي و زندگاني جاوداني است. ما اگر لیاقت داریم باید در این جهت از ایشان بهره ببریم. کشف نیروهای فوق العاده اتم هر چه هم مهم باشد استفاده درست کردن از آن مهم تر است و دانشمندی که از این کشف در راه ساختن بمب اتمی استفاده می کند و آن را بر سر مردم می ریزد از حیوان هم پست تر است و کار انبیا و معصومان این است که این ها را آدم کنند.
واما درمورد نوشته های آقای آرام گرچه ايشان بدون جواب نخواهند ماند چرا که دو باره و سه باره بلکه چند باره همين سؤال ها را و لو با تغيير اندکي تکرار خواهند کرد و خواهند گفت که چرا جواب مرا نميدهيد!!
- آقای آرام دوباره از جواب دادن سوال های دوستان با جمع آوری همان سوال های قبلی به اضافه چاشنی هایی از نوع استفاده ازمنابع و کتابهای خودشان که اصلا مورد قبول طرف مقابلشان نيست، سر باز زدند.
- بالاخره درمورد نماز تراویح و سایر بدعتهای خلفا به دوستان جواب ندادید.
- درمورد اینکه آیا بدعت حرام است یا نه باید بگویم که ما هم اتفاقا همین سوال را از شما می پرسیم که این کارهایی که خلفا به اسم دین انجام داده اند چیست؟ (به همین کارهایی که دوستان در بالا اشاره کرده اند اکتفا می کنیم)، نظر شیعه در مورد بدعت مشخص است.
- از شما می پرسم که شما به معنای “اشهد ان علیا ولی الله” اشکال دارید که این ازمسلمات است که در اکثر اوقات پیامبر به آن تصریح داشتند و به گفتن آن تشویق می کردند، یا اینکه در آوردن آن در اذان و اقامه اشکال دارید؟اولا بگویم که شیعه به هیج وجه این فقره را بعنوان جزئی از اذان و اقامه نمی گوید و الا بنا بر مبناي شما لابد کسي که مثلا در قرائت قران بدون قصد جزئيت قبل از بسم الله لفظ “الله اکبر”می گوید جزء بدعت گذاران محسوب می شود!
- در مورد مهر بایستی عرض کنم که پیامبر بر خاک سجده می کردند و شیعه هم برای اینکه ممکن است در همه جا امکان سجده بر خاک نباشد، مهر با خود دارد و این مهر اختصاصی به شهر خاصی ندارد که مثلا گفته شود مهر خراسان یا قم(بدون در نظر گرفتن اعمال عوام مردم)،حضرت رسول اکرم (ص) می فرمایند:”جعلت لی الارض مسجدا و طهورا” یعنی خدای تعالی زمین را محل سجده من و یکی از اسباب تحصیل طهارت برای من قرارداده است. این کلام شریف از جمله روایتهایی است که شیعه وسنی درنقل آن اتفاق دارند. از روایتهای اهل سنت نیز استفاده می شودکه درحال اختیار، سجده برغیر زمین و آنچه از آن می روید جایزنیست. هم چنین در هیچ يک از صحاح سته یا اصول مورد اعتماد روایی آنها هیچ روایتی هرچند ضعیف یافت نمی شود که بر جواز سجده بر غیر زمین و آنچه از آن می روید- درحال اختیار- دلالت داشته باشد. بنابراین ما از شما سوال می کنیم که سجده بر فرش، سجاده و … که ازپشم و کرک و ابریشم و مانند آن بافته شده باشد، را از کجا آوردید!!!؟؟
- درمورد سجده بر تربت امام حسین(ع): درابتدا بگویم که طبق دستور صریح پیامبر ما بایستی از ثقلین پیروی کنیم تا ابدا دچار گمراهی نشویم. از ائمه معصوم ما دستور رسیده که “سجده بر تربت حضرت سید الشهدا(ع) حجابهای هفت گانه را دریده و پاره می کند”.چه بسا که این تاکید بر سجده بر تربت امام حسین(ع) براي این باشد که خاطره مجاهدت بی نظیر او و فداکاری یاران با وفایش که درتمام عالم هستی نظیر ندارند، هیچ گاه از خاطر نمازگزاران و عبادت کنندگان دور نشود که البته یکی از دلایل جایز شمردن قتل او بیعت نکردن با خلیفه ظالمی است که غصب خلافت کرده است.البته واقعا جا دارد که دل اهل تسنن از این امر بدرد آید که شیعيان همیشه به یاد این موضوع هستند!!! آري یاد امام حسین(ع) که رسوا کننده غاصبان ولایت و دشمنان بشريت و عدالت است، در نماز هم انسان مومن را به دشمني با دشمنان انسانيت متذکرمی شود و البته جا دارد که این امر باعث ناراحتی شما شود.
- درمورد ازدواج موقت : این سوال را از شما می پرسم که آیا این امر در زمان پیامبر و ابوبکر هم نهی می شد یا نه؟ در مورد این سخن امام علی (ع) که دوست عزیزم در بالا آوردند باید بگویم که امام در آنجا می فرمایند که “… در آن زمان دچار زنا نمی شدند مگر اشقیاء”.شما در این مورد مثال جامعه شیعه را زدید، اولا همین امر اثبات مدعای ماست چرا؟ چون آثار بدعت عمر ایران را هم فرا گرفته، اگر به قول شما عمر این بدعت را نمی آورد جامعه ـ چه ايران و چه غير ايران ـ به چنین وضعی گرفتار نمی شد… چه کسی گفته که الان در ایران تمام قوانین مربوط به فقه شیعه عمل می شود؟ در مورد محرومیت سنی ها از ازدواج موقت هم بگویم که شما لازم نیست برای این محرومیت تاسف بخورید، لطفا در مورد سنی ها مطالعه کامل داشته باشید تا جاي گزين کردن عمل قبیح لواط به جاي متعه را در بین ایشان بخوانید. اگر برایتان جالب است و در فکر آبروی خود نیستید آدرس آن ها را برایتان بنویسم. ولی فعلا خيلی پرده دري نميکنم که بعدا گله ای نباشد!!!
- چه کسی گفته که پیامبر اصول دین را در این 3 یا 5 اصل یا فروع دین را در 10 فرع تقسیم و تنظيم کردند؟ بلي هنگامي که بعضی از پایه های دین توسط پیروان خلفا زیر سوال رفت که مهم ترین آنها اصل امامت است که خداوند به پیامبر می فرماید:”اگر آنرا به مردم نرسانی امر رسالت خود را انجام نداده ای”. ديگر مسامانان مجبور شدند که به اصالت آن ها در بين عقائد ديني و صفات الهي تصريح کنند. صفت عدل هم همانند بقیه صفات است ولی چون اشاعره آن را انکار کردند سایر مسلمانان به آن تصریح می کنند و این امر به شیعه اخصاص ندارد.
- در مورد ایمان آوردن حضرت علی(ع) گفتید که چون نان خور حضرت محمد بود بطور طبیعی ایمان آورد!!! بفرمایید مگر پسر نوح نان خور آن حضرت نبود ؟ چرا به پدر ایمان نیاورد؟ و در مورد محمد ابن ابوبکر هم این سوال مطرح است که با این که نان خور ابوبکر بود ولی با پدر مخالفت ورزید و از امام علی (ع) دفاع کرد. درمورد ابوبکر هم اوضاع و احوال قبل و بعد از ایمان آوردنش کاملا مشخص است نیاز به این دروغ هایی که فقط در کتاب های خودتان آورده اید و اتفاقا نقایض بسیاری هم در همین کتابها وجود دارد، نیست. (برای اثبات ثروت های دروغین ابوبکر یک نگاه کوتاه به الغدیر کافی است).
- در مورد ایمان سی سال قبل ابوبکرباید بگویم که اتفاقا ابوبکر زرنگ نبود چرا که لا اقل اگر خدا برایش مهم نبود باید برای زرنگی هم که شده همان سی سال قبل ایمان می آورد و وقتی که پدرش از او پرسید که تو چرا خلیفه شدی جواب نمی داد که “به خاطر این که من از بقيه مسن تربودم”!!!؟ و اگر واقعا رزنگ بود چنين جوابي نميداد که پدرش بلا فاصله بگويد من که از تو مسن ترم! ولی گويا عمر از او و از شما زرنگ تر بود که بدون اينکه به علم غيب نيازي داشته باشد و يا اینکه در گوش او نجوي شود فهمید که نامه ی پیامبر(ص) برای هدایت امت در چه مورد است. البته مطلب هم واضح تر از آن بود که کسي متوجه منظور پيامبر نگردد چرا که اين بار اول نبود که پيامبر صلي الله عليه و آله مي فرمودند که تنها و تنها امامت امير المؤمنين علي عليه السلام است که موجب هدايت جامعه است.
- آري در همه جا پیامبر یاد آور می شدند که هدایت فقط توسط حضرت علی امکان پذیر است و وقتی که فرمودند که کاغذی بیاورید تا مطلبی بنویسم تا به آن وسیله هدایت شوند عمر فهمید که آن حضرت چه چیزی را می خواهند بنویسند ( به اقرار و اعتراف خود عمر!, به المراجات مراجعه نماييد) و این شد که نگذاشت.
- درمورد سوال های شما درباره غدیر خم باید بگویم که:
- 1- مسلما قصد پیامبر بنابه دستور خداوند گفتن این است که بعد از ایشان امر سرپرستی و هدایت این جامعه بعهده حضرت علی است.
- 2- جمله “من کنت مولاه فهذا علی مولاه” مخصوصا با توجه به قرائن موجود خیلی واضح بود. اتفاقا پیامبر با زبان همان مردم صحبت کردند و به همین علت بود که مردم آن را خوب فهمیدند که حتی در همان روز به بیعت با حضرت علی پرداختند و به آن حضرت “بخ بخ لک یا علي” گفتند که در میان آن مردم دو خلیفه هم تشریف داشتند.
- 4- درمورد سوال های بعدی به شما و دوستانتان می گویم که شما به پیامبر اشکال می کنید یا به مردم؟ اگر به پیامبر اشکال می کنید همین اشکال را به حضرت موسی هم داشته باشید که آیا قوم بنی اسراییل که زير بار خلافت حضرت هارون علي نبینا و آله و عليه السلام نرفتند و گوساله پرست شدند حرف حضرت موسی را نفهمیدند؟ یا حضرت موسی دارای فصاحت یا بلاغت نبودند که به مردم بفهمانند؟ یا بنی اسراییل هم دچار آلزایمر شدند؟ و تمام سوال هایتان را می توانید از قوم بنی اسراییل بپرسید و حتی دنبال مصداق این کلام پیامبر که فرمودند:”تمام حوادثی که بر سر قوم بنی اسراییل آمد در امت من هم اتفاق خواهد افتاد…”، بگردید و ببینید که چه فرقه ای جانشین بر حق او را کنار زدند و امت را به بیراهه کشاندند.
- اولا این هم دروغی بیش نیست که پیامبر ابوبکر را به پیشنمازی فرستادند ( چون عایشه خانم این فرمان را داد)، اتفاقا وقتی پیامبر از این موضوع با خبر شدند با همان حال بیماری که داشتند به کمک دو نفر که زير بغل حضرت را گرفته بودند به طرف مسجد رفته و او را کنار زدند. ثانیا کسی که به قول رهبر شما هذیان می گوید، چگونه می تواند پیشنماز تعیین کند؟
- درمورد قول پیامبر در کتابت : شیعه فرامین پیامبر را در هر حالتی می پذیرد چون دستور صریح قرآن است. ولی برای شما قول و فرمان پیامبر در حالت بيماري و سلامت فرق می کند لذا فقط بر مبناي شما بايد در حال سلامتي نامه مي نوشت نه بر مبناي ما.
- درمورد سواد پیامبر از شما می پرسم که اگربعنوان مثال پادشاهی بگوید: “قلم و کاغذ رابیاورید، می خواهم مطلبی را برای سران کشورها بنويسم” وزرا و اطرافیان او چه حکمی در این مورد می کنند؟ آیا خود پادشاه باید با دست خود بنویسد؟ کجای این بحث تصریح به نوشتن این مطلب توسط شخص پیامبر دارد؟ مگر در اینجا کاتب نمی تواند بنویسد؟ ثانيا چرا عمرتان اشکال به اين واضحي را نفهميد و مجبور شد که بگويد رجل هذيان ميگويد؟ آیا بهتر نبود که کمي صبر کند و آبروي خود را حفظ کند تا همه مثل حضرت عالي بفهمند که پيامبر در حالي که سواد ندارد مي خواهد خودش کتابت کند!!
- درمورد جریان سقیفه: جریان سقیفه نیز ظاهرا به این قرار بود که انصار که در زمان های مختلف از پیامبر شنیده بودند که از مهاجرین کسانی دین را به بیراهه می کشانند و بر شما مسلط می شوند، جمع شده بودند که برای این موضوع چاره ای بیندیشند و جمعيت خودشان را در مقابل دشمنان امير المؤمنين حفظ نمايند, علاوه بر اینکه مخالفت با فرمان خدا و پیامبر باطل است چه از طرف مهاجرین باشد و چه از طرف انصار خداوند با کسی خویشی ندارد و ما هم بنده و مطیع اوییم.
- من این سوال را از شما می پرسم که عدم مقبولیت حضرت امیرالمومنین در بین مردم عیب آن حضرت است یا عیب آن مردم؟ مقبولیت گوساله و گوساله پرست شدن بنی اسراییل تقصیر مردم است یا حضرت موسی یا گوساله!!!؟
- همچنین ناراضی نبودن مردم از غصب شدن حق خلافت الهی (به جز چند نفر که گفته اید) عیب کیست؟ گویا به نظر حضرت عالي ناراضی نبودن بنی اسرائیل از گوساله پرستی هم عیب حضرت هارون است!
با تشکر از آهستان عزیز من هم می خواستم یه مطالبی بنویسم برای این دوستان
1.حضرت فاطمه آنقدر والا مقام و با ارزشند که چه ما وهرکس دیگر بخواهد از ارزشهای ایشان کم کند مانند این است که آب در هاون میکوبد ومی خوام تشکر کنم از آهستان به خاطر معرفی کردن این منابع مهم درباره حضرت فاطمه
2.بعضی از دوستان امام علی را مورد حمله قرار داده بودند واز ایشان (مرد عدالت )انتقاد کرده بودند وفقط به این دسته از دوستان می خواستم سفارش کنم بروند نهج البلاغه را مطالعه کنند تا بفهمند که علی که بود که بعضی از دولت های غربی از روی نهج البلاغه بعضی از قوانین خود را تنظیم می کنند
3. درمورد پیامبر که گفته بودند ایشا ن منزلت زن را نمی شناسن می خواستم دو مورد از موارد بسیاری که در مورد منزلت زن فرموده اند بنویسم:
ایشان فرموده اند :باید در گرامی داشت زن ودختر اهتمام کامل مبذول گرددتا آنجا که در مراجعت پدر به خانهاگر تحفه ای برای فرزندان اورده در تقسیم آن دختر را بر پسر مقدم گیرد زیرا دخترباآن ظرافت طبع و لطافت طبع اگر بی اعتنایی ببیند زودتر دلشکسته می شود
و همچنین در آخرین حج نیز فرموده اند :ای مردم زنان شما بر شما حقوقی دارندوشما نیز بر آنان حقوقی ومن به شما سفارش و وصیت می کنم که به زنان نیکی کنید زیرا آنان امانت های الهی در دستان شما هستند وباقوانین الهی برشما حلال شده اند
باسلام برادران جوابهای مختلفی داده اند وگفته شده است اظهارات من تکراریست ودر ضمن لازم نیست همیشه بسوالهای من جواب داده شود ولی بنده باید بسوالات ایشان جوابگو باشم
هر چند وسعت موضوع باعث خلط مسئله میشود ولی جوابگویی به سئوالات شما بسیار کار ساده ای است ولی مهم اینست که چه کسی به قضاوت بنشیند
چه فایده برای متعصبین شیعه صد ها بار یک حقیقت تاریخی را تعریف کرد توده هاییکه عقاید وذهنیتشان را مطالب سرا پا کذب روضه خوانیها میگیرند مگر میتوانند حقایق را بپذیرند
من با توجه با اشنایی دقیقی که با فرهنگ وجامعه شیعه دارم هرگز چنین توقعی تدارم ولی شیعه جماعت که دینداریشان صرفا در اهانت ونفی اهل تسنن معنی میشود وشبانه روز با استفاده از انواع رسانه های جمعی به انواع اهانتها ونشر اکاذیب میپردازند بس که جواب نشنیده اند جدی جدی باورشان شده که حق هم دارند البته انواع تریبونها را همیشه در اختیار داشته اند هر چه به مذاقشان ساز گار بوده گفته اند هیچ مخالفی هم که معمولا امکان جوابگویی ندارد اینست که واقعا دچار این توهم شده اند که راست هم میگویند
یکی از برادران فرموده اند از هر شیعه ای پرسیده شود محمد مهمتر است یا علی جواب میدهد محمد
باید عرض کنم این ادعا را کسی میتواند بپذیرد که مثل بنده تمام عمرش را در جامعه شیعی نگذرانده وبا افراد مختلف از اقشار گوناگون این ایین بحث وفحص نکرده باشد
با ادعای صرف میشود خود را دلخوش کرد ولی نمیتوان واقعیت موجود را عوض کرد
البته برای اینکه منهم بی انصافی نکرده باشم باید اذعان کنم از بعد از انقلاب که تبلیغات مذهبی بسیار بیشتر شده وبخصوص سفر های زیارتی به عربستان دهها وشاید صدها برابر شده واین توفیق اجباری بقرای اکثریت پیش امده که پای تریبونهای دیگری غیر از تریبون شیعه بنشینند کم کم متوجه شده اند که در اسلام اهمیت محمد خیلی از اهمیت علی وفاطمه کمتر نیست
واین روزها اگر در این باره مورد سئوال واقع شوند جوابشان محمد است هرچند شما میدانید ومن هم یقین دارم که احساسات واقعی شیعی چیز دیگریست
سالها قبل فردی بظاهر مومن اظهار میداشتند که جبرییل شب نازل شد ادرس را عوضی رفت اگر نه قرار بود بخانه علی برود والبته این شخص اطلاع نداشت که علی در خانه محمد زندکی میکرد وادرس هم چندان عوضی نبوده است والبته این ادم شیعه اثنی عشری بودند ونه درویش وهیچ نوع اطلاعی و اشنایی هم با طریقت اهل حق نداشتند
وادم تحصیل کرده وبسیار صاحب ادعایی میگفت چطور میشود عاشق محمد نبود او هرچه بود پسر عموی علی بود
این نوع احساسات در اکثر شیعیان وجود دارد
شهریار خدا را بعلی میشناسد یعنی اگر علی نبود هیچ دلیل دیگری برای وجود خدا نبود وبعد علی را بشر نمتواند بخواند ومتاسفانه انقدر خوداگاه شده که رویش نمیشود خدا هم بخواندش
در تمام شهرهای این مملکت سالی دوازده ماه وماهی سی روز بمناسبت وبی مناسبت مجالس مختلف ذکر وروضه وشهادت وتولد ودهه فاطمیه برگذار میشود ودر مورد ائمه همه نوع تبلیغی چه راست وچه اکثرا بی پایه ودروغ میشود وفقط دو روز تولد وفوت رسول اکرم هست که انهم چون از سر ایشان زیاد است طبق معمول به صحرای کربلا ویا منقبت ائمه ختم میشود
البته میشود همه این حقایق را انکار کرد ولی انکار چیزی را عوض نمیکند
بعد از انقلاب که شیعه های نااگاه دچار توهم رهبری جهان اسلام شدند وناگهان بیادشان امد اکثریت مسلمین سنی هستند واصولا شیعه را الزاما مسلمان بحساب نمی اورند با اعلام هفته وحدت بخیال خود رهبری خود را تثبیت کردند که شاید اگر در طول دوازده ماه از سال انواع واقسام اهانتها را به اکثریت مسلمین میکنند یک هفته دامب ودومبی راه بیاندازند مثلا در تلویز یون مثل سنیها کمی دف بزنند که رهبر عموم مسلمین بشوند ولی کماکان انواع اهانتها ازاد باشد بدون اینکه یک سنی اجازه جوابگویی داشته باشد
در حالیکه سالهاست اهل تسنن که حداقل بیست در صد جامعه ایران را تشکیل میدهند ودر صد زیادی از انها ساکن تهران شده اند خود را بهر دری میزنند که در تهران مسجدی بسازند واین اجازه بانها داده نمیشود ولی جنابان بساط تبلیغ خود را بهمه جای دنیا برده واگر مثلا در فلان شهر عربستان نمیتوانند حسینیه بسازند تا در ان جا هم بساط فحش ولعنت خودرا به عمر برقرار بکنند فریاد وا اسلامایشان بهوا میرود در حالیکه اهل تسنن مسجد را حم
فقط برای عبادت ونه تهمت وطعن ولعن میخواهندواصولا چنین شیوه ای ندارند
فرق سعه صدر اهل تسنن با شما این است که شخصی مثل علامه امینی به مصر میرود وبا استفاده از کتابها ومنابع اهل سنت ودر حوضه الازهر این امکان را مییابد که سی جلد کتاب الغدیر تالیف کند ولی ایا در حوضه های شما وانهمه کتابهای شما روایت یا حدیث مثبتی از بزرگان ما هست ؟
وقتی در حوضه های شما کتاب تالیف میشود کتابی نظیر حقیقت وحدت در دین چاپ میشودکه سه یا چهارسال قبل چاپ شده بود
ودر ان ادعا شده بود ابو بکر وعمر زنا زاده بوده اند وسراسر کتاب مسائلی از این دست بود از جمله از قول معصوم شما امام جعفر صادق نقل شده بود که بر همه پیروان واجب است در نمازهای پنجگانه به عمر وابوبکر فحش ولعنت داده شود بدعت اشهد ان علیا ولی الله بقول برادران چه اشکالی دارد واجب نیست ولی شیعه ها اشکال ندارد در نماز هر چه دلشان میخواهد بگویند خوب لعنت هم بدعت نیست چون برادران اینطور دلشان میخواهد سنیها هستند که غلط میکنند دلشان بخواهد نماز تراویح را به جماعت بخوانند
والبته در دنیای تشیع که رکن واساسش نه اصول دین که افترا کینه وبغض ولعنت و نا اگاهی است کسی نمی پرسد که ایا در عبادت باید کسی را لعنت کرد ؟ وایا جعفر صادق که بفرموده کتاب توصیه به روزی پنج بار لعنت به ابوبکر صدیق نموده است خبر نداشته که خودش نواده ابوبکر است؟
وهمان نسبتی را که از طرف پدر با علی داشته از طرف مادر با ابو بکر داشته ومادرش ام فروه نوه محمد ابوبکر بوده احتمالا وبزعم شما شیعه ها ایشان اجداد خود را خوب میشناخته وخودش هم بسیار ادم شریفی بوده که لعن جدش را واجب اعلام نموده است
از شاهکارهای دیگرتان چاپ کتابهای واقعا مسخره وبچه گانه دکتر تیجانی میباشد که فقط متناسب با عقل وشعور دکتر تیجانی وافرادی که اینهمه ذوق زده شده وخروار خروار از این دری وریها را چاپ میکنند هست ونه ادم مطلع وتاریخ دان
ولی در ایران میدان شما الحمدالله بلا منازع هست میشود هر چیزی را چاپ کرد وهر باطلی را گفت
اندر خواص عقد موقت گفته بودند تاثیر فتوای نادرست وتحریم عقد موقت توسط عمر در جامعه ایران باعث فحشا شده وبعلاوه لطف کرده وخواسته بودند ادرس جوامع سنی مذهب که در ان بدلیل نبود عقد موقت دچار ناهنجاری لواط شده اند بمن بدهند که بسیار ممنون
بحث در باره این ناهنجاریها بسیار وسیع است ولی در حوضه دین واینکه سنت مرضیه عقد موقت شیعه چاره کار بود باید بگویم حبذا به برکات انفاس ونفوذ کلام عمر هزار سال است روزانه در گوشه وکنار این مملکت شاید میلیونها بار طعن ولعنت میشود وروشها وفتواهایش توسط خواص وعوام انکار میشود وهنوز اینهمه نفوذش ودستور ضد بشریش تا این حد در جامعه ما تاثیر گذاشته است
ولی اینکه فرمودهاید که جوامع اهل تسنن بخاطر نداشتن اجازه عقد موقت دچار لواط شده اند
باید عرض کنم بنده در مورد خارج از ایران خبر ندارم در راخل ایران مشاهدات عینی وبررسیها ثابت میکند که در بین کردها بلوچها وترکمنها که سنی مذهب هستند وعقد موقت هم ندارند پدیده لواط بسیار کمتر است
واتفاقا در مطالعه تاریخ هم به این حقیقت بر میخوریم که هرچند این ناهنجاری همیشه وهمه جا بوده ولی در ایران شیوع محرز ان در زمان سلسله شیعه پرور صفوی وپایتختهای صفوی بوده است قبل از صفوی که مذهب شیعه رسمیت نداشت لواط هم بان شدت رواج نداشت وبرای اطلاع خواننده احتمالی که شاید مطلع نباشند باید بعرض برسانم که
قبل از زمان سلسله صفوی اکثریت مردم ایران مانند دیگر مسلمین بر مذهب سنت وجماعت بودند والبته اقلیتهای شیعی هم در ری ونیشابور وطبرستان واصفهان بودند که اکثرا شیعه زیدی بودند کما اینکه باحتمال قریب بیقین فرددوسی وابن سینا را شیعه زیدی میدانند
شاه اسماعیل که لقب مرشد کامل داشت تصمیم به نابودی تسنن ورسمیت دادن به تشیع گرفت ودر این راه وحشیگری را بکمال رساند مردم در مقابل این ایین تحمیلی مقاومت کردند وبه خشن ترین روشها کشته شدند سپاه قزلباش که شاه را مرشد کامل میدانستند بدستور او بارها ادمها را زنده زنده میخوردند این سپاه سفاک در کوچه وبازار ودر مساجد با شمشیرهای اخته میگشتند وفریاد لعنت بر عمر وابوبکر می کشیدند ومردم برای اینکه بلا فاصله پاره پاره نشوند مجبور بودند بگویند بیش باد وکم مباد
بسیاری از ادیبان وعارفان ایران بخاطر فرار از مذهب تحمیلی به هند گریختند تعصب کور بشدت تبلیغ میشد والبته شاه اسماعیل شیعه پرور در دامن مادری مسیحی بزرگ شده بود مادر شاه اسماعیل ومادر پدرش هردو از شاهزادگان طرابوزان بودند نام یکیشان دسپینا ودیگری مارتا بود وهردو بسیار در مسیحیت فوق العاده متعصب وشرط ازدواج سیاسی خود را ماندن بایین مسیحیت قرار داده بودند دربار صفوی به دسپینا لقب حلیمه خاتون داد ولی او مسیحی ماند وجنازه مادر ومادر بزرگ شاه اسماعیل طبق وصیت خودشان در کلیسایی در طرابوزان بخاک سپرده شدند واتفاقا هنوز مقبره هایشان مشخص هست
در ان زمانهاییکه سپاه عثمانی کشور اتریش را تهدید میکرد ومسیحیان اروپا در مقابل سپاهیان عثمانی فلج شده بودند دست بدامن شاه اسماعیل مسیحی زاده شدند که ماموریت صلیبی را برایشان بانجام برساند واو با رسمیت دادن به تشیع در واقع زیراب اسلام را زد
میتوانید تاریخ اروپا را خواند تا فهمیده شود که یکی از کارامدترین سیاستهایشان برای فلج کردن اسلام سیاست دست بدامن شاه اسماعیل شدن وشیعه سازی بود وکما اینکه چه مسیحیان مومنی که برای پیوستن به شاه ایران وجنگ با عثمانی به ایران امدند وخاطرات انها هم اکثرا موجود است وبعضی از انها نهایت نفرت خود را از شبطان اسلام بارها ذکر کرده اند وراه نجات خود را از دین پیامبر بزعم انها کاذب کمک به سپاهیان شاه شیعه دانسته اند
در تاریخ خود ایران هم کاملا نوشته شده که در زمان صفوی چگونه سیل جنگجو های صلیبی در لباس جهانگرد وتاجر به ایران باز شد واکثر این باصطلاح جهانگردان وتاجران ابریشم یا وارد سپاه شدند ویا مانند برادران معروف شرلی نقش مشاور نظامی داشتند تعداد زیادی از این خاطرات به فارسی هم ترجمه شده است وخواندن خاطرات انتونی شرلی تاورنیه وشاردن وغیره واقعیت دربار شیعه پناه صفوی را روشن میکند
والبته چنین درباری وبا چنین هدفهایی مشخص است که احتیاج به افرادی نظیر مجلسی ها دارد تا با جعل اکاذیب واحادیث سراپاکذب دهها جلد کتاب نظیر بحار الانوار تحویل جامعه بدهد
وهیچکس هم نتواند بپرسد علاوه بر ضعیف ونا معقول بودن بیشتر روایات ایا اگر چهارده معصوم که اکثرا هم بسیار جوان از دنیا رفته اند هر کدام از معصومین دویست سال هم عمر میکردند وبرای اقای مجلسی روایات واحادیث سفارشی وباب طبع هم میگفتند باز هم این همه حدیث جمع میشد؟
شاه عباس شیعه پرور که اجازه حیات بهیچ سنی مذهب نمیداد روز بیست ویکم ماه رمضان ودر ساعات روز به کلیسای اصفهان میرفت هم خود یک قرابه شراب مینوشید وهم درباریان را مجبور باینکار میکرد البته علمای بزرگ شیعه نظیر ملا صدرا ومیر فندرسکی هم از این مسائل اطلاع داشتند
والبته همین حکومت ودربار تا توانست در اشاعه خرافات شیعه نظیز عمرکشان وروضه خوانی وطعن ولعنت های گوناگون همت گذاشت
وشرمنده که باید عرض کنم بهمان اندازه لواط هم از همیشه بیشتر رواج پیدا کرد پس بطور منطقی باید این ناهنجاری بطریقی با تشیع ارتباط داشته باشد ونه با دستور عمر
این مختصری از نحوه شکل گرفتن ورواج نوع فعلی تشیع در ایران است وچون این بحث بدارازا کشید اگر خواستید به بقیه سئوالات وهر سئوال دیگری فردا جواب میدهم
سلام. مشکلی نیست. حالا که آقای آرام دلشن به تکرار حرفهای گذشته خوش است، من نیز می نویسم:
1-حسان بن ثابت بعد از واقعه غدير از پيامبر(صلي الله عليه وآله) اجازه خواست تا نصب امام علي(عليه السلام)به ولايت را به شعر درآورد. پيامبر(صلي الله عليه وآله) نيز به او اجازه داد، آن گاه واقعه غدير را چنين سرود:
يناديهم يوم الغدير نبيّهم *** بخمّ وأسمع بالرسول منادياً
فقال له قم يا عليّ فانّني *** جعلتک من بعدي اماماً وهادياً (الغدير، ج 2، ص 34.)
2- از جمله کارهايي که پيروان امام علي(عليه السلام) در جهت تثبيت امامت و ولايت آن حضرت انجام دادند اين بود که شهادت به ولايت او را بعد از شهادت به رسالت پيامبر(صلي الله عليه وآله) در اذانشان به عنوان تبرک، نه به قصد جزئيت، مي گفتند تا از اين راه، هم اعتقادشان را به ولايت محکم کنند و هم به ديگران گوشزد نمايند.
شيخ عبدالله مراغي مصري نقل مي کند: در زمان پيامبر(صلي الله عليه وآله) سلمان فارسي در اذان و اقامه نمازش شهادت به ولايت را بعد از شهادت به رسالت مي گفت. شخصي بر رسول خدا(صلي الله عليه وآله) وارد شد و عرض کرد: اي رسول خدا! چيزي شنيدم که تاکنون نشنيده بودم. پيامبر(صلي الله عليه وآله) فرمود آن چيست؟ عرض کرد سلمان در اذانش بعد از شهادت به رسالت، شهادت به ولايت مي گويد. رسول خدا(صلي الله عليه وآله) فرمود: نيکي و خير شنيده اي. (السلافة في امر الخلافة، شيخ مراغي)
و نيز نقل مي کند که شخصي بر رسول خدا(صلي الله عليه وآله) وارد شد و عرض کرد: اي رسول خدا! اباذر در اذان، بعد از شهادت به رسالت، شهادت به ولايت عليّ(عليه السلام) يعني: أشهد أنّ علياً وليّ الله مي گويد. پيامبر(صلي الله عليه وآله) فرمود: همينطور است. آيا فراموش کرديد گفتار مرا در روز غدير خم من کنت مولاه فعليّ مولاه پس هرکس پيمان شکني کند برضرر خود چنين کرده است.
3- شيعيان هنگام وفات پيامبر(صلي الله عليه وآله) با توجه به دستورهاي آن حضرت درصدد تثبيت و تنفيذ دستورات برآمدند، از آن جمله:
الف ـ با تأکيد و اصرار پيامبر(صلي الله عليه وآله) به آوردن دوات و قلم براي نوشتن وصيت، در آن دسته و جماعتي بودند که اصرار به آوردن دوات و قلم داشتند تا پيامبر(صلي الله عليه وآله) وصيت خود را مکتوب دارد، ولي از آن جا که طرف مقابل قوي بود نتوانستند اين دستور را عملي سازند.
ب ـ بعد از آنکه پيامبر(صلي الله عليه وآله) به جهت عمل نکردن به دستورش جمعيّت را از خود دور کرد، افرادي از شيعيانِ امام علي(عليه السلام) امثال مقداد و ابوذر را نزد خود نگاه داشت، آنگاه وصيت خود را نسبت به امامان بعد از خود نزد آنان مطرح نمود.(کتاب سليم بن قيس هلالي، ج 2، ص 658.)
4- شيعيان بعد از واقعه سقيفه و تمام شدن خلافت به نفع ابوبکر، به عنوان اعتراض به خانه حضرت زهرا(عليها السلام) آمده در آنجا تحصن کردند تا ضمن اعتراض به عمل انجام شده،
بر امامت و ولايت به حقّ امام علي(عليه السلام) صحّه بگذارند.
عمر بن خطاب مي گويد: انّه کان من خبرنا حين توفّي الله نبيّه انّ عليّاً والزبير ومن معهما تخلّفوا عنّا في بيت فاطمة ، از جمله اتفاقاتي که بعد از وفات رسول خدا(صلي الله عليه وآله) افتاد آن که علي و زبير و گروهي که با آن دو بودند از بيعت و همکاري با ما سرپيچي کرده در خانه فاطمه تحصن نمودند. (مسند احمد، ج 1، ص 55; تاريخ طبري، ج 2، ص 466; تاريخ ابن اثير، ج 2، ص 124 و… .)
5- متخلفين از بيعت ابي بکر : 1 ـ سلمان فارسي 2 ـ عمار ياسر 3 ـ براء بن عازب 4 ـ ابان بن سعيد 5 ـ خالد بن سعيد 6 ـ أبُيّ بن کعب
ابن اثير مي گويد: وکان أبان أحد من تخلّف عن بيعة أبي بکر لينظر ما يصنع بنوهاشم، فلمّا بايعوه بايع ، ابان از جمله کساني بود که از بيعت با ابوبکر سر باز زد تا ببيند بني هاشم چه مي کنند; بعد از آن که ديد بني هاشم بيعت کردند او نيز بيعت نمود. (اسدالغابة، ابن اثير، ج 1، ص 53.)
ابن اثير مي گويد: خالد و برادرش ابان از بيعت با ابوبکر سرباززدند و به بني هاشم خطاب کرده گفتند همانا شما خانداني ريشه دار و اصيل ايد که افراد شايسته اي را به جامعه تحويل داده است و ما به دنبال شماييم. بعد از آن که بني هاشم با ابوبکر ـ با تهديد و زور ـ بيعت کردند اين دو برادر ـ خالد و ابان ـ نيز بيعت نمودند.
أبُيّ بن کعب: اوازجمله کساني بودکه هرگزباابوبکربيعت نکرد وشوراي سقيفه رابي ارزش خواند.(الفصول المهمة، ص 180.)
6- موضع گيري ها در دفاع از ولايت:
الف: فضل بن عباس در ضمن سخنان خود خطاب به مردم فرمود: .. وصاحبنا أولي بها منکم صاحب ما ـ علي(عليه السلام) ـ به خلافت، از شما سزاوارتر است. تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 103.
ب: مقداد بن اسود مي گويد: واعجباً لقريش ودفعهم هذا الأمر عن أهل بيت نبيّهم وفيهم أوّل المؤمنين… عجب دارم از قريش که چگونه خلافت را از اهل بيت نبيّشان گرفت درحالي که درميان آنان کسي است ـ علي(عليه السلام) ـ که اول مؤمن به پيامبر است.تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 114.
ونيز مي فرمود: معرفة آل محمّد برائة من النار، وحبّ آل محمّد جواز علي الصراط، والولاء لآل محمّد أمان من العذاب شناخت و معرفت آل محمّد برائت از عذاب ودوستي آنان جواز و مجوز عبور از پل صراط، وولايت آنان امان از عذاب جهنم است.(سنن ابن ماجه، ج 2، ص 127.)
ج ـ سلمان فارسي در دفاع از خاندان عصمت و طهارت خطاب به مردم مي گويد: اي مردم! همانا آل محمّد از خاندان نوح، آل ابراهيم و از ذريه اسماعيل است. آنان عترت پاک و هدايتگر محمّدند. آل محمّد را به منزله سر از بدن، بلکه به منزله دو چشم از سر بدانيد; زيرا آنان نسبت بشما مانند آسمان سربرافراشته، کوههاي نصب شده، خورشيد روشني بخش و درخت زيتون اند،.. (تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 171.)
و در جايي ديگر خطاب به مردم مي فرمايد: مي بينم که علي(عليه السلام) بين شماست ولي دست به دامان او نمي زنيد، قسم به کسي که جانم به دست قدرت اوست، کسي بعد از عليّ(عليه السلام) از اسرار پيامبرتان خبر نمي دهد. (انساب الاشراف، ج 2، ص 183.)
بعد از واقعه سقيفه خطاب به مردم فرمود: کرداز و ناکردازلو، او بايعوا علياً لأکلوا من فوقهم ومن تحت أرجلهم کرديد آنچه نبايد مي کرديد، و نکرديد آنچه را که بايد مي کرديد، اگر با علي(عليه السلام) بيعت مي کرديد نعمت فراواني براي شما از آسمان و زمين جاري بود. (انساب الاشراف، ج 1، ص 591.)
د ـ ابوذر غفاري مي گويد: أصبتم قناعة وترکتم قرابة، لو جعلتم هذا الأمر في أهل بيت نبيّکم ما اختلف عليکم اثنان ; به کم قناعت کرديد، و قرابت رسول خدا(صلي الله عليه وآله)را رها ساختيد، اگر امر خلافت را در اهل بيت نبيّتان قرار مي داديد هرگز دو نفر هم در ميان شما اختلاف نمي کرد.(شرح ابن ابي الحديد، ج 6، ص 5.)
هـ ـ أبيّ بن کعب: ذهبي نقل مي کند: يکي از انصار از ابي بن کعب پرسيد ابي! از کجا مي آيي؟
پاسخ داد از منزل خاندان پيامبر(صلي الله عليه وآله)
گفتند: وضع آنان چگونه است؟
گفت: چگونه مي شود وضع کساني که خانه آنان تا ديروز محلّ رفتوآمد فرشته وحي و کاشانه پيامبر خدا(صلي الله عليه وآله) بود، ولي امروز جنبوجوشي در آنجا به چشم نمي خورد
و از وجود پيامبر(صلي الله عليه وآله) خالي مانده است، اين را گفت درحالي که بغض گلويش را
مي فشرد و گريه مجال سخن را به او نمي داد، بطوري که وضع او حضّار را نيز به گريه واداشت. (الدرجات الرفيعه، ص 325.)
و ـ بريدة بن خضيب اسلمي: ذهبي در ترجمه او مي نويسد: بعد از غصب خلافت از طرف ابوبکر بريده خطاب به ابوبکر کرده گفت: ” إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ ” ، چه مصيبتهايي که حق از طرف باطل کشيد اي ابوبکر. آيا فراموش کردي يا خودت را به فراموشي مي زني؟ کسي تو را گول زده يا نفست تو را گول زده است؟ آيا به ياد نداري که چگونه رسول خدا(صلي الله عليه وآله) ما را امر نمود که علي(عليه السلام) را اميرالمؤمنين بناميم، آيا ياد نداري که پيامبر(صلي الله عليه وآله) در اوقات مختلف، اشاره به علي کرده و فرمود: اين، اميرمؤمنين، و قاتل ظالمين است. از خدا بترس و نفس خود را محاسبه کن قبل از آنکه وقت بگذرد و خودت را از آنچه باعث هلاکت نفس است نجات بده. و حقّ را به کسي که از تو به آن سزاوارتر است واگذار، و در غصب آن پافشاري مکن، برگرد، تو مي تواني برگردي، تو را نصيحت کرده و به راه نجات راهنمايي مي کنم، کمک کار ظالمين مباش. (الدرجات الرفيعه، ص 403.)
بدعتهای عثمان:
1- حکم بن العاص را که پيامبر(صلي الله عليه وآله) به طائف تبعيد کرده بود به مدينه برگرداند و خزانه مسلمين را به او سپرد. مروان بن حکم را مشاور خويش قرار داد و يک پنجم زکات شمال آفريقا را که مبلغ دوميليون و پانصد و بيست هزار دينار بود به وي بخشيد و او را به دامادي خويش برگزيد.
وي از بيت المال بصره مبلغ ششصدهزار درهم به داماد ديگر خويش، عبدالله بن خالد بن اسيد، حواله کرد. عبدالله بن عامر، پسردائي خويش را که نوجواني بود به حکومت بصره انتخاب کرد. عبدالله بن سعد بن ابي سرح، برادر رضاعي خود را ـ که پيامبر(صلي الله عليه وآله) در فتح مکه به سبب ارتداد وي دستور قتلش را صادر کرده بود ـ به حکومت مصر و خراج آن سرزمين برگزيد. وليد بن عقبة بن ابي معيط برادر مادري خود را به کوفه فرستاد و پس از فساد و تباهي و شراب خواري او سعيد بن عاص، فاميل ديگر خود، را به آن شهر گماشت. سعيد با اعمال سياست اشرافيِ اموي و بيان اينکه سواد عراق از براي قريش است، موجب اعتراض و شورش مردم کوفه گرديد( الاخبارالطوال، ص 175; تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 164; مروج الذهب، ج 1، ص 435…)
2- ابن ابي الحديد مي نويسد: بيشتر تاريخ نويسان و عالمان اخبار برآن اند که عثمان ابتدا اباذر را به شام تبعيد کرد و بعد از آنکه معاويه از او به عثمان شکايت کرد او را به مدينه خواست و از مدينه، به خاطر مخالفت با خليفه، به ربذه تبعيد نمود. شرح ابن ابي الحديد، ج 2، ص 316.
زماني که ابوذر را به ربذه تبعيد کردند و علي(عليه السلام) و فرزندانش او را بدرقه نمودند، ابوذر نگاهي به امام(عليه السلام) کرد و گفت وقتي شما و فرزندانت را مي بينم به ياد سخن رسول خدا(صلي الله عليه وآله) در مورد شما مي افتم و گريه مي کنم.تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 173.
و نيز از پيامبر اکرم(صلي الله عليه وآله) نقل مي کرد که فرمود: زود است که شما را فتنه فرارسد، اگر گرفتار آن شديد بر شما باد عمل به کتاب خدا و اقتدا به علي بن ابي طالب(عليه السلام). انساب الاشراف، ج 2، ص 118.
3- بلاذري مي نويسد: مقداد بن عمرو، عمار بن ياسر، طلحه و زبير با تعداد ديگري از اصحاب رسول خدا(صلي الله عليه وآله) به عثمان نامه نوشتند و او را به نکاتي چند تذکر دادند و او را از خدا ترساندند. و در ضمن تهديد کردند که اگر به تذکرات آنان گوش فرا ندهد برضدّ او اقدام خواهند کرد. عمار نامه را گرفته نزد عثمان آورد. به مجرد اينکه صدر نامه را براي او خواند، عثمان با غضب به او گفت: آيا تو از بين دوستانت جرأت خواندن نامه تهديدآميز را براي من داري؟ عمار در جواب گفت: دليلش اين است که ناصح ترين قوم خود به تو هستم. عثمان در جواب گفت: دروغ مي گوئي اي فرزند سميّه. عمّار گفت: به خدا سوگند من پسر سميه و فرزند ياسرم. سپس عثمان به غلامش دستور داد که دست و پاي او را بشکنند. آنگاه با دو پايش درحالي که در کفش بود شروع به لگدزدن به عمار کرد که بر اثر آن فتق بر او عارض شد. انساب الاشراف، ج 5، ص 49; شرح ابن ابي الحديد، ج 1، ص 239.
اما حدیث غدیر :
راويان حديث غدير، از صحابه : 1 ـ ابوهريره دوسي; 2 ـ ابورافع قبطي; 3 ـ ابوالهيثم بن تيهان;
4 ـ ابوبکر بن ابي قحافه; 5 ـ اسامة بن زيد; 6 ـ اسماء بنت عميس; 7 ـ ام سلمه همسر پيامبر(صلي الله عليه وآله); 8 ـ براء بن عازب; 9 ـ جابربن سمره; 10 ـ جابربن عبداللّه انصاري;
11 ـ ابوذر غفاري; 12 ـ حذيفة بن اسيد; 13 ـ حذيفة بن يمان; 14 ـ حسّان بن ثابت; 15 ـ امام مجتبي(عليه السلام); 16 ـ امام حسين(عليه السلام); 17 ـ ابي ايوب انصاري; 18 ـ خالدبن وليد; 19 ـ خزيمة بن ثابت; 20 ـ زبير بن عوام; 21 ـ زيد بن ارقم; 22 ـ سعد بن ابيوقّاص; 23 ـ سعد بن عباده; 24 ـ سلمان فارسي; 25 ـ سهل بن حنيف; 26 ـ سهل بن سعد انصاري;
27 ـ عامربن واثله; 28 ـ عايشه دختر ابي بکر; 29 ـ عباس بن عبد المطلب; 30 ـ عبدالرحمن بن عوف; 31 ـ عبداللّه بن جعفر; 32 ـ عبداللّه بن عباس; 33 ـ عبداللّه بن عمر; 34 ـ علي بن ابي طالب(عليه السلام); 35 ـ عمر بن الخطاب; 36 ـ عمرو بن عاص;37 ـ عمرو بن حمق خزائي; 38 ـ صديقه فاطمه زهرإ(عليهما السلام); 39 ـ مقداد بن اسود. و بسیاری از تابعین …
مصیبت روز پنجشنبه چه بود؟؟؟؟؟ : پیامبر اکرم در روز پنج شنبه چند روز قبل از وفاتش در حالي که در بستر آرميده بود و از طرفي نيز حجره پيامبر(صلي الله عليه وآله) مملوّ از جمعيّت و گروه هاي مختلف بود، خطاب به جمعيت کرده و فرمود: کتابي بياوريد تا در آن چيزي بنويسم که با عمل به آن بعد از من گمراه نشويد. بني هاشم و همسران پيامبر(صلي الله عليه وآله) در پشت پرده اصرار اکيد بر آوردن صحيفه و قلم براي نوشتن وصيت نامه رسول خدا(صلي الله عليه وآله) داشتند. ولي همان طيفي که در سرزمين عرفات مانع شدند تا پيامبر(صلي الله عليه وآله) کلام خود را در امر امامت خلفاي بعدش بفرمايد، در حجره پيامبر(صلي الله عليه وآله) نيز جمع بودند و از عملي شدن دستور پيامبر(صلي الله عليه وآله) جلوگيري کردند. عمر يک لحظه متوجه شد که اگر اين وصيت مکتوب شود تمام نقشه ها و تدبيرهايش در غصب خلافت بر باد خواهد رفت و از طرفي مخالفت دستور پيامبر(صلي الله عليه وآله) را صلاح نمي ديد. لذا درصدد چاره اي برآمد و به اين نتيجه رسيد که به پيامبر(صلي الله عليه وآله) نسبتي دهد که عملا و خودبه خود نوشتن نامه و وصيت بي اثر گردد. از اين رو به مردم خطاب کرده گفت: نمي خواهد صحيفه بياوريد، زيرا پيامبر(صلي الله عليه وآله)هذيان مي گويد، کتاب خدا ما را بس است! اين جمله را که طرفداران عمر و بني اميه و قريش از او شنيدند، نيز تکرار کردند. ولي بني هاشم سخت ناراحت شده با آنان
به مخالفت برخاستند. پيامبر(صلي الله عليه وآله) با اين نسبت ناروا، که همه شخصيت پيامبر(صلي الله عليه وآله) را زير سؤال مي برد، چه کند؟ چاره اي نديد جز اين که آنان را از خانه خارج کرد و فرمود: از نزد من خارج شويد، سزاوار نيست که نزد پيامبر(صلي الله عليه وآله) نزاع شود! (ر.ک. صحيح بخاري کتاب المرضي، ج 7، ص 9; صحيح مسلم، کتاب الوصية، ج 5، ص 75; مسند احمد، ج 4، ص 356، ح 2992.)
تعجب اين جاست که طرفداران عمر بن خطاب و به طورکلّي مدرسه خلفا براي سرپوش گذاشتن بر اين نسبت ناروا از طرف عمر به پيامبر اکرم(صلي الله عليه وآله)، هنگامي که اصل کلمه را که همان هجر ـ هذيان باشد مي خواهند نقل کنند، آن را به جمعيت نسبت داده مي گويند: قالوا: هجر رسول الله . و هنگامي که به عمر بن خطاب نسبت مي دهند مي گويند: قال عمر: انّ النبيّ قد غلب عليه الوجع . ولي کلام ابوبکر جوهري در کتاب السقيفه مطلب را روشن مي سازد که: شروع نسبت هذيان از جانب عمر بوده و طرفداران او به متابعت از او اين جمله را به پيامبر(صلي الله عليه وآله) نسبت دادند. جوهري اين گونه نسبت را از ناحيه عمر نقل مي کند: قال عمر کلمة معناها انّ النبيّ قد غلب عليه الوجع ; عمر جمله اي گفت که مضمون و معناي آن اين است که پيامبر(صلي الله عليه وآله) درد مرض بر او غلبه کرده است. پس معلوم مي شود که تعبير عمر چيز ديگري بوده که به جهت قباحت آن نقل به معنا کرده اند. متأسفانه بخاري و مسلم و ديگران اصل کلمه را نقل نکرده اند و نقل به معنا و مضمون را آورده اند. گر چه از کلام ابن اثير در النهاية و ابن ابي الحديد استفاده مي شود که نسبت هذيان را مستقيماً خود عمر داده است. لکن به هر تقدير پيامبر اکرم(صلي الله عليه وآله)بعد از بيرون کردن گروه مخالف و خالص شدن اصحاب وصيت خود را آن طور که بايد بيان نمود، و طبق نصّ سليم بن قيس با وجود برخي از اصحاب بر يکايک اهل بيت(عليهم السلام)وصيت کرده و آنان را به عنوان خلفاي بعد از خود معرفي کرد.(کتاب سليم بن قيس، ج 2، ص 658.)
چرا عمر از نوشتن نامه جلوگيري کرد؟
اين سؤال در ذهن هرکس خطور مي کند که چرا عمر بن خطاب و طرفدارانش نگذاشتند قصد و تدبير پيامبر(صلي الله عليه وآله) عملي شود؟ مگر پيامبر(صلي الله عليه وآله) نويد نگهداري امّت از ضلالت را تا روز قيامت نداده بود؟ چه بشارتي بالاتر از اين؟ پس چرا با اين کار مخالفت نمودند؟ چرا امّت را از اين سعادت محروم کردند؟ چه بگوييم که حبّ جاه و مقام و کينه و حسد گاهي بر عقل چيره مي شود و نتيجه گيري را از عقل سلب مي کند. مي دانيم که عمر چه نيّاتي در سر مي پروراند. او مي دانست که پيامبر(صلي الله عليه وآله) براي چه از مردم کاغذ و دوات مي خواهد، او به طور حتم مي دانست که پيامبر(صلي الله عليه وآله) قصد مکتوب کردن سفارش هاي لفظي خود در امر خلافت علي بن ابي طالب(عليه السلام) و بقيه اهل بيت(عليهم السلام) را دارد، از همين رو مانع نوشتن اين وصيّت شد. اين صرف ادعا نيست بلکه مي توان براي آن شواهدي قطعي ادعا نمود که به دو نمونه از آن اشاره مي کنم:
1 ـ عمر بن خطاب در اواخر زندگاني پيامبر(صلي الله عليه وآله) مکرر حديث ثقلين به گوشش رسيده بود; در آن حديث، پيامبر(صلي الله عليه وآله) مي فرمايد: من دو چيز گران بها در ميان شما به ارمغان مي گذارم که با تمسک به آن دو هرگز گمراه نخواهيد شد. اين تعبيرِ گمراه نشدن را چندين بار عمر درباره کتاب و عترت شنيده بود. در حجره هنگام درخواست کاغذ و دوات نيز همين تعبير را از زبان پيامبر(صلي الله عليه وآله) شنيد که مي فرمايد: نامه اي بنويسم که بعد از آن گمراه نشويد. فوراً عمر به اين نکته توجه پيدا کرد که: پيامبر(صلي الله عليه وآله)قصد دارد تا وصيت به کتاب و عترت را مکتوب دارد، لذا شديداً با آن به مخالفت برخاست.
2 ـ ابن عباس مي گويد: در اول خلافت عمر بر او وارد شدم… رو به من کرده گفت: بر تو باد خون هاي شتران اگر آن چه از تو سؤال مي کنم کتمان نمايي! آيا هنوز علي در امر خلافت، خود را بر حق مي داند؟ آيا گمان مي کند که رسول خدا(صلي الله عليه وآله) بر او نصّ نموده است؟ گفتم: آري. اين را از پدرم سؤال کردم; او نيز تصديق کرد… عمر گفت: به تو بگويم: پيامبر(صلي الله عليه وآله) در بيماريش خواست تصريح به اسم عليّ به عنوان امام و خليفه کند، من مانع شدم… .(شرح ابن ابي الحديد، ج 12، ص 21.)
پیامبر خدا و آگاهی از حوادث آینده:
با مراجعه به روايات به طور صريح پي مي بريم که پيامبر(صلي الله عليه وآله) کاملاً نسبت به فتنه و نزاعي که در مسئله خلافت و جانشيني او پديد آمد، آگاهي داشته است. اينک به برخي از روايات اشاره مي کنيم:
1ـ پيامبر اکرم(صلي الله عليه وآله) فرمود: آگاه باشيد که اهل کتاب قبل از شما به هفتاد و دو فرقه تقسيم شدند و اين ملّت زود است که به هفتاد و سه فرقه تقسيم شود که هفتاد و دو فرقه از آنها در جهنّم و يک فرقه در بهشت است.(سنن ابي داود، ج 3، ص 198، و مسند احمد، ج 3، ص 145 و سنن ابن ماجه، ج 2، ص 364 و مستدرک حاکم، ج 1، ص 128.)
اين حديث را عده زيادي از صحابه همانند: علي بن ابي طالب(عليه السلام)، انس بن مالک، سعد بن ابي وقاص، صُدي بن عجلان، عبدالله بن عباس، عبدالله بن عمر، عبدالله بن عمرو ابن عاص، عمرو بن عوف مزني، عوف بن مالک اشجعي، عويمر بن مالک …
عده اي از علماي اهل سنت نيز آن را تصحيح نموده يا به تواتر آن تصريح کرده اند; همانند: مناوي در فيض القدير، حاکم نيشابوري در المستدرک علي الصحيحين،ذهبي در تلخيص المستدرک، شاطبي در الاعتصام، سفاريني در لوامع الانوار البهيةو ناصر الدين الباني در سلسلة الاحاديث الصحيحة
2 ـ عقبة بن عامر از پيامبر(صلي الله عليه وآله) نقل کرده که فرمود: همانا من پيشتاز شما در روز قيامتم و بر شما شاهدم، به خدا سوگند که من الآن نظر مي کنم بحوضم، به من کليد خزينه هاي زمين داده شده است. نمي ترسم از اين که بعد از من مشرک شويد، ولي از نزاع و اختلاف در مسأله خلافت بيمناکم.(صحيح بخاري رقم حديث 1279، کتاب الجنائز.)
3-ابن عباس از پيامبر اکرم(صلي الله عليه وآله) نقل مي کند که فرمود: روز قيامت گروهي از اصحابم را به جهنّم مي برند، عرض مي کنم خدايا اينان اصحاب من هستند؟ خداوند مي فرمايد: اينان کساني هستند که از زماني که از ميانشان رحلت نمودي به جاهليّت برگشتند.(صحيح بخاري، ج 8، ص 169 و صحيح مسلم، ج 8، ص 157.)
4-البته اين احاديث را نمي توان بر اصحاب ردّه (از مسلمين) که بعد از پيامبر(صلي الله عليه وآله)
به شرک و بت پرستي بازگشتند حمل کرد، زيرا پيامبر در روايتي که عقبة بن عامر از آن حضرت نقل مي کند مي فرمايد: به خدا سوگند که من بر شما از اين که بعداز من مشرک شويد نمي ترسم، بلکه از آن مي ترسم که بعد از من مشاجره و نزاع نماييد.( التاج الجامع للاصول، ج 5، ص 379.)
5-ابي علقمه مي گويد: به سعد بن عباده ـ هنگام تمايل مردم به بيعت با ابي بکر ـ گفتم: آيا همانند بقيه با ابي بکر بيعت نمي کني؟ گفت: نزديک بيا، به خدا سوگند! از رسول خدا(صلي الله عليه وآله) شنيدم که مي فرمود: وقتي که از دنيا مي روم، هواي نفس ]بر مردم[ غلبه کرده و آنها را به جاهليت بر مي گرداند، حقّ در آن روز با عليّ است و کتاب خدا به دست اوست، با کسي غير از او بيعت مکن. (احقاق الحقّ، ج 2، ص 296، به نقل از کتاب المواهب طبري شافعي.)
6ـ خوارزمي حنفي در مناقب، از ابي ليلي نقلي مي کند که رسول خدا(صلي الله عليه وآله) فرمود: زود است که بعد از من فتنه اي ايجاد شود، در آن هنگام به علي بن ابي طالب پناه بريد، زيرا او فرق گذارنده بين حقّ و باطل است. (مناقب خوارزمي، ص 105.)
7- ابن عساکر به سند صحيح از ابن عباس نقل مي کند: من با پيامبر و علي(عليهما السلام) در کوچه هاي مدينه عبور مي کرديم، گذرمان به باغي افتاد، علي(عليه السلام) عرض کرد: اي رسول خدا! اين باغ چقدر زيباست؟ پيامبر(صلي الله عليه وآله)فرمود: باغ تو در بهشت از اين باغ زيباتر است. آن گاه به دست خود به سر و محاسن علي(عليه السلام) اشاره کرده و سپس با صداي بلند گريست. علي(عليه السلام) عرض کرد: چه چيز شما را به گريه درآورد؟ فرمود: اين قوم در سينه هايشان کينه هايي دارند که آن را اظهار نمي کنند، مگر بعد از وفاتم. ( امام علي، ترجمه عساکر، رقم 834.)
8-ابو مويهبه، خادم رسول خدا مي گويد: پيامبر(صلي الله عليه وآله) شبي مرا از خواب بيدار کرد و فرمود: من امر شده ام تا بر اهل بقيع استغفار نمايم، همراه من بيا. با حضرت حرکت کردم تا به بقيع رسيديم. پيامبر(صلي الله عليه وآله) بر اهل بقيع سلام نمود و سپس فرمود: جايگاه خوشي داشته باشيد، هر آينه فتنه ها مانند شب تاريک بر شما روي آورده است. آن گاه بر اهل بقيع استغفار نمود و برگشت و در بستر بيماري افتاد و با همان مرض از دنيا رحلت نمود. (کامل ابن اثير، ج 2، ص 318.)
گفته شد که پيامبر اکرم(صلي الله عليه وآله) از آينده امّت خود و آن فتنه اي که درباره خلافت اتفاق افتاد، آگاهي داشت، حال سؤال اين است که پيامبر(صلي الله عليه وآله) براي مقابله با آن فتنه چه تدابيري انديشيده بود؟ آيا احساس مسئوليّت کرده و راه حلّي براي پيش گيري از آن ارائه داده است يا خير؟ در جواب مي گويم: سه احتمال در اين جا متصوّر است:
الف ـ راه سلبي: يعني پيامبر(صلي الله عليه وآله) وظيفه اي را احساس نمي کرده است.
ب ـ راه ايجابي به واگذاري به شورا: به اين صورت که براي رفع اختلاف و نزاع، مردم را به شورا دعوت نموده تا طبق نظر شورا عمل کنند.
ج ـ راه ايجابي به تعيين: يعني پيامبر(صلي الله عليه وآله) براي رفع فتنه و اختلاف مردم، کسي را به جانشيني خود معرفي کرده است.
ترويج کنندگان راه اوّل:
نخستين کسي که اين شايعه را پراکنده کرد که پيامبر(صلي الله عليه وآله) بر کسي وصيت نکرده، عايشه بود. او مي گويد: پيامبر(صلي الله عليه وآله)در حالي که سرش بر دامان من بود از دنيا رفت و بر کسي وصيّت ننمود.(صحيح بخاري، ج 6، ص 16.)
ابوبکر نيز هنگام وفاتش مي گفت: دوست داشتم که از رسول خدا(صلي الله عليه وآله) سؤال مي کردم که امر خلافت در شأن کيست تا کسي در آن نزاع نکند.(تاريخ طبري، ج 3، ص 431.)
در جايي ديگر نيز مي گويد: پيامبر(صلي الله عليه وآله) مردم را به حال خود گذاشت تا براي خود آن چه مصلحت شان در آن است انتخاب کنند. (تاريخ طبري، ج 4، ص 53.)
عمر بن خطاب نيز در جواب فرزندش که از او خواسته بود که مردم را مانند گله اي بدون چوپان رها نکند، گفت: اگر جانشين براي خود معين نکنم، به رسول خدا(صلي الله عليه وآله)اقتدا کرده ام و اگر خليفه معيّن کنم به ابوبکر اقتدا نموده ام. (حلية الاولياء، ج 1، ص 44.)
اشکالات راه اول
اين احتمال که پيامبر(صلي الله عليه وآله) هيچ گونه احساس وظيفه اي نسبت به جانشيني بعد از خود نمي کرده اشکالاتي دارد که در ذيل به آن اشاره مي کنيم:
1ـ نتيجه اين احتمال، اهمال يکي از ضروريات اسلام و مسلمين است. ما معتقديم که اسلام دين جامعي است که در تمام ابعاد زندگي انسان دستورات کاملي دارد که مي تواند سعادت آفرين باشد، حال چگونه ممکن است که پيامبر اسلام(صلي الله عليه وآله) نسبت به اين وظيفه مهمّ (جانشيني) بي توجه بوده باشد!
2ـ اين احتمال، خلاف سيره رسول خدا(صلي الله عليه وآله) است. کساني که توجهي به تاريخ پيامبر دارند مي دانند که چه مقدار آن حضرت در طول بيست و سه سال براي گسترش اسلام و عزت مسلمين کوشش نموده است. او کسي بود که حتّي در مرض موتش لشکري را براي حفظ حدود و مرزهاي اسلامي تجهيز کرده و خود تا بيرون شهر آنان را در حالي که بيمار بود، بدرقه کرد.
او کسي بود که براي حفظ مسلمين از اختلاف و ضلالت، دستور داد: کاغذ و قلمي آماده کنند تا وصيتي کند که مردم با عمل کردن به آن گمراه نشوند.
او کسي بود که هرگاه به خاطر جنگ از مدينه بيرون مي رفت کسي را به جاي خود نصب مي کرد تا امور مردم را ساماندهي کند; مثلاً: در سال دوّم هجرت در غزوه بواط ، سعد بن معاذ را، در غزوه ذي العشيره ، ابوسلمه مخزومي، در غزوه بدر کبر ، ابن ام مکتوم و در غزوه بني قينقاع و غزوه
سويق ، ابولبابه انصاري را جانشين خود کرد. در سال سوّم هجري نيز در غزوه قرقرة الکُدْر و فران و احد و حمراء الاسد ، ابن ام مکتوم و در غزوه ذي امر در نجد، عثمان بن عفان را به جاي خود قرار داد.
در سال چهارم، در غزوه بني النضير ، ابن ام مکتوم و در غزوه بدر سوّم ، عبدالله بن رواحه را جانشين خود قرار داد.
در سال پنجم هجري در غزوه ذات الرقاع ، عثمان بن عفان، در غزوه دومة الجندل و خندق ، ابن امّ مکتوم و در غزوه بني المصطلق ، زيد بن حارثه را به جاي خود قرار داد.
در سال ششم، ابن ام مکتوم را در غزوه بني لحيان و ذي قَرَد و حديبيه جانشين خود کرد.
در سال هفتم، سباع بن عُرْفُطه را در غزوه خيبر و عمرة القضاء و در سال هشتم، علي بن ابي طالب(عليه السلام) را در غزوه تبوک جانشين خود در مدينه قرار داد.
حال با اين چنين وضعي که پيامبر(صلي الله عليه وآله) حاضر نبود تا براي چند روزي که از مدينه خارج مي شود، آن جا را از جانشين خالي گذارد، آيا ممکن است کسي تصور کند که در سفري که در آن بازگشت نيست کسي را جانشين خود نکند، تا به امور مردم بپردازد؟
اين احتمال، خلاف دستورات پيامبر(صلي الله عليه وآله) است، زيرا خود به مسلمانان فرمود: هر کسي صبح کند در حالي که به فکر امور مسلمين نباشد، مسلمان نيست. آيا با اين وضع مي توان گفت که پيامبر(صلي الله عليه وآله) به فکر آينده درخشان مسلمين نبوده است؟
اين احتمال، خلاف سيره خلفاست، زيرا هر يک از خلفا به فکر آينده مسلمين بوده و براي خود جانشين معين نموده اند.
طبري مي گويد: ابوبکر هنگام احتضار، عثمان را در اتاقي خلوت به حضور پذيرفت. به او گفت: بنويس: بسم الله الرحمن الرحيم، اين عهدي است از ابوبکر بن ابي قحافه به مسلمين، اين را گفت و از هوش رفت. عثمان براي آن که مبادا ابوبکر بدون تعيين جانشين از دار دنيا برود، نامه را با تعيين عمر بن خطاب به عنوان جانشين ابوبکر ادامه داد. ابوبکر بعد از به هوش آمدن نوشته او را تصديق کرده و آن را مهر نمود و به غلام خود داد تا به عمر بن خطاب برساند. عمر نيز نامه را گرفت و در مسجد به مردم گفت: اي مردم! اين نامه ابي بکر خليفه رسول خداست که در آن از هيچ نصيحتي براي شما فروگذار نکرده است.
در اين قصه به دو نکته پي مي بريم: يکي اين که ابوبکر و عثمان هر دو به فکر امّت اسلامي بوده و براي خود جانشين معيّن نموده اند که عمر نيز آن را تأييد کرده است.
دوم اين که چگونه حبّ جاه و مقام; عمر را بر آن واداشت که با وصيت پيامبر(صلي الله عليه وآله)مقابله کرده و به پيامبر(صلي الله عليه وآله) نسبت هذيان دهد، ولي وصيت ابوبکر در حال احتضار را قبول کرده و هرگز آن را به هذيان نسبت نداد؟!
عمر نيز همين که احساس کرد مرگش حتمي است، فرزند خود عبدالله را نزد عايشه فرستاد تا از او براي دفن در حجره پيامبر(صلي الله عليه وآله) اجازه بگيرد، عايشه با قبول درخواست، براي عمر چنين پيغام فرستاد: مبادا امت پيامبر(صلي الله عليه وآله) را مانند گله اي بدون چوپان رها کرده و براي آنان جانشين معين نکني.
از اين داستان نيز استفاده مي شود که عايشه و عمر نيز به فکر آينده امت اسلامي بوده و براي خود جانشين معين کرده اند.
معاويه نيز براي گرفتن بيعت براي فرزندش يزيد، به مدينه آمد و با ملاقاتي که با جمعي از صحابه; از جمله عبدالله بن عمر داشت، گفت: من از اين که امّت محمّد را مانند گله اي بدون چوپان رها کنم ناخوشنودم، لذا در فکر جانشيني فرزند خود يزيد هستم.
حال چگونه ممکن است که همه به فکر امّت باشند، ولي پيامبر(صلي الله عليه وآله) بي خيال باشد؟
اين احتمال، خلاف سيره انبيا هم هست، زيرا با بررسي هاي اوليه پي مي بريم که تمام انبياي الهي براي بعد از خود جانشين معين کرده اند و به طور قطع پيامبر اسلام نيز از اين خصوصيّت مستثنا نيست.
به همين دليل حضرت موسي(عليه السلام) از خداوند متعال مي خواهد که وزيري را براي او معين کند، آن جا که مي فرمايد: ” وَ اجْعَلْ لي وَزيرًا مِنْ أَهْلي هارُونَ أَخي ” ;(1) از اهلم هارون برادرم را به عنوان وزير من قرار ده.
اما اشکالات راه دوّم
راه دومي که در پيش روي پيامبر(صلي الله عليه وآله) قرار داشت اين بود که آن حضرت مسئله خلافت را به شورا واگذار نموده تا با توافق هم خليفه اي را انتخاب نمايند. اشکالات اين راه نيز عبارت اند از:
1ـ اگر پيامبر(صلي الله عليه وآله) اين راه را براي خلافت برگزيده بود، مي بايست، مردم را در اين باره توجيه نموده و براي فرد انتخاب شده و افراد انتخاب کننده شرايطي بيان مي کرد، در حالي که مي بينيم چنين اتفاقي نيفتاده است. بنابراين اگر بنا بود که امر خلافت، شورايي باشد بايد آن را مکرر و با بياني صريح و بليغ بيان مي داشت.
2ـ نه تنها پيامبر(صلي الله عليه وآله) نظام شورايي را بيان نکرد، بلکه هرگز مردم صلاحيّت و آمادگي چنين نظامي را نداشتند، زيرا اينان همان کساني بودند که در قضيه بناي حجرالاسود با يک ديگر در نصب آن نزاع کرده و هر قبيله اي مي خواست آن را
خود نصب کند تا اين افتخار نصيب او گردد که نزديک بود، اين نزاع به جنگي تبديل
شود. تنها پيامبر(صلي الله عليه وآله) با تدبير حکيمانه خود اين نزاع را خاموش کرد و با قرار دادن حجر الاسود در ميان پارچه اي از تمام اقوام دعوت کرد تا نماينده آنان در نصب حجر
الاسود سهيم باشد.
در غزوه بني المصطلق يکي از انصار و ديگري از مهاجرين در مسئله اي نزاع کردند و هر کدام قوم خود را به ياري خواست، در همان جنگ نزديک بود که جنگ داخلي اي در گرفته و دشمن بر مسلمين مسلط گردد که باز هم پيامبر(صلي الله عليه وآله) آنان را مورد سرزنش قرار داده و از ادعاهاي جاهلي برحذر داشت.
همان مردم هستند که در مسئله خلافت بعد از رسول خدا(صلي الله عليه وآله) اين چنين اختلاف کرده و تعدادي از انصار و مهاجرين در سقيفه با ادعاهاي واهي و بي اساس خود، حقّ خلافت را از آنِ خويش دانستند. در آخر هم با زير پا گذاشتن صحابي(سعد بن عباده) مهاجرين حکومت و خلافت را براي خود تمام نمودند.
3ـ گفته شد که پيامبر(صلي الله عليه وآله) وظايف ديگري غير از تلقي و تبليغ وحي داشته است. مسلمين بعد از رسول خدا(صلي الله عليه وآله)به کسي احتياج داشتند که خلأاي را که با رحلت پيامبر حاصل شده بود جبران کند و آن هم کسي غير از علي(عليه السلام) و اهل بيتش نبوده است. لذا از علي(عليه السلام) سؤال شد: چرا تو از همه بيشتر از پيامبر(صلي الله عليه وآله) روايت نقل مي کني؟ فرمود: زيرا من هرگاه از پيامبر(صلي الله عليه وآله) سؤال مي کردم مرا خبر مي داد و هرگاه سکوت مي کردم او شروع به حديث گفتن مي کرد.(صحيح ترمذي، ج 5، ص 460 و طبقات ابن سعد، ج 2، ص 101.)
پيامبر بارها فرمود: من شهر حکمت و علي درب آن است.هم چنين فرمود: من شهر علم و علي درب آن شهر است، هر کس اراده علم مرا دارد بايد از درب آن وارد شود.
نتيجه اين که: با ردّ احتمال و راه اول و دوّم، راه سوّم که همان تعيين و نصب خليفه از جانب رسول خدا است، متعيّن مي گردد.
فتنه سقيفه
ممکن است کسي سؤال کند: آيا در سقيفه فتنه اي اتفاق افتاد؟. براي روشن شدن قضيه اشاره مختصري به اين واقعه خواهم کرد.
برخي از صحابه پيش از آنکه جسد رسول خدا(صلي الله عليه وآله) را دفن کنند، در سقيفه گردآمدند تا جانشيني براي وي تعيين نمايند، و هر کسي در اين مورد سخني مي گفت و کسي را به خلافت نامزد و معرفي مي نمود و از وي طرفداري مي کرد. سخن به درازا و جريان به نزاع و کشمکش کشيده بود. گروهي در اين ميان از ابوبکر طرفداري مي کردند که در رأس آنان عمر قرار داشت. او مردم را به بيعت با ابو بکر تشويق و مخالفين را تهديد مي کرد.
حباب بن منذر از جاي برخاست و گفت: اي جماعت انصار! زمام کار را محکم به دست گيريد تا ديگران ريزه خوار شما باشند و زير سايه شما قرار گيرند و هرگز کسي را جرأت مخالفت با شما نباشد…
عمر گفت: هرگز دو پادشاه در اقليمي نگنجد. به خدا سوگند! عرب هرگز راضي نخواهد شد که شما بر آنان حکومت کنيد در حالي که پيغمبرشان از غير شماست…
حباب به منذر مجدداً از جاي برخاست و چنين گفت: اي گروه انصار! دست نگه داريد و به گفتار اين مرد و يارانش گوش فرا ندهيد که حق شما را غصب خواهند کرد. و اگر چنانچه با پيشنهاد شما مخالفت کردند آنان را از اين شهر تبعيد کنيد و زمام حکومت را به دست گيريد… اينان کساني اند که از ترس شمشيرهاي شما تسليم شدند…
عمر گفت: خدا تو را بکشد.
او گفت: بلکه تو را بکشد! عمر او را گرفت ولگدي بر شکمش زد و دهان وي را پر از خاک کرد…(ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه ج 6 ص 291.)
عمر مي گويد: آنچنان صداها بلند شد که ترسيدم اختلاف پديد آيد، به ابوبکر گفتم: دستت را پيش آر تا با تو بيعت کنم!(سيره ابن هشام ج 4 ص 336، تاريخ ابن کثير ج 5 ص 246.)
يعقوبي مي گويد: مردم براي بيعت با ابوبکر از روي سعد و فرشي که براي او گسترده بودند، ردّ مي شدند به طوري که نزديک بود که وي را لگدمال کنند. جمعي که اطراف سعد را گرفته بودند فرياد برآوردند: مواظب باشيد که سعد را لگدمال نکنيد.
عمر پاسخ داد: او را بکشيد که خدا وي را بکشد. آنگاه بر بالين سعد ايستاد و گفت: مي خواهم تو را پايمال کنم که اعضايت درهم شکند. در اين هنگام قيس بن سعد آمد و ريش عمر را گرفت و گفت: به خدا سوگند! اگر يک مو از سر پدرم سعد کم شود چنان به دهانت مي کوبم که يک دندان سالم برايت باقي نماند.
ابوبکر بانگ زد: اي عم! آرام باش که در اين موقع حساس به آرامش نياز است…(تاريخ يعقوبي ج 2 ص 123. براي تفصيل بيشتر به کتاب عبد الله بن سبأ از علامه عسکري مراجعه شود.)
نماز تراویح : نوافل شبهاي ماه مبارک رمضان مورد قبول فريقين است و پيامبر فقط آن را به صورت فرادي مي خوانده و اميرالمؤمنين و ائمه اهل بيت همگي آن را مانند بقيه نمازهاي مستحبي به صورت فرادي مي خواندند.
طبق نقل بخاري عمر بن الخطاب دستور به جماعت داد و از کرده خود خشنود بود و مي گفت «نعم البدعة هذه…» (اين چه بدعت خوبي است؟!)(صحيح بخاري، ج 1، ص342 )
قسطلاني آن را تشريع عمر مي داند عمر آن را با تعبير بدعت آورد; چون پيامبر براي مردم جماعت خواندن نماز تراويح را بيان نکرده و درزمان ابوبکر نبوده است.(ارشاد الساري ج 4، ص656 )
عيني: عمر تعبير «بدعت» آورد; چون پيامبر جماعت را براي اين نماز تشريع نکرد و در زمان ابوبکر هم نبود.(عمده القاري، ج 11، ص126)
قلقشندي: عمر اولين کسي است که جماعت رمضان را تشريع کرد و آن در سال 14 هجري بود.(مآثر الاناقة في معالم الخلافه، ج2، ص337 )
ـ بيهقي چهار روايت از قول اميرالمؤمنين نقل مي کند و خودش سند همه را ضعيف مي شمرد که در آن ها اميرالمؤمنين نماز تراويح را تأييد کرده اند.
ـ ائمه شيعه همگي نماز تراويح را بدعت وجماعت نمازمستحبي راحرام دانسته اند.(سرائر، ج3، ص639 )
ـ عبدالله بن عمر بشدت از آن نهي مي کرده است.
ـ در جواز به جماعت خواندن نوافل رمضان هيچ روايتي از پيامبر و اهل بيت پيامبر نرسيده است
در فقه شيعه به پيروي از رسول خدا(صلي الله عليه وآله وسلم) و اهل بيت(عليهم السلام)آمده: مستحب است انسان در مجموع شبهاي ماه رمضان هزار رکعت نماز بگزارد. ولي برگزاري اين نمازها به جماعت، بدعت است و بايد به صورت فُرادي برگزار شود.
امام باقر(عليه السلام) مي فرمايد: نمازهاي مستحبي را نمي توان با جماعت خواند، و هر نوع بدعت در دين مايه گمراهي بوده و عاقبت آن آتش است.(خصال: صدوق، 2/152)
امام رضا(عليه السلام) نيز در رساله خود که پيرامون عقايد و واجبات و مستحبات و غيره نگاشته، يادآور شده است که نماز مستحب را نمي توان به جماعت خواند، و اين کار بدعت است.(عيون اخبار الرضا، صدوق، ج2، ص 124.) از بررسي تاريخچه برگزاري نماز تراويح (مستحب در شب هاي ماه رمضان) به صورت جماعت، که در ميان اهل سنت متداول است، روشن مي شود که اجتهاد به رأي، به اين عمل مشروعيت بخشيده، نه اينکه آيه يا روايتي دليل اين عمل باشد.
ارشاد الساري: 3/226: عُمدة القاري 110/126; الاعتصام: 2/291.)
تغییر و بدعت خلفا در اذان : علماي شيعه اماميه به پيروي از حديث هايي که از رسول خدا(صلي الله عليه وآله وسلم)و امامان معصوم(عليهم السلام)به آنها رسيده اتفاق نظر دارند که «حيّ علي خيرالعمل» جزء اذان و اقامه است و بدون آن اذان و اقامه ناقص است.
و اهل تسنن هم قبول دارند که «حيّ علي خيرالعمل» در زمان رسول خدا(صلي الله عليه وآله وسلم)در اذان گفته مي شده است اما به استناد برخي روايات که به نظر شيعه بي اعتبار است مي گويند اين جمله از اذان نسخ شده است و از اين رو آن را در اذان واقامه نمي گويند.ابن حزم در کتاب «المحلي»، طبق روايت صحيح از عبدالله ابن عمر و ابو امامة بن سهل بن حنيف نقل مي کند (حتّي پس از حذف اين جمله از اذان) اينان اين جمله را در اذان خود مي آورده اند.(المحلي، ج3، ص160 )
ـ حسن بن يحيي بن الجعد و زيد بن ارقم و شافعي در يکي از دو قول خود اين جمله را ذکر کرده اند.(نيل الاوطار، ج 2، ص39، ط دار الجيل بيروت.)
ـ بيهقي روايتي از امام علي بن الحسين نقل مي کند که ايشان اين جمله را مي آورده و فرموده جزء اذان است.(السنن الکبري، ج 1، ص624 (
ـ بيهقي در سنن الکبري به روايت صحيح از عبدالله بن عمر نقل کرده که او اين جمله را در اذان مي آورده است.(نيل الاوطار، ج2، ص39)
شوکاني در نيل الاوطار مي گويد که شافعي از يکي از دو قولش گفته که حذف آن بدعت است.
ودر کتاب «بحر» گفته اين (جايگزيني) را عمر ايجادکرده وفرزندش عبدالله بن عمر گفته بدعت است نيل الاوطار، ج2، ص38
و همچنين شيعه با استناد به روايات اهل بيت(عليهم السلام) مي گويد جمله «الصلوة خير من النوم» که اهل تسنن در اذان نماز صبح مي گويند، جزء اذان نبوده و افزودن آن به اذان به عنوان اينکه جزء اذان مي باشد بدعت و حرام است.
سجده بر زمين
شيعه به پيروي از احاديث اهل بيت(عليهم السلام) سجده بر زمين و آنچه از زمين مي رويد را صحيح مي داند و سجده مثلا بر فرش را صحيح نمي داند و اينکه شيعيان يک قطعه خاک به نام «مهر نماز» همراه دارند و يا در مساجد براي نماز گزاران آماده شده است براي اين است که همه جا سنگ يا خاک يا چيزي که سجده بر آن جايز باشد يافت نمي شود
برخي از شيعيان در مدينه و مکّه سجاده حصيري به همراه خود دارند و روي آن نماز مي خوانند و بر آن سجده مي کنند; اين کار پيروي از رسول خدا(صلي الله عليه وآله) است. به اين دو حديث که در دو کتاب از کتابهاي حديثي معتبر اهل تسنّن نقل شده است توجّه کنيد:
1ـ ابن عباس مي گويد: «کان رسول الله(صلي الله عليه وآله) يصلي علي الخمرة»پيامبر(صلي الله عليه وآله) بر «خمره» نماز مي خواند. ( سنن ترمذي 1/207 چاپ سلفيه.)
ترمذي پس از نقل حديث فوق مي نويسد: الخمرة: هو حصير صغير (خمره عبارت است از حصير کوچک).
2ـ ابوسعيد خدري مي گويد: «دخلت علي النبي(صلي الله عليه وآله)فرأيته يصلّي علي حصير يسجد عليه»بر رسول خدا وارد شدم، ديدم بر حصيري نماز مي خواند، و بر همان سجده مي کند.(صحيح مسلم 1/458، دارالفکر بيروت 1398 هـ.)
بنابر اين ممانعت برخي از مأموران و روحانيان سنّي از اين کار، و اينکه به شيعيان به خاطر اين کار اعتراض مي کنند دليل بي اطلاعي آنان از کتابهاي خودشان است.
3- مسلم در صحيح خود به سند صحيح از انس روايت کرده است که پيامبر(صلي الله عليه وآله) قطعه حصيري داشت بنام خمره و بر آن نماز مي خواندصحيح مسلم 1، ص101 ; مجمع الزوائد 2، ص57
3-در سنن الکبري از جابر بن عبدالله انصاري نقل مي کند: نماز ظهر را با پيامبر مي خواندم پس مشتي از سنگ ريزه و شن از زمين بر مي داشتم، تا خنک شود و بر آن سجده مي کردم.(سنن الکبري 2، ص439 )
در سنن بيهقي از صالح سبابي نقل مي کند: پيامبر شخصي را در حال سجده کنار خود مشاهده فرمود که بر پيشاني خود دستاري بسته بود. پيامبر(صلي الله عليه وآله) عمامه را از پيشاني وي کنار زد سنن بيهقي، ج2، ص105
در همان کتاب از عياض بن عبدالله قرشي نقل مي کند: پيامبر خدا مردي را در حال سجده ديد که بر گوشه عمامه خود سجده مي کند پس با دست اشاره کرد دستار خود را بردار و به پيشاني او اشاره فرمود.
نافع مي گويد: عبدالله بن عمر بن الخطاب به هنگام سجده دستار خود را برمي داشت تا پيشاني خود را بر زمين بگذارد.
با سلام به دوستان
آقاي مهدي آرام
لطفا اين قدر شعار ندهيد! و به جاي اين همه حرفهاي شعار گونه كه هيچ چيز را اثبات نمي كند لطفا جواب سوالات دوستان را بدهيد.
باز هم تکرار می کنم مهمترین مساله برای ما مساله جانشینی و خلافت پس از رسول خدا هست. اگر ابتدا با تحقیق و بررسی در کتب و تاریخ مساله جانشینی را روشن کنیم، راه برای حل دیگر مسائل و بدعتها هم باز خواهد شد. خواهشا نکات زیر را به دقت بخوانید:
نص صريح پيامبر بر تعداد امامان پیامبر خدا و دوازده امام:
رسول خدا فرمود: «لا يزال الدين منيعاً الي اثني عشر خليفة» و به نقل ديگر فرمود: «لا يزال الاسلام عزيزاً الي اثني عشر خليفة»
گفتني است که روايات دال بر وجود خلفاي دوازده گانه، در معتبرترين صحاح اهل سنت نيز آمده است (صحيح بخاري، 9/81، باب الاستخلاف; صحيح مسلم، 6/3 کتاب الامارة; مسند احمد، 5/86 و 108; مستدرک حاکم: 3/18.) مسلماً اين دوازده خليفه که عزت اسلام منوط به وجود آنان شمرده شده است، جز بر امامان دوازده گانه شيعه قابل انطباق نيست. زيرا نه خلفاي اموي مايه عزت دين بودند و نه خلفاي عباسي، و نه اين عدد بر آنان قابل تطبيق است.
رسول خدا(ص) خبر داده است که اماماني که بعد از او مي آيند، دوازده نفرند. اين موضوعي است که صاحبان کتب صحيح و مسند که نامشان در زير مي آيد، از آن حضرت روايت کرده اند:
الف) مسلم در صحيح خود از جابر بن سمره روايت کند که گفت: شنيدم رسول خدا(ص) مي فرمود: «اين دين هميشه، تا قيام قيامت و تا هنگامي که دوازده نفر خليفه بر سر شما باشند، استوار و برپاست. اين خلفا همگي از قريش اند.»
در روايت ديگري آمده است: «هميشه کار مردم روبه راه است…»
در دو روايت ديگر آمده است: «تا آنکه دوازده خليفه بيايند…»
در سنن ابو داود آمده است: «تا آنکه دوازده نفر خليفه بر سر شما باشند.»
در حديث ديگري است که فرمودند: «تا پايان دوازده نفر[1] .»
و در صحيح بخاري گويد: از پيامبر(ص) شنيدم که مي فرمود: «دوازده نفر امير و فرمانده اند.» راوي گويد: پيامبر(ص) پس از آن سخناني فرمود که من نفهميدم، پدرم گفت: فرمود: «همگي آنان از قريش اند.»
در روايت ديگري مي گويد: سپس رسول خدا(ص) سخناني فرمود که بر من پوشيده ماند، از پدرم پرسيدم: رسول خدا(ص) چه فرمود؟ پدرم گفت: فرمود: همگي آنان از قريش اند[2] .
در روايت ديگري است که فرمود: «دشمني کساني که با آنان دشمني کنند، زياني به ايشان نمي رساند[3] .»
ب) در روايت ديگري است که رسول خدا فرمود:
«لا تَزالُ هذِهِ الاُمّه مُستقيماً أمرها، ظاهره عَلي عَدوّها، حتّي يُمضي مِنهُم إثناعَشَرَ خَليفه کُلُّهُم مِن قُريش، ثمِّ يَکون المَرج أو الهَرَج.»
کار اين امت هميشه به سامان است و پيوسته بر دشمنانشان پيروزند تا آنگاه که دوازده نفر خليفه، همگي از قريش، در گذرند. پس از آن فساد و خرابي يا فتنه و آشوب خواهد بود.[4] .
ج) در روايت ديگري آمده است که فرمود:
«اين امت دوازده نفر قيم دارد که هر کس آنان را ياري نکند، زياني به ايشان نرساند، همگي آنان از قريش اند.»[5] .
د) در روايت ديگري فرمود:
«کار اين مردم تا هنگامي که دوازده مرد بر آنان ولايت داشته باشند، همواره در جريان است.»[6] .
هـ) از قول انس روايت کنند که آن حضرت فرمود:
«اين دين تا دوازده نفر از قريش باشند، به هيچ روي نابود نگردد؛ و چون از دنيا بروند، زمين نيز، اهل خود را فرو مي برد.»[7] .
و) در روايت ديگري فرمود:
«کار اين امّت، تا هنگامي که همه آن دوازده نفر قيام کنند، هميشه قرين پيروزي است. آنان همگي از قريش اند.»[8] .
ز) احمد بن حنبل و حاکم و ديگران از مسروق روايت کنند که گفت: شبي نزد عبداللَّه بن مسعود نشسته بوديم و او قرآن به ما مي آموخت که مردي پرسيد: اي ابا عبدالرحمان! آيا از رسول خدا پرسيديد چه تعداد از اين امت به خلافت مي رسند؟ عبداللَّه گفت: از هنگامي که به عراق آمده ام، هيچ کس پيش از تو، چنين سؤالي از من نکرده است. بعد گفت: ما اين موضوع را [از رسول خدا(ص)] پرسيديم و آن حضرت فرمود: «آنان دوازده نفرند، به تعداد نقباي بني اسرائيل.»[9] .
ح) در روايت ديگري ابن مسعود گويد: رسول خدا(ص) فرمود:
«خلفاي بعد از من به تعداد اصحاب موسي هستند.»[10] .
ابن اثير گويد: همانند اين از عبداللَّه بن عمر و حذيفه و ابن عباس نيز، روايت شده است.[11] .
مؤلف گويد: نمي دانم مقصود ابن کثير از روايت ابن عباس، همان است که حاکم حسکاني از ابن عباس روايت کرده يا غير آن است.
روايات گذشته صريحاً مي گويد: «عدد واليان دوازده نفر و همگي از قريش اند.» و امام علي(ع) در سخن خود مقصود از «قريش» را در اين روايات بيان کرده و مي فرمايد:
«همه امامان از قريش اند و در اين تيره از هاشم [اهل البيت(ع)] جايگزين شده اند، [ولايت] براي غير آنان روا نيست و واليان جز ايشان شايسته [ولايت] نباشند.»[12] و نيز فرمود:
اللّهمَّ بلي لا تَخلُوا الأَرضَ مِن قائمٍ للَّهِ بِحُجّه إمّا ظاهراً مشهوراً أو خائِفاً مَغموراً لِئَلّا تَبطُلَ حُجَجُ اللَّهِ و بَيِّناتِهِ…
خداوندا! آري، زمين هرگز از قيام کننده به حق براي خدا خالي نخواهد شد، [اين امام قائم،] يا پيروز است و نمايان و يا خائف است و پنهان، تا حجتهاي خدا و نشانه هاي روشن الهي نابود نگردد.[13] .
[1] صحيح مسلم، ج3، ص1453، حديث1821، اين روايت را از آن رو برگزيديم که جابر خود آن را نوشته است. صحيح بخاري، ج4، ص165، کتاب الاحکام؛ سنن ترمذي، باب ما جاء في الخلفاء من ابواب الفتن؛ سنن ابو داود، ج3، ص106، کتاب المهدي؛ مسند طيالسي، حديث 1278-767؛ مسند احمد، ج5، ص86 -90، 101-92،108-106؛ کنزالعمال، ج13، ص27-26؛ حليه الاولياء ابو نعيم، ج4، ص 333.
جابر بن سمره بن عامري خواهرزاده سعد بن ابي وقاص است که بعد از سال هفتاد هجري در کوفه وفات کرد. صاحبان کتب صحيح 164 حديث از او روايت کرده اند. شرح حال او در کتابهاي اسدالغابه، تقريب التهذيب و جوامع السيره، ص 277 آمده است.
[2] فتح الباري، ج 16، ص 338؛ مستدرک الصحيحين، ج 3، ص 617.
[3] فتح الباري، ج 16، ص 338.
[4] منتخب کنزالعمال، ج 5، ص 321؛ تاريخ ابن کثير، ج 6، ص 249؛ تاريخ الخلفاء، سيوطي، ص 10؛ کنزالعمال، ج 13، ص 26؛ الصواعق المحرقه، ص 28.
[5] کنزالعمال، ج 13، ص 27 و منتخب آن، ج 5، ص 312.
[6] شرح صحيح مسلم، نووي، ج12، ص202؛ الصواعق المحرقه، ص18؛ تاريخ الخلفاء، سيوطي، ص10.
[7] کنزالعمال، ج 13، ص 27.
[8] همان.
[9] مسند احمد، ج 1، ص 406-398؛ احمد شاکر در حاشيه اول (398) گويد: اسناد آن صحيح است. مستدرک حاکم و تلخيص آن، ج 4، ص 501؛ فتح الباري، ج 16، ص 339؛ مجمع الزوائد، ج 5، ص 190؛ الصواعق المحرقه، ابن حجر، ص 12؛ تاريخ الخلفا، سيوطي، ص 10؛ جامع الصيفر، سيوطي، ج 1، ص 75؛ کنزالعمال، متقي، ج 13 ص 27 گويد: طبراني و نعيم بن حماد نيز آن را در فتن آورده اند. فيض القدير، ج 2، ص 458؛ تاريخ ابن کثير، ج6، ص 250-248، در باب ذکر الأئمه الاثني عشر الذين کلهم من قريش، از ابن مسعود.
[10] تاريخ ابن کثير، ج 6، ص 248؛ کنزالعمال، ج 13، ص 27؛ شواهد التنزيل حسکاني، ج 1، ص 455، حديث 626.
[11] ابن کثير، ج 6، ص 248.
[12] نهج البلاغه، خطبه 142.
[13] ينابيع الموده، شيخ سليمان حنفي در باب صدم، ص 523؛ احياء علوم الدين، غزالي، ج 1، ص 4؛ حليه الاولياء، ج 1، ص 80 فشرده.
اسامي دوازده نفر در مکتب خلفا
الف) امام جويني[1] از عبداللَّه بن عباس روايت کند که گفت: رسول خدا(ص) فرمود:
أَنا سَيّدُ النَّبييّن وَ عليّ بنِ أَبي طالب سَيّدُ الوَصييّن، وَ إنَّ أَوصِيائي بَعدي إثنا عَشَرَ، أوَّلُهم عليّ بنِ أبي طالب وَ آخِرُهُم المَهديّ؛
من آقاي پيامبران و علي بن ابي طالب آقاي اوصياست، همانا اوصيايم پس از من «دوازده» نفرند، اوّلينشان علي بن ابي طالب و آخرينشان مهدي است.
ب) امام جويني باز هم به سند خود از ابن عباس روايت کند که گفت: رسول خدا(ص) فرمود:
«همانا خلفاي من و اوصيايم و حجتهاي خدا بر مردم پس از من «دوازده» نفرند، اولينشان برادرم و آخرينشان فرزندم خواهد بود. گفته شد: اي رسول خدا! برادر شما کيست؟ فرمود: علي بن ابي طالب. گفته شد: فرزند شما کيست؟ فرمود: «مهدي است. کسي که زمين را پر از عدل و داد مي کند همان گونه که از ظلم و ستم انباشته شده است. قسم به آنکه مرا بشارتگر و بيم دهنده بر حق فرستاده، اگر از دنيا باقي نماند مگر يک روز، خداوند اين روز را آنقدر طولاني کند تا فرزند من مهدي در آن خروج کند و روح خدا عيسي بن مريم فرود آيد و در پس او نماز بگزارد و زمين از نور پروردگارش روشن گردد، و فرمانروائي اش مشرق و مغرب را فرا گيرد.»
ج)جويني باز هم به سند خود روايت کند که راوي گفت:شنيدم رسول خدا مي فرمود:
أَنَاوَعَليّ وَالحَسن وَالحُسين وَتِسعه مِنْ وُلْدِالحُسين مُطهَّرُون مَعصُومون.
من و علي و حسن و حسين و نه نفر از فرزندان حسين پاکيزگان ومعصومانيم.[2] .
سياست حاکم بر مکتب خلفا در طي قرون بر آن بود که امثال اينگونه احاديث را از دسترس ابناي امت اسلامي به دور داشته و بر آنها پرده پوشاند و راستي را که بخش عظيم پيروان اين مکتب در اين راه، جهاد شاياني کردند، و ما نمونه هايي از آن را در بحث و بررسي از اقدامات مکتب خلفا با نصوص سنت رسول اللَّه(ص) که مخالف ديدگاهشان بود در معالم المدرستين آورديم و چون در اين بحث مجالي براي آوردن آن احاديث نداريم، تنها رواياتي را مي آوريم که به معرفي امامان دوازده گانه پرداخته است. رواياتي از رسول خدا(ص) که در آنها متواتراً به اسامي ايشان اشاره و تصريح شده است.
[1] ذهبي، رجالي معروف در کتاب تذکره الحفاظ، ص 1505، درباره او گويد: امام محدث يگانه اکمل، فخرالاسلام، صدرالدين ابراهيم محمد بن حمويه جويني شافعي، شيخ صوفيه، شديدا نسبت به روايت و گردآوري اجزاي آن عنايت داشت. غازان شاه به دست او اسلام آورد.
[2] احاديث: الف، ب و ج در کتاب فرائد السمطين: نسخه خطي کتابخانه مرکزي دانشگاه تهران به شماره 1164 و 1691-1690، برگه 160 آمده است.
یک نکته را هم باید در پایان نظراتم خدمت اقای آرام عرض کنم و آنهم چیزی است که ایشان درباره تیجانی گفته اند… همیشه برای من عجیب بوده و هست که چرا علمای اهل سنت تا این حد درباره تیجانی از ادبیات تهمت و افترا و توهین استفاده میکنند و بجای پاسخ دادن به او و شبهاتش تنها به او بد و بیراه میگویند و گفته هایش را تکذیب میکنند؟؟؟؟؟ سوال بنده از آقای آرام اینست که آیا تیجانی غیر از کتابهای اهل سنت مدرک دیگری برای اثبات شیعه و مذهب اهل بیت آورده است؟ آیا او دروغهایی از خودش ساخته و آنها را به اهل سنت نسبت داده است؟؟ اگر تیجانی از کتابهای اهل سنت دلایلی برای معرفی صحابه و خلفا آورده، چرا به او بد وبیراه می گویید؟ …. مجددا از آقای آرام خواهش می کنم که دقیقا به نوشته های بنده توجه کنند و بدون در ننظر گرفتن آنها و پاسخ به آنها، حرفهای خودشان را تکرار نکنند!
انصافا آقای صادق با بیان این نظرات و نوشتن مطالب مفید و مستند، جای هیچگونه شک و شبهه ای را باقی نگذاشتند. امیدوارم که بقیه دوستان و همچنین آقای آرام با خوندن اینها و دقت در آنها جواب سوالهای خودشون را پیدا کنند. البته برای من عجیب بود که آقای آرام بجای پاسخ دادن به سوالات دوستان ما، از علم غیب خودشان استفاده کرده اند و نتیجه گرفته اند که شیعیان ظاهرا پیامبر را بیشتر دوست دارند اما در باطن کسی دیگر را دوست دارند!!!!!! خواهشا این جمله ایشان را بخوانید: ….واین روزها اگر در این باره مورد سئوال واقع شوند جوابشان محمد است هرچند شما میدانید ومن هم یقین دارم که احساسات واقعی شیعی چیز دیگریست….. من نمی دانم ایشان چطور به این نتیجه رسیده اند و چطور مراحل یقینی را طی کرده اند که درباره شیعیان اینگونه قضاوت میکنند؟؟
اقایان که عادت کرده اند همه جا منبر دستشان باشد ومیدان بلا منازع حالا هم نمیتوانند بپذیرند که منطقی جواب نمیدهند وعقایدشان که در طول قرنها برای خودشان بصورت حقایق بدیهی در امده است ممکن است از نظر دیگران مطلقا معقول نباشد
وهمچنین با استناد به کتابها واحادیث مختلف چه منابع شیعه وچه سنی سعی در قبولاندن نظرات خود دارند بدون اینکه حتی متوجه شوند که طرف مقابل اصلا چه میگوید
در مورد بدعت فرموده شده که مثلا گفتن اشهد وان علیا ولی الله واجب نیست ولی پیامبر هم از شنیدن ان مسرور شده اند
مگر ما گفته ایم نماز تراویح بجماعت واجب است؟بنظر ما وعمر نماز تراویح بجماعت بسیار زیباست
حالا این مربوط بسلیقه شماست که گفتن علی ولی خداست اینهمه برایتان دلذیر است ولی خواندن نماز تراویح نادلپذیر
ما چون اصل دینمان برای پرستش وعبادت خداوند است ونه پرستش علی اینست خواندن نماز تراویح برایمان بسیار بسیار پرفضیلت تر بدعت نام علی وعلی پرستی است
در ضمن طبق فرمایشات تعدادی از برادران حضرت محمد گویا با لفظ امیر المو منین چندین بار بعلی اشاره کرده اند از جمله در تایید امیر المومنین علی الله
ولی در همان تاریخ طبری وسایر تواریخی که بنظر شما مومنین همه جایش غلط ودارای شبهه است بجز قسمتهایی که در تعریف وتمجید از ائمه شماست نوشته شده که تا زمان عمر اصولا لقب امیر المومنین مرسوم نبوده مابوبکر تا زمان مرگ بعنوان خلیفه رسول الله مورد خطاب واقع میشده است واوائل خلافت عمر هم ایشان بعنوان خلیفه خلیفه رسول الله مورد خطاب واقع شده تا یکروز که یکی از مسلمین که از عراق برگشته بود عمر را امیر المومنین خطاب نمود که عمر ان لقب را پسندید و ان مرد را بایندلیل رحمت کرد وگفت تسلسل خلیفه خلیفه خدا درست نیست واز ان ببعد این لقب ه عمر وبعد از او بقیه خلفا واز جمله علی شد واینکه شما بروش مرضیه خود این لقب را در انحصار علی در اورده اید با توجه به همه سنتهایتان در تحریف عجیب نیست ولی این دلیل نمیشود که دیگران هم همه الزاما نافهم وبی اطلاع باشند
واین واقعیت در تاریخ پوشیده شود که اصولا تا زمان عمر چنین لقبی مرسوم نبوده است
روایتی که در این مورد از رسول اکرم ذکر شده البته برای دلخوشی شما خوب است ولی هر روایت ضعیفی که جعل شود مورد قبول همه که نباید واقع شود
در مورد سقیفه گفته اید ومطالب شما هم تحریفی وهم تکراریست
طبق روش مرضیه خود با هزار انگ وناروا ودر طول قرنها خواسته اید سقیفه را توطئه عمر وابوبکر قلمداد کنید اصولا همه افراد ومکتبهای ضعیف وفاقد زیر بنای صحیح ومستدل وفاقد ادله محکم بشدت از تئوری توطئه استفاده میکنند وشیعه هم بدلیل ماهیت خود بیشتر از همه به این تئوری نیاز داردچون بدون ان خیلی خیلی کم میاورد
در این راستا یکی از برادران فرموده اند برده ازاد کردن ابوبکر وثروت خود را در این راه فدا کردن بهدف بعد ها خلیفه شدن بوده است خوب چنین نظری حتی ارزش جواب دادن دارد؟
کینه ونفرت وتهمت بجای خود که این همیشه متاسفانه شیوه شیعه بوده ولی حتی بهتر نیست در تهمت زدن هم ادم حداقل اندیشه را بکار ببرد؟
که اگر تهمتی زد واحیانا ادم بیطرفی انرا شنید بتواند کمی باور کند
جامعه شیعه صدها سال است که هر چه میخواهد میگوید خودش هم کم کم باورش شده که حق هم میگوید ولی خوشبختانه بمدد امکانات اطلاعاتی زمان ما تحمیق توده ها بسادگی سابق نیست پس شایسته است برای اینکه ارزش عقاید خود را اینهمه پایین نیاوریم کمی هم بیاندیشیم
ابوبکر در جامعه مکه احترام تشخص وثروت وهمه چیز را داشت بگواهی تاریخ هیچ کمبودی نداشته وتحت تکفل هم نبود هیچ ادم عاقلی هم نقد را به حلوای نسیه نمیدهدبر خلاف ائمه شما هم نه علم لدنی داشت ونه معصوم بود ونه از رسول الله جوانتر که بزعم برادر افلاطون ما ثروتش را در هنگام جوانی صرف خریدن برده ها بکند که حدود سی سال بعد بمدت یکسال خلیفه شود تازه مگر زمان خلافت خوشگذرانی کرد ؟
واقعا فضیلت تشخیص واستدلال فضیلت بزرگی است
من به طنز گفته بودم که ابوبکر اشتباه کرده که سی سال قبل از بعثت اسلام نیاورده که یکی از بزرگواران فرموده اند میبایست میاورد
وحالا که چنین مسائلی مطرح میشود در جواب ان مدعی که فرموده بود ائمه کنیز را برای این میخواستند که ازاد کنند باید عرض کنم که اتفاقا عموم ائمه بوفور کنیز وبرده داشته اند وسنت ازاد کردن هم جندان بینشان رایج نبوده است در حالیکه چند نفر از ائمه ثروتشان کمتر از ابوبکر هم نبود برده ای هم ازاد نکردند
بهر حال اگر داستان سقیفه را از نو بنویسم که تکراری میشود بنابراین خواننده احتمالی که از واقعیت سقیفه اگاه نیست میتواند در تاریخ طبری جریان را بدقت بخواند ووجدانا باورهای شیعی را قضاوت کند
فرموده شده است که پیامبر بارها اسامی دوازده امام را برده اند
ما هم میتوانیم حدیث وروایت جعل کنیم که پیامبر اسم خلفای راشدین را برده است ودر مقابل تک خالهای شما تک خال بزنیم ولی روش این نیست واستنباط ما از دین محمد خدا پرستی است نه ادم پرستی نه علی ونه عمر ونه ابوبکر هیچکدام را پرستش نمیکنیم واز نظر ادب بهمه هم احترام میگذاریم دین ما دین خدا پرستی است یک سنی مومن نهایت سعی اش عمل بقران است نه سالی دوازده ماه گریه وزاری ونه پرستش علی وفاطمه
نوشته اند که شعار ندهم اتفاقا نوشته امروزم تا حدی به انشا شباهت پیدا کرده ولی متاسفانه از بس اهل تشیع قیاس بنفس کرده وفکر میکنند اهل تسنن هم دینشان احتمالا باید پرستش شیخین وکینه ونفرت از خاندان علی باشد ناگزیر این گفته ها پیش امد اگر ما هم هدفمان از دین مانند شما انگ زدن وبدنام کردن اطرافیان پیامبر بود بهتر از شما میتوانستیم ما برای کسی بجز پیامبر مقام عصمت قائل نیستیم فرمودهاید که اشتباهات عمر وابوبکر ویا بدکاریهایشان بسیار خوب حرف شما درست ولی با کمی دقت کلی اشتباه علی هم اشکار میشود که ما همانگونه که شیخین را نقد نمیکنیم علی را هم نقد نمیکنیم
ودر نوشته بعدی محض یاداوری راجع بعلی هم خواهم گفت
وامابعد
اینکه شما علی را عقل کل میدانید البته مقام عقل در مقابل جناب عشق هیچکاره است شیعه با عشق علی زاده میشود ومیمیرد وتوقع هیچ منطقی هم از عاشق نمیرود لکن
جنابان شما میدانید علی در شرایط بسیار اشفته ای خلیفه شد وطبیعتا اداره ان شرایط احتیاج بنهایت قدرت وتدبیر داشت که نشود انچه که شد
در اولین روز خلافت پسر عمویش ابن عباس به او یاداوری کرد که مصلحت حکم میکند معاویه وامثالهم را چند روزی فقط فرصت دهد تا بیعت بکنند بعد برکنارشان بکند چون اگر معاویه بیعت میکرد بعد بسادگی نمیتوانست بیعت شکنی بکند وعلی در مقابل عباس بشدت جبهه گرفته وبرخلاف نصیحت خیر خواهانه او عمل نمود ومعوادم سیاسی مثل معاویه را بسرعت بر علیه خود شوراند خوب استدلال علی درست که معاویه نا صالح بود ولی ایا مدت کوتاهی ابقای معاویه برای اسلام وعلی بیشتر ضررداشت یا شوریدن معاویه؟ا
البته مطمنا استدلال میکنیدکه تقوای حضرت اجازه چنین کاری را نمیداد ولی ایا سنت پیامبر هم چنین بود؟ وایا پیامبر هم مانند علی انچنان بیگدار باب میزد؟ که چنین نتایج فاجعه باری ببار اورد
در عزل حاکم مصر که بینهایت هم دلسوز علی ومرید علی بود وسیاستمدار توانایی هم بود ونصب محمد ابوبکر بجای او که یکی از بزرگترین اشتباهات علی بود ایا حاکم قبلی کم برای علی دلسوزی کرد؟ وایا عقلا علی را از این کار نادرست برحذر نداشتند؟
وعلی از معاویه خدعه خورد وهم مصر را از دست داد وهم باعث شهادت بسیار فجیع محمد شد جریان مشروح این موضوع که در تاریخ وافتخار معاویه به اینکه راحت سر علی را کلاه گذاشته که موجود است ؟
در جریان امدن عقیل کور وطلب کمک از علی که در بیشتر کتابهای اهل تشیع با کلی شوق وافتخار چاپ میشود واقعا نه موجب افتخار علی باید باشد ونه افتخار شیعه ونه کوچکترین شباهاتی با سنت های رسول الله دارد
کسی توقع ندارد که علی بشیوه عثمان بیت المال را خالصه افراد فامیلش بگرداند ولی ایا علی نمی توانست عوض اینکه مانند متخصصین شکنجه دست برادر پیر وکورش را بسوزاند با رعایت احترام به او بگوید برادر من عثمان نیستم واز بیت المال نمی بخشم ایا میترسید عقیل بدبخت بر علیه او لشکر بکشد؟ این پاسداری سنت رسول الله در تالیف قلوب بود ؟
علی یادش رفته بود که رسول الله چقدر بیشتر از سهم به ابوسفیان داد ؟ البته عقیل وعلی برادر بودند وبر خلاف شما که منصب وکیل مدافعی علی را دارید بنده وکیل مدافع عقیل نیستم ولی چون مثل شما هم عاشق چشم وگوش بسته علی نیستم نمیتوانم به به وچه چه شما را برای این حرکت واقعا کراهت اور بکنم
ومطمن هستم اینداستان برای هر موجود دیگری بدون ذکر اسم هم تعریف شود نمیتواند قضاوت دیگری داشته باشد
مگر اینکه بپذیریم که علی هنوز کینه کودکی را از عقیل که بسیار بیشتر از علی مورد علاقه پدر بود از یاد نبرده بود واینهم باز این حرکت نامعقول را توجیه نمیکند
سوزاندن دست برادر توسط امام معصوم وخدعه خوردن از معاویه وگوش نکردن بتوصیه عاقلانه ابن عباس توسط شماها مطمنا زیر لوای زهد بینهایت شدید علی توجیه میشود
ولی رفتار علی در جنگ با عمر ابن عبدود هم نه تنها زاهدانه که جوانمردانه هم نبوده است حالا اگر مولانای سنی هم کلی شعر به به وچه چه در تعریف این رفتار ناجوانمردانه گفته باشد
اظهار نظر مولای متقیان در مورد بی عقلی زنها وانهمه اهانتی که بزنها نموده است را چگونه توجیه میکنید؟
عقلا میفرمایند انهمه عصبانیت وابراز نفرت از زن دارای شان نزولی است ومربوط به دلخوریهای ایشان از عایشه وبعد از جنگ واقعا بیمورد جمل است
در مورد عایشه البته حق باعلیست
ملی ایشان چرا باید با ان لحن اهانت بار همه زنها را تخفیف کنند ؟
ایا واقعا بقول معصوم شما همه زنها ناقص عقل هستند؟
نمیتوانستند حداقل بفرمایند بعضی از زنان ناقص عقل وچه وچه هستند؟
ایا حکم کلی ایشان در مورد زنان اهانت به فاطمه زهرا به خدیجه کبری هم نبود ایا فاطمه بنت اسد هم چنین ناقص عقلی بود؟
اگر هر مرد دیگری این جملات را بگوید شاید حق داشته باشد ولی علی که با زنی مثل فاطمه زندگی کرده بود واظهار میدارد که زنان نصف عقل دارند متوجه عقل وشخصیت فاطمه نشده بود؟
وفاطمه که انهمه بینظیر بود این حداقل تاثیر را بر همسر عزیز خود نگذاشته بود که ناقص عقل بحساب نیاید؟
سلام علیکم
پيغمبر صلى اللَّه عليه و سلم فرمود:
«انى تارك فيكم الثقلين ما ان تمسكتم بهما لنتضلوا بعدى احدهما اعظم من الآخر كتاب اللَّه و عترتي اهل بيتي».
پس معلوم است كه در مقدمات دينى و احكام شرعى ما را پيغمبر حواله باين دو چيز عظيم القدر فرموده است، پس مذهبى كه مخالف اين دو باشد در امور شرعيه عقيدة و عملا باطل و نا معتبر است، و هر كه انكار اين دو بزرگ نمايد، گمراه و خارج از دين.
حالا در تحقيق بايد افتاد كه از اين دو فرقه، يعنى شيعه و سنى، كدام يك متمسك باين دو حبل متين است، و كدام يك استخفاف اين دو چيز عاليقدر مىكند، و اهانت مىنمايد، و از درجه اعتبار ساقط مىانگارد، و طعن در هر دو پيش مىگيرد.
و اما آقای آرام گفته است:
“دین ما دین خدا پرستی است یک سنی مومن نهایت سعی اش عمل بقران است نه سالی دوازده ماه گریه وزاری ونه پرستش علی وفاطمه…”
حال شما قضاوت کنید که کدام فرقه راه درست را می رود
سلام مجدد به همه خوانندگان محترم…. بنده در نظرات قبلي سعي كردم كه نكاتي را از كتب و احاديث معتبر و مورد قبول اهل سنت راجع به خلافت و موارد ديگر بنويسم و اميدوار بودم كه لااقل آقاي آرام با دقت جواب بنده را بدهند. اما همانطوريكه خودتان هم مشاهده كرديد ايشان باز بجاي پاسخگويي به مطالب مطرح شده، به كلي گويي و مغلطه روي آوردند و حتي به اين هم قانع نشدند و مانند پير و مرشد خود ابن تيميه و ساير علماي وهابي، عقل خود را ملاك و قاضي قرار داده و بر امام علي ايرادهايي وارد كردند كه چرا علي با معاويه جنگيد؟؟ چرا علي به عقيل بيت المال نداد و چرا بهتر و مهربان تر برخورد نكرد و چرا و چرا؟؟؟؟؟ و هرگز نپرسيد چرا معاويه عليه خليفه مسلمين جنگيد و چرا ديگران با امام و خليفه مسلمين جنگيدند و چرا و چرا؟؟
البته وهابيون بايد هم چنين سوالاتي را بپرسند وقتي آنهمه حديث را درباره علي در كتابهايشان نببينند و نخوانند كه رسول خدا درباره اش فرمود : علي با حق است و حق هم همواره با علي است… و نيز فرمود : جز منافق، كسي علي را دشمن خود نميگيرد…
اشكال ايشان اينست كه فقط ادعاي پيروي از رسول خدا را دارند وگرنه چرا بايد بجاي اطاعت از دستورات پيامبر و نيز بكار بستن احاديث رسول خدا، عقل ناقص را ملاك داوري قرار داده و نتيجه بگيريم كه علي حتما اشتباه كرد كه با معاويه جنگيد! متاسفانه بايد بگويم كه بغض و كينه را مي شود در همين جملات و كلمات آقاي آرام نسبت به امام علي و اهل بيت مشاهده كرد. اي كاش ايشان كمي بيشتر تحمل ميكردند و بجاي ايراد وارد كردن بر امام علي لااقل به آن مواردي كه نوشتم، جواب درست و حسابي مي دادند.
واما بعد
متاسفانه زیادی مسائل باعث میشود که مطالبی بدون جواب بماند در جواب یکی از برادران که فرموده اند محمد ابوبکر با وجود اینکه نانخور ابوبکر بود ولی مرید علی شد باید خدمتتان عرض کنم اگر با دقت تاریخ را مطالعه بفر مایید متوجه میشوید که بر خلاف ظن شما اولا ابوبکر با علی دشمنی نداشته است ثانیا محمد ابوبکر نانخور ابوبکر نبوده واتفاقا همانگونه که علی از کودکی تحت تکفل محمد بوده محمد ابوبکر هم تحت تکفل علی بوده زیرا مادرش اسما بنت عمیس ابتدا زن جعفر طیار شده بعد از شهادت جعفر با ابو بکر ازدواج کرده واز او محمد را بدنیا اورده وبعد از فوت ابوبکر با علی ازدواج نموده و محمد را بخانه علی برده است
ودر نتیجه محمد ابوبکر در خانه علی بزرگ شده است
برادری فرموده اند که من از کجا میدانم که شیعه ها علی را از محمد بیشتر دوست دارند
در جواب باید بعرض برسانم تشخیص این مسئله ساده ترین موضوع برای شخصی است که فقط مدت کوتاهی با شیعیان زندگی کرده باشد من تقریبا تمام عمرم با شیعیان بوده ام وپرسیده اند مگر من علم غیب دارم که از دل شیعیان با خبر شده ام قربان تشخیص این عشق بدیهی نا با علم غیب که با حداقل اشنایی هم بدیهی است
سنی وادعای علم غیب معاذالله
شیعیان ماشالله همه دارای علم لدنی هستند که بعد از هزار وچهارصد سال هم از مضمون نانوشته رسول الله واینکه دقیقا چه قصدی در دل داشته اند خبر دقیق دارند هم از نیت قلبی ابوبکر خبر دارند که از ازاد کردن برده قصدش این بوده که وقتی سه دهه بعد بدون اطلاع او انصار در سقیفه جمع میشوند ایشان سریعا خود را رسانده وخلافت را غصب کند
اصولا شیعه ها از نیات قلبی تمام مسلمین در هزار وچهارصد سال قبل اطلاع دقیق دارند اگر نه بخود اجازه نمیدادند مطالبی را که در هیچ تاریخی نوشته نشده انچنان با قاطعیت بیان کنند
فرموده شده بود که چطور ممکن است خلفا حق انتخاب جانشین داشته باشند ولی رسول الله چنین حقی نداشته باشد
باید بعرض برسانم تاکنون از هیچ منبع اهل تسنن چنین اظهار نظر سخیفی شنیده نشده است
وتعجب میکنم که کسی متوجه اختلاف این دو موضوع اینهمه روشن وساده نشود انچه ما در تاریخ میبینیم این است که یا رسول الله جانشین انتخاب نکرده اند ویا اگر بزعم برادران مقصودشان از غدیر خم جانشینی بوده از صد وبیست هزار نفر حاضر در غدیر خم فقط شش نفری که اقایان نامبرده اند که حاضر به بیعت با ابوبکر نشدند موضوع را درک کرده اند حالا اگر بیشتر از صد و نوزده هزار ونهصد نفر حرف پیامبر را شنیدند و نفهمیدند اشکال ندارد بگذارید ما هم که حدود هشتاد در صد مسلمین هستیم در نا فهمی خود بمانیم
وشما که در رصد کردن هر واقعه ای بعد از هزار وچهارصد سال هم متبحر هستید با ان شش نفر هدایت شده باشید
وحالا اینکه ما میگوییم احتمال قریب بیقین این است که جانشین تعین نشده ایا بنظر شما این موضوع باین معنی است که رسول الله حق انتخاب جانشین نداشته است ؟جه کسی چنین ادعایی کرده؟
چرا طبق معمول تفسیر بظن نموده وبدیهی ترین مطالب را تغییر معنی میدهید؟
ویکی از برادران که فرموده اند حضرت در هر سفر غزوه یکی را در مدینه جانشین میکردند وخوشبختانه اسامی جانشینان را در بیشتر غزوات هم ذکر کرده اند ولی یادشان رفته که در راه اثبات ادعای جانشینی علی مدعی شوند که در غیبت رسول الله همیشه علی جانشین بوده است واذعان کرده اند که علی هم دقیقا مثل دیگران یکبار جانشین شده است ونه بیشتر ونه همیشه
در مورد پیشنمازی ابوبکر در مرض فوت پیامبر تاریخ کاملا روشن است وحتی ذکر شده که دراخرین روز ها که حضرت با بد حالی به مسجد امدند وابوبکر
به احترام ایشان کنار کشیدند باشاره حضرت وادار به ادامه پیشنمازی شدند
حالا یکی از بردران که احتمالا در خلوت عایشه خانم حضور داشته اند تا از توطئه ایشان مطلع شوند فرموده اند ادعا کرده اند که توطئه عایشه خانم بوده است که البته ما مثل ایشان چون امکان اطلاع از نزدیک نداشته ایم
وادعای علم غیب هم نداریم در هیچ تاریخی هم چنین مطلبی نخوانده ایم
این نوع تهمت های بیجارا طبیعتا نمی پذیریم
در مورد مقام پرستی عمر ملعون واینکه برای جاه ومقام دست بچه جنایاتی زده است گفته شده است
برادران اگر تواریخ معتبر را خوانده باشند که قاعدتا باید خوانده باشند چون در موارد عشق علی معمولا بان استناد میکنند
پس باید یاداوریشان بکنم که ایا در همین تاریخها نوشته نشده که وقتی عمر میخواست شورا تعیین بکند شخصی باو پیشنهاد داد که فرزندش عبدالله را بجانشینی تعیین بکند واین پیشنهاد باعث خشم شدید عمر شد وبا پرخاش به پیشنهاد دهنده گفت تو این را برای خدا نگفتی
وسپس ادامه داد که اگر در خلافت فایده ای بود خاندان عمر سهم خود را گرفته واگر ضرری هم بوده باز هم سهم خود را گرفته ایم وکافیست
وقتی بنا بر حب وبغض باشد میشود یکی را خدا کرد ودیگری را تا اسفل السافلین پایین برد
ولی باید توجه داشت که همه افراد موظف نیستند هر باطلی را بصرف ادعاهای بی اساس وبچه گانه بپذیرند وطرح این ادعا ها حتی ارزش ادعاهای درست را هم پایین میاورد
واما بعد
برادر صادق دقیقا وهمالان اخرین نظر شما را خواندم فرموده اید منهم مثل ابن تیمیه عقل خود را قاضی کرده واز کارهای علی ایراد گرفته ام جواب شما دقیقا مصداق ادعای منست که گفته بودم عادت کرده اید در میدان بلا منازع هرچه دلتان میخواهد بگویید واصلا یاد نگرفته اید که گوش هم بدهید وگاهی هم بشنو ید
البته که باید عقل را قاضی کرد جنابان عالی که نه قضاوت بلکه جسارت را در مورد تمام اطرافیان پیغمبر از حد گذرانده اید از جانب خدا وتوسط جبرییل به این منصب نائل شده اید؟ا
ما که تمام وظایف دینی خود را رها نکرده وعوض اصول وفروع دین مداوم وبر منبرهای مختلف در حال قضاوت وافشاگری در مورد حرم رسول ویارانش باشیم
ما که در مقابل عمر کشان شما علی کشان نمیکنیم
ماکه مثل شما هیچکس را بمقام خدایی نرسانده ایم
قربان کجا بنده از معاویه دفاع کرده وکار ایشان را دست دانسته ام؟
من که با شهامت گفته ام که جنگ جمل نادرست بود
ولی اینکه شما علی را بمقام خدایی رسانده وفرموده بودید علی چه اشتباهی کرده مرا ناگزیر فرمودی که خدمتتان عرض کنم
که بر خلاف سنت پیامبر که همیشه با تدبیر عمل کردند علی با تدبیر نبود
وشما لازم نیست این را بپذیری که مطمنا نخواهی پذیرفت
ولی پذیرش یا عدم پذیرش شما که چیزی را عوض نمیکند
اینکه اهل تشیع یک مشت علایق را جای عقاید گرفته اند واز هیچ حقیقت دیگر نمیخواهند با خبر شوندخوب بکنند ولی اینکه با استفاده از تمام امکانات گوناگون مرتب در حال تخطئه واهانت به دیگران باشند فقط اوج بی اطلاعی ومحدودیت ذهنی خود را نشان میدهند
اهل تسنن نه کسی را لعنت میکنند نه بکسی تهمتی میزنند نه در مورد شخصیتهای مختلف بکرسی قضاوت مینشینند ونه بر این باورند که میتوانند حوادث هزار وچهارصد سال قبل را عوض کنند
سلام علیکم
آقای آرام دوباره شروع به شعار دادن کرده….
آقای آرام اگر می توانید به سوالات دوستان که در بالا آورده شده پاسخ بدهید، نه اینکه مرتبا مانند اسلاف خود شعار داده و آنها را سرگرم کنید.چون یکی از ترفندهای شما برای گریز از پاسخ ندادن به سوالات این است که مرتب بدون توجه به پاسخ طرف مقابل و سوالات او، سوال بپرسید.
سوالاتی که پاسخ داده نشد عبارتست از:
- چرا ابوبکر درمقابل نص قران ( همانطور که برادر طاهری گفتند(33)) ایستاد و نظر خود را بیان کرد؟
– در مورد این جمله چه جوابی دارید:”ابوبکر حضرت فاطمه را چنان ناراحت و عصبانی کرده که تا آن حضرت زنده بود نزد ابوبکر نیامد و با او سخن نگفت.”(36)؟
- تمام سوالاتی که برادران صادق و طاهری در شماره های 55 و 56 پرسیده اند…
- شما به کدام یک از دو ثقلی که پیامبر به آنها سفارش کرده اند عمل می کنید؟
- عترت رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم که در حدیث ثقلین آمده چه کسانی هستند؟
- شما( خلفایتان) وقتی که خلافت و جانشینی را غصب کردید لقب امیر المومنین را هم غصب می کنید و اثبات این موضوع چه دردی را دوا می کند؟
- اگر جنگیدن با مخالفین را بی تدبیری حضرت علی (ع) می دانید این اشکال را به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هم بگویید! چرا عقل ناقص خود را در مقابل عملکرد بی نظیر حضرت امیر المومنین امام علی علیه السلام به کار می برید؟
- اگر بنا به فرض شما نانخور بودن محمد بن ابوبکر به ابوبکر ثابت نشود، در اصل مساله هیچ تفاوتی نمی کند، پسر نوح را چه می گویید؟ لابد شما باید برای اینکه شیعه شوید راهی جز عوض کردن پدر خود ندارید؟یا اینکه چون مثلا پدر شما سنی است دیگر نمی توانید شیعه شوید؟
- حقانیت به اکثریت نیست، چرا که در قران آیات متعددی در نقض این مدعا موجود است.شما که این قدر به عمل به قران می نازید کمی قران بخوانید تا ان شالله هدایت شوید.در قران این همه مثال و قصه های پیامبران آورده شده تا شما و ما از آنها عبرت بگیریم و اعمال امتهای ضاله را تکرار نکنیم.
- اهل تسنن مگر قرآن نمی خوانند؟ یا اینکه خود را از خداوند هم بالاتر دیده اند که اصلا لعن نمی کنند؟خداوند دشمنان رسول الله و کسانی که آن حضرت را مورد اذیت و آزار قرار می دهند را لعن می کند.لعن شیعه هم کسانی را که خود پیامبر و اهل بیت پیامبر و در نتیجه خود پیامبر را اذیت کرده اند مورد خطاب قرار می دهد.
لطفا تا این سوالات را جواب نداده اید از بحث رد نشوید و سوال جدیدی مطرح نکنید( شعار هم ندهید)
واما بعد
اقای حسین فرموده اید که من فقط شعار میدهم بزعم شما حرفهای من میتواند شعار وحرفهای شما وحی منزل باشد چون خود را اینطور عادت داده اید
شما هم به بسیاری از ایرادهای من جوابی نداشتید بدهید
اولا در مورد حدیث ثقلین که طبق معمول توسط شیعه برای تثبیت علائقشان تحریف شده است روایت کتاب الله وسنتی است ونه کتاب الله وعترتی که شیعه جعل کرده است
مطابق کدام عقل وعرف کسی فرزند ویا خانواه اش را میراث خود قرار میدهد؟
ایا بعنوان میراث سنتهای پیامبر همراه کتابش متناسب تر است یا خانواده اش؟
میتوانم حدس بزنم که با خواندن این حقیقت تا چه حد دود در دلتان میپیچد که هرگز عادت نکرده اید غیر از انچه دوست دارید بشنوید
ولی ایا قرار بود پیامبر میراث فکری واعتقادی خود را برای فقط یک نسل بگذارد؟ که بر خلاف هر عرفی خانواده اش را بمیراث گذاشت؟
اگر قرار بود که میراث فکری پیامبر برای نسل ها وجوامع مختلف باشد که کتاب خدا وسنت های پیامبر بسیار معقولتر از عترت پیامبر است این کتاب وسنت است که میتوانست هم در همه دورانها پایا باشد وهم همه جوامع اسلامی بان دسترسی داشته باشند
بزرگوار ایا منطقی است که پیامبر میراث فکریش را عترتش قرار دهد که نزدیکترینشان که فاطمه بود حتی شش ماه بعد از پدر زنده نبود
والبته توجیه یا سفسطه شما اینستکه بعد از فاطمه فرزندان فاطمه وبالاخره نوادگان فاطمه که ائمه شما هستند بودند
لکن شما خودتان بهتر میدانید که این دوازده امامی که شما مقام امامت را مانند سلطنت در انها موروثی کرده ومعتقدید که از جانب خدا اطلاع دارید که خواست خدا دقیقا همین دوازده امام بوده است
اینهم که باز از عقاید من در اوردی شماست از سنیهای نادان ووهابیهای منحرف بگذاریم که راهشان مطلق ضلالت است وفقط به شیعه های چهار اتشه علی وخاندانش بپردازیم
عوام نمیدانند چون امثال شما اجازه دانستن نداده اید ولی حداقل شماها که مطمنا تاریخ شیعه را خوانده اید خوب میدانید که از همان صدر اسلام در مورد امامت در بین طرفداران علی وخاندانش که همه هم عترت پیامبر بودند چقدر اختلاف وتشتت ارا بود
شما که تاریخ شیعه را میدانید این حداقل اطلاع را باید داشته باشید که هم زمان با این ائمه ایکه شما انتخابشان کرده اید افراد بسیار دیگری هم مدعی امامت بودند که در روزگار خود هرگز هرگز مقبولیت یا طرفداران کمتری از ائمه شما نداشتند همه فرزندان علی وفاطمه هم بشمار میامدند نظیر زید ابن علی که فرزند امام زین العابدین وبرادر امام باقر بود به امامت امام باقر اشکال شدید داشت معتقد بود که شرط امامت قائم بالسیف بودن وناهی از منکر بودن است یعنی صفتی که در امام باقر نبود بهمین جهت برادرش را مرتب به صفت ترسویی وبی تفاوتی سرزنش میکرد واز او میپرسید ایا امام من هستم که بر علیه ظلم قیام کرده ام یا تو که پشت پرده می نشینی؟
وباز هم قاعدتا باید بدانید که تعداد بیشتری از شیعیان امامت زید را برسمیت شناخته بودند ونه محمد باقر را
وباز هم لابد میدانید که چه قیام مردانه ای هم کرد وتا چه حد فجیع تر از پدر بزرگش امام حسین شهید شد وشما هم که بقول نادرست خودتان پیرو مکتب حسین هستید وسالی دوازده ماه فقط برای حسین گریه میکنید دریغ از فقط سالی یکبار یاد از این شهید مظلوم فرزند علی ونحوه فجیع شهادتش ومدتها مصلوب بودن جنازه اش در کناسه کوفه
حالا مردم بدبخت که پیامبرشان برایشان عترت به ارث گذاشته بود باید از کجا تشخیص میدادند که الزاما باقر که بقول برادرش پشت پرده نشین بود باید عترت بحساب اید وزید عترت نیست در ان زمان قرنها به ظهور دروغ پردازانی مثل مجلسی مانده بود که برایشان حدیث سفارشی از زبان پیامبرجعل کرده
واسامی دوازده امام اثنی عشری را برایشان ردیف کند
ومیدانید در بسیاری از ادوار چندین نفر از خاندان علی هم زمان مدعی امامت بودند وتاریخ شما همه را سانسور کرده است
عوام شیعه که طبق معول اطلاع ندارد ولی شما باید اطلاع داشته باشید که بعد از شهادت امام حسین بسیاری از شیعیان علی با محمد حنفیه برادر امام حسین بیعت کردند ونه با امام لیست شما یعنی زین العابدین ومیدانید این شیعیان علی که در راه وفاداری به حسین وبه خونخواهی او قیام کردند واکثرا هم شهید شدند وشیعه کیسانی نام گرفتند
حالا اینجانب در جواب ادعای شما دائر به ذکر اسم امامان شما توسط پیامبر میپرسم این لیست که هم اکنون در دست شماست در سالهای بین 60 تا 65 هجری در دست کسی نبود؟
ایا امام زین العابدین که اسمشان در لیست شما واحتمالا بر تارک سماوات هم موجود میباشد این لیست را ندشتند تا با استناد به ان جلو گمراهی شیعیان حسین را گرفته که کجراهه نروند وامام واقعی خود را بشناسند ؟
ایا شیعیانی که با محمد حنفیه بیعت کردند سنی ووهابی بودند؟
مطمنا دوباره متهم به سئوال کردن میشوم واین حق بکرات در نوشته های شما از من سلب شده است ولی از انجاییکه بجای حق سئوال صرفا وظیفه پاسخ گویی بمن داده شده است در پاسخ حدیث خیلی محکم ثقلین شما مجبور به این عرایض شدم
متاسفانه وقت نیست تا از سایر اولادان علی که رقیب امامان اثنی عشری بوده وخود را به امامت برحق تر میدانستند برایتان ردیف کنم
اساتید محترم اگر ذکر نام امامان شما توسط پیامبر در همان دهه های اول هجری بگوش اولادان علی نرسیده بود ویا انرا قبول نداشتند توقع دارید وهابی
ها انرا قبول بکنند ؟
وشما که لفظ عترت را جانشین سنت کرده اید ایا نسخه ای از پیامبر هم در دست دارید که با اتکا به ان بشود تشخیص داد محمد باقر پرده نشین عترت بوده وزید شهید عترت نبوده است
با کدام دلیل؟
واز من خواسته شده است که صرفا به سئوالات 55و56 جواب بدهم
در مرور این سئوالات استنباط من اینست که قبلا همه را جواب داده ام لکن ظاهرا کافی نبوده است ویا شاید باندازه کافی واقعا روشن نبوده است
ولی ظاهرا خلاصه سئوالات در مورد بدعت عمر ورفتار ابوبکر است که باعث رنجش فاطمه شده است
اینکه بنده کلی بدعت از شیعه ردیف کردم معنایش این بود که عمر بسیار خوب قبول میکنم بدعتگذار بوده وفرض کنید ما با بدعت هیچ مشکلی نداریم وسئوال کردم که شما اهل تشیع که با این وسواس از بدعت هراس دارید چرا اینهمه بدعت اشکار دارید که جواب داده اید من شعار میدهم وفرموده اید که مثلا اشهد ان علیا ولی الله مفهوم بسیار خوبیست وچه اشکال دارد و یکی از برادران مدعی شده است که خود حضرت محمد عبارت امیر المومنین علی ولی الله را بسیار دوست داشته اند
وهم چنین گفته اید که این اضافات در اذان واقامه که واجب نیستوشیعه ها فقط برای تکریم میگویند
بسیار خوب اساتید محترم ایا عمر گفته است نماز تراویح بجماعت واجب است؟
حالا این مربوط بسلیقه شماست که اینهمه اشهد ان علی ولی الله برایتان شیرین ودلپذیر است که حاضرید اذانی متفاوت با اذان رسول اکرم بگویید
ما هم نماز تراویح جماعت را چون خیلی دوست داریم وکینه ای هم از عمر نداریم اینطور میخوانیم چون اینهم سلیقه ماست
در مورد ازدواج موقت که توسط عمر تحریم شد تا انجاییکه من اطلاع دارماستنباط عمر اینبوده که این سنت مورد سواستفاده عده ای شهوت پرست قرار گرفته بوده است ورسول خدا در شرایط خاصی مانند زمان طولانی دور بودن از خانواده ویا مریضی همسر چنین اجازه ای داده بوده واین مجوز ظاهرا در زمان عمر مصداقهای زشتی پیدا کرده بوده است وایشان حکم تحریم میدهند که برای این حکم اهل تشیع قرنهاست بسینه میزنند وعمر را لعن میکنند که حق نداشته است
ومن میگویم بسیار حق داشته واتفاقا ابرویی برای اسلام خریده است
چطور شما اهل تشیع که بر خلاف ما اجتهاد دارید وصدها مجتهد داشته ودارید که به هر امری میتوانند فتوی دهند مجتهدین معظم شما که در مورد جماع با الاغ هم فتوی میدهند ودر مورد فرذی که در زلزله بر عمه جانش بیافتد وبچه ای بدنیا بیاورند دارند ولی عمر حق هیچ اجتهادی را نداشته
است ؟
ما در مورد عقد موقت با افتخار بفتوای عمر عمل میکنیم اگر چه بدعت باشد
پاسخ به آقای آرام و “عترتی” درست است یا “وسنتی”؟
محدثان حدیث ثقلین را که دارای شهرت بالایی است دو گونه نقل نموده و در مجامع حدیثی آورده اند که باید دید کدام یک از آن دو صحیح است:
الف:”کتاب الله و عترتی اهل بیتی”
ب:”کتاب الله و سنتی”
پاسخ:حدیث صحیح و ثابت از پیامبر(ص)همان لفظ و اهل بیتی است.روایتی که در آن سنتی آمده از نظر سند باطل و مردود است.ولی سند حدیث و اهل بیتی از صحت کامل برخوردار است.
سند حدیث و اهل بیتی
این متن را دو محدث بزرگ نقل کرده اند:
مسلم در صحیح خود از زید بن ارقم نقل میکند که:پیامبر خدا روزی در کنار آبی به نام خم میان مکه و مدینه خطبه ای ایراد کرد و در آن خطبه خدا را ثنا گفت و مردم را نصیحت کرد.آنگاه چنین فرمود:
“الا ایها الناس فانما انا بشر یوشک ان یاتی رسول ربیفاجیب و انا تارکفیکم ثقلین: اولهما کتاب الله فیه الهدی و النور فخذو بکتاب الله واستمسکو به ـ فحث علی کتاب الله و رغب فیه ثم قال:ـو اهل بیتی اذکرکم الله فی اهل بیتی اذکرکم الله فی اهل بیتی”
ای مردم من بشری بیش نیستم و نزدیک است مامور و فرستاده پروردگارم بیاید و من دعوت او را اجابت کنم و من در میان شما دو چیز گرانبها میگذارم و میروم یکی کتاب خدا که در آان هدایت و نور است کتاب خدا را بگیرید و به آن چنگ زنید ـو پیامبر بر عمل به کتاب خدا تاکید نمود آن گاه فرمود:ـو اهل بیت من خدا را در باره اهل بیت خود متذکر میشوم و این جمله را سه بار تکرار نمود.
۲- ترمذی این متن را با لفظ و عترتی اهل بیتی نقل کرده که متن آن چنین است:
“انی تارک فیکم ما ان تمسکتم به لن تضلو بعدی احدهما اعظم من الاخر :کتاب الله حبل ممدود من سما الی الارض و عترتی اهل بیتی لن یفترقا حتی یردا علی الحوض فانظرو کیف تخلفونی فیها”.
-من در میان شما دو چیز به ودیعت و امانت میگذارم مادامی که بر آن تمسک بجویید هرگز گمراه نمی شوید یکی از دیگری بزرگتر:کتاب خدا که ریسمان رحمت آویزان از سوی آسمان به زمین است و دیگری عترت و اهل بیتم و این دو از هم جدا نمیشوند تا در حوض به من می پیوندند.بنگرید چگونه با امانت های من رفتار میکنید.
سند متن “وسنتی”
۱- حاکم نیشابوری در مستدرک متن یاد شده را با اسناد زیر نقل کرده:
عباس بن ابی اویس عن ابی اویس عن ثور بن زید الدیلمی عن عکرمه عن بن ابن عباس قال رسول الله:
یا ایها الناس انی قد ترکت فیکم ان اعتصم به فلن تضلو ابدا کتاب الله و سنته نبیه!
-ای مردم من در میان شما دو چیز را ترک کردم مادامی که به آن دو چنگ زنید هرگز گمراه نمیشوید کتاب خدا و سنت پیامبر.
در میان راویان این متن پدر و پسری است که آفت سندند و آن دو ابی اویس و ابو اویس هستند پدر و پسری که نه تنها توثیق نشده اند بلکه متهم به کذب و وضع و جعل هستند.
نکته دیگر اینکه آقای آرام با نوشتن این نظر، خودشان را محکوم کرده اند. ایشان ابتدا قبول کردند که عمر دچار بدعت شد اما فورا به شیعه جواب میدهند که مجتهد های شما هم بدعت دارند! حالا سوال من از ایشان اینست که فرض کنیم همه علما و مراجع ما شیعیان اهل بدعت بودند. شما اینرا با کسی که خود را خلیفه و جانشین پیامبر می داند مقایسه میکنید؟ همه حرف ما هم اینست که کسی باید جانشین پیامبر باشد که جلوی بدعت را بگیرد نه اینکه خود عامل بدعت باشد حال به هر بهانه ای. و متاسفانه این حرف شما اهانت است به خدا و قرآن و پیامبر. چرا که با دلیلی که شما آوردید خود خدا هم متوجه نشد که صیغه ممکن است مردم را منحرف سازد و پیامبرش هم نفهمید، ولی به عقل عمر رسید!!!!! …. پس شما به پیروی از عمر و بدعتهایش افتخار کنید، ما هم با افتخار سنت پیامبر را می پذیریم بدون بدعت!
با خواندن مطالب بالا به حقانيت و در عين حال مظلوميت شيعه بيشتر پي بردم .
واما بعد
در مورد سئوالات نوشته های 55 و56 از من جواب خواسته بودید در مرور این سئوالات مشخص میشود که خلاصه کل انها در مورد ناراحتی فاطمه از انتخاب ابوبکر وموضوع فدک واستناد به احادیث مربوطه دائر به علاقه شدید پیامبر به فاطمه وسفارشات ایشان در این مورد است
این احادیث در بیشتر کتب اهل سنت هم موجود میباشد وهمچنین دلخوری فاطمه از ابوبکر ووصیت برای دفن شبانه هم در کتب تاریخی معتبر اهل سنت نقل شده است
اگر به احادیث استناد بکنیم ناچار باید به انهمه احادیث مشابه در مورد ابوبکر وعمر هم باید استناد بکنیم وانوقت برای اتبخاب وداوری از خود بپرسیم که ایا پیامبر در کدام موارد راستگو ودر کدام موارد دروغگو بوده اند
چون موضوع بسیار ضد ونقیض میشودویا اینکه باید بپذیریم ابوبکر وعمر که در زمان حیات پیامبربکرات مورد تعریف وتمجید ایشان واقع شده اند بعد از فوت پیامبر ناگهان نقاب از چهره برافکنده وشخصیت پلید خود را نشان داده اند وپیامبر در زمان حیات متوجه نیات واقعی وباطن خبیث این دو نفر نشده بودند
والبته اینهم مسئله ایست ولی باید پرسید پیامبر که احتمالا اندکی از علم لدنی امامان شما را داشته وحتی بزعم شما اسم هر دوازده امام اثنی عشری را بترتیب بر شمرده اند چگونه متوجه خطرات ایندو خبیص نشدهاند وچرا در زمان حیاط خود انها را طرد نکرده اند که بلا فاصله بعد از مرگ ایشان ااینهمه ظلم به اهل بیت نرود
ماهم میدانیم که فاطمه بینهایت از انتخاب ابوبکر ناراحت شد وچون هیچ قصدی هم برای تطهیر ابوبکر نداشته ایم در کتابهای خود انرا نوشته ایم که شما هم به ان استناد میکنید
ولی فاطمه میباید عموم مسلمین وامت پدرش را لعن میکرد که عوض اینکه دنبال علی بروند با ابوبکر بیعت کردند مگر ابوبکر کاندید شده بود؟
مگر نطق انتخاباتی کرده بود مگر در اولین خطبه اش خطاب به مردم نگفت که مردم علی وفاطمه ناراضی هستند بیعت را از من بگیرید وبا علی بیعت بکنید
ایا این مسائل اتفاق افتاده است یانه؟
حالا اینکه در میان صد وبیست هزار مسلمان فقط شش نفر بقول یکی از برادران که حاضر ببیعت با ابوبکر نشدند همه ابوبکر را ترجیح دادند این گناه ما وهابیهاست ؟
وبعلاوه بفرض اینکه ماهم مثل شما قرنها خود را تکه تکه کرده وبه شیخین فحش وتهمت بزنیم ایا حوادث 15 قرن قبل را جابجا بکنیم
همه دود دل شما اینست که ما چرا مثل شما شبانه روز در حال تهمت واسائه ادب به همه اطرافیان پیامبر بجز فاطمه وعلی نیستیم کما اینکه مثل شما هم در باره هیچ شخصیتی غلو های بیمورد نمیکنیم
نه کاری به تولد وفوت وشهادت این بزرگان داریم نه خروارها طلا ونقره را برخلاف نص صریح اسلام وروایت از پیامبر از مقبره هایشان اویزان میکنیم ونه عشق وپرستش انهارا جانشین پرستش وعشق بخدا کرده ایم
صرفا واز نظر ادب به چهار یار نبی احترام میگذاریم ودر ذکر نام سه نفر اول لفظ رضی الله وعنه ودر ذکر نام علی کرم الله وجهه بکار میبریم باین قصد که یاداوری بکنیم که علی بر خلاف سه نفر اول دوران جاهلیت را درک نکرده واز چهار یار تنها یاری بود که قبل از رسیدن بسن رشد بشرف اسلام رسیده بود
ومقایسه بکنید با رفتار کینه توزانه خودتان
وحالا همه میدانیم که فاطمه بسیار ناراحت شده ولی باز گشایی این پرونده از جانب شما هرگز موجب بزرگی فاطمه نمیشود ما چون مثل شما کینه توزی با هیچکس از جمله فاطمه نداریم هرگز نمیپرسیم ایا شخصیتی که محبوب پدر بود باید اینهمه برای مقام ومال خود را بزند ؟
ایا درد ایشان درد اسلام بود یا درد مقام؟
ابوبکر چه گناهی داشت که کافه مسلمین به علی اقبال نکردند؟
ایا اینهمه گریه وزاری در شان فاطمه بود؟
اینهمه در ادعاهیتان خطبه فاطمه وخطبه زینب را برخ میکشید کدام خطبه ؟
در کدام تاریخ این خطبه ها نوشته شده است؟
شما میتوانید صدها انشا وبیانیه زیبا بنام خطبه فاطمه وزینب بنویسید در اینکارها ماهر شده اید همچنانکه در پرونده سازی برای یاران نبی یدی دارید ولی اینها برای خودتان خوبست ومظلوم نمایی هایتان
هر کسی مجبور نیست همه مطالب کذب شما را بدون دلیل بپذیرد تا شما خوشحال شوید
سلام علیکم
آقای آرام شما لازم است تا نگاهی گذرا به صحاح سته یا دیگر منابع مورد قبول عامه اهل تسنن بزنید تا همانطور که آقای علیرضا اشاره کرده اند عبارت عترت را ببنید و همچنین حدیث جابر در مورد ائمه اثنی عشر،لابد می گویید که این احادیث را شیعه در منابع شما آورده است؟ اگر بنا به انکار این مسلمات که نزد اهل تسنن پذیرفته شده است، باشد که بحث کردن نتیجه ای ندارد، فرض ما بر این است که شما حد اقل مطالب موجود در این منابع را قبول دارید وگرنه حرف زدن و شعار دادن که آسان است.
مطلب دیگر این است که شما اصلا همین حرف را که الان زدی را قبول ندارید، چون در قران آیات بسیاری بر امامت و ولایت امیر المومنین علی (ع) وجود دارد، برای شما متاسفم که همه این آیات را خداوند در قران فرموده و نمی توانید شعار بدهید که این را هم شیعه درآورده، یعنی شما به قران هم عمل نمی کنید تا برسد به بقیه.
ولی دود در دل کسی می پیچد که خلیفه ای که او قبول دارد و جانشین پیامبرش می داند دارای بدعت هایی است که نمی تواند به هیچ وجه آنها را توجیه کند. شما هنوز نتوانسته اید بدعتی مانند نماز تراویح مربوط به خلیفه ی دوم را جواب بدهید چگونه غصب خلافت را جواب می دهید؟در مورد اشهد ان علیا ولی الله این مطلب را به مطالب قبلی اضافه می کنم که در هیچ جا منعی نسبت به آن نداریم ولی در مورد به جماعت خواندن نماز مستحبی نهی از آن شده است، همچنین در مورد متعه که اجتهاد در مقابل نص و مراجع شیعه هرگز اجتهاد در مقابل نص ندارند.
از این صحبت شما در مورد عمر معلوم شد که شما نه اهل تسننی نه وهابی چرا که اگر همین یک بدعت درمورد عمر را قبول داشته باشی باید از او رویگردان بشوی و خلیفه پیامبر خود را کسی بدانی که دارای هیچ لغزش و گناهی نیست و مصداق اولوالامر در آیه “اطیعوالله و اطیعوا الرسول و اولوالامر منكم” است.
اگر شما حال مطالعه در مورد موضوعاتی که آنها را مطاعن می دانید و کسی از مردم اهل تسنن اجازه خواندن آن را ندارد را نداری ،بگویید تا بدعت های دیگری که از طریق فقط 3 خلیفه اول انجام شده است را بیاورم تا شما آنها را مطالعه کنی که نمونه ای از آنها چنین است:
1- غصب خلافت امیرالمؤمنین علیهالسلام .
2- غصب فدک حضرت زهرا سلام الله علیها.
3- تحلف از لشکر اسامه.
4- تعطیل کردن حدود شرعیه.
5- سوزاندن خانه حضرت زهرا علیها السلام.
6- تحریم متعهی حج و متعه نساء.
7- اسقاط (حی علی خیرالعمل) از اذان.
8- ترک کردن نماز به خاطر نبودن آب.
9- برگرداندن مقام ابراهیم از موضعش به آن جایی که در جاهلیت بود.
10- نادانی او نسبت به حرمت حجرالاسود.
11- امر به سنگسار کردن زن حامله و زن مجنونه.
12- قرار دادن نماز تراویح.
13- مسح روی کفش.
14- گفتن الصلوه خیر من النوم در اذان.
15- رد کردن شهادت امیرالمؤمنین علیهالسلام.
16- حضرت زهرا علیها السلام را به دروغ نسبت داد و به خشم آورد.
17- یهود و نصاری و مجوس را از خود راضی کرد.
18- هر چه خدا حلال کرده بود حرام کرد و هر چه خدا حرام کرده بود، حلال نمود.
19- اولین کسی که لقب امیرالمؤمنین را غصب کرد.
20- توطئه او در نبش قبر حضرت زهرا علیها السلام.
شما اگر می خواهید به این بدعت عمل کنید لازم نیست خودتان استنباط کرده و این عمل عمر را که به قول خودش خوب بدعتی است را توجیه کنید، اتفاقا حرف ما هم همین است که اهل تسنن می دانند که 3 خلبفه اول دارای بدعت های فراوانی بودند و با این حال به آن عمل می کنند.
درمورد احادیث شما در مورد غصب فدک و هجوم به خانه حضرت زهرا و شکستن پهلوی او و سقط محسن شش ماهه اش و زدن آن حضرت :
این مساله بارها و بارها اشاره شده که استناد ما به کتابهای شما فقط برا اجتجاج است و به این اسناد فقط به جهت دلیل نقضی می آوریم، شما واقعا یا نمی فهمید یا خود را به نفهمی می زنید، این که یک مساله بسیار ساده است.شما به احادیث مشابه درمورد ابوبکر و عمر اشاره کرده اید این که معلوم است که کسی خلافت را غصب می کند و حکومت و قدرت در دستش است اولا تمام احادیثی که به ضد اوست محو می کند و دستور می دهد مردم از نقل احادیث و فضیلت های امیر المومنین و ائمه طاهرین منع شوند و در عوض به جعل احادیث مربوط به فضیلت خود و خلفاء می پردازد.برادر لطفا کمی به دور از تعصب به این قضیه نگاه کن.
آندو خلیفه و اطرافیانشان به خانه حضرت زهرا هجوم بردند و درب خانه را به آتش کشیدند و محسن شش ماهه را سقط کردند و آنقدر آن حضرت را زدند تا اینکه بعد از چهل روز آن حضرت به شهادت رسیدند، آیا می شود به این سادگی از کنار این قضیه گذشت؟
آیا آنها به اقرار خودشان دختر پیامبر را اذیت نکردند؟
آیا با این کار موجب لعن آن حضرت و لعن پیامبر و خدا نشدند؟
مگر وقتی بنی اسرائیل گوساله پرست شدند بایستی گوساله را لعن کرد یا سامری یا مردم را؟
اگر شما قبول دارید که ابوبکر گفت که “مردم علی و فاطمه از من ناراضی اند…” پس دنبال چه هستید؟ در همین جا لعن بر ابوبکر و غاصبین خلافت واجب می شود…
من دوباره می پرسم گناه حضرت هارون و موسی چه بود که مردم گوساله را انتخاب کردند؟
شما اگر به امیر المومنین حضرت علی (ع) احترام می گذارید به جهت این همه فضائل آن حضرت است که مثل خورشید می درخشد و حد اقل -نعوذ بالله- آن حضرت را به اندازه عمر که قبول دارید( چون آن حضرت هم جزء صحابه رسول الله است).
در مورد خطبه حضرت زهرا و زینب که گفته اید چیزی جز انشای زیبایی نیست:
اگر تمام عالم جمع شوند و بخواهند چنین سخنان پر از علم و فصاحت و بلاغت را بیاورند نمی توانند، در ثانی باز شما شعار دادی شما لطفا به مباحث مربوط به غصب خلافت جواب بدهید بعد اگر نوبت رسید در مورد این مسائل صحبت می کنیم.
سلام علیکم. آقای مهدی آرام فرمودند و بسیار هم تکرار می کنند که مردم شیعه که ایشان دیده اند، برای حضرت علی فضائلی قائلند که بالاتر از معاذ الله پیامبر می دانند. من به مکتب تشیع کار دارم نه آن چیزی که در قلب مردم دنیاست. من می خواهم راه هدایت را پیدا کنم و تمرین کنم و آن را در قلبم وارد کنم و یقینا فطرت انسانی این است و همگی همین را می خواهیم که طوری زندگی کنیم که خدا از ما راضی باشد.
استاد گنجی استاد درس امام شناسی در کلاس درس این صحبت را کرده اند و ضبط کردیم. شما به این مطالب استناد کنید و حرف علمی بزنید ما به گوشیم ان شاءالله بعد از کسب این علوم عالم بی عمل نباشیم و بدانیم که اصل در عامل بودن است. چه بسیار عاملة ناصبة که تصلی نارا حامیه.
http://ganji.cast.ir
آقاي آرام در آخرين نظري كه در اين وبلاگ نوشتهاند، به نكات جالب و مهمي اشاره كرده اند كه بنده ضمن تشكر از ايشان، نكاتي را بطور اختصار بيان ميكنم:
1-آقاي آرام ضمن پذيرش وجود احاديث متعدد و فراوان در خصوص امام علي و فاطمه زهرا در كتب اهل سنت، نوشتهاند كه :« این احادیث در بیشتر کتب اهل سنت هم موجود میباشد و همچنین دلخوری فاطمه از ابوبکر و وصیت برای دفن شبانه هم در کتب تاریخی معتبر اهل سنت نقل شده است» اما سپس اين موضوع را مطرح كردند كه «اگر به احادیث استناد بکنیم ناچار باید به انهمه احادیث مشابه در مورد ابوبکر وعمر هم باید استناد بکنیم وانوقت برای انتخاب وداوری از خود بپرسیم که ایا پیامبر در کدام موارد راستگو ودر کدام موارد دروغگو بوده اندچون موضوع بسیار ضد ونقیض میشود» در پاسخ ايشان بايد بگويم، اولا همه ما ميدانيم كه به همه احاديث نمي توان به يك اندازه اطمينان داشت. بايد با بررسي دقيق در سند حديث و نيز ناقلان آن، حديث ضعيف را از قوي تشخيص داد. ثانيا قطعا پيامبر هرگز دروغ نگفته، همچنين طبق صريح آيات قرآن هرگز از روي هوي و هوس هم حرف نميزده، بنابراين بنده بايد اين سوال را از شما بپرسم كه دليل اين همه تناقض در كتاب شما چيست؟ چطور ميتوان از يك سو حديث پيامبر را باور داشت كه فرمود:هر كس فاطمه را بيازارد مرا و خدا را خشمگين ساخته و باز قبول داشته باشيم كه فاطمه از ابوبكر خشمگين و ناراضي بود تا از دنيا رفت، اما اين همه حديث را كنار گذاشته و براي ابوبكر و ديگران بهانه بتراشيم
2- آقاي آرام در ادامه نوشته اند كه چرا پيامبر از علم غيبي خود استفاده نكردند و عمر و ابوبكر را از خود نراندند؟! واقعا انتظار اين سخن را از ايشان نداشتم. چرا كه با اين منطق بايد از همه پيامبران بپرسيم كه چرا در برابر مخالفان خود كوتاه آمدند، چرا آدم كه مي دانست قابيل هابيل را خواهد كشت، او را از خود دور نكرد، چرا موسي ، سامري را از خود نراند، چرا عيسي چنين نكرد و چرا و …در ثاني طبق كدام قانون و منطق و عقل بشري، كسي را قبل از ارتكاب جرم قصاص مي كنند؟
3- آقاي آرام همچنين نوشته اند كه :« ماهم میدانیم که فاطمه بینهایت از انتخاب ابوبکر ناراحت شد ولی فاطمه میباید عموم مسلمین وامت پدرش را لعن میکرد که عوض اینکه دنبال علی بروند با ابوبکر بیعت کردند مگر ابوبکر کاندید شده بود؟ » اولا موضوع سقيفه را فراموش نكنيد! ثانيا مثل اينكه شما مي خواهيد گناه انتخاب ابوبكر و عمر را بر گردن مردم مدينه بيندازيد؟ اصلا فرض كنيم همه اهل مدينه علي را نمي شناختند، ابوبكر و عمر كه طبق گفته شما مي دانستند خلافت مال آنها نيست چطور قبول كردند؟ ثانيا مگر با انتخاب اكثر مردم موضوع جانشيني پيامبر حل مي شود؟ اگر اكثر مردم مي آمدند ابوسفيان و يا دشمنان پيامبر را انتخاب مي كردند، الان ما بايد آنها را هم خليفه و جانشين پيامبر مي دانستيم؟
4- آقاي آرام همچنين نوشته اند:« هرگز نمیپرسیم ایا شخصیتی که محبوب پدر بود باید اینهمه برای مقام ومال خود را بزند ؟ایا درد ایشان درد اسلام بود یا درد مقام؟ » اتفاقا اينرا ما بايد از شما بپرسيم كه چطور ممكن است پيامبر درباره دخترش آن همه حديث و منقب ذكر كرده باشد، بعد در ميان كتب شما عليه همان فاطمه مطلب بخوانيم؟ ما درباره در پاسخ سوال شما هيچ شك و شبهه اي نداريم كه فاطمه هرگز دنبال مال و منال و ارث و ميراث نبود، اما گويا شما و علمايتان بدشان نميآيد اين وصله ناجور و اين تهمت بزرگ را به فرزند رسول خدا بچسبانند…. خواننده بيطرف با خواندن كتابهاي شما در ميماند كه كدام فاطمه را بشناسد؟ همان فاطمهاي كه پيغمبر دربارهاش فرمود تو برترين زنان جهان هستي؟ همان فاطمهاي كه همسر علي بن ابيطالب بود؟ همان فاطمهاي كه مادر حسن و حسين سرور جوانان اهل بهشت بود؟ همان فاطمهاي كه با شوهر و فرزندانش جزو اهل بيت خاص رسول خدا بودند و در ماجراي مباهله حضور داشتند …. يا آن فاطمهاي كه طبق كتاب شما به همراه شوهرش در برابر پيامبر قد علم ميكرد و ميگفت ما اختيار خودمان را داريم و نماز نمي خوانيم؟؟؟؟!!!!!!واقعا شماها بايد بخاطر همه اين تناقضات و توهينها پاسخگو باشيد….
5- البته در پايان بايد خاطرنشان كنم كه اين بحثها هرگز به معناي اين نيست كه ما از شما مي خواهيم كه براي آنهمه جنايت در صدر اسلام پاسخگو باشيد… ميشود در كنار هم زندگي كرد البته در شرايط آرام و ضمن احترام باهم گفتگو مناظره داشت… يا حق
اقای طباطبایی سلام
من این جواب را صرفا بشما وبخاطر حسن نیت شما میدهم وگر نه راستش را بخواهید دیگر هیچ علاقه ای به بحث ومجادله با دیگران ندارم شروع بحث هم صرفا بایندلیل بود که در جواب اهانتهای مداوم ومکرر واز تمام تریبونهای شیعه به اهل تسنن بگویم اینکه بشما جواب داده نمیشود بدلیل این نیست که جوابی نداریم
برادر محترم کاملا طبیعی است که جوامع مختلف با فرهنگها وپیشینه های گوناگون از حقیقت واحدی استنباطهای گوناگون داشته باشند
اسلام یعنی ایینی که 1500 سال قبل ودر جامعه ای با شرایط اجتماعی کاملا متفاوت با ما بوجود امده در طول اینهمه سال ودر اینهمه جوامع گوناگون نمیتواند بیک فرم .یک شکل بماند
ادیان وایینهای دیگر هم همین گونه بوده اند
خود اهل تسنن هم که میدانید حد اقل چهار فرقه اصلی دارند وتشیع در طول تاریخ انشعابات بسیار بیشتری داشته که اکثریت شیعه ایران حتی از اسم انها اطلاعی ندارند
ولی هنوز هم شیعه های یمن زیدی هستند شیعه اسماعیلیه ایین کاملا زنده ای هست ودر افریقا هنوز هم خوارج هستند که بهر حال جزو تطورات شیعی محسوب میشوند
ومیدانید که در ایران قبل از صفوی شیعه اثنی عشری در مقایسه با کل جمعیت شیعه ایران اقلیتی بسیار کوچک محسوب میشد
این انشعابات واختلاف دیدگاهها واقعا اجتناب ناپذیر وبسیار طبیعی است
کما اینکه شما اگر حقیقت را در خانواده خود بیان کنید ممکن است افراد یک خانواده ودر یک زمان برداشتهای متفاوتی از این حقیقت واحد بکنند
پس بطریق اولی نمیتوانیم توقع داشته باشیم در طول اینهمه زمان همه مسلمانها دقیقا مثل هم فکر بکنند
مشکل اختلاف فکر ودیئگاه نیست مشکل کینه توزی بی منطقی وتبلیغ نفرت است که متاسفانه جامعه شیعه در حداکثر حالت دچار انست
هیچکدام از فرق اسلامی باندازه شیعه از وسائل تبلیغاتی وانواع منابر وبانواع وسائل استفاده نمیکنند ولی متاسفانه عوض اینکه این امکانات در راه خیر وبرای تبلیغ خداشناسی انسانیت ودوستی رحم ومروت واخلاق صحیح دینی مورد بهره برداری واقع شود در راه پراکندن نفرت وایجاد تفرقه ورو در رو قرار گرفتن مسلمین بکار برده میشود یعنی دقیقا بر خلاف نص قران
اگر روزگاری شیعه بعلت اقلیت بودن محق به داشتن عقده وپیدا کردن وسیله ای برای عقده خالی کردن بوده قرنهاست دیگر چنین نیست
ومتاسفانه شیعه نه خود را موظف بپیروی از قران ومحمد میداند ونه حتی پیروی از معصوم خودشان علی
در حالیکه قران بمومنین دستور اعتمصوا بحبل الله میدهد وسنت پیامبر تالیف قلوب بین مومنینی حتی با مشخصات ابو سفیان است شیعه نه تنها این اصول صریح را زیر پا میگذارد که حتی بشیوه معصومان خود هم مطلقا عمل نمیکند
ایا قائل بودن به امامت معنیش بالابردن امام در حد خداست؟ویا پیروی از کردار وسنتهای امام
اگر منطقی قضاوت کنیم وتاریخ نوشته اهل تسنن را بخوانیم هیچ توجیهی برای شروع جنگ جمل نمییابیم
ولی مقایسه بکنید رفتار علی را در پایان جنگ با عایشه ورفتار وگفتار شیعیان امروز که باصطلاح خود را شیعه علی میدانند وواقعا نیستند
هر اتفاقی که در سقیفه افتاد یک واقعه تاریخی بشمار میاید نه ما ونه شما نمیتوانیم ان را تغییر دهیم حتی اگر بزعم شما وواقعا ناحقی اتفاق افتاده باشد مسلمانان صدر اسلام مسئول ان هستند وقرار نیست من وشما هموطن همدیگر را برای حادثه ای که در اختیار ما نیست پاره بکنیم
اینکه روزی میلیونها بار به پهلوی شکسته فاطمه اشاره شود غیر از تامین هدف دشمنان چه چیزی را عوض میکند؟
البته اقایان استدلال میکنند که این تبلیغ ظلم ستیزیست ولی ایا راست میگویند ؟بخدا نه
چه اگر فایده ای داشت وباعث ظلم ستیزی شده بود قاعدتا در جامعه شیعی میبایست احدی جرات هیچ نوع ظلمی نداشته باشد
قرنها گریه وزاری بر مظلومیت کربلا ومظلومیت فاطمه نه تنها کوچکترین حس ظلم ستیزی را در احاد ملت ایجاد نکرده بلکه باعث ایجاد یکنوع رخوت وسرگرم شدن با افسانه های 1400 سال قبل وغافل شدن از شرایط موجود میباشد .
وجدانا این میلیونها ادمی که در طول سال برای ظلم ستیزی بگریه انداخته میشوند کوچکترین حسی از ظلم ستیزی دارند؟
اگر مکتب تشیع که در قرون اولیه با برائت از خودکامگی خلفای اموی وعباسی وبا نزدیکی به مکتب اعتزال ومعقول اعتباری برای خود کسب کرده بود متاسفانه با رسمیت یافتن ونشتن بر مسند حکومت وقدرت در زمان صفوی وبعد از ان با رو اوردن به خرافات وکینه توزی بیاندازه از مفهوم وارمان اولیه خود دور شده است
برادر گرامی بنده در مورد ادعای خود واینکه شیعیان علی را از خدا وپیغمبرش هم بیشتر دوست دارند مقصودم افراد فرهیخته نبود ولی اکثریت جامعه شیعه علی را با چنین عشقی دوست دارند چون چنین تربیت شده اند
ومتاسفانه استدلال هم در ساحت عشق کاربردی ندارد
اگر بتوانید بقضاوت بیطرفانه بنشینید ودر رفتار وگفتار شیعیان بیشتر تعمق کنید پی میبرید من چه میگویم
امید است خداوند همه را به راه راست هدایت کند واینهمه خود بینی وتعصب ونادانی جای خود را به سعه صدر ووسعت دید وشناخت دیگران وعقاید مختلف بدهد
اقای حسینی
امیدوارم این بحث فرسایشی بپایان برسد که قصد من همین بود جوابی در جواب حسن نیت اقای طباطبایی نوشته بودم وحالا متوجه شدم که قبل از ارسال نوشته من شما جوابی داده بودید که من انرا ندیده بودم
.نطور که شما ادعا کرده اید پیامبر باید دروغ گفته باشد بدلیل اینکه در بسیاری از موارد عمر وابوبکر را مورد ستایش فوق العاده قرار داده اند وما بهیچ وجه خود را موظف نمیدانیم که با معیارهای غیر قابل قبول شما صحت احادیث را بسنجیم واحتیاجی هم نداریم باندازه کافی خود ادله وبرهان در دست داریم که شما انرا قبول ندارید مهم نیست شما مختارید ذر راه دینداری بمدل خود کماکان شبانه روز به لعنت ونفرت ادامه بدهید که این عبادت شماست
فرموده اید که عقیده ما ایجاد تناقض میکند اتفاقا ما بهمه اطرافیان رسول که مورد محبت ایشان بوده اند احترام میگذاریم ونه به دختر ایشان که مورد محبت ایشان بوده بی احترامی میکنیم ونه به صحابه ایشان
شما با قائل به این همه خبیث وشرور بودن صحابه تمام احادیث رسول در مورد ایشان را زیر سئوال میبرید
در مورد سئوال من که چرا پیامبر چنین افراد گانگستری را دور خود جمع نموده بود ایراد داشته اید
این مربوط به ادعاهای بی مورد شما در مورد اینکه رسول خدا از تمام مسائل بعد از خود واسم دوازده امام وخیلی چیزهای دیگر خبر داده بودند میباشد
عقل بیطرف نمیپذیرد که رسول که اینهمه در مورد جانشینان خود وسواس داشته اند که دقیقا به میل شیعیان اثنی عشری اسم ردیف کرده وتوصیه بنمایند ولی چنین افراد نا اهلی را باز هم در کنار خود نگهدارند
بسیاری از سئوالات من بی جواب منطقی ماند که اصلا هم مهم نیستولی بنده بسیاری از سئوالات را بکرات جواب دادم باز هم تکرار میشود
لطفا عوض اینکه اینهمه به مجلس روضه خوانی بروید کمی با دقت بیشتری تاریخ بخوانید
که داستان سقیفه را حداقل درست متوجه بشوید برادر مومن ایا سقیفه انطوریکه در تاریخ نوشته شده است انگونه هست که شما ادعا وجعل میکنید
این چندمین بار هست که بنده به این موضوع مختصرا اشاره کرده ام
پس متاسفانه مجبورم برای چندمین بار بگویم که
ایا بعد از وفات پیامبر بلافاصله مسلمین وبخصوص انصار وبدون اطلاع عمر وابوبکر در سقیفه جمع نشدند؟
ایا بلافاصله بین انها دعوای جانشینی در نگرفته بود؟
ایا از یکطرف دعوا بین انصار ومهاجرین نبود؟
از طرف دیگر بلافاصله کینه های قدیمی واختلافات بین دو طایفه انصار یعنی
اوس وخزرج در نگرفته بود؟
ایا سعد ابن عباده مهمترین کاندیدای جمع نشده بود؟
ولاجرم افراد طایفه اوس که در مقابل قدرت خزرج ناتوان شده بودند واز طرفی بهیچ وجه نمی خواستند زیر بار خلافت سعد ابن عباده بروند کسی را نفرستادند که عمر وابوبکر را خبر بکنند؟
ودر حقیقت دشمنی دیرین ورقابت اوس وخزرج باعث سرعت عمل ابوبکر وعمر شد که هنگامیکه در راه رفتن بمنزل پیامبر بودند توسط فرستاده ای از طایفه اوس خبردار شدند که در سقیفه چه خبر هست
ووقتی با عجله خود را به سقیفه رساندتد که تقریبا هم جنگ مغلوبه شده بود
وهم سعد ابن عباده در حال انتخاب شدن بجانشینی بود
حالا باید از جنابعالی بپرسم این چه خاصیتی در وجود علی بود که حتی یکنفر از انصار که انهمه به رسول خدا کمک کرده بودند یادشان نبود که رسول علی را بجانشینی انتخاب کرده بود
شما بمن جواب ندادید که دلیل روگردانی انهمه مسلمان از علی چه بود؟
ایا انصار همگی کس وکار عمر وابوبکر بودند؟
احتمالا یکی از شماها که در خلوت عایشه خانم بوده واطلاع دقیق از توطئه ایشان داشته ایداز توطئه عمر وابوبکر هم اطلاع دقیق دارید
حتی در حالیکه انصار برخلاف تمایل خود مقام خلافت را از دست دادند چرا حتی برای اخلال هم شده یکی داستان غدیر خم را یاد اوری نکرد؟
نه مگر سعد ابن عباده انچنان از این انتخاب ناراحت شد که هرگز بیعت نکرد به شام رفت وتا اخر عمر انجا ماند پس این چگونه انتصابی از جانب پیامبر بود که حالا شما اینقدر خوب میدانید ولی انهمه افرادیکه محضر پیامبر را درک کرده بودند علی را میشناختند ودر مدینه بودند این را نفهمیده بودند
بالاخره یک حداقل عقل ومنطق را باید معیار قرار داد
مگر بعد از انهم بقول شما وداستانهای پر سوز وگداز شما هر شب فاطمه گریه کنان بدر خانه مسلمین نمیرفت؟چرا بجز ابو سفیان عزیز شما کس دیگری به این ادعا وقعی نداد
فرموده بودید که رنجش فاطمه در کتابهای اهل سنت هم هست ومن قبلا خودم این را بارها عرض کرده بودم که خوشبختانه کتابهای ما بر خلاف کتابهای اهل تشیع از شائبه تحریف وسانسور مبری هست وبنابراین همه حقایق تاریخی تا انجاییکه در اختیار مورخ بوده بدون هیچ جانبداری خاصی ذکر شده والبته این روش باعث افتخار ماست که تاریخ نوشته ایم نه تهمت وافترا
ولی با این وجود ما در دینداری خود را موظف به پاسداری ایین اسلام میدانیم
وترجیح میدهیم وارد اینگونه مسائل شبهه ناک وغرض ورزانه نرویم
احساس نمیکنیم قاضی مسائل صدر اسلام هستیم که مثل شما وقت خود را بیشتر از نماز وعبادت به لعن ونفرین اختصاص بدهیم
وعرض کردم بیشتر از بزرگان خود ببزرگان اهل تشیع هم احترام میگذاریم
شما انقدر به اخلاق اسلامی اراسته شدهاید ومعنی واقعی اسلام را فهمیده اید که در بردن اسم زن پیامبر مراد از زن بدکاره دارید از هر نوع حرکت شنیع وزننده در جشنی باسم عمرکشان ابا ندارید در دعاهایتان کلی طعن ونفرین هست بخودتان اسم مسلمان هم میدهید وما با همین مسئله اشکال داریم
وانوقت با قیاس بنفس وحالات خودتان ونحوه دین وعقایدتان فکر میکنید ما هم از بام تا شام به ائمه شما فحش میدهیم در حالیکه اشعار امام شافعی در مدح اهل بیت معروف است شاید ندانید که چرا مراسم یادمان عاشورا را روضه خوانی مینامند
این وجه تسمیه از انجا امده است که در اوائلی که این مراس باب شده برای یادمان شهدا از اشعار کتابی باسم روضه الشهدا در ذکر جریان کربلا خوانده میشده است که سروده یک شاعر سنی مذهب خراسانی قرن هشتم است
اشعار مولانای حنفی مذهب در مدح علی ودر ذکر شهیدان کربلا هم که مشور است
یکی از اشعاری که بخصوص در بسیاری از مراسم بدون یاداوری نام شاعر خوانده میشود اشعاریست با این مطلع
این بارگاه کیست که از عرش برترست
شاعر این شعر قطب بزرگ مشایخ نقشبندی مولانا خالد میباشد که در سفری زیارتی به مشهد انرا سروده است
حالا مقایسه بکنید با دین وایین ساختگی خودتان که فقط بوی نفرت وتفرقه ونا اگاهی وتحمیق توده ها میدهد
آقاي مهدي آرام
1- جالب است كه شما حتي حرفهاي قبلي خودتان را هم قبول نداريد. از يك سو قبول داريد كه فاطمه بر ابوبكر خشمگين شده بود و نيز پذيرفتيد كه اين موضوع به صراحت در كتب شما امده است، و از يك سو ادعا ميكنيد كه ما همه را دوست داريم. من براي شما تعيين و تكليف نميكنم و شما را از اين همه دوست داشتن منع نميكنم و براي اعتقاد شما هم احترام قائلم، اما ملاك شما را در دوست داشتن قبول ندارم. ملاك ما براي دوست داشتن گفتار خود پيامبر است. وقتي ايشان خودشان به صراحت ميفرمايند هر كس فاطمه را بيازارد مرا آزرده است، پس من چطور كسي را كه فاطمه را آزرده است دوست داشته باشم؟ شما كه خودتان دائما شيعه را به غلو متهم ميكنيد، خودتان بيشترين حد غلو و مطلق نگري را در اعتقاد خود داريد. ما لااقل تنها 12 امام معصوم را از هر عيب و نقصي مبرا ميدانيم، اما شما ها كه دايره اين حد را گسترش داده و تمام صحابه را در آن قرار داديد. با اين تفاوت كه شما قائل به عصمت آنها نيستيد اما دليل بدتري براي آنها تراشيده ايد آنهم اينكه براي سرپوش گذاشتن بر انحرافات بسياري از آنها، مدعي هستيد كه همه آنها عادل بودند! با كدام معيار و قانون و دليل ميتوان همه صحابه را عادل دانست؟ كساني كه به اعتراف خودشان و خودتان اشكالات فراواني در زندگي داشتند چگونه عادل معرفي ميشوند.
2-درباره پيامبر باز هم حرف خودم را تكرار ميكنم. اگر اينچنين بود كه شما ادعا ميكنيد پس وجود سراسر شر و پليدي سامري هم براي امت موسي مضرات بسياري داشت. چرا كه باعث انحراف زيادي در بني اسرائيل شد. پس چرا حضرت موسي او را قبل از وقوع جرمش از خود نراند؟ اصلا اگر قرار بود كه پيامبر يا هر كس ديگري ازعلم غيبشان استفاده كنند و قبل از انجام جنايتي، متهم را قصاص كنند ، ديگر چه جايي براي اختيار انسان باقي ميماند؟ واقعا اين دليل شما باعث خنده ميشود..
3- اما در خصوص انتخاب خليفه و نيز ماجراي سقيفه توجه شما را به كتابي به همين نام نوشته علامه عسكري جلب ميكنم. البته بنده قسمتهايي از آنرا اينجا مي نويسم. انشا الله شما هم به دقت بخوانيد و نقطه نظرات خود را بخوبي بيان كنيد:
پي ريزي سقيفه در زمان حيات پيامبر اکرم
براي بررسي نحوه پي ريزي سقيفه در زمان حيات پيامبر(ص) بايد آيات زير را مورد بررسي قرار دهيم.
خداوند متعال در آيات اوليه سوره تحريم مي فرمايد:
[يا أَيهَا النَّبِيُّ لِمَ تُحَرِّمُ مَا أَحَلَّ اللَّهُ لَک تَبْتَغِي مَرْضَاه أَزْوَاجِک وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ قَدْ فَرَضَ اللَّهُ لَکمْ تَحِلَّه أَيمَانِکمْ وَاللَّهُ مَوْلَاکمْ وَهُوَ الْعَلِيمُ الْحَکيمُ وَإِذْ أَسَرَّ النَّبِيُّ إِلَي بَعْضِ أَزْوَاجِهِ حَدِيثاً فَلَمَّا نَبَّأَتْ بِهِ وَأَظْهَرَهُ اللَّهُ عَلَيهِ عَرَّفَ بَعْضَهُ وَأَعْرَضَ عَنْ بَعْضٍ فَلَمَّا نَبَّأَهَا بِهِ قَالَتْ مَنْ أَنْبَأَک هَذَا قَالَ نَبَّأَنِي الْعَلِيمُ الْخَبِيرُ إِنْ تَتُوبَا إِلَي اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُکمَا وَإِنْ تَظَاهَرَا عَلَيهِ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلَاهُ وَجِبْرِيلُ وَصَالِحُ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمَلَائِکه بَعْدَ ذَلِک ظَهِيرٌ]
اي پيامبر، براي چه بر خود حرام کردي آنچه را که خداوند بر تو حلال کرده بود؟ براي جلب رضايت همسرانت؟ و خداوند آمرزنده و رحيم است. خداوند راه گشودن سوگندهايتان را معين ساخت؛ و خداوند مولاي شماست و او دانا و حکيم است.
آنگاه که پيامبر رازي را با بعضي از زنان خويش در ميان نهاد، آن زن آن راز را به ديگري باز گفت. پس خداوند، پيامبر را از اين امر آگاه ساخت. پيامبر نيز بخشي از آن (راز) را بيان کرد و بخشي را بيان نکرد. آن زن به پيامبر گفت: چه کسي تو را از اين آگاه ساخت؟ فرمود: خداوند دانا مرا خبر کرد. اي دو زن، به سوي خدا توبه کنيد که دل شما از حق برگشته است و اگر عليه پيامبر پشت به پشت هم دهيد، همانا خداوند مولاي اوست و جبرئيل و ديگر فرشتگان و مرد صالح از مؤمنان، پشتيبان اويند.
>شأن نزول آيات
>قرآن با دو گونه وحي بر پيامبر نازل مي شده است
شأن نزول آيات
در اين آيات سه امر بيان شده است:
الف: تحريم پيامبر اکرم (ص) بر خود آنچه را که خدا بر او حلال فرموده بود براي رضاي همسرانش، و اين که خداوند راه گشودن سوگندها را بيان فرموده است.
ب: خبر دادن پيامبر (ص) رازي را به يکي از همسرانش و خبر دادن آن زن، آن راز را به ديگري و آگاه نمودن باري تعالي، پيامبر (ص) را از افشاي راز.
ج: تهديد باري تعالي آن دو همسر پيامبر (ص) را،… تا آخر سوره.
در اين آيات بيان نشده که پيامبر (ص)، براي رضاي همسرش، چه حلالي را بر خود حرام کرده و چه رازي را آن همسر پيامبر (ص) افشا نموده و پس از آن چه شده است که خداوند چنان عبارات تهديد آميزي مي فرمايد.
شايسته است يادآور شويم که باري تعالي مي فرمايد: [وَاَنْزَلْنا اِلَيک الذِّکرَ لِتُبَينَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ اِلَيهِم] النحل 44: ما قرآن را بر تو نازل کرديم تا شما براي مردم بيان کني آنچه را که براي ايشان نازل شده است
قرآن با دو گونه وحي بر پيامبر نازل مي شده است
1) وحي قرآني، که همان نصّ قرآن است، که از زمان پيامبر(ص) تا به امروز در دسترس همه است.
2) وحي بياني، که با آن تفسير قرآن بيان مي شده است.
در بيان آيه اول در روايت آمده است که پيامبر(ص) در روز نوبت حفصه، با کنيز خود ماريه هم بستر شد و آنگاه که حفصه از آن داستان آگاه گرديد، پيامبر(ص)، براي دلجويي حفصه، ماريه را بر خود حرام فرمود[1] .
در آيه دوم، خداوند اين تحريم را رفع مي کند.
در آيه سوم بيان شده که پيامبر(ص) مطلبي را به عنوان راز به همسرش – حفصه – مي فرمايد، او آن راز را فاش مي کند. خداوند، پيامبرش را از کار وي آگاه مي سازد و آن حضرت(ص)، حفصه را از فاش کردن آن راز آگاه مي سازد. حفصه از پيامبر(ص) مي پرسد که چه کسي شما را از اين کار آگاه ساخت؟ پيامبر(ص) مي فرمايد: خداوند عِالِم آگاه مرا با خبر ساخت[2] .
در آيه چهارم لحن آيه تغيير مي کند و خطاب به آن دو زن مي فرمايد: (اگر شما از کار خود توبه کنيد (به نفع شماست) زيرا دل هايتان از حق منحرف گشته است، و چنان که بر ضدّ پيامبر(ص) پشت به پشت هم دهيد، خداوند مولاي اوست و جبرئيل و فرشتگان و مرد صالح از مؤمنان (= علي) پشتيبان اويند[3] .
آيا در خانه پيامبر چه پيش آمده بود که براي رفع آن نياز به تهديدي چنين سخت بوده است، تا آن حدّ که مي فرمايد: پيامبر تنها نيست، خدا و جبرئيل و ملائکه و صالح المؤمنين(علي) پشتيبان و حافظ اويند؟ آيا چه بوده که در آيات بعدي، خداوند، در مقام تهديد، مي فرمايد:
اميد است که اگر او شما را طلاق دهد، پروردگارش، به جاي شما، همسراني بهتر از شما براي او قرار دهد؛ همسراني مسلمان، مؤمن، متواضع، توبه کار، عابد، مهاجر، زناني باکره و بيوه!!
اي کساني که ايمان آورده ايد، خود و خانواده خويش را از آتشي که هيزم آن انسانها و سنگ هاست محافظت کنيد؛ آتشي که فرشتگاني بر آن گمارده شده که خشن و سختگيرند و هرگز فرمان خدا را مخالفت نمي ورزند و آنچه را فرمان داده شده اند (به طور کامل) اجرا مي کنند.
اي کساني که کافر شده ايد، امروز عذرخواهي نکنيد، چرا که تنها به اعمالتان جزا داده مي شويد.
اي کساني که ايمان آورده ايد، به سوي خدا توبه کنيد، توبه اي خالص؛ اميد است (با اين کار) پروردگارتان گناهانتان را ببخشد و شما را در باغ هايي از بهشت که نهرها از زير درختانش جاري است وارد کند. در آن روزي که خداوند، پيامبر و کساني را که با او ايمان آورده اند خوار نمي کند، و اين در حالي است که نورشان پيشاپيش آنان و از سوي راستشان در حرکت است و مي گويند: پروردگارا، نور ما را کامل کن و ما را ببخش که تو بر هر چيزي توانايي. اي پيامبر، با کفّار و منافقان پيکار کن و بر آنان سخت بگير، جايگاهشان جهنّم است و بد فرجامي است.
خداوند براي کساني که کافر شده اند به همسر نوح و همسر لوط مثال زده است. آن دو تحت سرپرستي دو بنده از بندگان صالح ما بودند ولي به آن دو خيانت کردند و (ارتباط با آن دو پيامبر) سودي به حالشان (در برابر عذاب الهي) نداشت، و به آنها گفته شد: وارد آتش شويد با کساني که وارد مي شوند).
آيا در خانه پيامبر(ص) و گرد آن حضرت چه فتنه هايي به پا شده بود که پيامبر(ص) بعضي از آنها را بيان فرمود و بعضي را بيان نفرمود؟ آن دو همسر پيامبر و همکارانشان چه نقشه هايي داشته اند که براي هشدار دادن به ايشان نيازمند آن همه تهديد و بيان عاقبت کار دو زن مشترک دو پيامبر (نوح و لوط) بوده است، با تصريح به اين که آن دو زن به آن دو پيامبر نفاق و خيانت ورزيدند و در نتيجه به آن زن امر شد که به دوزخ بروند؟
نتجه آنچه را که در اين باره در کتاب هاي مکتب خلفا يافته ايم چنين است:
پيامبر(ص) به حفصه دختر عمر فرموده بود که پدر تو با پدر عايشه (ابوبکر) براي گرفتن حکومت پس از من قيام خواهند کرد. اين سخن را پيامبر(ص) به عنوان رازي بيان داشته بودند، لکن اين راز را حفصه با عايشه در ميان گذارد. عايشه هم آن را به پدرش باز گفت. ابوبکر هم آن را با عمر در ميان گذاشت. عمر از حفصه سئوال کرد داستان چيست؟ بگو (تا آماده شويم.) او هم راز پيامبر(ص) را براي پدرش فاش کرد.
پيامبر(ص) بخشي از جريان را، يعني اين که آن دو زن راز او را افشا کرده بودند، بيان نمود و از بازگويي بخشي ديگر اعراض کرد. آيا راز جزء آمادگي پدران آن دو براي گرفتن حکومت پس از پيامبر(ص) چه مي توانست باشد؟
ابن عبّاس، براي آن که از زبان خليفه دوم شأن نزول سوره را روايت کند، با زيرکي به او گفت: من يک سال است مي خواهم از شما سئوالي کنم، هيبت شما مرا مانع است. عمر گفت: چيست؟ گفت: سؤال از آيه قرآن است. خليفه گفت: ابن عباس، تو مي داني علمي از قرآن نزد من است و از من سؤال نمي کني؟ در اينجا ابن عباس از او پرسيد: سوره تحريم درباره چه کسي نازل شده است؟ عمر گفت: درباره عايشه و حفصه[4] .
در کتاب الدُّرّ المنثور سيوطي، جلد 6 صفحه 241، چنين آمده است:
و اِذْ اَسَرُّ النُّبِيُّ اِلي بعَضِ اَزواجِهِ حدَيثاً. حَفْصَه بِنْتِ عُمَرَ اَنَّ الخلَيفَه مِنْ بَعْدِهِ اَبُوبکرٍ وَ مِنْ بعَدِ أبي بکرٍ عُمَرُ.
از اين داستان مي توان دريافت که ابوبکر و عمر براي رسيدن به حکومت نقشه مي کشيدند، نقشه اي براي زمان حيات پيامبر(ص)[5] و نقشه اي براي بعد از آن حضرت. آنچه که فعلاً مربوط به بحث ماست نقشه آن دو براي بعد از حيات پيامبر(ص) است که خود زير بناي سقيفه شد. آن نقشه چنان بود که ابوبکر، عمر، ابو عُبيده جرّاح، سالِم مولاي ابي حُذَيفِه و عثمان، براي رسيدن به حکومت بعد از پيامبر(ص) هم سوگند شدند و اين قرار را در نامه اي نوشتند و آن را به امانت نزد ابو عبيده جرّاح گذاشتند[6] .
به اين سبب بود که عمر مي گفت: ابوعبيده امين اين امّت است. [7] و به سبب اين قرار داد بود که خليفه دوم بارها مي گفت: اگر ابوعبيده يا سالم مولاي ابي حذيفه زنده بودند خلافت را به ايشان واگذار مي کردم [8] .
در واقعه تعيين خليفه دوم هم اين جريان آشکار مي شود:
ابوبکر، در مرض وفاتش، عثمان را طلبيد و گفت بنويس:
بسم الله الرّحمن الرّحيم،
اين آن چيزي است که ابوبکر بن ابي قحافه به مسلمانان وصيت مي کند. امّا بعد… در اينجا ابوبکر بيهوش شد. عثمان نوشت: امّا بعد، من بر شما عمر ابن الخطاب را خليفه قرار دادم و از خيرخواهي شما کوتاهي نکردم. چون ابوبکر به هوش آمد گفت: بخوان. عثمان نوشته را خواند. ابوبکر گفت: الله اکبر، ترسيدي مسلمان ها بعد از من گرفتار اختلاف شوند؛ بله، همين را مي خواستم بگويم[9] .
عثمان از کجا خبر داشت که ابوبکر چه کسي را مي خواهد بعد از خود براي خلافت تعيين کند؟ معلوم مي شود که قرار دادي در کار آنها بوده که به ترتيب ابوبکر، عمر، سالم، ابوعبيده و عثمان، يکي بعد از ديگري، خليفه شوند. اين امر نيز از دو کار خليفه دوم، عمر، معلوم مي شود:
1) وقتي عمر به دست ابولؤلؤه مضروب شد، چون سالم و ابوعبيده در آن زمان از دنيا رفته بودند[10] و عمر شوراي خلافت را طوري ترتيب داد که عثمان براي خليفه شدن رأي بياورد[11] .
2) از واقعه زير نيز روشن مي گردد که در زمان حيات عمر، خليفه سوم تعيين شده بود: ابن سعد (صاحب طبقات) از سعيد بن عاص اموي نقل مي کند که وي از خليفه دوم زميني را در کنار خانه خود مي خواست تا خانه اش را وسعت دهد؛ چون عمر در مورد بعضي ها از اين بخشش ها مي کرد. خليفه به او گفت: بعد از نماز صبح بيا تا کارت را انجام دهم. سعيد، به دستور خليفه، پس از نماز صبح به نزد او رفت و با او به محل زمين مطلوب رفتند. خليفه عمر، با پاي خود، روي زمين خطّي کشيد و گفت: اين هم مال تو. سعيد بن عاص مي گويد: گفتم يا اميرالمؤمنين، من عيالوارم، قدري بيشتر بده.
عمر گفت: اينک اين زمين تو را بس است. ولي رازي به تو مي گويم، پيش خود نگهدار. بعد از من کسي روي کار مي آيد که با تو صله رحم مي کند و حاجتت را برآورَده مي سازد. سعيد مي گويد: در طول خلافت عمر بن خطاب صبر کردم تا عثمان به حکومت رسيد و او، همچنان که عمر گفته بود، با من صله رحم کرد و خواسته ام را برآورد[12] .
از اين روايت روشن مي شود که خليفه دوم، با نقشه اي که براي زمان بعد از خود کشيده بود مي دانست که خويشاوند سعيد اموي، يعني عثمان، به خلافت خواهد رسيد.
اضافه بر اين، از جريانات زير معلوم مي شود که خليفه دوم در نظر داشت بعد از عثمان، عبدالرّحمن بن عوف و پس از او معاويه به حکومت برسند. دليل اين مطلب آن است که در سال عام الرُّعاف عثمان به بيماري خون دماغ مبتلا گرديد و مشرف به مرگ شد. پنهاني، در نامه اي، عبدالرُّحمن بن عوف را براي خلافت پس از خود تعيين کرد. عبدالرُّحمن بسيار ناراحت شد و گفت: من او را آشکارا خليفه کردم ولي او پنهاني خلافت مرا مي نويسد. بدين سبب بين آن دو دشمني شديد ايجاد شد[13] و نفرين حضرت امير(ع) درباره آنها مستجاب گرديد که فرموده بود: خداوند بين شما اختلاف بيندازد[14] .
عثمان از آن بيماري شفا يافت وعبدالرّحمن در زمان خلافت عثمان وفات کرد[15] . واميرالمؤمنين(ع)، نيز در همان روز که عبدالرّحمن بن عوف با عثمان بيعت کرد و موجب خلافت او شد، به او فرموده بود: وَاللهِ مَا وَ لَّيت عُثْمانَ اِلاّ لِيرُدَّ اَلامْرَاليک. يعني به خدا قسم، تو عثمان را به خلافت نرساندي مگر که (روزي) او نيز خلافت را به تو باز سپارد. [16] .
و امّا ميل عمر به خلافت معاويه را، پس از اين، در بخش مربوط به معاويه در زمان عمر مورد بحث قرار خواهيم داد و در اينجا به ذکر اين نکته اکتفا مي کنيم که اصولاً عمر مي خواست خلافت در قريش باشد ولي به بني هاشم نرسد و او و يارانش، نه تنها در زمان خودشان، بلکه براي بعد از خودشان نيز نمي خواستند که بني هاشم به حکومت برسند[17] .
[1] تفسير طبري 28: 101. و نزديک به همين معنا نقل شده است در طبقات ابن سعد، 8: 135، چ اروپا.
[2] تفسير طبري، 28: 101.
[3] الدّرّ المنثور سيوطي، 6: 244.
[4] تفسير طبري 28: 104- 105 و صحيح بخاري، 3: 137 و 138 و 4: 22 و صحيح مسلم، کتاب الطّلاق، حديث 31 و 32 و 33 و 34 و مسند احمد حنبل، 1: 48، و مسند طيالسي، حديث 23.در کتب مکتب خلفا، اين پيشگويي پيامبر در باب خلافت ابوبکر و عمر، تأويل به بشارت آن حضرت به حکومت آن دو تن شده است! که نارواست. زيرا علاوه بر نصّ آيات ياد شده، که دلالت بر انذار و سرزنش و تهديد دارد و تصريح بخيانت دو تن از زنان پيامبر است که همرديف زنان نوح و لوط شمرده شده اند و چنين امري با افشاي بشارت مباينت تامّ دارد، پيامبر اکرم (ص) پيشگويي هايي از اين دست، که دلالت بر وقوع مصيبت يا شرّ و ظلمي در آينده مي کنند، بسيار داشته اند؛ مانند: انذار زنان خود از بانگ سگان حوأب (تاريخ ابن کثير 6: 212 و خصائص سيوطي 2: 136و المستدرک 3: 119 و الاجابه ص 62 و العقد الفريد 3: 108 و السّيره الحلبيه 3: 320 – 321) که نهايتاً در جنگ جمل، درباره امّ المؤمنين عايشه مصداق يافت (طبري 7: 475 و در چاپ اروپا 1: 3108 و مسند احمد6: 98 و ابن کثير 7: 230 و المستدرک 3: 120)، به نحوي که عايشه به شدّت پريشان شد و گفت:ردّوني ردّوني، هذا الماءُ الّذي قال لي رسولُ اللّه: لا تکوني الّتي تنبحک کلاب الحوأب.يعني: مرا برگردانيد، مرا برگردانيد؛ اين همان آبي است که پيامبر خدا به من فرمود: مبادا تو آن زني باشي که سگان حوأب بر او بانگ خواهند زد. (تاريخ يعقوبي 2: 157 وکنزالعمال 6: 83 – 84) لکن زبير آمد و گفت: دروغ گفت کسي که به تو خبر داد که اينجا حوأب است. (ابن کثير 7: 230 و ابوالفداء، ص 173) ابن زبير و طلحه نيز حرف عبداللّه بن زبير را تأکيد کردند و پنجاه مرد ديگر هم از اعراب صحرانشين آن سرزمين آوردند و شهادت دروغ دادند که اينجا حوأب نيست. (مروج الذّهب مسعودي 7-6: 2) و پيشگويي پيامبر (ص) درباره شهادت اباعبداللّه الحسين (ع) که فرمود:اخبرني جبرئيل انّ هذا [= حسيناً] يقتل بارض العراق: جبرئيل مرا خبر داد که همانا اين [حسين] در زمين عراق کشته مي شود. (مستدرک الصّحيحين، 4: 398 و المعجم الکبير طبراني، حديث 55 و تاريخ ابن عساکر، حديث 629 – 621 و ترجمه الحسين در طبقات ابن سعد، حديث 267 و تاريخ الاسلام ذهبي، 3: 11 و ذخائر العقبي، 148- 149 و ابن کثير، 6: 230 و کنزالعمال 16: 266) و باز فرمود:اشتدّ عضب اللّه علي من يقتله. يعني خشم خداوند نسبت به کشنده حسين بسيار شديد است. (تاريخ ابن عساکر، ح 623 و تهذيب تاريخ ابن عساکر، 4: 325 و کنزالعمّال، 23: 112 و الرّوض النّضير، 1: 93) که اينها، هيچ کدام، بشارت نيست بلکه بيان مصيبت و ظلمي است که پس از پيامبر واقع خواهد شد.
[5] نقشه اي که براي زمان حيات پيامبر(ص) مي کشيدند مي تواند رم دادن شتر پيامبر به هنگام بازگشت آن حضرت از غزوه تبوک تا حضرت (ص) به درّه بيفتد و شهيد شود، که البتّه به فضل الهي موفّق نشدند. بنا به نقل ابن حزم اندلسي – از بزرگان علماي مکتب خلفا – در کتاب ارزشمند المحلّي، 11: 224، از جمله کساني که در اين ماجرا شرکت داشتند و شتر پيامبر را رم دادند، ابوبکر و عمر و عثمان بودند، نصّ عبارت او چنين است:انّ ابابکر و عمر و عثمان و طلحه و سعد بن ابي وقاص، رضي اللّه عنهم، اراد و قتل النّبي صلّي اللّه عليه و سلّم و القاءه من العقبه في تبوک.البته ابن حزم اين روايت را، به دليل آن که راوي آن وليد بن عبداللّه بن جميع الزّهري است، ناموثّق و از درجه اعتبار دانسته است. لکن اين رأي او غير علمي و نارواست، زيرا مسلم و بخاري، هر دو، اين راوي را موثّق دانسته اند، چنان که بخاري در کتاب الادب المفرد خويش و ابن حجر در کتاب التّهذيب خويش، ترجمه وليد بن عبداللّه بن جميع را آورده و در آنجا تصريح کرده که بخاري و مسلم از او روايت نقل کرده اند و بنابراين حديث او صحيح است.
[6] بحارالانوار، 2: 296، روايت 5.
[7] العقد الفريد، 4: 274.
[8] العقد الفريد، ابن عبدربّه، 4: 274.
[9] تاريخ طبري، 1: 2138 چاپ اروپا و چاب مصر3: 52.
[10] سالم مولاي ابي حذيفه، در جنگ با مُسَيلمه کذّاب، در سال دوم خلافت ابوبکر، کشته شد و ابو عبيده نيز در سال 18 هجري، در حالي که امير لشکرِ مسلمانان در جنگ با روم بود، در طرفِ شام که در آن هنگام روم شرقي ناميده مي شد، به طاعونِ عَمَواس وفات کرد، العقد الفريد، 4 : 274 – 275.
[11] انساب الاشراف بلاذري، 5: 15 – 19 و طبقات ابن سعد، 3: ق 1: 43 و تاريخ يعقوبي، 2: 160.
[12] طبقات ابن سعد، 5: 20 – 22، چاپ اروپا.
[13] سِيرُ اعلام النبلاء و تاريخ ابن عساکر، ذيل ترجمه عبدالرّحمن بن عوف.
[14] قال علي (ع):دَقَّ اللّهُ بينَکما عِطرَ مِنَشَّم. – نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، خطبه 3، 1: 188 و خطبه 139، 9: 55. اين جمله مثلي بود که در زمان جاهليت هنگامي قبائل عرب مي خواستند با يکديگر بجنگند عطر زني را بنام (منشم) استعمال مي کردند وبه جنگ مي پرداخند تا جائيکه اين امر ضرب المثلي شد براي وسيله جنگ افروزي بي قبائل عرب.
[15] براي آشنايي بيشتر با دامنه خصومت ميان عثمان و عبدالرّحمن بن عوف بنگريد به: انساب الاشراف بلاذري، ق 4: 1: 546 – 547، چاپ بيروت، 1400 ه.
[16] تاريخ طبري، 3: 297در ذکر حوادث سال 23 ه. و ابن اثير، 3: 37.
[17] تفصيل اين بحث را در همين کتاب، تحت عنوان حکومت در زمان عمر و گفت و گوي ابن عباس و عمر، ملاحظه کنيد. نيز بنگريد به: الاستيعاب، 1: 253 و الاصابه، 3: 413 و ابن کثير، 8: 120 و مروج الذّهب، 2: 321 – 322 و مسند احمد، 1: 177 و طبري5: 2768 و 2770 – 2771 و 2787 و ابن ابي الحديد، 6: 12 – 13.
چگونگي بر پايي سقيفه
>بيماري و وفات پيامبر
>غسل و تجهيز رسول خدا
>وصيت پيامبر به علي
>نامزدهاي خلافت پس از وفات پيامبر در روز سقيفه
>شعارهاي سقيفه
>کودتاي سقيفه و بيعت ابوبکر
>سقيفه به روايت خليفه دوم
>سقيفه به روايت تاريخ طبري
>نقش قبيله اسلم در بيعت با ابوبکر
>دليل انتخاب ابوبکر به خلافت
>بيعت همگاني
بيماري و وفات پيامبر
در دهه آخر صفر سال 11 هجري پيامبر(ص) بيمار شد. در حال بيماري، اُسامَه فرزند زيد – آزاد شده پيامبر – را، که در آن زمان هجده ساله بود، به اميري لشکري گماشت که برود به سمت شام و با نصاراي روم شرقي بجنگد. [1] دستور فرمود که در آن لشکر، ابوبکر و عمر و ابوعبيده جرّاح سَعد بن عُباده و ديگر سران صحابه از مهاجر و انصار شرکت کنند، و تأکيد فرمود که کسي از ايشان، از رفتن با آن لشکر، تخلّف نکند[2] .
و فرمود: لَعَنَ الله مَنْ تَخَلَّفَ عَنْ جَيش اُسامَه. يعني خداي لعنت کند هرکس را که از لشکر اسامه تخلف کند (و با آن لشکر نرود)[3] .
پس از آن، حال پيامبر(ص)، در اثر آن بيماري، سنگين شد. به لشکر اسامه، که در بيرون مدينه بود، خبر دادند که پيامبر(ص) در حال احتضار است. آنها که مي خواستند در امر خلافت دخالت کنند به مدينه بازگشتند و صبح روز دوشنبه دور پيامبر جمع شدند. پيامبر(ص) فرمود: توني بِدَواه وقرطاس أَکتُبْ لَکمُ کتاباً لَن تَضِلُّوا بَعَدهٌ اَبَداً.يعني: قلم و کاغذ بياوريد تا (وصيت) نامه اي براي شما بنويسم که بعد از من هرگز گمراه نشويد. عمر گفت: نَّ النيي غَلبَهُ الوَجَعُ و عنِدَکم کتابُ اللهِ؛ حَسْبُنا کتابُ الله[4] عني بيماري بر پيامبر غلبه کرده است – کنايه از اين که نمي داند چه مي گويد – و نزد شما کتاب خداست و کتاب خدا ما را بس است. دسته اي گفتند: دستور پيامبر را انجام دهيد. آن دسته اي که مي خواستند دستور پيامبر(ص) را انجام دهند غالب شدند[5] .
در روايت ديگر، در طبقات ابن سعد، آمده است که، در آن حال، يک نفر از حاضران گفت: انَّ نَبيَّ اللهِ لَيهْجُر.[6] يعني همانا پيامبر خدا هذيان مي گويد.
آسمان خون گريه کن! يک صحابي، در روي پيامبر و در محضر ديگر صحابه، به پيامبر خاتم (ص) چنين ناروا گفت. گر چه در اين روايت گوينده را تعيين نکرده اند، ليکن، با توجه به روايت صحيح بخاري، که پيش از اين نقل کرديم، جز عمر از چه کسي چنين جسارتي بر مي آمد؟ آري، گوينده همان کس بود که گفت حَسْبُنا کتابُ الله[7] بار الها، چه مصيبتي از اين بزرگتر!
پس از اين گفت و گو و مجادله، بعضي از حاضرين خواستند که قلم وکاغذ بياورند، امّا پيامبر(ص) فرمود اوَبَعْدَمَاذا؟![8] يعني آيا پس از چه؟! بعد از اين سخن، اگر قلم و کاغذ مي آوردند و پيامبر(ص) وصيت نامه اي مي نوشت که در آن اسم علي(ع) بود، مخالفان مي توانستند چند نفر را بياورند و شهادت دهند که پيامبر(ص) آن وصيت نامه را در حال هذيان نوشته است.
پس از اين ناسزا گويي پيامبر فرمود: قُوُموا عَنّي لا ينبَغي عِندَ نَبّي تَنازُعُّ. يعني از نزد من برخيزيد، که در محضر پيامبر، نزاع کردن شايسته نيست[9] .
>در فجر آن روز چه گذشت؟
[1] الاستيعاب، رقم 12 و اُسدُالغابه، 1: 65 – 66.
[2] طبقات ابن سعد، 2: 190 – 192، چاپ بيروت و عيون الأثر، 2: 281. در منابع بسياري تصريح شده به اين که ابوبکر و عمر جزؤ لشکر اسامه بوده اند: کنزالعمّال، 5: 312 و منتخب کنزالعمّال، 4: 180 و انساب الاشراف بلاذري، درترجمه اسامه، 1: 474 و طبقات ابن سعد، 4: 44 و تهذيب ابن عساکر، 2: 391 و تاريخ يعقوبي، 2: 74، چاپ بيروت و ابن اثير، 2: 123.
[3] شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، 6: 52.
[4] صحيح بخاري، بابُ کتابه العلمِ مِن کتاب العلم، 1: 22 و مسند احمد حنبل، تحقيق احمد محمّد شاکر، حديث 2992 و طبقات ابن سعد، 2: 244، چاپ بيروت.
[5] همان منابع و نيز طبقات ابن سعد،2: 243- 244، چاپ بيروت و مسند احمد، تحقيق احمد محمّد شاکر، حديث 2676.
[6] طبقات ابن سعد، 2: 242، چاپ بيروت. در صحيح بخاري، بابُ جوائزِ الوَفدِ مِن کتابِ الجهاد، 2: 120 و باب اخراجِ اليهودِ مِن جزيره العرب، 2: 136، بدين لفظ آمده است:فَقالُوا: هَجَرَ رَسولُ اللّه صَلَّي اللّهُ عليه وَ سلَّم.و در صحيح مسلم، بابُ مَن تَرَک الوصيه، 5: 76 و تاريخ طبري، 3: 193، بدين عبارت آمده است:انَّ رسولَ اللّه صلَّي اللّهُ عليه وَ سلَّم يهْجُرُ.
[7] خود بدين امر اعتراف کرده است. بنابه نقل امام ابوالفضل احمدبن ابي طاهر در کتاب تاريخ بغداد و ابن ابي الحديد در شرح نهج البلاغه، 3: 97، در شرح حال عمر، يک روز طيّ مباحثه اي مفصّل که ميان ابن عبّاس و عمردر گرفت، عمر گفت:پيامبر تصميم داشت که، به هنگامِ بيماري اش، تصريح به نامِ او [= علي بن ابي طالب] کند ولي من نگذاشتم.نيز: المراجعات، علاّمه شرف الدّين، ترجمه محمّد جعفر امامي، ص 442 – 443.
[8] طبقات ابن سعد، 2: 242، چاپ بيروت.
[9] تاريخ ابي الفداء،1: 151. در صحيح بخاري، بابُ کتابه العلم من کتاب العلم،1: 22، به اين لفظ آمده است:قالَ (ص): قُومُوا عَنّي وَلا ينبَغي عِندي التّنازُعُ.
در فجر آن روز چه گذشت؟
بلال، هرگاه که اذان نماز مي گفت، مي آمد به در خانه پيامبر(ص) و مي گفت: الصَّلاه الصَّلاه يا رسولَ اللّه در سحر روز دوشنبه، [1] در وقت اذانِ صبح، بلال به در خانه پيامبر آمد و نداي هميشگي را سر داد. پيامبر(ص)، در حجره عايشه و در حال بيهوشي بود و سرش بر زانوي علي(ع) قرار داشت. عايشه به پشت در آمد و به بلال گفت: به پدرم بگو بيايد و نماز جماعت را اقامه کند. ابوبکر آمد و ايستاد به امامت نماز صبح، پيامبر(ص) به هوش آمد و متوجّه شد که در مسجد نماز جماعت بر پاست در حالي که علي بر بالين او نشسته است. پيامبر(ص) با آن حال بيماري برخاست و وضو گرفت و بر بازوان فضل بن عباّس و حضرت علي(ع) تکيه کرد. پيامبر(ص) را در حالي به مسجد آوردند که از شدّت بيماري پاهايش روي زمين کشيده مي شد. ابوبکر ايستاده بود به نماز. پيامبر(ص) به جلو ابوبکر آمد و نماز او را شکست و به طور نشسته نماز خواند و صحابه به پيامبر(ص) اقتدا کردند و نماز صبح را به جاي آوردند. بقيه[2] وقايع در همان روز دوشنبه رخ داد و در همان روز، پيامبر(ص) رحلت فرمود.
[1] در خانه پيامبر در مسجد باز مي شد وشايد بلال بيامبر را از حضور مأموين خبر مي داد.
[2] شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، خطبه156،9: 197و در چاپ مصر،2: 458 و ارشاد شيخ مفيد، ص86- 87. براي آشناي با مفصّلِ اين بحث بنگريد به: صحيح بخاري، 1: 92 و صحيح مُسلم،2: 23 و سُنَن ابن ماجه، بابُ ماجاءَ في صَلاه رسولِ اللّه (ص):فَکانَ ابوبکرِ يأتَمُّ بَالنَّبيِ وَ النّاسُ يأتَمُّونَ بِه.و نزديک به همين الفاظ در مسند احمد، 6: 210 و 224 و طبقات ابن سعد، 1: 9: 3 و انساب الاشراف،1: 557 آمده است.
غسل و تجهيز رسول خدا
کساني که پيکر پاک و مقدّس رسول خدا(ص) را غسل دادند و در مراسم خاکسپاري آن حضرت نيز شرکت داشتند عبارت بودند از: علي بن ابي طالب(ع)، عبّاس عموي پيامبر، فضل بن عبّاس، صالح (آزاد کرده پيامبر). بدين ترتيب، اصحاب رسول خدا(ص) جنازه آن حضرت را در ميان افراد خانواده او رها کردند و تنها همين چند نفر عهده دار تجهيز پيکر رسول خدا شدند[1] .
بنا به روايتي ديگر، علي(ع) همراه با فضل و قُثَم، فرزندان عباس و شُقْران (آزاد کرده پيامبر) و بنا به قولي اسامهبن زيد، تمام مراسم تجهيز رسول خدا(ص) را بر عهده داشتند[2] و ابوبکر و عمر در اين مراسم حضور نداشتند[3] .
در اين وقت، عبّاس عموي پيامبر(ص) به حضرت علي(ع) گفت: يا ابنَ أخي هَلُمَّ لاِ بايعَک فَلا يختَلِفُ عَليک اِثنان.[4] اي پسر برادر، بيا تا با تو بيعت کنم، که پس از آن، کسي با تو مخالفت نخواهد کرد.
علي(ع) فرمود: لَنا بِجِهازِ رَسُولِ الله شُغلٌ.[5] اکنون کار ما تجهيز پيکر پيامبر است.
در آن حال، انصار در سقيفه بني ساعده، براي تعيين رهبري از انصار گرد آمدند[6] .اين خبر به گروهي از مهاجران: ابوبکر و عمر و ابوعبيده و همراهانشان رسيد. اينان با سرعت به انصار در سقيفه ملحق شدند[7] .
بدين سان، بجز خويشاوندان پيامبر، کسي پيرامون پيکر آن حضرت باقي نماند. وآنان عبارت بودند از: علي بن ابي طالب(ع)، عباس بن عبدالمطّلب (عموي پيامبر)، فضل بن عباس (پسر عموي پيامبر)، قُثَم بن عبّاس (پسر عموي پيامبر)، اسامه بن زيد (آزاد کرده پيامبر)، صالح (آزاده کرده پيامبر) و أَوس بن خَوْلي (از انصار). و تنها همين افراد بودند که غسل و دفن پيکر پيامبر را بر عهده گرفتند[8] .
اقامه نماز بر جنازه پيامبر بر همه مسلمانان حاضر در مدينه واجب عيني بود، يعني بر يک يک مسلمانان واجب بود. نماز بخوانند[9] بر پيامبر(ص) ومانند نماز بر جنازه ديگران نبود و امام جماعت لازم نداشت؛ چنان که امام علي(ع) مي فرمود: امام همه، خود پيامبر(ص) است. لذإ؛گ غ مسلمانان پنج نفر، شش نفر مي آمدند و حضرت امير(ع) ذکر نماز را بلند مي خواند آنها تکرار مي کردند. در ابتدا مردان نماز گزاردند و بعد زنان مسلمان و سپس فرزنداني که به بلوغ نرسيده بودند. اين کار از روز دوشنبه شروع و در عصر سه شنبه تمام شد. پيکر پيامبر(ص) در شب چهارشنبه[10] ، در حضور چند نفر، در همان اتاقي که وفات يافته بود، دفن شد. [11] بجز نزديکان رسول خدا(ص) کسي در به خاک سپردن پيکر آن حضرت شرکت نداشت و هنگامي طايفه بني غُنْم صداي بيل ها را شنيدند که در خانه هاي خود آرميده بودند. [12] .عايشه مي گويد: ما از به خاک سپردن پيکر پيامبر(ص) خبر نداشتيم تا آن گاه که در دل شب چهارشنبه صداي بيل ها به گوشمان رسيد.[13] .
[1] طبقات ابن سعد، 2 ق 70: 2، کنزالعمّال، 54: 4 و 60 در روايتي، اَوس بن خَوْليّ الانصاري نيز همراه اين چهار تن ذکر شده است. نگاه کنيد به عبداللّه بن سبا. 1: 110.
[2] العقدالفريد، 3: 61. ذهبي نيز، در تاريخ خود،1: 331 و 324 و 326 نزديک به عبارتِ العقدالفريد را آورده است.
[3] عايشه نيز در اين مراسم حضور نداشت و از تجهيز و دفنِ رسول خدا(ص) باخبر نشد، مگر آن هنگام که به تصريح خود وي صدايِ بيل ها را در نيمه شب چهارشنبه شنيد:ماعَلِمْنا بِدفنِ الرَّسولِ حتّي سَمِعْنا صَوتَ المَساحِي مِن جَوفِ اللَّيلِ ليله الأرْبَعاء.- سيره ابن هشام،4: 334 و تاريخ طبري،2: 452 و 455 و در چاپ اروپا، 1: 1833 – 1837 و ابن کثير،5: 270 و اسدالغابه، 1: 34 و مسنداحمد، 6: 62 و 242 و 274.
[4] مروج الذّهب، مسعودي،2: 200 و تاريخ الاسلام ذهبي، 1: 329 و ضُحَي الاسلام،3: 291. در کتاب الامامه و السياسه، ابن قتيبه دينوري،1: 4، با اين لفظ آمده است:اُبسُطْ يدَک اُبايعک فَيقالُ عَمُّ رسولِ اللّه بايعَ ابنَ عَمِّ رَسُولِ اللّه و يبايعک اَهلُ بيتِک. فاِنَّ هذاالأمْرَ اذا کانَ لَم يقَل.ابن سعد در کتاب طبقات خود، 2: ق2: 38، ماجرا را با اين عبارت آورده است:اِنَّ العبّاسَ قالَ لِعَليَّ: اُمدُدْ يدَک اُبايعْک يبايک النّاسُ.
[5] شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد،1: 131، چاپ اوّل مصر، به نقل از کتاب سقيفه جوهري.
[6] مسند احمد حنبل، 1: 260 و ابن کثير، 5: 260 و صفوه الصّفوه،1: 85 و تاريخ الخميس،1: 189 و تاريخ طبري، 2: 451 و در چاپ اروپا، 1: 1830 – 1831 و تاريخ ابي الفداء،1: 152 و أسدُالغابه،1: 34 و العقدالفريد، 3: 61 و تاريخ الاسلام ذهبي،1: 321 و طبقات ابن سعد، 2: ق2: 70 و تاريخ يعقوبي،2: 94 و البدء و التاريخ5: 68 و الاستيعاب،4: 65و اُسدُالغابه،5: 188.
[7] صحيح بخاري، کتاب الحدود،4: 120 و سيره ابن هشام،4: 336 و الرّياض النّضره،1: 163 و تاريخ الخميس، 1: 186 و سقيفه ابي بکر جوهري به نقلِ ابن ابي الحديد، 2: 2 و تاريخ طبري، 1: 1839 چاپ اروپا و البدء و التاريخ،5: 65.
[8] مسند احمد، 260: 1 و ابن کثير، 260: 5 و صفوه الصفوه، 85: 1 و تاريخ الخميس، 189: 1 و تاريخ طبري، 451: 2 و در چاپ اروپا 1: 1830 – 1831 و ابن شحنه بهامش الکامل، ص 100 و ابوالفداء، 252: 1 و اُسدُالغابه، 34: 1 و العقدالفريد، 61: 3 و تاريخ ذهبي، 321: 1 و طبقات ابن سعد، 2: ق70: 2 و تاريخ يعقوبي، 94: 2 و البدء و التاريخ، 68: 5 و التّنبيه و الاشراف مسعودي، 244.
[9] اين مطلب استنباط اينجانب (سيد مرتضي عسکري) است، چرا که با وجود کراهت شديد تأخير در دفن ميت، جنازه پيامبر دو روز و دو شب دفن نشد تا همه مردم مدينه، از مرد و زن و کودک و پير، بر آن حضرت(ص) نماز گزاردند.
[10] اعلام الوري باعلام الهُداه، طبرسي، به تصحيح و تعليق استاد علي اکبر غفّاري، ص 144، چاپ بيروت و طبقات ابن سعد، 2: 256 – 257، چاپ بيروت و بحارالانوار، 525: 22 و 539.
[11] طبقات ابن سعد، 2: 292 – 294 و سيره ابن هشام، 343: 4.
[12] طبقات ابن سعد، 2: ق 78: 2.
[13] سيره ابن هشام، 34: 4 و مسنداحمد، 62: 6 و 24 و 274 و تاريخ طبري، 313: 3 و طبقات ابن سعد، 205: 2.
وصيت پيامبر به علي
پيش از بيان وصيت پيامبر(ص) به علي(ع)، به منظور فهم بهتر آن، مناسب است که مقدّمه اي ذکر کنيم. خداوند در سوره آل عمران، آيه 144 مي فرمايد:
[وَما مُحَمَّدٌ اِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ اَفَانْ ماتَ اَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلي اَعقابِکمْ وَ مِنْ ينَقلِبْ عَلَي عَقَبَيهِ فَلَنْ يضُرَّ الله شَيئا و سَيجْزِي الله الشّاکرينَ]
(محّمد(ص) فقط فرستاده خداست که پيش از او پيامبراني ديگر آمده و رفته اند. آيا اگر او بميرد يا کشته شود، شما رو به عقب – و به گذشته جاهلي خود – باز مي گرديد؟ و هر کس به گذشته جاهلي خود باز گردد، خداي را هرگز زيان نمي رساند، خداوند سپاسگزاران را پاداش نيک خواهد داد).
همان گونه که پيشتر گفتيم، شريعت اسلام با دو نوع وحي بر پيامبر(ص) نازل مي شد:
الف) وحي قرآني، که عبارت است از متن همين قرآن که از زمان پيامبر(ص) تا به حال سالم مانده و به دست ما رسيده است و همه الفاظ آن از خداست و در آن اصول شريعت اسلام، يعني توحيدِ خالق و توحيد پروردگار قانون گذار و معاد و حشر و حساب و ثواب و عقاب و ارسالِ رُسُل و وجوب طاعت از آنها از آدم تا خاتم، و نيز کليت احکام و آداب اسلامي، همچون نماز و حجّ و جهاد و روزه و زکات و خمس و امر به معروف و نهي از منکر و نهي از غيبت و…، ذکر شده است.
ب) وحي بياني، که وحيي بوده که همراهِ همان وحي قرآني نازل مي شده است و در واقع تبيين و تفسير آن را بر عهده داشته است. مثلاً در روز غدير خم، همزمان با نزول آيه[يا اَيهَا الرَّسُولُ بَلّغْ ما اُنزلُ اَلَيک مِن ربّک وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلَْ فَما بَلَّغْتَ رسالَتَه] مائده : 67 اين وحي بياني آمده است که: [يا ايها الرسولُ بَلّغِ ما اُنزلَ اِليک في عَلي.] پس في عَلي[1] وحي بياني بوده است که پيامبر(ص) آن را با حديث خود بيان مي فرموده و بنابراين في علي نيز وحي خدا بوده است. پيامبر از خود چيزي بيان نمي فرمود، چنان که باري تعالي در اين باره مي فرمايد: [ما ينطِقُ عَنِ الْهَوي اِن هُوَ اِلاَّ وَحْي يوحي] نجم: 4 و محکمتر از آن مي فرمايد: [ولَو تَقَوَّلَ عَلَينْا بَعضَ الأَقاويلِ - لاَ خَذْنا مِنهُ بِالَيمين - ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنهُ الوَتينَ - فَما مِنکمْ مِن أَحَدٍ عَنهُ حاجِزينَ] (الحاقّه: 44). يعني اگر پيامبر از خودش چيزي بگويد و به ما نسبت دهد، مانعش خواهيم شد و رگ قلبش را خواهيم بُريد و کسي از شما هم نمي تواند از مجازات او جلوگيري کند.
بدين سان، وحي قرآني همان متن قرآن است که همه الفاظش از خداست و يک سوره آن را، ولو به کوچکي سوره کوثر باشد، کسي نمي تواند بياورد (بقره : 23 – 24) و لذا معجزه باقي پيامبر اکرم(ص) است که خداوند خود عهده دار حفظ آن است: [اِنّا نَحنُ نَزَّلنَا الذٌکرَ وَ اِنّا لَهُ لَحافِظُونَ] (الحجر: 9). ولي وحي بياني، معنايش از خداست، لکن بيانش با لفظ پيامبر(ص) است و در آن شرطِ تحدّي و اعجاز نشده و هدف از آن تبيين معناي آيات قرآني توسط پيامبر اکرم(ص) است؛ چنان که خداوند فرمود:
[وَ اَنَزَلْنا اِليک اَلذِّکرَ لِتُبَين للِنّاس ما نُزِّلَ اِلَيهِمْ] (النحل : 44).
پيامبر(ص) هر آيه اي از قرآن را، که از طريق وحي دريافت مي کرد، به هر کس که تبليغ مي فرمود، بياني را هم که از جانب خداوند به او وحي شده بود براي وي مي گفت و بدين ترتيب تبليغ را کامل مي فرمود.
عبداللّه بن مسعود، صحابي بزرگ پيامبر(ص)، مي گويد: هفتاد سوره از دهان پيامبر(ص) فرا گرفتم. مثلاً وقتي آيه نازل مي شد که: [والشَّجره الملعونَه] (اسراء: 60) پيامبر به او مي فرمود که مقصود از شجره ملعونه، بني اميه است[2] .
در مسند احمد حنبل، از قول صحابه پيامبر، روايت شده که: اَنَّهُم کانُوا يقْتَرِؤُونَ مِنْ رَسولِ اللهِ(ص) عَشَرَ آياتٍ، فَلا يأخُذونَ في العَشرِ الاُخْري حَتّي يعلَمُوا ما في هذِهِ مِنَ العِلمِ و العَملِ.[3] يعني صحابه پيامبر از رسول خدا(ص) قرآن را دَه آيه دَه آيه فرا مي گرفتند و به دَه آيه جديد آغاز نمي کردند مگر که آنچه از حيث معارف و احکام که در دَه آيه گذشته بود فرا مي گرفتند. مثلاً اگر از داستان پيامبران گذشته ذکري شده بود، حضرت رسول(ص) داستان آنان را بيان مي فرمود، يا اگر آيه اي مربوط به قيامت بود، اين را که روز قيامت چگونه است بيان مي فرمود. يا اگر درباره احکامي مانند وضو و نماز و تيمُمّ بود، نحوه دقيق عمل به آن احکام را تعليم مي فرمود. پس، پيامبر(ص) هيچ آيه قرآني را تبليغ نفرموده مگر که وحيي بياني را هم با آن بيان فرموده و همراه آن به امّت ابلاغ فرموده است. مثلاً در تعليم آيه: [اِنَّما يريدُ الله لِيذْهِبَ عَنْکم الرّجْسَ اَهلَ اَلبَيتِ وَ يطََّهِرَکمْ تَطهيراً](احزاب: 33)، پيامبر(ص) مي فرمود: اهل بيتِ محمّد(ص)، علي و فاطمه و حسن و حسين هستند[4] .
همچنين در تبليغ آيه [اِنْ تَتُوبا اِلَي اللهِ فَقَد صَغتْ قُلوبُکما] (تحريم : 4) بيان مي فرمود که آن دو زوجه پيامبر، امّ المؤمنين حفصه و امّ المؤمنين عايشه اند. [5] در تعليم اين قسم آيات، پيامبر(ص) تعليم معني مي فرمود با تعليم عمل وچنان بوده است که آن گاه که مثلاً آيه کريمه [اَقِمِ الصّلوه لِدُلُوک الشَّمِس...] (اِسراء : 78) نازل شد، کيفيت نمازهاي پنج گانه و اذکار آنها را تعليم مي فرمود و در آن آيه که مي فرمايد [فَاغْسِلُواوُجُوهَکم وَ اَيدِيکم...] (مائده : 6) به طور عملي تعليم مي داد که نحوه وضو گرفتن چگونه است و با چه آبي بايد باشد.
در تمام اين موارد، آنچه که پيامبر(ص) به صحابه تعليم مي فرمود، هر يک از صحابه که نويسنده بود، آيه قرآن را با تفسيري که از پيامبر(ص) شنيده بود مي نوشت. بنابراين، همه نويسندگان صحابه، همه قرآن را نوشته بودند با تفسير هر آيه اي که خود از پيامبر(ص) شنيده بودند، البتّه در قرآن هاي تک تک نويسندگان صحابه، تفسير همه آيات نوشته نبود، ولي آن قرآني که در خانه پيامبر(ص) بود اين چنين بود، يعني متن کامل قرآن با تفسير کامل همه آيات همراه بود. توضيح اين که، آنچه از قرآن و تفسير آن نازل مي شد، پيامبر(ص) هر يک از صحابه را که نوشتن آموخته بود و نزديک وي بود مي طلبيد و به او دستور مي داد که آيه قرآن و بيان آن را که وحي شده بود، بر هر چه در دسترس بود بنويسد – بر روي کاغذ يا تخته يا استخوان يا شانه گوسفند و امثال آن؛ و آن نوشته ها را پيامبر(ص) در خانه خود داشت.
به هنگام وفات، پيامبر(ص) به علي(ع) وصيت کرد: پس از تجهيز من، ردا بر دوش مکن و از منزل خارج مشو تا اين قرآن را جمع آوري کني. علي(ع) آيات قرآن را، که با تفسير آن بر پوست و تخته و کاغذ و غيره نوشته شده بود[6] سوراخ مي کرد و نخ از بين آنها مي گذراند و اين گونه آيات و تفسير هر سوره اي را جمع آوري فرمود. اين کار از چهارشنبه (فرداي دفن پيامبر) آغاز شد و در روز جمعه تمام شد.
آن حضرت، آن قرآن را با مولي و آزاد کرده خود، قنبر، به مسجد آورد. مسلمانان براي نماز جمعه در مسجد پيامبر گرد آمده بودند. آن حضرت به ايشان فرمود: اين قرآن موجود در خانه پيامبر(ص) است که براي شما آورده ام. – دستگاه خلافت – آنها گفتند: ما به اين قرآن حاجت نداريم ما. خود قرآن داريم! حضرت فرمود: اين قرآن را ديگر نمي بينيد[7] .
آن قرآن، با تفسير تمام آيات، پس از آن حضرت، در دست يازده فرزند او دست به دست منتقل شده و اکنون در نزد حضرت مهدي (عج) است که به هنگام ظهور خويش آن را ظاهر مي کند. واين قرآني که ما اکنون در دست داريم، [8] همان قرآن زمان پيامبر(ص) است ولي بدون تفسير، يعني تنها وحي قرآني است و از وحي بياني خالي است[9] .
امّا چرا قرآني را که اميرالمؤمنين(ع) جمع کرده بود و، علاوه بر متن آيات، تفسير همه آنها را هم – به همان گونه که بر پيامبر(ص) وحي شده بود در بر داشت – قبول نکردند؟ دليل اين مطلب آن است که در وحي بياني، که بر پيامبر(ص) نازل شده و با کلمات آن حضرت(ص)؟ به عنوان حديث ايشان در بيان قرآن، تلقّي مي شد، مطالبي وجود داشت که مخالفِ سياستِ دستگاه خلافت بود و مانع حکومت ايشان مي شد. مثلاً، چنان که گذشت، ذيل آيه [والشجره الملعونه في القرآن] (اسراء: 60) بر آن حضرت(ص) وحي شده بود که ايشان بني اميه مي باشند؛ و اين تفسير در بعضي مصاحف ضبط شده بود. با وجود چنين روايتي، ديگر عثمان، معاويه، يزيد، وليد و امثالهم نمي توانستند حاکم شوند. يا در ذيل آياتِ پر تهديد سوره تحريم آمده بود که مقصود از آن دو زن، عايشه وحفصه اند. يادر ذيل آيه [ياأَيهَا الّذينَ آمَنوا لاتَرفَعوُا أصْوَاتَکم فَوقَ صَوْتِ النَّبي...] (الحجرات: 2) امده بو که در شأن ابوبکر و عمر نازل شده است. يا آن گاه که آيات ابتداي سوره توبه (10-1) نازل شد[10] ، پيامبر(ص) آن آيات را به ابوبکر و عمر داد تا به مکه ببرند و در موسم حجّ به مشرکان ابلاغ کنند. وحي غير قرآني نازل شد که اين ابلاغ را بايد يا خود انجام دهي يا آن کس که از توست. پس، پيامبر(ص)، علي بن ابي طالب(ع) را فرستاد تا آن آيات را از ابوبکر و عمر گرفت و خود علي(ع) به مکه برد و در موسم حجّ به مشرکان ابلاغ فرمود[11] .
يا آياتي که در شآن پيامبر(ص) و اهل بيتش نازل شد، مانند آيه تطهير [إِنَّمَا يرِيدُ اللَّهُ لِيذْهِبَ عَنْکمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيتِ وَيطَهِّرَکمْ تَطْهِيراً](احزاب: 33).
خداوند فقط مي خواهد پليدي وگناه را زا شما اهل بيت دور کند وکاملاً شما را پاک سازد.
آيه مباهله [فَمَنْ حَاجَّک فِيهِ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَک مِنْ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَکمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَکمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَکمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَه اللَّهِ عَلَي الْکاذِبِينَ] (آل عمران: 61)
هر گاه بعد از علم ودانشي که (درباره مسيح) به تو رسيده، (باز)کساني با تو به محاجّه وستيز برخيزند، به آنها بگو: بياييد ما فرزندان خود را دعوت کنيم، شما هم فرزندان خود را؛ ما زنان خويش را دعوت نماييم، شما هم زنان خود را؛ ما از نفوس خود دعوت کنيم، شما هم از نفوس خود؛ آنگاه مباهله کنيم؛ ولعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم.
وآيه در داستان واقعه غدير [يا أَيهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيک مِنْ رَبِّک وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللَّهُ يعْصِمُک مِنْ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لَا يهْدِي الْقَوْمَ الْکافِرِينَ](مائده: 67).
اي پيامبر! آنچه از طرف پروردگارت برتو نازل شده است، کاملاً (به مردم) برسان؛ واگر نکني، رسالت او را انجام نداده اي. خداوند تو را از (خطر احتمالي) مردم نگاه مي دارد؛ وخداوند، جمعيت کافران (لجوج) را هدايت نمي کند.
وپس از وقوع غدير [الْيوْمَ أَکمَلْتُ لَکمْ دِينَکمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيکمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَکمْ الْإِسْلَامَ دِيناً]
(مائده: 3)،
دين شما را کامل کردم؛ و نعمت خود را بر شما تمام نمودم؛ واسلام را بعنوان آيين (جاودان) شما پذيرفتم.
ولايت [إِنَّمَا وَلِيکمْ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يقِيمُونَ الصَّلَاه وَيؤْتُونَ الزَّکاه وَهُمْ رَاکعُون]
(مائده: 55)
سرپرست و وليّ شما، تنها خداست وپيامبر او وآنها که ايمان آورده اند؛همانها که نماز را بر پا مي دارند، ودر حال رکوع، زکات مي دهند.
آيه نجوي [يا أَيهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا نَاجَيتُمْ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَينَ يدَي نَجْوَاکمْ صَدَقَه ذَلِک خَيرٌ لَکمْ وَأَطْهَرُ فَإِنْ لَمْ تَجِدُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ](مجادله : 12)
اي کساني که ايمان آورده ايد! هنگامي که مي خواهيد با رسول خدا نجوا کنيد (وسخنان در گوشي بگويد)، قبل از آن صدقه اي (در راه خدا) بدهيد؛ اين براي شما بهتر وپاکيزه تر است. واگر تواناي نداشته باشيد، خداوند آمرزنده ومهربان است.
و… بسياري آيات ديگر. لذا، نه تنها قرآن امير المؤمنين را نپذيرفتند[12] ، بلکه کوشيدند تا قرآن را مجرّد از وحي بياني بنويسند[13] و از بيان و نشر و کتابتِ حديث پيامبر(ص) مانع شدند و به کتمان و جعل و تحريف آن پرداختند[14] .
[1] بحارالانوار،37: 155 و 189 و شواهد التنزيل حَسْکاني، 1: 187 و 190 و تاريخ دمشق ابن عساکر، حديث 451 و اسباب النّزول واحدي، ص 135، چاپ بيروت و الدرّالمنثور سيوطي، 2: 298 و فتح القدير، 2: 57 و تفسير نيشابوري، 6: 194.
[2] الدّرالمنثور، 4: 191.
[3] مسند احمد، 5: 410 و نيز تفسير قرطبي، 1: 39 و معرفه القرّاء الکبار ذهبي، ص 48 و مجمع الزّوائد، 1: 165 و تفسير طبري، 1: 27 و کنزالعمّال، حديث 4213 و 4215، چاپ بيروت.
[4] مستدرک الصحيحين، 3: 147 و صحيح مسلم، 7: 130 و سنن بيهقي، 2: 149 و تفسير طبري و الدرّالمنثور سيوطي، ذيلِ آيه 33 احزاب و تفسير زمخشري و رازي ذيل آيه مباهله و اُسدُالغابه، 2: 20.
[5] صحيح بخاري، کتاب التفسير،3: 137 – 138 و صحيح مسلم، کتاب الطلاق، 2: 1108 و 1111.
[6] عمده القاري، 20: 16 و فتح الباري،10: 386 و الاتقان سيوطي، 1: 59 و بحارالانوار، 92: 48 و 51 – 52 به نقل از تفسير قمي، ص 745.
[7] مفاتيح الاسرار و مصابيح الابرار في تفسير القرآن، شهرستاني، مقدّمه، ورقه 15 أ. متن روايت چنين است: لَمَّا فَرَغَ مِن جَمعِهِ اَخْرَجَهُ هو (ع) وَ غُلامُهُ قَنبَر اِليَ النّاسِ و هُم في المَسْجِد يحْمِلانِه وَلا يقلانِه. و قيلَ اِنّه کانَ حَمْلَ بَعيرِ. وَ قَالَ لَهُم هذا کتابُ اللّهِ کما اَنْزَلَ اللّهُ عَلي مُحمّدِ (ص) جَمَعْتُهُ بَينَ اللَّوحَينِ. فَقالُوا: اِرْفَعْ مُصْحَفَک لا حاجَه بِنااِلَيهِ. فَقَالَ (ع): وَ اللّهِ لا تَرَونَهُ بعدَ هَذا اَبداً، اِنَّما کانَ عَلَيَّ اَنْ اُخبِرَکم بِهِ حينَ جَمَعْتُهُ فَرَجَعَ اِلي بَيتِهِ..
در کتاب سُلَيم بن قيس هلالي، ص 18 – 19، ماجرا با تفصيل و تصريح بيشتري نقل شده است. بخشي از متن روايت اين است:… فَجَمَعَهُ في ثَوبِ واحِدِ و خَتَمَهُ ثمَّ خَرَجَ اِلَي النّاسِ وَ هُم يجْتَمِعُونَ مَعَ اَبي بکرِ في مسجدِ رسولِ اللّهِ (ص) فَنادي عَلِيٌّ (ع) بِاَعْلي صَوْتِهِ: اَيها النّاسُ اِنّي لَمْ اَزَل مُنْذُ قُبِضَ رسولُ اللّهِ (ص) مَشغولاً بِغُسلِهِ ثُمَّ بالقُرآنِ حَتّي جَمَعْتُه کلَّه في هذَا الثَّوبِ الواحِد، فَلَمْ ينْزِلِ اللّهُ عَلي رَسُولِ اللّهِ آيه اِلاّ وَقَدْ جَمَعْتُها وَ لَيسَتْ مِنَه آيه اِلاّ وَقَدْ اَقْرأَنيها رسولُ اللّهِ وَ عَلَّمَني تَأويلَها. ثُمَّ قالَ لَهُمْ عليٌّ (ع) لِئَلاَّ تَقُولُوا غَداً اِنّاکنّا عَن هذا غافِلينَ. ثمَّ قالَ لَهُم عَليٌّ (ع): لا تَقُولوا يومَ القيامَه اِنّي لَمْ اَدْعُکم اِلي نُصْرَتي وَلَمْ اُذَکرْکمْ حَقّي وَ لَمْ اَدْعُکم اِلي کتابِ اللّهِ مِنْ فاتِحَتِهِ اِلي خاتِمَتِهِ. فَقالَ لَهُ عُمَرُ: ما اَغنانا بِما مَعَنا مِنَ القرآنِ مِمّا تَدعُونا اِليه. ثُمَّ دَخَلَ عليٌّ (ع) بَيتَه. (براي آشنايي با درجه اعتبار کتاب سليم بن قيس هلالي و ديگر رواياتي که درباره اين موضوع در کتاب هاي مکتب خلفا وارد شده است، نگاه کنيد به: القرآن الکريم و روايات المدرستين، علاّمه عسکري،2: 396 – 408.)
[8] کافي، به تصحيح استاد علي اکبر غفّاري، 2: 633، روايت 23. براي آشنايي با رواياتي که در آنها ائمّه (ع) علوم خويش را به اميرالمؤمنين و به واسطه ايشان به پيامبر نسبت مي دهند، نگاه کنيد به: معالم المدرستين، علاّمه عسکري، 2: 312 – 320.
[9] توضيح آن که ابوبکر دستور داد تا قرآني بي تفسير بنويسند. اين کار در زمان ابوبکر آغاز شد و در زمان عمر به پايان رسيد. عمر، آن قرآن را نزد حفصه گذاشت. در زمانِ عثمان، چون صحابه با او مخالف شدند و آياتي را که ذمِّ بني اميه در آن بود و در مصاحف با تفسير آنها ضبط شده بود بَر وي مي خواندند و به آنها استشهاد مي کردند، عثمان آن قرآنِ بدون تفسير را از حفصه گرفت و دستور داد هفت نسخه از روي آن نوشته شود. شش نسخه از آن را به مکه، يمن، دمشق، حِمص، کوفه و بصره فرستاد و يک نسخه را هم در مدينه نگاه داشت. آن گاه دستور داد تا مصاحفِ صحابه را، که در آنها متن قرآن به همراه تفسير آياتِ شنيده شده از پيامبر(ص) بود، بسوزانند. از اين رو، او را حَرّاقُ الَمصاحِف ناميدند. در اين ميان، تنها عبداللّه بن مسعود حاضر به دادنِ مصحف خود نشد، لذا راويان به امر بني اميه، روايات دروغي درباره او جعل و نقل کردند.
اين قرآني که امروز در ميان مسلمانان است، همان است که در زمانِ عثمان استنساخ شده است و متنِ همان قرآني است که بر پيامبر خاتم (ص) نازل شده و هيچ کم و زياد و جابه جايي (در کلمات) ندارد. فقط، کاري که کردند، وحي بياني را از آن جدا کردند. (براي آشنايي با بحث تفصيلي در اين زمينه و مدارک آن، ر. ک: القرآن الکريم و روايات المدرستَين، سيد مرتضي عسکري،1: 264 – 277 و 2: 71 – 86.).
[10] صحيح بخاري، کتاب التفسير، تفسير سوره الحُجرات، 3: 190 – 191.
[11] براي آشنايي با مدارک تفصيلي اين بحث،:القرآن الکريم و روايات المدرستين، 1: 226 – 227.
[12] براي آشنايي بامدارک تفصيلي اين بحث بنگريد به منبع سابق، ص 218 – 248.
[13] همان، 1: 264 – 274 و 2: 413 – 417.
[14] همان، 2: 417- 431 وص 510-515 و ص 572- 582؛ معالم المدرستين، 1: 329 – 392 و 402 – 483، چاپ پنجم، 1412 هـ.احاديث اُمّ المؤمنين عائشه، علاَّمه عسکري، ج 2، چاپ اوّل، 1418 ه نقش ائمه در احياء دين، ج 2 – 5 و ج 9.
نامزدهاي خلافت پس از وفات پيامبر در روز سقيفه
مراد از خليفه در اينجا يعني خليفه الرّسول، يعني کسي که پس از پيامبراکرم (ص)، امر حکومتِ ظاهري به دست اوست و حاکم است. و اين معنايي است که نه جنبه لغوي دارد و نه اصطلاح اسلامي، بلکه ساخته مکتبِ خلفا پس از پيامبر است. چراکه، در لغت، خليفه هر شخص، يعني کسي که در غياب او کار او را انجام مي دهد. (مفردات راغب، ذيل ماده خلف) کار اصلي پيامبراکرم (ص) و همه پيامبران الهي، بنا به نصّ قرآن کريم، تبليغ دين خدا به مردم است:وَما عَلَي الرَّسُولِ اِلاَّ الْبَلاغ(مائده : 98)،فَهَلْ عَلَي الرُّسُلِ اِلاَّ البَلاغُ المُبين(نحل : 35)، و نه حکومت کردن. لذا، غالب پيامبران حکومت ظاهري نداشته اند، مانند حضرت عيسي، يحيي، زکريا، نوح عليه السلام.و نيز، اين معني اصطلاح شرعي نيست و در حديث پيامبر، مراد از خليفه الرّسول به شخصي که حديث و سنّت پيامبر را روايت مي کند:آمدهقال (ص): الذّينَ يأتُونَ مِنْ بَعدي يروُونَ حَديثي و سُنَّتي.(معاني الاخبار صدوق، ص 374 – 375، مَن لا يحْضُرُهُ الفَقيه، 420: 4، الفتح الکبير سيوطي، 233: 4، شرف اصحاب الحديث خطيب بغدادي، ص 30) همچنين مرادِ از آن، خليفه اللّه هم نيست؛ زيرا خليفه اللّه به شخصي گفته مي شود که خداوند او را معين فرموده تا دين خدا را از طريق وحي (اگر پيامبراست) و يا به واسطه پيامبر (اگر وصيّ پيامبراست مانند ائمّه عليهم السّلام) بگيرد و به مردم ابلاغ کند. البتّه حکومت ظاهري نيز جزء شؤون اين خلافت الهي است، و خليفه اللّه، خود، وظيفه اي در جهتِ گرفتن آن ندارد، مگر آنکه مردم گردِ او جمع شوند و از او بخواهند که حاکم شود و او را در اين امر ياري دهند، مانند پيامبراکرم (ص) که در مدينه به دليل بيعت و ياري مردم توانست تشکيل حکومت دهد ولي در مکه (چون مردم نخواستند و ياري نکردند) بدين کار قيام ننمود و به وظيفه اصلي خود، که ابلاغ دين خدا بود، اکتفا کرد. در مورد اميرالمؤمنين علي بن ابي طالب نيز وضع به همين گونه بود. وظيفه اصلي ايشان و همه ائمه، همچون پيامبر(ص)، حفظ دين خدا و ابلاغ آن به مردم بود، و البتّه اگر مردم مي خواستند و آن حضرت را ياري مي کردند، ايشان قيام به حکومت نيز مي کرد و اين کار برايشان واجب مي شد، لکن مردم نخواستند و نيامدند جز سه نفر (تاريخ يعقوبي،2: 105و شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، 4: 2) يا چهار و پنج نفر (شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، تحقيق محمّد ابوالفضل ابراهيم،2: 47)؛ چنان که آن حضرت خود مي فرمودلَو وَجَدْتُ اَربعينَ ذَوي عَزمِ مِنهُم لَنا هَضْتُ القومَ(منبع سابق). امّا پس از 25 سال، يعني پس از کشته شدن عثمان، چون مردم به در خانه آن حضرت آمدند و از ايشان مُصرّانه خواستند که حکومت را به دست بگيرد، بدين امر قيام کرد (شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، 2: 50و تذکره سبط ابن جوزي، باب ششم). اين عمل حضرت امير، دقيقاً، همان چيزي بود که پيامبر (ص) از ايشان خواسته بود:قالَ رسولُ اللّه (ص) لِعَليّ: اِنَّک بِمَنْزِله الکعبه تُؤتي وَلا تَأتي. فَاِنْ اَتاک هؤُلاءِ القَومُ فَسَلَّموالَک الاَمرَ فَاقْبَلْهُ مِنْهُم…(اسدالغابه4: 31).حال، اگر در اينجا نام اميرالمؤمنين (ع) جزو نامزدهاي خلافت آورده شده، نه به اين معناست که آن حضرت خود خواهان اين امر و قيام کننده براي گرفتن آن بودند، بلکه بيانگر نظر عده قليلي از مردم جامعه آن روز مدينه است، که به سبب آن که حضرت علي (ع) را وصيّ رسول اللّه (ص) مي دانستند و حکومت را جزو شؤونِ و حقِّ او مي شمردند (مانند سلمان و ابوذر و مقداد و عمّار) يا به واسطه تعصّبات خانوادگي (مانند عبّاس عمومي پيامبر) و يا تعصّبات قبيلگي (مانند ابوسفيان) خواستار حکومت ظاهري اميرالمؤمنين (ع) بودند.
الف) علي بن ابي طالب(ع)، که از جانب خدا براي رهبري اين امّت تعيين شده و پيامبر اکرم(ص) اين امر را به مسلمانان ابلاغ فرموده بود.
ب) سَعد بن عُبادهَ، که نامزد قبيله خزرج بود ونه همه انصار.
ج) ابوبکر، که نامزد جماعتي از مهاجران (قريش) بود، نه همه آنان.
شعارهاي سقيفه
>شعارهاي انصار
>شعارهاي مهاجران (قريش)
شعارهاي انصار
1 – انصار اسلام را ياري کردند[1] .
2 – انصار در راه پيامبر شمشير زدند[2] .
3 – شهر مدينه، شهر انصار است[3] .
[1] عبداللّه بن سبا، عسکري، ج 1، ص 113.
[2] همان.
[3] همان، ص 115.
شعارهاي مهاجران (قريش)
همان، ص 115 – 116.
1 – پيامبر از قبيله قريش است.
2 – عرب نمي پذيرد که حاکم ايشان از قبيله اي ديگر باشد و جانشين پيامبر بايد از قريش باشد.
پس از بيان آنچه گذشت مي توانيم داستان کودتاي سقيفه را درک کنيم
کودتاي سقيفه و بيعت ابوبکر
پس از در گذشت رسول خدا(ص)، انصار در سقيفه بَنَي ساعِدَه گرد آمدند. خزرجي ها مي خواستند سعد بن عباده را جانشين پيامبر(ص) کنند. آنان، نه اين که جانشين و وصّي پيامبر را نمي شناختند و اين کار را ندانسته انجام مي دادند؛[1] خير! مي دانستند؛ کار آنان از روي تعصّب قبيله اي انجام شد.
در اين حال گروهي از مهاجران نيز که خبر اجتماع ايشان را در سقيفه شنيدند به آنها پيوستند. همه ايشان جنازه پيامبر(ص) را در ميان چند تن از خاندانش رها کردند[2] و آمدند بر سر جانشيني حضرتش جنگ و جدال کردند.
اَوْسي ها موافق سعد بن عباده نبودند. در بين خزرجي ها نيز بشير بن سعد، که يکي از بازرگان خزرج بود، در امر رياست با سعد حسد ورزي مي کرد و موافق او نبود[3] .
[1] همان، ص 113.
[2] ابوبکر، عمر، ابوعُبيده جرّاح، مُغِيره بن شعبه و عبدالرّحمن بن عوف. – همان منبع، ص 113 – 115.
[3] شرح نهج البلاغه، 2: 2، به نقل از سقيفه جوهري.
سقيفه به روايت خليفه دوم
در صحيح بخاري، از عمر داستان سقيفه را چنين روايت کرده است:
وقتي که پيامبر(ص) از دنيا رفت، خبر به ما رسيد، که انصار در سقيفهّ بني ساعده اجتماع کرده اند. من هم به ابوبکر پيشنهاد کردم که بيا تا ما هم به برادران انصار خود به پيونديم. و ما خود را به سقيفه رسانديم. علي و زبير و همراهان ايشان با ما نبودند هنگامي که به سقيفه رسيديم متوجه شديم که طايفه انصار مردي را که در گليمي پيچيده بودند و مي گفتند سعَد بن عُباده است و تب دارد، با خود به آنجا آورده بودند. ما در کنار ايشان نشستيم و سخنران آنها برخاست و، پس از حمد و سپاس خدا، گفت: نَحْنُ اَنْصارُ اللّه ما ياران خداييم و نيروي رزمنده و به هم فشرده اسلام؛ شما گروه مهاجران، مردمي به شماره اي اندک هستيد و….
من (عمر) خواستم در پاسخ او چيزي بگويم که ابوبکر آستينم را کشيد و گفت: خونسرد باش. پس خودش از جاي برخاست و به سخن پرداخت. به خدا قسم که او در سخن خويش هيچ نکته اي را که من مي خواستم بر زبان بياورم فرو گذار نکرد؛ يا همان را گفت، يا بهتر از آن را به زبان آورد. او گفت: اي گروه انصار، آنچه را از خوبي و امتيازات خود برشمرديد، بي گمان، اهل و برازنده آن هستيد. اما خلافت و فرمانروايي، تنها در خور قبليه قريش است، زيرا که آنها از لحاظ شرافت و حَسَب و نَسَب مشهورند و در ميان قبايل عرب ممتاز. اين است که من، به شما، يکي از دو تن را پيشنهاد مي کنم تا هر يک را که بخواهيد به خلافت انتخاب و با او بيعت کنيد. اين بگفت و دست من و ابوعبيده را گرفت و به آنان معرفي مي کرد. تنها اين سخن آخر او بود که از آن خوشم نيامد. در اين هنگام، يکي از انصار برخاست و گفت: أَنا جُذَيلُها الُمحَکک وَ عُذيقْهَا المُرَحَّب… يعني من به منزله آن چوبي هستم که شتران پشت خود را با آن مي خارانند و درختي که به زير سايه اش پناه مي بردند[1] .
شما مهاجران براي خود فرمانروايي برگزينيد و ما هم براي خود زمامداري انتخاب مي کنيم.
در پي اين سخن، بگو مگو و سر و صدا از هر طرف برخاست و چند دستگي و اختلاف به شدّت ظاهر گرديد – من از اين موقعيت استفاده کردم و – به ابوبکر گفتم که دستت را دراز کن تا با تو بيعت کنم. او هم دستش را پيش آورد و من با او بيعت کردم. پس از اين که از کار بيعت با ابوبکر فراغت يافتم، به سوي سعد بن عباده هجوم برديم…. اگر کسي، بدون کسب نظر و مشورت با مسلمانان، با مردي به خلافت بيعت کند، نه از او پيروي کنيد و نه از بيعت گيرنده؛ که هر دو مستحقّ کشته شدن اند[2] .
[1] اين جمله ضرب المثل است در زبان عرب؛ مثال هاي هر زباني چون به زبان ديگري ترجمه شوند زيبائي ندارد.
[2] صحيح بخاري، کتاب الحدود، باب رَجم الحُبلي،4: 119- 120 و سيره ابن هشام4: 336- 338 و کنزالعمّال 3: 139، حديث 2326.
سقيفه به روايت تاريخ طبري
طبري در داستان سقيفه و بيعت ابوبکر، در تاريخ خود چنين مي نويسد:
طايفه انصار پيکر رسول خدا(ص) را در ميان خانواده اش رها کردند تا آنان به تجهيز و دفنش بپردازند و خود در سقيفه بني ساعده گرد آمدند و گفتند: ما پس از محمّد(ص)، سعد بن عباده را به حکومت بر خود بر مي گزينيم. آنان سعد را، که مريض بود، با خود به آنجا آورده بودند….
سعد خداي را ستايش کرد، سابقه انصار را در دين و برتري شان را در اسلام يادآور شد و کمک هائيکه که آنان به پيامبر خدا(ص) و اصحابش داشتند و جنگ هايي را که با دشمنان کردند ياد آور شد و تأکيد کرد که پيامبر خدا(ص) در حالي از دنيا رفت که از آنان راضي و خشنود بود؛ و سرانجام گفت: اينک شما گروه انصار، زمام حکومت را خود به دست گيريد و آن را به ديگري وامگذاريد.
در پاسخ سعد همه انصار بانگ برآوردند که: رأي و انديشه ات کاملاً درست و سخنانت راست و متين است و ما هرگز بر خلاف تو کاري انجام نخواهيم داد و تو را به حکومت و زمامداري انتخاب مي کنيم.
پس از اين موافقت قطعي، مطالبي ديگر به ميان آمد و سخناني رد و بدل شد تا سرانجام گفتند: اگر مهاجرانِ قريش زير بار اين تصميم ما نروند و آنرا نپذيرند و بگويند که ما مهاجران و نخستين ياران پيامبر و از خويشاوندان او هستيم و شما حق نداريد که در حکومت و زمامداري پيامبر با ما از در مخالفت درآييد، چه جواب بدهيم؟ گروهي از آنان گفتند: در آن صورت، ما به ايشان مي گوئيم براي خود اميري انتخاب مي کنيم شما هم براي خود زمامداري انتخاب کنيد. سعد ابن عباده، گفت: و اين خود اولين شکست و عقب نشيني است. [1] .
چون خبر اين اجتماع به گوش ابوبکر و عمر رسيد، به همراه ابوعبيده جرّاح، شتابان، رو به سقيفه نهادند. اُسَيد بن حُضَير[2] و عُوَيم بن ساعَده[3] و عَاصِم بن عَدِيّ[4] از بني عَجلان نيز که از روي حسادت، نمي خواستند سعد خليفه شود، به ايشان پيوستند. همچنين، مُغِيره بن شُعبه و عبدالرّحمن بن عوف در آنجا به صف نشستند. ابوبکر، پس از اين که از سخن گفتن عمر در آن جمع جلوگيري کرد، خود برخاست و حمد و سپاس خدا را به جاي آورد و سپس از سابقه مهاجران و اين که آنان، در ميان همه مردم عرب، در تصديق رسالت پيامبر(ص) پيشگام بوده اند ياد کرد و گفت:
مهاجران، نخستين کساني بودند که روي زمين به عبادت خدا پرداختند و به پيامبرش ايمان آوردند. آنان دوستان نزديک و از بستگان پيامبرند و به همين دليل، در گرفتن زمام حکومت، بعد از حضرتش، از ديگران سزاوارترند و در اين امر، جز ستمکاران، کسي با فرمانروايي ايشان به مخالفت و ستيزه برنمي خيزد. ابوبکر، پس از اين سخنان، از فضيلت انصار سخن راند و چنين ادامه داد:
البته، پس از مهاجران و سبقت گيرندگان در اسلام، کسي مقام و منزلت شما انصار را نزد ما نخواهد داشت. فرمان و حکومت از آنِ ما، و مقام و منزلت وزارت از آن شما باشد.
آن گاه، حُباب بن مُنذر از جاي برخاست و خطاب به انصار گفت:
اي گروه انصار، زمام امور حکومت را خود به دست بگيريد که اين مهاجران در شهر شما و زير سايه شما زندگي مي کنند و هيچ گردنکشي را زهره آن نيست که سر از فرمان شما بتابد. پس، از دو دستگي و اختلاف به پرهيزيد که، اختلاف، کارتان را به تباهي و فساد خواهد کشيد و شکست خواهيد خورد و رياست و حکومت از چنگتان به در خواهد شد. اگر اينان زير بار نرفتند و بجز آنچه که از ايشان شنيديد چيزي ديگر نگفتند، در آن صورت، ما از ميان خودمان فرمانروايي برمي گزينيم و آنها هم را براي خودشان اميري انتخاب کنند.
در اينجا عمر از جاي برخاست و گفت:
هرگز چنين کاري نمي شود و دو شمشير در يک غلاف نگنجد. به خدا سوگند که عرب به حکومت و فرمانروايي شما سر فرود نخواهد آورد، در حالي که پيامبرشان از غير شماست. امّا عرب با حکومت و زمامداري کسي که از خاندان نبوّت و پيامبري باشد مخالفت نخواهد کرد. ما، در برابر کسي که به مخالفت ما برخيزد، دليل و برهاني قاطع داريم و آن اين که چه کسي حکومت و فرمانروايي محمّد را از چنگ ما بيرون مي کند و با ما سر آن به ستيزه و مخالفت بر مي خيزد، در صورتي که ما از بستگان و خاندان او هستيم؟ مگر آن کس که به گمراهي افتاده، يا به گناه آلوده شده، يا به گرداب هلاکت افتاده باشد؟[5] .
حباب، بار ديگر، برخاست و گفت:
اي گروه انصار، دست به دست هم بدهيد و به سخن اين مرد و يارانش گوش ندهيد که حق خود را در حکومت و زمامداري از دست خواهيد داد. اگر اينان زير بار خواسته شما نرفتند، ايشان را از سرزمين خود بيرون کنيد و حرف خود را به کرسي بنشانيد و زمام امور را به دست بگيريد که، به خدا قسم، شما از آنان به فرمانروايي سزاوارتريد؛ چه، کافران به ضرب شمشير شما سر فرود آوردند و به اين آيين گرويدند.
من، در ميان شما، به منزله چوبي هستم که شتران پشت خود را با آن مي خارانند[6] کنايه از اين که در مواقع سختي و گرفتاري به رأي من پناه مي برند و همانند درخت تناوري ام که جان پناهي براي ناتوانان است. به خدا قسم چنانچه بخواهيد جنگ و خونريزي را از سر مي گيريم[7] .
عمر گفت: در آنگاه خدا تو را مي کشد[8] .
حُباب پاسخ داد: خدا تو را مي کشد.
ابوعبيده، چون چنان ديد، خطاب به انصار گفت:
اي گروه انصار، شما نخستين کساني بوديد که به ياري رسول خدا(ص) و دفاع از دين برخاستيد. اکنون در تبديل و تغيير دين و اساس وحدت مسلمانان، نخستين کس نباشيد!
پس از سخنان زيرکانه ابوعبيده، بشير بن سَعدِ خَزرجي[9] از جاي برخاست و گفت:
اي گروه انصار، به خدا قسم که ما در جهاد با مشرکان و پيشگامي در پذيرش اسلام داراي موقعيت مقامي والا شده ايم و در اين امر، بجز خشنودي خدا و فرمانبرداري از پيامبر و بردباري و خود سازي نفسمان، چيزي نخواسته ايم. پس شايسته نيست که ما، با داشتن آن همه فضايل بر مردم، گردنکشي کنيم و بر آنان منّت بگذاريم و آن را وسيله کسب مال و منال دنياي خود سازيم. خداوند ولي نعمت ماست، او در اين مورد بر ما منّت نهاده است. اي مردم، بدانيد که محّمد(ص) از قريش است و افراد قبيله اش به او نزديک ترند و در به دست گرفتن رياست و حکومتش از ديگران سزاوارتر؛ و من از خدا مي خواهم که هرگز مرا نبيند که امر حکومت با آنان به نزاع برخاسته باشم. پس، شما هم از خدا بترسيد و با آنان مخالفت نکنيد و در امر حکومت با ايشان به ستيزه بر نخيزيد و دشمني نکنيد.
چون بشير سخن به پايان برد، ابوبکر برخاست و گفت:
اين عمر و اين هم ابوعبيده؛ هر کدام را که مي خواهيد انتخاب و با او بيعت کنيد.
عمر و ابوعبيده، يک صدا، گفتند: با وجود بد خدا قسم هرگز ماجرأت نداشته که در أمر خلافت برتو پيش دستي کنيم[10] در حالي که يار غار پيامبرهش
عبدالرّحمن بن عوف هم از جا برخاست و، ضمن سخناني، گفت: اي گروه انصار، اگر چه شما را مقامي والا و شامخ است، ا
سلام
حتما این حدیث معروف را شنیده ای که رسول الله(ص) فرمودند فاطمه پاره تن من است ، هرکه او را شاد کند مرا شاد کرده و هرکه او را بیازارد مرا آزرده است ؟
اگر ابوبکر و عمر حضرت فاطمه(س) را آزرده خاطر نکرده بودند چرا حضرت فاطمه اجازه ندادند در نماز و تشیعش شرکت کنند؟
ولی اینها فرع است و مشکل جای دیگری است . آب از سرچشمه گل آلود است . کدام آدم عاقلی جمعیت حداقل 100000نفری را در یکجا جمع می کند تا بگوید مردم علی دوست من است پس او را دوست بدارید؟!
مگر رسول الله تمامی عمر شریفشان را برای اعتلای اسلام صرف نکردند؟ حال بیایند و برای خانواده از مردم عهد دوستی بگیرند؟
وقتی زمام کار دست نااهلان بیافتد حدیث و روایت و تاریخ هم جعل می شود و واقعیتها به نفع قدرت پرستان قلب می شود .
دوستان!وهابی اول بیایند و مسئله حقانیت خلافت ابوبکر و عمر را اثبات کنند بعد بقیه مسائل به خودی خود حل می شود .
یاعلی (ع)
اسناد هجوم به خانه وحي و شهادت حضرت زهرا سلام الله عليها
منابع اهل تسنن :
روايات بسياري در كتابهاي اهل تسنن وجود دارد كه ثابت ميكند ، خليفه اول به همراه عدهاي از دشمنان اهل بيت ، به خانه وحي همجوم برده و آن جا را به آتش كشيدهاند ؛ در حالي كه فاطمه زهرا سلام الله عليها به همراه نوادگان رسول خدا در داخل خانه بودهاند .
ما در اين جا به چند روايت به نقل از علماي اهل سنت اشاره كرده و فقط چهار روايت : ابن أبي شيبه ، بلاذري ، طبري و روايت پشيماني ابوبكر در آخرين روزهاي زندگيش را از نظر سندي بررسي ميكنيم .
1 . امام الحرمين جويني (730هـ) :
از آن جايي كه روايت جويني اهميت بيشتري داشت و نيز تصريح به مقتوله بودن صديقه طاهره دارد ، ما نخست اين روايت را نقل و بقيه روايات را بر طبق سال وفات صاحب كتاب ، ميآوريم .
امام الحرمين جويني « استاد ذهبي » از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم اين گونه روايت مي کند :
روزي پيامبر صلي الله عليه وآله وسلم نشسته بود ، حسن بن علي بر او وارد شد ، ديدگان پيامبر كه بر حسن افتاد ، اشك آلود شد ، سپس حسين بن علي بر آن حضرت وارد شد ، مجدداً پيامبر گريست . در پي آن دو ، فاطمه و علي عليهما السلام بر پيامبر وارد شدند ، اشك پيامبر با ديدن آن دو نيز جاري شد ، وقتي از پيامبر علت گريه بر فاطمه را پرسيدند ، فرمود :
وَ أَنِّي لَمَّا رَأَيْتُهَا ذَكَرْتُ مَا يُصْنَعُ بِهَا بَعْدِي كَأَنِّي بِهَا وَ قَدْ دَخَلَ الذُّلُّ في بَيْتَهَا وَ انْتُهِكَتْ حُرْمَتُهَا وَ غُصِبَتْ حَقَّهَا وَ مُنِعَتْ إِرْثَهَا وَ كُسِرَ جَنْبُهَا [وَ كُسِرَتْ جَنْبَتُهَا] وَ أَسْقَطَتْ جَنِينَهَا وَ هِيَ تُنَادِي يَا مُحَمَّدَاهْ فَلَا تُجَابُ وَ تَسْتَغِيثُ فَلَا تُغَاثُ … فَتَكُونُ أَوَّلَ مَنْ يَلْحَقُنِي مِنْ أَهْلِ بَيْتِي فَتَقْدَمُ عَلَيَّ مَحْزُونَةً مَكْرُوبَةً مَغْمُومَةً مَغْصُوبَةً مَقْتُولَة .
فَأَقُولُ عِنْدَ ذَلِكَ اللَّهُمَّ الْعَنْ مَنْ ظَلَمَهَا وَ عَاقِبْ مَنْ غَصَبَهَا وَ ذَلِّلْ مَنْ أَذَلَّهَا وَ خَلِّدْ فِي نَارِكَ مَنْ ضَرَبَ جَنْبَهَا حَتَّى أَلْقَتْ وَلَدَهَا فَتَقُولُ الْمَلَائِكَةُ عِنْدَ ذَلِكَ آمِين .
فرائد السمطين ج2 ، ص 34 و 35 .
زماني كه فاطمه را ديدم ، به ياد صحنهاي افتادم كه پس از من براي او رخ خواهد داد ، گويا ميبينم ذلت وارد خانۀ او شده ، حرمتش پايمال گشته ، حقش غصب شده ، از ارث خود ممنوع گشته ، پهلوي او شكسته شده و فرزندي را كه در رحم دارد ، سقط شده ؛ در حالي كه پيوسته فرياد ميزند : وا محمداه ! ؛ ولي كسي به او پاسخ نميدهد ، کمک مي خواهد ؛ اما كسي به فريادش نميرسد .
او اول كسي است كه از خاندانم به من ملحق ميشود ؛ و در حالي بر من وارد ميشود كه محزون ، گرفتار و غمگين و شهيد شده است .
و من در اينجا ميگويم : خدايا لعنت كن هر كه به او ظلم كرده ، كيفر ده هر كه حقش را غصب كرده ، خوار كن هر كه خوارش كرده و در دوزخ مخلد كن هر كه به پهلويش زده تا فرزندش را سقط كرده و ملائكه آمين گويند .
ذهبي در شرح حال امام الحرمين جويني مي گويد:
وسمعت من الامام المحدث الاوحد الاكمل فخر الاسلام صدر الدين ابراهيم بن محمد بن المؤيد بن حمويه الخراساني الجوينى … وكان شديد الاعتناء بالرواية وتحصيل الاجزاء حسن القراءة مليح الشكل مهيبا دينا صالحا .
تذکرة الحفاظ ج 4 ، ص 1505- 1506 ، رقم 24 .
از امام روايت کننده و حديث گوي يگانه کامل فخر اسلام و صدر دين ابراهيم بن محمد بن المويد بن حمويه الخراساني الجويني روايت شنيدم ( درس گرفتم ) … و وي بسيار به روايات و بدست آوردن کتب حديثي اهميت مي داد خوش صدا و خوش سيما بود و شخص با هيبت و دين دار و صالحي بود .
سمعاني در مورد او مي گويد :
كان أبو المعالي ، إمام الائمة على الاطلاق ، مجمعا على إمامته شرقا وغربا ، لم تر العيون مثله .
سير أعلام النبلاء ج 18، ص 469، ترجمه امام الحرمين رقم 240.
ابو المعالي امام الحرمين جويني بي قيد و شرط امام تمامي ائمه و بزرگان علوم ( در زمينه هاي مختلف ) است ، تمامي علماي شرق و غرب بر امامت او اتفاق نظر دارند ، و تا کنون چشمها عالِمي مثل او نديده اند .
2. ابن أبي شيبه (239هـ) :
وي كه از استاتيد محمد بن اسماعيل بخاري بوده ، در كتاب المصنف ميگويد :
أنه حين بويع لأبي بكر بعد رسول الله ( ص ) كان علي والزبير يدخلان على فاطمة بنت رسول الله ( ص ) فيشاورونها ويرتجعون في أمرهم ، فلما بلغ ذلك عمر بن الخطاب خرج حتى دخل على فاطمة فقال : يا بنت رسول الله ( ص ) ! والله ما من أحد أحب إلينا من أبيك ، وما من أحد أحب إلينا بعد أبيك منك ، وأيم الله ما ذاك بمانعي إن اجتمع هؤلاء النفر عندك ، إن أمرتهم أن يحرق عليهم البيت ، قال : فلما خرج عمر جاؤوها فقالت : تعلمون أن عمر قد جاءني وقد حلف بالله لئن عدتم ليحرقن عليكم البيت وأيم الله ليمضين لما حلف عليه … .
المصنف ، ج8 ، ص 572 .
هنگامى كه مردم با ابى بكر بيعت كردند ، على و زبير در خانه فاطمه به گفتگو و مشاوره مى پرداختند ، و اين مطلب به عمر بن خطاب رسيد . او به خانه فاطمه آمد ، و گفت : اى دختر رسول خدا ! محبوب ترين فرد براى ما پدر تو است و بعد از پدر تو خود تو !!! ولى سوگند به خدا اين محبت مانع از آن نيست كه اگر اين افراد در خانه تو جمع شوند من دستور دهم خانه را بر آنها بسوزانند .
اين جمله را گفت و بيرون رفت ، وقتى على (عليه السلام) و زبير به خانه بازگشتند ، دخت گرامى پيامبربه على (عليهم السلام) و زبير گفت: عمر نزد من آمد و سوگند ياد كرد كه اگر اجتماع شما تكرار شود ، خانه را بر شماها بسوزاند ، به خدا سوگند! آنچه را كه قسم خورده است انجام مى دهد !
ابن أبي شيه سند روايت را اين گونه نقل ميكند :
حدثنا محمد بن بشر نا عبيد الله بن عمر حدثنا زيد بن أسلم عن أبيه أسلم
بررسي سند روايت :
محمد بن بشر :
مزي در تهذيب الكمال در باره وي ميگويد :
قال عثمان بن سعيد الدارمى ، عن يحيى بن معين : ثقة .
و قال أبو عبيد الآجرى : سألت أبا داود عن سماع محمد بن بشر من سعيد بن أبى عروبة فقال : هو أحفظ من كان بالكوفة .
تهذيب الكمال ، ج24 ، ص533 .
ابو عبيد گويد : از داود سؤال كردم از روايت محمد بن بشير از سعيد بن أبي عروبه ، گفت : او از نظر حفظ از تمامي كوفيان برتر بوده است .
و ابن حجر در تهذيب التهذيب مينويسد :
و كان ثقة ، كثير الحديث .
و قال النسائى ، و ابن قانع : ثقة .
و قال ابن شاهين فى ” الثقات ” : قال عثمان بن أبى شيبة : محمد بن بشر ثقة ثبت .
تهذيب التهذيب ، ج9 ، ص 74 .
عبيد الله بن عمر بن حفص بن عاصم بن عمر بن الخطاب :
مزي در تهذيب الكمال در باره وي مينويسد :
و قال أبو حاتم : سألت أحمد بن حنبل عن مالك ، و عبيد الله بن عمر ، و أيوب أيهم أثبت فى نافع ؟ فقال : عبيد الله أثبتهم وأحفظهم وأكثرهم رواية .
و قال عبد الله بن أحمد بن حنبل : قال يحيى بن معين : عبيد الله بن عمر من الثقات .
و قال أبو زرعة ، و أبو حاتم : ثقة .
و قال النسائى : ثقة ثبت .
و قال أبو بكر بن منجويه : كان من سادات أهل المدينة و أشراف قريش فضلا و علما و عبادة و شرفا و حفظا و إتقانا .
تهذيب الكلمال ، ج19 ، ص127 .
و ابن حجر در تهذيب التهذيب مينويسد :
قال ابن منجويه : كان من سادات أهل المدينة و أشراف قريش : فضلا و علما و عبادة و شرفا و حفظا و إتقانا . )
و قال أحمد بن صالح : ثقة ثبت مأمون ، ليس أحد أثبت فى حديث نافع منه .
تهذيب التهذيب ، ج7 ، ص 40 .
زيد بن أسلم القرشى العدوى :
وي از روات ، بخاري ، مسلم و بقيه صحاح سته اهل سنت است ؛ از اين رو در وثاقت اين شخص ، هيچ ترديدي وجود ندارد .
مزي در تهذيب الكمال در باره وي مينويسد :
و قال عبد الله بن أحمد بن حنبل عن أبيه ، و أبو زرعة ، و أبو حاتم ، و محمد بن سعد ، و النسائى ، و ابن خراش : ثقة .
و قال يعقوب بن شيبة : ثقة من أهل الفقه والعلم ، و كان عالما بتفسير القرآن ، له كتاب فيه تفسير القرآن .
تهذيب الكمال ، ج10 ، ص17 .
أسلم القرشى العدوى ، أبو خالد و يقال أبو زيد ، المدنى ، مولى عمر بن الخطاب :
وي نيز از روات بخاري ، مسلم و بقيه صحاح ا هل سنت و از صحابه است و از آنجايي كه تمامي صحابه از ديدگاه اهل سنت ، عادل هستند ، در وثاقت وي نمي توانند ترديد كنند .
مزي در تهذيب الكمال مينويسد :
أدرك زمان النبى صلى الله عليه وسلم .
و قال العجلى : مدينى ثقة من كبار التابعين . و قال أبو زرعة : ثقة .
تهذيب الكمال ، ج2 ، ص530 .
در نتيجه سند اين روايت صحيح است
منبع : http://mohemmat.blogfa.com/post-7.aspx
باید به ایه ای اشاره کنم که در این ایه اذیت کنندگان
خدا و رسول الله صلی الله علیه واله وسلم در دنیا واخرت مورد لعنت خدا هستند و عذاب
شدیدی برای انها مهیا شده است .
( انّ الذين يؤذون اللّه ورسوله لعنهم اللّه في الدنيا والآخرة وأعدّ لهم عذاباً مهيناً ) الأحزاب : 57 .
سوال : کسی که حضرت زهرا سلام الله علیها را اذیت کند و ازار بدهد چه حکمی دارد ؟؟
جواب : در صحيح بخارى و مسلم و ديگر كتب سنی ها آمده است كه حضرت رسول اکرم
صلی الله علیه واله وسلم فرمودند : فاطمه پاره تن من است و هركس او را بيازارد و
غضبناك كند مرا آزرده است : « فاطمة بضعة منّي فمن أغضبها أغضبني » (1)
« إنّما فاطمة بضعة منّي يؤذيني ما آذاها » .(2)
مناوى صاحب كتاب فيض القدير از ابو نُعيم و ديلمى نقل كرده است كه حضرت
رسول اكرم ( صلی الله علیه واله وسلم ) فرمود :
« فاطمة بضعة منّي من آذاها فقد آذاني ومن آذاني فقد آذى اللّه ،
فعليه لعنة اللّه ملء السماء وملء الأرض » (3)
سوال : ایا در کتب خود سنی ها مطلبی دال بر غضبناک شدن و ناراحت شدن
حضرت فاطمه از ابو بکر نقل شده است ؟؟؟؟
جواب : بله . در صحيح بخارى و مسلم نيز آمده است كه فاطمه ( س ) از دست ابوبكر
غضبناك شد و تا آخر عمر باوى سخن نگفت : « فغضبت فاطمة بنت رسول اللَّه – صلى اللَّه
عليه وسلم – فهجرت أبا بكر فلم تزل مهاجرته حتّى توفّيت » (4)
سوال : ایا ابو بکر به حضرت زهرا سلام الله علیها اهانت کرده و ناسزا گفته است ؟
جواب : بله . عین سخنان ابوبکر که پس از خطبه حضرت فاطمه زهرا به ایشان گفت را مینویسم .
« إنّما هو ثعالة شهيده ذنبه ، مرب لكلّ فتنة ، هو الذي يقول : كرّوها جذعة بعدما هرمت ،
يستعينون بالضعفه ، ويستنصرون بالنساء ، كأمّ طحال أحبّ أهلها إليها البغي »
از ترجمه صریح این گفته ابو بکر زندیق شرم و حیا میکنم فقط همین را میگویم که در این
عبارت ابوبکر حضرت على ( ع ) را به روباه و حضرت زهرا ( س ) را به دم آن تشبيه كرده است .
و به حضرت زهرا سلام الله علیها توهین و اهانت کرده است و به او گفت ام طحال.
(( که ام طحال زنی فاحشه و بد کار در دوران جاهلیت بوده است )) ( ۵)
پ.ن: ابو بکر به حضرت زهرا ناسزا گفته و توهین کرده و او را ازار داده
و اذیت کرده است .
هر کسی به حضرت زهرا توهین کند و ناسزا بگویدو او را اذیت کند ،
پیامبر را اذیت کرده و هر کسی پیامبر را اذیت کند کافر است طبق روایاتی که
از خود سنی ها نقل شده .
پس ابوبکر کافر است و چنین شخصی لایق جانشینی پیامبر صلی الله علیه
واله وسلم نیست .
منبع :http://dinvaimaan.blogfa.com/
شهادت حضرت فاطمه زهراء ( س ) واقعيتى است كه منابع حديثى و تاريخ شيعه و سنّى بر آن گواه است . برخى به علت عدم آشنائى با حديث و تاريخ ، در اين واقعيت ترديد نمودهاند . از اينرو گوشهاى از شواهد اين مصيبت بزرگ را تنها از منابع معتبر اهلسنّت تقديم پويندگان حق و حقيقت مىنمائيم .
* * *
قال رسول اللَّه ( ص ) : « . . . فتكون اوّل من يلحقنى من اهل بيتى فتقدم علىّ محزونة مكروبة مغمومة مقتولة » .
( فاطمه ) اولين كسى از اهلبيتم مىباشد كه به من ملحق مىگردد ، پس بر من وارد مىشود ، محزون ، مكروب ، مغموم ، مقتول . . .
فرائد السمطين ج 2 ، ص 34
* * *
قال موسى بن جعفر ( ع ) : انَّ فاطمة ( س ) صدّيقة شهيده .
اصول كافى ج 1 ، ص 381
* * *
قال ابن عباس : إنّ الرّزيّة كُلَّ الرّزية ، ما حال بين رسولاللَّه ( ص ) و بين كتابه .
مصيبت تمام مصيبت آنگاه رخ داد كه بين پيامبر ( ص ) و نوشتارش حائل گرديدند .
صحيح بخارى ج 1 ، 120
* * *
شهادت حضرت زهرا ( س ) واقعيتى انكارناپذير
تاريخ و حديث اهل سنت و شيعه گواه شهادت جانكاهى است كه قافيه بزرگترين مرثيه تاريخ بشريت را مىسازد . كوشش پىگير هواداران بانيان اين مصيبت نتوانسته است آن را از آخر اين مرثيه جانگداز پاك كند . و هيهات ، هيهات . از نوك قلم پوزش مىطلبم و او را به بردبارى و شكيبايى فرا مىخوانم تا شايد بتوانم فرياد تاريخ را بر اين فاجعه جانگداز به رشته تحرير درآوردم . شهادت تنها يادگار پيامبر ، « ام ابيها » صحيح بخارى ، ج 3 ، ص 83 ، كتاب فضائل أصحاب النّبى ( ص ) ، ب 42 ، ح 232 و ب 61 ، مناقب فاطمة ، ح 278 . ، « بضعة الرّسول » همان ب 42 . و سيراعلام النبلاء ، ج 2 ، ص 123 و . . . « سيده نساء العالمين » ، «س يدة نساء اهل الجنّة » و . . . پس از رحلت آن حضرت آن هم با فجيعترين وضع ، آن هم بوسيله . . . يعنى چه ؟ آيا ممكن است ؟ اين خبر گوش هر انسان آزادهاى را مىخراشد ، هر عقلى را متحيّر مىسازد ، بر هر عاطفهاى سنگين مىآيد . گويا اين همان امانتى است كه بر كوهها و درياها عرضه شد و آنها بر آن طاقت نياوردند . شايد همين امر موجب گرديد تا توجيهگران تاريخ و افسانه پردازان الفت اين واقعيت مسلم تاريخى را انكار كنند . امّا چه مىشود كرد ، اى كاش زبان لال مىشد ، قلم مىشكست اين خبر دهشت بار را نمىشنيديم . و اى كاش آسمانها فرو مىريخت ، كوهها متلاشى مىشد ، جهان بپايان مىآمد و اين فاجعه رخ نمىداد . چگونه بگويم ؟ به كه بگويم ؟ چگونه ناله سركنم ؟ چگونه فرياد كشم ؟ كه اين واقعيت تلخى است كه تاريخ و حديث معتبر گواه آن است . اين آواى شوم نه تنها از مسلّمات منابع معتبر شيعه است ، بلكه معتبرترين كتابهاى اهل سنت بر اين مصيبت شاهدند . صحيح بخارى – معتبرترين كتاب ، پس از قرآن در نزد اهل سنت – طليعه اين مصيبت را از قول ابن عباس در ضمن حديثى چنين توصيف مىكند « الرزيّة كلّ الزريّة » مصيبت آن مصيبتى كه بر هر مصيبتى برترى دارد ، بلكه آن مصيبتى كه همه مصائب را در بر مىگيرد ، زمينه سازى براى اين مصيبت عظمى بود . نسبت هذيان و . . . به پيامبر اكرم ( ص ) « غلبه الوجع » براى جلوگيرى تأكيد بيشتر بر سفارشات آن حضرت درباره شهيد اين مصيبت و . . . بود . و با جمله « عندنا كتاب اللَّه حسبنا » كتاب را از عترت جدا كرده و زمينه « الرّزيّة كلّ الرّزيّة » را فراهم كردند . اينك متن حديث ( ابن عباس گفت : چون بيمارى رسول خدا ( ص ) شديد گرديد ، فرمود : چيزى بياوريد تا بر آن براى شما نوشتهاى بنويسم كه بعد از آن گمراه نشويد . عمر گفت : بر پيامبر ( ص ) بيمارى چيره گرديده ، كتاب خدا در دست ماست ما را بس است ، پس اختلاف كردند وجنجال بالا گرفت . پيامبر ( ص ) فرمود : از نزد من بر خيزيد درگيرى در حضور من سزاوار نيست .
پس ابن عباس بيرون رفت ومى گفت : مصيبت ، تمام مصيبت آنگاه رخ داد كه بين پيامبر (ص ) ونوشتارش حائل گرديدند . « عن ابن عباس قال : لمّا اشتدّ بالنّبيّ ( صلى الله عليه و سلم ) وجعه ، قال : ائتونى بكتاب اكتب لكم كتاباً لاتضلّوا بعده ، قال عمر : انّ النّبيّ ( صلى الله عليه و سلم ) غلبه الوجع وعندنا كتاب اللَّه حسبنا ، فاختلفوا وكثر الغلط ، قال : قوموا عنّي ولاينبغي عندي التنازع ، فخرج ابن عباس يقول : انّ الرزيّة كلّ الرزيّة ماحال بين رسول اللَّه ( صلى الله عليه و سلم ) وبين كتابه. » صحيح بخارى ، ج 1 ، ص 120 ، كتاب العلم ، باب 82 كتابة العلم ، حديث 112. و ج 3 ، ص 318 ، كتاب المغازى ، باب 199 مرض النّبيّ ( ص ) و وفاته ، حديث 872. و ج 4 ، ص 225 ، كتاب المرض و الطب ، باب 357 قول المريض قوموا عنّى ، حديث 574. و ص774 ، كتاب الاعتصام ، باب 1191 كراهية الخلاف ، حديث 2169. شايد آنانكه كلام ابن عباس را مىشنيدند كه مىگويد : « الرّزيّة كلّ الرّزيّة » واى مصيبت جامع ، حيران و آشفته خاطر بودند كه يعنى چه ؟ ! ابن عباس چه مىگويد ؟ ! امّا پس از چند روز انگشت شمار نسبت دهنده هذيان و ياوهگويى به پيامبر ( ص ) كلام ديگرى گفت : به خدا قسم خانه را با شما آتش مىزنم . اين ماجرا در منابع فراوانى از اهل سنت آمده كه فقط به چند نمونه آن اشاره مىشود . الف : ابو بكر عبداللَّه بن محمد بن ابى شيبه ، شيخ و استاد بخارى ، در كتاب المصف ، مىگويد : « آنگاه كه بعد از رسولخدا ( ص ) براى ابوبكر بيعت مىگرفتند . على ( ع ) وزبير براى مشورت در اين امر نزد فاطمه ( س ) دختر پيامبر ( ص ) رفت وشد مىكردند . عمر بن خطاب با خبر گرديد وبنزد فاطمه ( س ) آمد وگفت : اى دختر رسول خدا ( ص ) ! به خدا در نزد ما كسى از پدرت محبوبتر نيست وپس از او محبوبترين تويى ! ! وبه خدا قسم اين امر مرا مانع نمىشود كه اگر آنان نزد تو جمع شوند ، دستور دهم كه خانه را با آنها به آتش كشند . اسلم گفت : چون عمر از نزد فاطمه ( س ) بيرون شد ، على ( ع ) و . .به خانه بر گشتند . پس فاطمه ( س ) گفت : مىدانيد كه عمر نزد من آمد ، وبه خدا قسم ياد كرده اگر شما ( بدون اينكه با ابوبكر بيعت كنيد ) به خانه برگرديد خانه را با شما آتش مىزند ؟ وبه خدا قسم كه او به سوگندش عمل خواهد كرد » « حين بويع لأبى بكر بعد رسول اللَّه ( ص ) كان عليّ والزبير يدخلان على فاطمة بنت رسول اللَّه ( ص ) فيشاورونها ويرجعون في أمرهم ، فلمّا بلغ ذلك عمر بن خطاب ، خرج حتّى دخل على فاطمة فقال : يا بنت رسول اللَّه ( ص ) واللَّه ما أحد أحب إلينا من أبيك وما أحد أحب إلينا بعد أبيك منك ، وأيم اللَّه ما ذلك بمانعي أن اجتمع هؤلاء النفر عندك أن أمرتهم أن يحرق عليهم البيت . قال : فلمّا خرج عمر جاؤوها فقالت : تعلمون انّ عمر قد جائني وقد حلف باللَّه لإن عدتم ليحرقنّ عليكم البيت ، وأيم اللَّه ليمضينّ لما حلف عليه . » كتاب المصنف ، ج 7 ، ص 432 ، حديث 37045 ، كتاب الفتن . ب : همين مضمون را سيوطى در مسند فاطمه ، آورده است . سيوطى ، مسند فاطمه ، ص 36. ج : ابن عبدالبر ، در الاستيعاب ، نيز اين داستان را نقل كرده است . ابن عبدالبر ، الاستيعاب ، ج 3 ، ص 975. و . . . و سپس با مشعلى بر در خانه فاطمه آمد و در جواب فاطمه كه فرمود : آيا من نظارهگر باشم و تو خانه مرا آتش بزنى ؟ گفت : بلى . چنانكه بلاذرى مىگويد : « ابوبكر به على ( ع ) پيام فرستاد تا با وى بيعت كند امّا على نپذيرفت . پس عمر با مشعلى آمد ، فاطمه ( س ) نا گاه عمر را با مشعل در خانهاش يافت ، پس فرمود : يابن الخطّاب ! آيا من نظاره گر باشم وحال آنكه تو در خانهام را بر من به آتش مىكشى ؟ ! عمر گفت : بلى . » « انّ ابابكر ارسل الى علىٍّ يريد البيعة ، فلم يبايع فجاء عمر ومعه فتيلة فتلقته فاطمة على الباب ، فقالت فاطمة : يابن خطاب ! أتراك محرقاً علىَّ بأبي ؟ ! قال : نعم . » بلاذرى ، انساب الاشراف ، ج 1 ، ص 586 . وابوالفداء نيز مىگويد : « سپس ابوبكر عمر بن خطاب را به سوى على وآنانكه با او بودند فرستاد تا آنان را از خانه فاطمه ( س ) بيرون كند . وگفت : اگر از دستور تو سر باز زدند با آنان بجنگ .
پس عمر مقدارى آتش آورد تا خانه را آتش زند .
پس فاطمه ( س ) بر سر راهش آمد وفرمود : كجا ؟ اى پسر خطاب ! آمدهاى تا كاشانه ما را به آتش كشى ؟ ! گفت : بلى . يا در آنچه امت وارد شدهاند وارد شوند . » « ثمّ انّ ابابكر بعث عمر بن خطاب الى عليٍ ومن معه ليخرجهم من بيت فاطمة ( رضياللَّه عنها ) وقال : ان ابى عليك فقاتلهم ، فاقبل عمر بشىء من نار على ان يضرم الدار ، فلقيته فاطمة ( رضياللَّه عنها ) وقالت : الى اين يابن الخطّاب ؟ ! أجئت لتحرق دارنا ؟ ! قال : نعم ، او يدخلوا فيمادخل فيه الامّة . » ابوالفداء ، تاريخ ابى الفداء ج 1 ص 156 . دار المعرفة ، بيروت . اين سخن و اين رفتار تفسيرى بر كلام ابن عباس « الرزيّة كلّ الزريّة » گرديد . نه ، سخن ابن عباس تفسيرى به گستردگى تاريخ ، بلكه به وسعت . . . دارد ، كه در اين رزيّه و ماتم ، تاريخ قصيدهاى سروده است ، كه اين گفته و كرده عمر جزء اوّلين مصرعهاى آن قصيده بود . شايد ابن عباس هم از آن غزلى كه عمر سرائيد « غلبه الوجع » در ابتدا « الرزيّة كلّ الزريّة » را درك نمىكرد . و تنها پيامبر اكرم ( ص ) در بستر بيمارى اين غزل غم را تا به پايان خواندند ، كه درد و تلخى آن ، سختى بيمارى را تحت الشعاع قرار داد . از اينرو عالم بزرگ سنى شافعي جويني – استاد جمعى از علماى اهل سنت ، كه يكى از شاگردانش – ذهبى – كه به شاگرديش افتخار مىكند و مىگويد : سمعت من الإمام المحدّث الأوحد الأكمل فخرالإسلام صدرالدّين . . . و كان ديّناً صالحاً تذكرة الحفاظ ، ج 4 ، ص 1505 ، رقم 24 . – . از پيامبر اكرم ( ص ) نقل مىكند كه فرمود : « چون به دخترم فاطمه مىنگرم بياد مىآورم آنچه را كه بعد از من بر سر او خواهد آمد و حال آنكه در خانهاش ذلّت وارد گرديده ، از وى هتك حرمت شده ، حقش غضب ، و ارثش منع شده ، پهلويش شكسته و جنينش سقط گرديده و او فرياد برمىآورد « يا محمداه » . . . . پس او اولين كسى از اهلبيتم مىباشد كه به من ملحق مىگردد ، پس بر من وارد مىشود ، محزون ، مكروب ، مغموم ، مقتول . . . » . « ..وانّي لمّا رأيتها ذكرت ما يصنع بعدي ، كانّي بها وقد دخل الذّل بيتها وانتهكت حرمتها وغصبت حقّها ومنعت ارثها وكسرت جنبها واسقطت جنينها وهي تنادى : يإ؛ محمداه…فتكون اوّل من يلحقني من أهل بيتي فتقدم عليَّ محزونة مكروبة مغمومة مغصوبة مقتولة. » فرائد السمطين ، ج 2 ، ص34 ، 35 طبع بيروت.
هنگامى با مشعل آتش براى تسليت دختر پيامبر اكرم ( ص ) آمدند كه وى « به محسن » باردار بود و تهاجم به خانه و . . . موجب قتل محسن طفلى كه هنوز پابه دنيا ننهاده بود گرديد . چنانكه ابن ابى دارم – آنكه ذهبى وى را الامام الحافظ الفاضل . . . كان موصوفاً بالحفظ و المعرفة خوانده – جمله « إنّ عمر رفس فاطمة حتّى اسقطت بمحسن » . عمر لگدى بر حضرت زهرا ( س ) زد تا محسن سقط گرديد » . را مورد تقرير و تأييد قرار داده ، تا مورد نكوهش گروهى قرار گرفت . « كان ابن ابى دارم مستقيم الامر عامة دهره ثم فى آخر ايامه كان اكثر ما يقرء عليه المثالب حضرته و رجل يقرء عليه ان عمر رفس فاطمة حتى اسقطت بمحسن. » سير اعلام النبلاء ، ج 15 ، ص 578. روشن است زنى كه در اثر تهديد به احراق بيت و آتش زدن خانهاش و سقط جنينش و . . . مريض گردد و مرض او در زمان كوتاهى منجر به فوت وى شود ، اين فوت شرعاً و عرفاً و عقلاً قتل و شهادت محسوب مىگردد ، و به عامل جنايت مستند مىباشد ، و نيازى به دليل ديگرى ندارد . از اينرو است كه ائمه معصومين : واهلبيت رسولخدا ( ص ) مادر خود را شهيد مىخواندند . چنانكه حضرت موسى بن جعفر ( ع ) فرمود : « إنّ فاطمة ( س ) صديقة شهيدة » اصول كافي ، ج 1 ، ص 381 ، ح 2 . با آنچه گفته شد جاى ترديدى باقى نمىماند ، و شهادت دختر پيامبر ( ص ) براى هيچ شيعه و سنى منصف و غيرمتعصبى قابل انكار نيست . در عين حال باز هم اين قصّه بر باورهاى بسيارى سنگين مىآيد و جا دارد كه فرياد برآورند كه : آه چه مىگوئى ؟ چه مىنويسى ؟ ساكت باش ؟ مگر ممكن است راست باشد ؟ اگر راست است ؟ پس چرا افلاك مىگردند ؟ خورشيد مىتابد ؟ و . . . . مگر خدا به پيامبرش نفرمود : « لولاك لما خلقت الأفلاك » و پيامبر اكرم ( ص ) درباره دخترش نفرمود : « فاطمة بضعة منّى » فاطمه پارهتن من است ؟ شايد بخارى به دروغ طليعه اين غزل را سروده است « غلبه الوجع » ، « عندنا كتاب اللَّه حسبنا » ، « الرزيّة كلّ الزريّة » ؟ مگر صحيح بخارى معتبرترين كتاب اهل سنت نيست ؟ چرا اين جملات را آن قدر تكرار كرده ؟ چرا وى مراسم غريبانه به خاك سپارى فاطمه را در نيمه شب دور از انظار خليفة و . . . ذكر كرده ؟ ومى گويد : چون فاطمه وفات كرد شوهرش علي ( ع ) وى را شبانه به خاك سپرد وابوبكر را خبر نكرد وخود بر او نماز گزارد . فلمّا توفّيت دفنها زوجها عليّ ليلاً و لم يؤذن بها ابابكر و صلّى عليها… صحيح بخارى ، ج 3 ، ص 253 ، كتاب المغازى ، باب 155 غزوة خيبر ، حديث 704. چرا كراهيت على ( ع ) ملاقات با عمر را ذكر كرده ؟ . . . أن ائتناو لا يأتنا احد معك كراهيّة لمحضر عمر . همان مدرك اگر بخارى مىبود شايد مىگفت : من تنها نبودم ، مسلم هم همين جريان را نقل كرده وگفته است : كه ابن عباس بر اين رزيّة چنان گريست كه از اشكاهايش ريگها تر شدند « قال ابن عباس : يوم الخميس وما يوم الخميس ، ثمّ بكى حتّى بلّ دمعه الحصى ، فقلت يا بن عباس وما يوم الخميس ؟ قال : اشتدّ برسولاللَّه ( صلى الله عليه و سلم ) وجعه فقال ائتوني اكتب لكم كتاباً لاتضلّوا بعدي فتنازعوا وما ينبغي عند نبىّ تنازع ، وقالوا ما شأنه أهجر استفهموه ، قال : دعوني . . . » ( ابن عباس گفت : روز پنجشنبه ، چه روز پنجشنبهاى سپس گريست تا آب ديدگانش ريگها را تر كرد . پس گفتم : روز پنجشنبه چيست ؟ گفت : بيمارى رسول خدا ( ص ) شديد گشت ، پس فرمود : بياوريد تا براى شما نوشتارى بنويسم كه بعد از من گمراه نشويد . پس نزاع كردند ، ونزاع در نزد پيامبر سزاوار نيست ، و گفتند او را چه شده است ، هزيان مىگويد ، از او جوياشويم ، فرمود ، رها كنيد مرا . . . ) صحيح مسلم ، ج 3 ، ص 455 ، كتاب الوصيّه باب 5 الوقف ح 22 . ابن ابى شيبه استادم قبل از من فاجعه را روشنتر بيان كرده كه تهديد بآتش كشيدن خانه را ذكر كرده . مطلب روشنتر از آن است كه بتوان آن را مخفى كرد ، چه اينكه اين مطلب در منابع معتبر ما اهلسنت فراوان آمده . شايد كسى تصّور كند : آنچه به سند صحيح ومعتبر ثابت وغير قابل انكار است ، تهديد به آتش كشيدن خانه فاطمه ( س ) است ، امّا اصل آتش زدن ثابت نيست . بلى ، كلام ابن ابى شيبه به تنهايى آتش زدن بيت وحى را ثابت نمىكند ، امّا بخارى با نقل بيعت نكردن على ( ع ) با ابوبكر از به آتش كشيدن بيت نبوّت خبر مىدهد . زيرا در نقل ابن ابى شيبه خوانديم كه عمر قسم ياد كرد اگر بيعت نكنند دستور مىدهم تا خانه را با اهلش آتش زنند . آنچنان سوگند عمر جدّى بود كه فاطمه ( س ) سوگند مىخورد كه عمر به قسمش وفا خواهد كرد . وبخارى آورده است : « فاطمه ( س ) بر ابوبكر غضب نمود پس با وى قهر كرد پس با او سخنى نگفت تا وفات نمود وبعد از پيغمبر ( ص ) شش ماه زندگى كرد . . . ( و على ( ع ) ) در اين ماههابيعت نكرد . « فوجدت فاطمة على ابى بكر في ذلك فهجرته فلم تكلمه حتّى توفيّت وعاشت بعد النّبيّ ( صلى الله عليه و سلم ) ستّة اشهر… ولم يكن يبايع تلك الاشهر. » صحيح بخارى ، ج 3 ، ص 253 ، كتاب المغازى ، باب 155 غزوة خيبر ، حديث 704. پس بنا بر اين چنانكه بلاذرى در انساب الاشراف مىگويد : « فلم يبايع فجاء عمر ومعه فتيلة » . عمر به مقتضاى قسمش عمل كرد وبيت اهل البيت را به آتش كشيد .
وآنچه برخى نقل كردهاند كه على ( ع ) پس از تهديد ناگزير از بيعت شد ونوبت به احراق نرسيد ، مخالف نقل بخارى است ، كه در نزد اهل سنت از اعتبار بيشترى برخوردار است ، ونيز شواهد حديثى وتاريخى ، آن رامردود مىداند . بلى قافيه اين مرثيه و نوحه با سرودن طليعه آن به زبان هر سرايندهاى جارى مىشود ، چون با قسم به آتش زدن خانه ، وسپس براى وفاء به قسم با مشعل به در خانه آمدن ، و سقط جنين و . . . از دنيا رفتن پس از مدت كوتاهى ، قتل و شهادت و مستند به اين مقدمات خواهد بود . هر چند بعضى از ناقلين اين مرثيه و مصيبت به نتيجه آن تصريح نكرده باشند . امّا همانطور كه گذشت اين مرثيه به وسيله پدر فاطمه ( س ) پيامبر اكرم ( ص ) و فرزندانش ائمه اطهار : تا پايان سرائيده شد . تا اينجا به گوشهاى از شواهد تاريخى حديثى بر شهادت فاطمه زهرا ( س ) از منابع معتبر اهل سنت اشاره شد . مطلب آنقدر واضح و روشن است كه نيازى به تكثير منابع نيست .
امّا از طرف ديگر فاجعه آن قدر بزرگ و سنگين است كه هر چند نتوان در ادلّه و مستندهاى تاريخى و حديثى آن خدشه نمود ، امّا باز هم عواطف و احساسات به سختى مىتواند آن را باور كند . مگر على ( ع ) نبود ؟ چگونه جرأت كردند ؟
على ( ع ) مىديد ؟ مىديد فاطمه ( س ) را مىزدند ؟ مىديد آتش شعله مىكشد ؟ مىديد مصيبتهايى كه روزگاران را همچون شب تار و سياه كرده است بر فاطمه ( س ) مىبارد ؟ ! چگونه جرأت كردند ؟
مگر نديده بودند على ( ع ) در خيبر را چگونه از جا كند ؟ مگر نديده بودند على ( ع ) مرحب را چگونه دو نيم كرد ؟ مگر نديده بودند على ( ع ) عمرو بن عبدود را . . . ؟ مگر نديده بودند ؟ ؟ ؟ مگر نداى جبرئيل را نشنيده بودند « لا سيف الاّ ذوالفقار و لا فتى الاّ على » چگونه جرأت كردند ؟ بلى على ( ع ) را ديده بودند .
اى كاش على ( ع ) را فقط در اين صحنهها ديده بودند تا جرأت نمىكردند . حلم على را هم كه از كوهها سختتر بود ديده بودند .
يافته بودند كه على ( ع ) نفس پيغمبر ( ص ) است ، و پيغمبر را نيز سالها آزموده بودند ، اكنون شروع ماجرا نبود . قبل از آن بر پيامبر ( ص ) جرأت مىكردند .
و او را مىآزردند ! آن هم نه آزارى همچون آزار مشركان مكّه ، كه بر آن حضرت سنگ و خاك و خاكستر و زباله مىريختند ! از آن زشتتر ! و نه آزارى همچون آزار مشركان و يهود و نصارى در جنگها با تير و نيزه و شمشير ، بلكه از آن سختتر ! آزار در مورد همسران پيامبر ( ص ) : آه چه دشوار است بر غيرت اللَّه . بايد سر بر ديوار نهاد و تا ابد بر مظلوميت محمد ( ص ) خون گريست « كه او فرمود : ما اوذى نبىّ بمثل ما اوذيت » بجاى اينكه با پيروزىها اذيّت و آزارها كم شود افزون مىگرديد ! و با رحلتش به اوج رسيد . يافته بودند كه سماحت و عظمت پيامبر ( ص ) بر شجاعت و قدرتش فزونى دارد . ديده بودند در مقابل اذيّتهاى مشركين قريش نفرين نمىكرد و مىفرمود « انّ قومى لا يعلمون » و در مقابل آنانكه بر آن حضرت شمشير كشيده بودند فرمود : « اذهبوا انتم الطّلقاء » لذا بر آن حضرت جرأت مىكردند . اوحيا مىكرد كه خود در مقابل آزارهايى كه بر وى وارد مىشد اعتراض كند ، او دين خدا را پاس مىداشت ، و خدا به دفاع از او مىپرداخت . از آيات سوره احزاب استفاده مىشود كه : جمعى سرزده و بدون اذن وارد خانه پيامبر ( ص ) مىشدند . چون آنها را دعوت به ميهمانى مىكردند ، پس از پذيرايى دور هم مىنشستند و با هم به گفتگوهاى بيهوده و حتى آزاردهندهاى مىپرداختند . و گاه چون از زنان پيامبر چيزى مىخواستند ناگهان پرده را بالا زده و سؤال خود را مطرح مىكردند . پيامبر از اين وضع آزرده مىگشت .
امّا حيا مانع بود تا آنها را از اين رفتارهاى ناهنجار و ناشايسته منع كند . خداوند آياتى را فرو فرستاد و آنها را از اين رفتار ناشايست خصوصاً در مورد همسران پيامبر بر حذر داشت . ( يااّيها الّذين آمنوا لا تدخلوا بيوت النّبى الاّ أن يؤذن لكم الى طعام غير ناظرين اناه و لكن اذا دعيتم فادخلوا فاذا طعمتم فانتشروا و لا مستئنسين لحديث انّ ذلكم كان يؤذى النّبىّ فيستحيى منكم و اللَّه لا يستحيى من الحق و اذا سألتموهن متاعاً فسئلوهن من وراء حجاب ذلكم اطهر لقلوبكم و قلوبهنّ. ) ( اى كسانى كه ايمان آوردهايد ! به خانههاى پيامبر داخل نشويد مگر بشما براى صرف غذا اجازه داده شود ، بدون اينكه چشم به ظرف غذاى وى بدوزيد ، امّا هنگامى كه دعوت شديد داخل شويد ، ووقتى غذا خورديد پراكنده شويد ، و ( بعد از صرف غذا ) به بحث وگفتگو ننشينيد ، اين عمل ، پيامبر را مىآزارد ، ولى از شما شرم مىكند ( وچيزى نمىگويد ) ، امّا خدا از ( بيان ) حق شرم ندارد. وهنگامى كه چيزى از آنان ( همسران پيامبر ) مىخواهيد از پشت پرده بخواهيد ، اين كار براى پاكى دلهاى شما وآنها بهتر است ) سورة الاحزاب ، آية 53. و سپس فرمود : شما حق نداريد پيامبر ( ص ) را بيازاريد و پس از او با همسرانش ازدواج كنيد اين رفتار شما نزد خداوند بزرگ است ( و ما كان لكم أن تؤذوا رسول اللَّه و لا أن تنكحوا ازواجه من بعده أبداً انّ ذلكم كان عند اللَّه عظيماً . ) سورة الاحزاب ، آيه 53 . و پس از چند آيه مىفرمايد : آنانكه خدا و پيامبرش را مىآزارند ، خداوند برآنها در دنيا و آخرت لعن مىفرستد و براى آنان عذابى خار كننده آماده فرموده است . ( انّ الّذين يؤذون اللَّه و رسوله لعنهم اللَّه فى الدّنيا و الآخرة و أعدّ لهم عذاباً مهيناً. ) سورة الاحزاب ، آيه 57. شايد بتوان يكى از اهم مصاديق آزار پيامبر ( ص ) را داستانى كه بخارى آورده است به شمار آورد . حاصل داستان اين است كه زنان پيامبر اكرم ( ص ) در تاريكى شب با پوشش كامل به مكانى كه خلوت و مناسب بود براى قضاء حاجت مىرفتند . چون امالمؤمنين سوده قد بلندى داشت يا تنومند بود عمر وى را شناخت و فرياد برآورد كهاى سوده تو نمىتوانى خود را از ما پنهان كنى ، بدان كه ما تو را شناختيم . سوده بر مىگردد ، و به پيامبر شكوه مىبرد و آن حضرت مىفرمايد شما رخصت داده شدهايد كه براى حوائجتان خارج شويد . اين داستان را بخارى در سه جا از كتاب صحيحش آورده است .
1 – در كتاب التفسير سورة الاحزاب در ذيل آيات فوق . « عن عايشة قالت : خرجت سودة بعد ما ضرب الحجاب لحاجتها ، وكانت امرأة جسيمة لاتخفى على من يعرفها ، فرآها عمر بن الخطّاب ، فقال : يا سودة ! أما واللَّه ما تخفين علينا ، فانظرى كيف تخرجين ، قالت : فانكفأت راجعة .. فدخلت فقالت : يا رسول اللَّه انّي خرجت لبعض حاجتي فقال لي عمر : كذا وكذا ، …فقال : انّه قد اذن لكنّ أن تخرجن لحاجتكنّ » ( عايشه گفت : پس از آنكه آيه حجاب نازل گرديد ، سوده براى قضاى حاجتش بيرون رفت ، او زنى تنومند بود ، از اينرو نمىتوانست خود را از كسانيكه او را مىشناختند پنهان كند عمر بن خطاب او را ديد ، وگفت : اى سوده ! به خدا نمىتوانى خود را از ما مخفى نگاه دارى ، پس فكر كن چگونه خارج شوى گفت : پس بادگرگونى باز گشت وبر پيامبر وارد شد وگفت : يا رسول اللَّه ! من براى برخى از نيازهاى خود بيرون رفتم : عمر به من چنين وچنان گفت… پس ( پيامبر اكرم ( ص ) ) فرمود : شما اجازه داده شدهايد تا براى نيازهايتان خارج شويد. ) صحيح بخارى ، ج 3 ، ص451 باب 45 ، حديث 1220.
2 – در كتاب النكاح باب خروج النساء لحوائجهن . « عن عايشة خرجت سودة بنت زمعة ليلاً فرآها عمر ، فعرفها ، فقال : انّك واللَّه يا سودة ! ما يخفين علينا ، فرجعت الى النّبيّ ( صلى الله عليه و سلم ) فذكرت ذلك له…وهو يقول : قد أذن اللَّه لكنّ أن تخرجن لحوائجكنّ » ( عايشة گفت : شبى سوده بنت زمعه بيرون رفت ، عمر او را ديد وشناخت ، وگفت : به خدا اى سوده نمىتوانى خود را از ما مخفى نگاه دارى گفت : بسوى پيامبر ( ص ) باز گشت ، پس ماجرا را براى آن حضرت نقل كرد ، واو ( ص ) مىفرمود : خدا به شما اجازه داده است تا براى نيازهايتان خارج شويد. ) همان ، ج 4 ، ص 75 ، ب 116 ، ح 166.
3 – كتاب الوضوء باب خروج النساء الى البراز . « عن عايشة انّ ازواج النّبىّ ( صلى الله عليه و سلم ) كنّ يخرجن بالليل اذا تبرزن الى المناصع وهو صعيد افيح فكان عمر يقول للنّبي ( صلى الله عليه و سلم ) : تحجب نسائك ، فلم يكن رسول اللَّه ( صلى الله عليه و سلم ) يفعل ، فخرجت سودة بنت زمعة زوج النّبيّ ( صلى الله عليه و سلم ) ليلة من الليالى عشاءً ، وكانت امرأة طويلة ، فناداها عمر : الا قد عرفناك ياسودة ، حرصاً على ان ينزل الحجاب » ( عايشه گفت : همسران پيغمبر ( ص ) در شب براى قضاى حاجت به زمين وسيعى مىرفتند ، عمر به پيامبر مىگفت : زنانت را از نامحرمان بپوشان امّا پيامبر ( به نصيحت عمر ) عمل نمىكرد ، تا شبى سوده بنت زمعه كه قامتى بلند داشت پس از پاسى از شب بيرون شد ، پس عمر فرياد بر آورد : اى سوده بدان كه تو را شناختيم ، چون وى بر نزول آيه حجاب حريص بود ) همان ، ج 1 ، ص 136 ، ب109 ، ح 143.
معمولاً مفسرين شأن نزول آيات فوق را دو قضيّه ذكر كردهاند .
1 – داستان فوق
2 – اينكه يكى از اصحاب پيامبر ( ص ) گفت : چون پيامبر از دنيا رود من با فلان همسرش ازدواج خواهم كرد ، اين سخن به آن حضرت رسيده بسيار آزرده شد ، پس آيات فوق نازل گرديد . گروهى از مفسران اين شأن نزول را ذكر كردهاند از آن جمله است طبرى در جامع البيان ، و آلوسى در روح المعانى ، و ابن كثير در تفسير القرآن العظيم ، ابن كثير صحابى مورد شأن نزول آيه را طلحه و همسرى را كه در نظر داشته عايشه دانسته است . با وجود اينكه داستان عمر و سوده بعد از نزول آيه حجاب واقع گرديده به طوريكه در متن حديث آمده است « بعد ما ضرب الحجاب » . در عين حال سوء ادب و شرمنده نمودن و اذيت و آزار امالمؤمنين سوده حرم پيامبر را – كه موجب آزردگى رسول خدا شده و يكى از اسباب نزول آيه شريفه ( و ما كان لكم ان تؤذوا رسولاللَّه ) حق اذيت و آزار پيامبر ( ص ) را نداريد – را جزء فضائل عمر و يا به تعبير ديگر از موافقات عمر به شمار آوردهاند . مثلاً آلوسى پس از قبول اينكه كار عمر خلاف ادب و شرمنده نمودن سوده حرم رسولاللَّه ( ص ) و آزردن او است ، مىگويد : عمر در اين كار عيبى نمىديده ، چون گمان مىكرده كه بر اين كار خير عظيمى مترتب مىگردد . « وذلك أ حد موافقات عمر ( ره ) وهي مشهورة ، وعدّ الشّيعة ما وقع منه من المثالب ، قالوا : لما فيه من سوء الأدب وتخجيل سوده حرم رسول اللَّه ( صلى الله عليه و سلم ) وايذائها بذلك. واجاب أهل السّنة ، بعد تسليم صحة الخبر أنّه ( ره ) رأى أن لابأس بذلك ، لما غلب على ظنّه من ترتب الخير العظيم… » تفسير روح المعانى ، ج 22 ، ص 72. و نيز بخارى – يا برخى از راويان حديث – در كتاب وضوء اين داستان را چنين توجيه كردهاند ، كه اين اهانت و سوء ادب « حرصاً على أن ينزل الحجاب » بوده . صحيح بخارى ، ج 1 ، كتاب الوضوء ، باب 109 خروج النّساء الى البراز. و حال آنكه خود در تفسير سوره احزاب گفته است : اين داستان پس از نزول آيه حجاب بوده است . همان. اين امر موجب گرديده تا برخى از شارحان بخارى ناگزير شوند براى جمع بين اين احاديث بگويند شايد اين داستان مكرّر تحقق يافته است . « قال الكرمانى : فان قلت : وقع هنا أنّه كان بعد ضرب الحجاب ، وتقدم في الوضوء أ نّه كان قبل الحجاب ، فالجواب : لعله وقع مرتين. » فتح البارى ، عسقلانى ، ج 8 ، ص 391. به هر حال ، آنگاه كه حكومت در دست پيامبراكرم ( ص ) بود ، و آنان محكوم بودند ، بر آن حضرت جرئت مىكردند . گاه با آرزوى رحلت پيامبر ، خيال ازدواج با همسرش را در سر مىپروراندند ، گاه با عبارات توهين آميزى همسران پيامبر ( ص ) را مخاطب قرار مىدادند .
آه ، اين چه جرئتى وقيحانه است ؟ تصور رحلت رهبران دينى براى ارادتمندانشان بسيار دشوار است . آه چه مظلوميتى ؟ آه چه غربتى ؟ يا رسولاللَّه « اصبنا بك يا حبيب قلوبنا فما اعظم المصيبة حيث انقطع عنا الوحى و حيث فقدناك » . هنوز 60 بهار از عمر شريف و مباركت نگذشته بود كه تو را درباره همسرانت آزردند ! هواى ازدواج با همسرانت را پس از رحلتت در سر پروراندند !
با جملههاى اهانت آميز با ناموست سخن راندند ! تا خدا فرمود ( و ما كان لكم ان تؤذوا رسول اللَّه و لا أن تنكحوا ازواجه من بعده ابداً ) آه چه جرئتى ؟ آيا اين قوم پس از آنكه خود به حكومت رسيدند ، و فاطمه ( س ) و اهلبيت پيامبر ( ص ) در ظاهر محكوم و مقهور گرديدند ، براى پىگيرى اهدافشان جرأت نخواهند داشت ؟ چون دختر پيامبر است ؟ چون همسر على است ؟ چون مصيبت زده است ؟ آن هم به بزرگترين مصائب ؟ نه ، اين امور بر جرئت آنان مىافزود .
امّا هنوز جاى سؤال است كه چرا از شجاعت پيامبر ( ص ) و على8 نمىهراسيدند و جرأت مىكردند ؟ يا به تعبير ديگر ، چرا پيامبر و على صلوات اللَّه عليهما از شجاعت و غيرت خود بهره نمىگرفتند ، تا مخالفان چنان جرأت كنند و بر آنها چيره شوند ؟ اولاً : خاندان پيامبر ( ص ) همانند ديگران نيستند .
آنچه آنان را به عكس العمل وا مىدارد فقط امر الهى و رضاى اوست . آنان بر اساس تعصب ، غضب ، منافع شخصى ، دفاع از خود و متعلقات خود حركت نمىكنند . بلكه تنها مدافع دين و تابع وظيفه و امر الهىاند .
حضرت على ( ع ) تنها بر اساس امر و فرمان عمل مىكرد ، او امر به صبر شده بود ، پس امتثالاً لامر اللَّه سبحانه صبر كرد . ثانياً : روشن است كه اگر به همسر يا مادر و خواهر كسى – هر چند ضعيف و غيرشجاع – هجوم برند ، او در خانه نخواهد نشست و به دفاع برمىخيزد . امّا اگر بداند كه مهاجمين مىخواهند با تحريك احساسات ، وى را به عكسالعمل وادارند تا به اهداف شوم خود برسند . اگر شخصى با تدبير و عاقل و مسلط بر نفس خود باشد هيچگاه دشمن را با عكس العمل به اهدافش نمىرساند . على ( ع ) مىدانست آشوب و جنجال هدف مهاجمين است ، تا در پرتو آن امر را مشتبه نموده و فرصت را براى معرّفى حق از على و فاطمه8 بگيرد . على با صبر و بردبارى نقشه شوم مهاجمين را خنثى كرد .
و با فدا نمودن خود و همسرش ، مسؤوليت بزرگ خود را براى حفظ دين ايفا و حجت را تا روز قيامت بر خلق تمام كرد . و به اين ترتيب پرسشهاى فراوانى را پيشروى تاريخ قرارداد ، كه از آن جمله است : چرا خورشيد عُمْر فاطمه ( س ) به آن زودى غروب كرد ؟ آيا به مرگ طبيعى بود ؟
تهديد به آتش كشيدن خانه در آن تأثير نداشت ؟
آتشزدن در خانه چطور ؟
در به پهلوزدن چطور ؟
سقط جنين و بيمارى پس از آن باعث شهادت نبود ؟
اگر اينها نبود ؟ يا اينها موجب شهادت نبود ؟
پس چرا : همانطور كه بخارى ومسلم مىگويند : فاطمه ( س ) تا آخر عمر از ابوبكر قهر بود ؟ « فغضبت فاطمة بنت رسول اللَّه ( ص ) فهجرت ابابكر فلم تزل مهاجرته حتى توفّيت » . صحيح بخارى ، ج 2 ، ص 504 ، كتاب الخمس ، باب 837 ، ح1265 . « فوجدت فاطمة على ابى بكر فى ذلك فهجرته فلم تكلّمه حتّى توفّيت . » همان ، ج 3 ، ص 252 ، كتاب المغازى ، ب 155 غزوه خيبر ، حديث 704 . و صحيح مسلم ، ج 4 ، ص 30 ، كتاب الجهاد و السير ، باب 15 ، ح 52 . چرا در بخارى آمده است : فاطمه ( س ) پنهان بخاك سپرده شد ؟ « فلمّا توفّيت دفنها زوجها علىٌّ ليلاً ولم يؤذن بها أبابكر وصلّى عليها . » همان . چرا چنانكه بخارى نقل كرده : نيمه شب دفن گرديد ؟ همان .
چرا قبر تنها يادگار پيامبر ( ص ) هنوز مخفى است ؟ چرا پس از گذشت سالها از اين ماجرابخارى ومسلم آوردهاند : على ( ع ) ابوبكر و عمر را كاذب ، آثم ، غادر و خائن مىدانست ؟ قال عمر لعلى وعباس : « فرأيتماه ( ابابكر ) كاذباً آثماً غادراً خائناً . . . فرأيتماني كاذباً آثماً غادراً خائناً . . . » صحيح مسلم ، ج 4 ، ص 28 ، كتاب الجهاد و السير ، باب 15 حكم الفئ ، حديث 49 . شايد اگر پس از آنچه بر فاطمه ( س ) گذشت على ( ع ) بپامىخاست و با ضاربين و قاتلين فاطمه ( س ) درگير مىشد . امروز تحريف گران تاريخ مىگفتند على براى گرفتن حكومت به نبرد پرداخت و در زد و خوردها و درگيريها فاطمه كشته شد و على ( ع ) قاتل فاطمه است . ديگر پاسخ سؤالات فوق چنين روشن نبود .
اين قبيل امور از تحريف گران تاريخ بعيد نيست ، چه اينكه انكار شهادت حضرت فاطمه زهرا ( س ) كمتر از اين نمىباشد . تحريف گران تاريخ ، توجيه كنندگان حقايق ، در مورد شهيد جنگ صفين ، عمّار ياسر ، كه پيامبراكرم ( ص ) فرموده بود : « يقتله الفئة الباغية » « فراه النّبيّ ( صلى الله عليه و سلم ) فينفض التّراب عنه ويقول : تقتله الفئة الباغية ويح عمّار يدعوهم الى الجنّة ويدعونه الى النّار» صحيح بخارى ، ج1 ، ص254 ، كتاب الصّلاة ، باب 304 التعاون فى بناء المسجد . تو را گروهى سركش به شهادت مىرسانند ، چون صدور اين حديث از پيامبراكرم ( ص ) مورد اتفاق بود ، و قابل انكار نبود ، و يكى از ادلّه روشن بغى و بطلان قاتلين عمّار و رهبرشان بود ، آنانكه براى دفاع از معاويه از هيچ مكابرهاى روى گردان نبودند ، روز را تاريك و شب را روشن معرفى مىكردند ، مگر نگفتند على قاتل عمّار است ؟ چون وى را به جنگ آورده است ؟ ! غافل از اينكه پيامبر اكرم ( ص ) در ادامه سخنش فرموده بود « يدعوهم الى الجنّة و يدعونه الى النار » همان . عمّار آنان را به سوى بهشت مىخواند و آنان عمّار را به سوى آتش دعوت مىكنند ، و به اين وسيله پيامبر اكرم ( ص ) مخالفان على ( ع ) و رهبرشان را مصداق آيه شريفه ( و جعلنا هم أئمة يدعون الى النّار و يوم القيامة لا ينصرون ) سورة القصص ، آية 41 . قرارداد .
منبع:http://www.valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=maghalat&id=44
نحوه شهادت حضرت زهرا عليهاالسلام از منظر علماي اهل تسنن
حضرت زهرا عليهاالسلام
يكى از شبهاتى كه از سوي عامه مطرح مىشود اين است كه جرياناتى چون سوزاندن درب خانه حضرت فاطمه عليهاالسلام و شهادت حضرت محسن عليه السلام در جريان هجوم به خانه و … همه از كارهاى زشت و ناپسندى است كه آن را فقط شيعه نقل كرده و فاقد اعتبار است. ما در اين مقاله قسمتى از عبارات و رواياتي كه علماى اهل تسنن از قرن سوم هجرى تاكنون در كتابهاى خود نوشتهاند را خواهيم آورد كه تصريحاً و تأويلاً اشاره به وقايع مذكور دارد.
پس از رحلت نبي مکرم اسلام وقتي که اميرالمومنين علي عليه السلام مشغول غسل و کفن پيامبر بودند؛ عدهاي از انصار و مهاجر در سقيفه جلسهاي براي تعيين جانشين پيامبر بر پا کردند. اين مردم بيمعرفت به جاي اين که به فکر انجام مراسم نبي اکرم باشند به دنبال جاه و مقام رفته بودند. اينان تلاش داشتند که روز عيد غدير و معرفي حضرت علي عليه السلام را به عنوان اميرالمومنين و وصي پيامبر اکرم به ظاهر به فراموشي بسپارند و به دنبال هواي نفس خود باشند. در اين بين تعدادي انگشت شمار از جمله عمار، سلمان، ابوذر، طلحه، زبير که از مدافعان اميرالمومنين بودند به عنوان اعتراض به سقيفه و دفاع از اميرالمومنين عليه السلام در خانه ايشان جمع شده بودند. مردم که حسابي جوگير شده بودند به بهانه بيعت گرفتن از اين افراد براي خليفه اول، راهي منزل حضرت شدند و در اين بين حرمت خاندان وحي و دختر نبي و اهل بيت ايشان را حفظ نکردند و بيحرمتيهاي بسياري در آنجا صورت گرفت. تا جايي که از آتش زدن درب خانه هم کوتاهي نکردند. علماي عامه نيز اين موارد را در کتابهاي خود ذکر کردهاند که نام کتاب و آدرس آنها را ذکر مينمائيم.
1ـ ابن أبى شيبه (متوفى 235 ه.ق) در كتاب خود به نام «المصِّنف» جلد هفتم، صفحه 432 روايت شماره 37045(چاپ بيروت) .
2ـ ابن قتيبه (متوفى 276 ه.ق) در كتاب خود به نام «الامامة و السياسة» ج 1، ص 12، چاپ مصر.
3- بلاذرى (متوفى 279 ه. ق) در كتاب خود به نام «انساب الأشراف» چاپ مصر، ج 1، ص 586، تحت عنوان «امر السقيفه» در حديث شماره 1184.
4- طبرى (متوفى 310 ه.ق) در كتاب خود به نام «تاريخ الاُمم و الملوك» ج 2، ص 443، چاپ بيروت.
5- مسعودى(متوفى 346 ه.ق) در كتاب خود به نام «اثبات الوصيه» ص 142، تحت عنوان «حكاية السّقيفه» .
6- ابن عبد ربّه (متوفى 328 ه.ق) در كتاب خود به نام «عقد الفريد» ج 3، ص 64، چاپ مصر.
7- شهرستانى (متوفى 548 ه.ق) در كتاب معروف خود «الملل و النّحل»، ج 1، ص 57، چاپ بيروت.
8 ـ ابن ابى الحديد (متوفاى 655 ه. ق) در «شرح نهج البلاغه»، ج 2، ص 56(چاپ بيروت).
پس از رحلت نبي مکرم اسلام وقتي که اميرالمومنين علي عليه السلام مشغول غسل و کفن پيامبر بودند؛ عدهاي از انصار و مهاجر در سقيفه جلسهاي براي تعيين جانشين پيامبر بر پا کردند. اين مردم بيمعرفت به جاي اين که به فکر انجام مراسم نبي اکرم باشند به دنبال جاه و مقام رفته بودند. اينان تلاش داشتند که روز عيد غدير و معرفي حضرت علي عليه السلام را به عنوان اميرالمومنين و وصي پيامبر اکرم به ظاهر به فراموشي بسپارند و به دنبال هواي نفس خود باشند. در اين بين تعدادي انگشت شمار از جمله عمار، سلمان، ابوذر، طلحه، زبير که از مدافعان اميرالمومنين بودند به عنوان اعتراض به سقيفه و دفاع از اميرالمومنين عليه السلام در خانه ايشان جمع شده بودند.
9- اسماعيل عمادالدين (متوفى 732 ه.ق) در كتاب خود به نام «المختصر فى أخبار البشر»، چاپ مصر، ج 1، ص 156.
10- عمر رضا كحاله در كتاب خود به نام «أعلام النساء» چاپ بيروت، در قسمت حرف «فاء» ذيل نام فاطمه بنت محمد (صلى الله عليه و آله).
حضرت زهرا عليهاالسلام
شهادت حضرت محسن عليه السلام
گفتيم که مردم بيوفاي آن عصر به دنبال تحريک برخي به در خانه دختر رسول خدا آمدند و نسبت به وصي پيامبر اکرم، اميرالمومنين علي عليه السلام بيحرمتي کردند و اين هجوم به خانه وحي ضايعاتي را در پي داشت و حضرت زهرا عليهاالسلام، عزيز رسول خدا، همو که پيامبر اکرم بارها در موردش فرموده بود: “کسي که فاطمه دخترم را آزار دهد، مرا آزار داده و کسي که مرا آزار دهد باعث ناخشنودي خدا ميشود”؛ را صدمه زدند. از جمله اين که باعث شدند که حضرت، فرزند شش ماههاش را که رسول خدا نامش را “محسن” نهاده بود و هنوز به دنيا نيامده بود را سقط نمايد. در بسياري از منابع عامه نيز به سقط حضرت محسن بن علي عليهماالسلام اشاره شده است که نام آن منابع را ذکر مينماييم.
1ـ ابن شهر آشوب سروى در كتاب «المناقب» خود ج 3، ص 132، از كتاب «المعارف» ابن قتيبه دينورى اين واقعه را نقل کرده است.
2ـ مسعودى در«اثبات الوصيه» صفحه 142.
3ـ شهرستانى در كتاب «الملل و النحل» چاپ بيروت، ج 1، ص 57.
4ـ ذهبى در كتاب «الميزان الاعتدال»، ج 1، ص 139، رقم 552.
5ـ صفدى در كتاب خود به نام «الوافى بالوفيات»، ج 6، ص 17.
6ـ الاسفرائينى التميمى در كتاب «الفرق بين الفرق»، ص 107.
7ـ الحموئى الجوينى الشافعى در كتاب «الفرائد السمطين»، ج 2، ص 35.
8ـ ابن ابى الحديد معتزلى در «شرح نهج البلاغه»، چاپ بيروت، ج 14، ص 192.
مردم بيوفاي آن عصر به دنبال تحريک برخي به در خانه دختر رسول خدا آمدند و نسبت به وصي پيامبر اکرم، اميرالمومنين علي عليه السلام بيحرمتي کردند و اين هجوم به خانه وحي ضايعاتي را در پي داشت و حضرت زهرا عليهاالسلام، عزيز رسول خدا، همو که پيامبر اکرم بارها در موردش فرموده بود: “کسي که فاطمه دخترم را آزار دهد، مرا آزار داده و کسي که مرا آزار دهد باعث ناخشنودي خدا ميشود”؛ را صدمه زدند.
نارضايتىهاى حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام از برخي صحابه
از جمله مسائل قابل طرح و بحث كه مربوط روزهاي آخر زندگي حضرت زهرا عليهاالسلام ميشود مسئله ناراضى بودن حضرت زهرا عليهاالسلام از برخي صحابه رسول خدا است (چه اين كه نارضايتى حضرت فاطمه عليهاالسلام، نارضايتى رسول خدا و در نتيجه نارضايتى خداوند بارى تعالى است) ما در اين جا با ذكر اسناد و مداركى از اسلاف عامه كه از معتمدين و بزرگان ايشان هستند، اين مسئله و دلائل آن را مورد بررسى قرار ميدهيم.
حضرت زهرا عليهاالسلام
قسمت اول ـ تدفين شبانه
از دلايلى كه نارضايتى حضرت زهرا عليهاالسلام را مىرساند و علماى اهل تسنّن در منابع خويش ذكر كردهاند، تدفين مخفيانه و شبانه است. به راستى چرا بايد دختر بزرگوار حضرت رسول اكرم صلى الله عليه وآله وصيت نمايند تا ايشان را بدينگونه و شبانه تدفين نمايند؟! و کسي بر پيکر مطهر ايشان نماز نخواند؟!
پاسخ اين سؤال در لابلاى كتب اهل تسنن موجود ميباشد.
1- محمدبن اسماعيل بخارى در الصحيح، ج 5، ص 177، چاپ احياء الثرات ـ بيروت.
2- احمد البيهقى در السنن الكبرى، ج6، ص 300، چاپ بيروت.
3- مسلم بن الحجّاج القشيرى در الصحيح، ج3، ص 1380، چاپ مصر.
4ـ ابن اثير در كتاب «الكامل فى التاريخ»، ج 2، ص 126
5- حافظ عبدالدّين محمد بن أبى شبيه، ج 4، كتاب المصّنف، ص 141. «انّ عليّاً دفن فاطمه ليلاً.»
6- اُبى فلاح الحنبلى در كتاب شذرات الذهب، ج 1، ص 15،چاپ قاهره آورده است:
«و غسَّل فاطمةُ، اسماء بنت عميس و على (عليه السلام) و دفنها ليلاً.»
به راستى چرا بايد دختر بزرگوار حضرت رسول اكرم صلى الله عليه وآله وصيت نمايند تا ايشان را بدينگونه و شبانه تدفين نمايند؟! و کسي بر پيکر مطهر ايشان نماز نخواند؟!
7- سيوطى در كتاب الثغور الباسمه، ص 15،چاپ بمبئى آورده است.
«و غَسلها زوجها على، و صَلّى عليها و دفنها ليلاً»؛ همسرش علي او را شبانه غسل داد، بر او نماز خواند و دفنش کرد.
8- عبدالرحمن بن عمرو الدمشقى در كتاب تاريخ أبى ذرعة ج1، ص 290 چاپ دمشق گويد: «توفّيت فاطمة، بعد رسول الله (صلى الله عليه وآله) بستّه اشهر، فدفنها على بن ابى طالب ليلاً»؛ فاطمه شش ماه پس از پيامبر رحلت کرد و علي (عليه السلام) شبانه دفنش کرد.
9ـ ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه ج 6، ص 50 .
لازم به يادآورى است كه در منابع ذكر شده در اين قسمت از اهل سنت علاوه بر تدفين شبانه به مورد ديگرى نيز توجّه شده بود و آن اعراض حضرت زهرا (عليهاالسلام) از خليفه اول و عدم تكلّم ايشان با او تا زمان وفات است و اين خود نيز دليلى ديگر بر غضب حضرت فاطمه (عليهاالسلام) بر او دارد.
قسمت دوم ـ خطبه حضرت زهرا(عليهاالسلام) در مسجد و در بستر بيمارى
در منابع اهل تسنن به مطلب (ناراضى بودن حضرت فاطمه عليهاالسلام از شيخين) تصريح شده است:
ابن قتيبه در كتاب الامامة و السياسة، ص14، و نيز محمد بن يوسف گنجى شافعى در باب 99 كفاية الطالب.
از ديگر مصادرى كه گواه بر خشم و غضب حضرت زهرا(عليهاالسلام) بر برخي از صحابه است خطبه ايشان در مسجد است. كه در مصادر اهل تسنّن خطبه مذكور ضبط شده است:
(در قديميترين نسخه در كتاب بلاغات النساء، نوشته ابوالفضل احمد بن ابى طاهر مروزى، که متولد 204 و متوفاى 280 هجرى است حاوى خطبههاى بليغ زنان عرب است.
آيا الفاظ سنگين و سرشار از استدلال خطبه فدکيه، دليل بر مصائب و رنجهاى وارده بر حضرت زهرا عليهاالسلام بعد از وفات پدر بزرگوارشان نيست؟!
بلاغات النساء، صص 23 و 24، چ بيروت
و ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 4، ص78
و المناقب، احمد بن موسى كه سند آن منتهى به عايشه است
و السقيفه، ابوبكر احمد بن عبدالعزيز جوهرى كه از بزرگان اهلسنت است و در كتابش به سندهاى مختلف اين خطبه را نقل كرده است.
آيا الفاظ سنگين و سرشار از استدلال خطبه فدکيه، دليل بر مصائب و رنجهاى وارده بر حضرت زهرا عليهاالسلام بعد از وفات پدر بزرگوارشان نيست؟!
پس از چند روز حضرت در اثر مصائب و لطمات وارده در بستر بيمارى قرار گرفتند و هنگامى كه خبر به زنان مهاجر و انصار رسيد شايد براى جبران و كاهش اشتباهات مردانشان به عيادت آمدند و از احوال حضرت پرسيدند؟ حضرت در پاسخ به اين سؤال فرمودند:
حضرت زهرا عليهاالسلام
«قالت: اصبحتُ و الله عائفة لدنيا كنّ، قاليةً لرجالكنّ»؛ «به خدا سوگند صبح كردم در حالى كه از دنياى شما بيزارم و بغض مردان شما در دلم جاى گرفت.»
آيا اين سخنان، سخنان كسى نبود كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) دربارهاش فرمود: من به شادىاش شادمان هستم و در ناراحتى او ناراحت… ؟!!
و از طرفى در كتب اهل سنت آمده است كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) در مورد حضرت فاطمه زهرا (عليهاالسلام) فرمودند: «فاطمةُ بضعة منى، فمن أغضبها، أغضبنى»؛ فاطمه پاره تن من است، غضب او ، غضب و ناراحتي من است.
لازم به ذکر است که علامه امينى در جلد 7 كتاب الغدير صفحه 232 نام شصت تن از علماى اهل تسنن را ذكر كردهاند كه حديث فوق را در كتب خويش آوردهاند.
و يا اين كه «ان اللهَ تبارك و تعالى يغضبُ لِغضب فاطمة و يرضى لرضاها.»
و نيز «من غضبت عليه ابنتى فاطمة غضبتُ عليه و من غضبتُ عليه غضب الله.»
چه شده است كه حال، آن بانوى بزرگوار اينگونه سخن مىگويند و اين چنين نارضايتى خويش را اعلام مىكنند! آيا بهانهاى و ابهامى براى كسى در طول تاريخ باقى مىماند؟!
پس بنابر آنچه خود اهل سنت به آن اقرار دارند غضبناك بودن حضرت زهرا(عليهاالسلام) از آنان در مورد صدمه زدن ايشان از جانب برخي از صحابه و تابعين آنان مسلم است و بنابر احاديث صحيح السند كه متفق بين علماى اهل تسنن است صدمه به حضرت زهرا (عليهاالسلام)، اذيت رسول خدا که، اذيت خدا را به دنبال دارد و هر كس كه اطلاع اندكى از آيات قرآن داشته باشد، نتيجه خواهد گرفت:
به راستى چرا تنها دخت رسول اكرم (صلى الله عليه و آله) با فاصلهاى اندك، شبانه، با دلى پر درد به ديدار حق مىرود و تا كنون نيز مزارش مخفى مانده است؟! آيا اين سند زندهاى از مصائب و مظلوميتهاى ايشان نمىباشد؟!
اولاً صدمه به حضرت زهرا(عليهاالسلام) كه همان اذيت پيامبر صلى الله عليه و آله است، باعث غضب الهى و دور شدن از رحمت خداوند در دنيا و آخرت مىگردد.
«ان الذين يؤذون الله و رسوله لعنهم الله فى الدنيا و الآخرة و اعدّلهم عذاباً مهينا» (احزاب :57)؛ آنان كه خدا و رسول او را به عصيان و مخالفت اذيت مىكنند خدا آنها را در دنيا و آخرت لعن كرده (و از رحمت خود دور فرموده) بر آنان عذابى خوار كننده مهيا است .
«والذين يؤذون رسول الله لهم عذابٌ اليم»(التوبه:61)؛ و براى آنان كه رسول خدا را اذيت كنند، عذاب دردناكى است .
و ثانياً هر كس كه مورد غضب الهى واقع شود گمراه است. چرا كه «و من يحلل عليه غضبى فقد هوى» (طه /81 )؛ و هر كس مستوجب خشم من گرديد همانا خوار و هلاك خواهد شد.
و ثالثاً هر كس كه مورد غضب الهى واقع شود را نمىتوان دوست و ياور قرار داد چون كه خداوند مىفرمايد:
«يا ايهاالذين آمنوا لا تتولّوا قوماً غضب الله عليهم»(ممتحنه :13)؛ اى اهل ايمان هرگز قومى را كه خدا بر آنان غضب كرده يار و دوستدار خود نگيريد .
يعنى اين كه به دستور خداوند نبايد آنان را كه خدا و رسول مورد غضب قرار دادهاند دوست داشت چرا كه خدا و رسولش، به غضب فاطمه (عليهاالسلام) غضبناك و به اذيت او خشمناك مىشوند.
به راستى چرا تنها دخت رسول اكرم (صلى الله عليه و آله) با فاصلهاى اندك، شبانه، با دلى پر درد به ديدار حق مىرود و تا كنون نيز مزارش مخفى مانده است؟! آيا اين سند زندهاى از مصائب و مظلوميتهاى ايشان نمىباشد؟!
منبع:
http://www.tebyan.net/Religion_Thoughts/Articles/TheInfallibles/HazartZahra/2008/6/2/67823.html
كیفر اخروى دشمنان حضرت فاطمه علیهاالسلام
حضرت زهرا
اگر به دقت به آیات قرآن مجید نظرى بیفكنیم و رابطه برخى از آیات آن را در مورد حضرت زهرا علیهاالسلام مورد توجه قرار دهیم، خواهیم دید كه پروردگار عالم عذاب دردناك و خواركنندهاى براى دشمنان آن حضرت وعده مىدهد.
از جمله در آیه 61 سورهى توبه مىفرماید: «والذین یوذون رسول الله لهم عذاب الیم؛ كسانى كه پیامبر خدا صلى الله علیه و آله را اذیت مىكنند به عذاب دردناكى گرفتار آیند.»
و در آیه 57 احزاب مىفرماید: «ان الذین یوذون الله و رسوله لعنهم الله فى الدنیا والاخره و اعدلهم عذابا مهینا؛ به یقین كسانى كه به ایذا خدا و پیامبر مىپردازند در دنیا و آخرت از رحمت الهى به دور بوده، عذاب خواركنندهاى در انتظار آنان است.»
در حدیثی از طریق اهل تسنن از حضرت سلمان نقل شده كه پیامبر خدا صلى اللَّه علیه و آله در مورد دشمنان فاطمه علیهاالسلام فرمودند:
یا سلمان! ویل لمن یظلمها و یظلم بعلها امیرالمؤمنین علیا و ویل لمن یظلم ذریتها و شیعتها؛ یا سلمان! واى بر آن ستمگرانى كه به فاطمه و شوهرش على امیرالمؤمنین ستم كنند؟! حتى واى بر آنان كه بر فرزندان و شیعیان فاطمه جفا نمایند.
از این روایات كه «ایذا فاطمه علیهاالسلام ایذا خدا و پیامبر است» چنین نتیجه مىگیریم كه دشمنان فاطمه طبق همین دو آیه و آیات مشابه دیگر، در آتش ابدى كه از قهر خدا سرچشمه مىگیرد قرار خواهند گرفت.
و در حدیثى رسول خدا در این زمینه مىفرمایند: هر كس با دشمنى فاطمه و اهلبیت من از دنیا برود كافر از دنیا رفته و بوى بهشت به مشام او نمىرسد و در پیشانى او مىنویسند این شخص از رحمت خدا به دور است. (1)
در حدیثی از طریق اهل تسنن از حضرت سلمان نقل شده كه پیامبر خدا صلى اللَّه علیه و آله در مورد دشمنان فاطمه علیهاالسلام فرمودند:
یا سلمان! ویل لمن یظلمها و یظلم بعلها امیرالمؤمنین علیا و ویل لمن یظلم ذریتها و شیعتها (2)؛ ای سلمان! واى بر آن ستمگرانى كه به فاطمه و شوهرش على امیرالمؤمنین ستم كنند؟! حتى واى بر آنان كه بر فرزندان و شیعیان فاطمه جفا نمایند.
قابل توجه است كه در این حدیث ضمن تعبیر امیرالمؤمنین بر حضرت على علیهالسلام آن هم در مدرك معتبر اهل تسنن، دشمنان فاطمه علیهاالسلام و شوهر و فرزندان و شیعیان را تهدید به كیفر و عذاب الهى مىنماید، و مىرساند كه چنین افرادى روزگار سیاهى در پیشگاه خدا خواهند داشت.
پینوشتها:
1ـ تفسیر كشاف، ج 3، ص 82/ فرائد، ج 2، ص 255 ش 251/ طرائف، ص 267/ فخر رازى، ج 27، ص 165/ قرطبى، ج 8، ص 43 ذیل آیه 23 سوره شورى/ نمونه، ج 20، ص 413/ سفینه، ج 1، ص 201.
2ـ فرائدالسمطین، ج 2، ص 67، ش 391.
منبع :
http://www.tebyan.net/index.aspx?pid=42414
آقای مهدی آرام. سلام.
خدا را شکر که شما به اینجا می آئید. حضورتان هر بار برای من باعث مسرت است. زیرا وقت زیادی لازم است تا هم ما و هم شما به شبهه های بسیاری پاسخ بگوئیم. و این صبوری شما و پیگیری شما در خور تحسین است. خیلی دوست دارم که این ارتباط و این حضور شما به هم نخورد و مدت های زیادی تشریف بیاورید. و ما، همگی دسته جمعی، مطالب و جواب ها را در آینده خلاصه کنیم و به صورت کتابی چاپ کنیم(البته با حذف مکررات). بنده در هر پاراگراف چیزی که به ذهنم به عنوان شیعه می رسد برای شما مینویسم. شما هم هر جمله ای را که دوست داشتید مثل سابق نقد کنید. و نظرتان را به عنوان دوست برای ما بنویسید. به نام خدا.
1*فرمودید:در حالیکه قرآن بمومنین دستور اعتمصوا بحبل الله میدهد..(مساله ی وحدت)
در مورد این دستور قرآن کلام شما دقیق و انکار ناشدنی است و در این قرن اخیر امام خمینی و انقلاب اسلامی حقیقتا پرچم دار این وحدت بوده است. برای اثبات این مطلب این فیلم را ببینید.
2*ایا قائل بودن به امامت معنیش بالابردن امام در حد خداست؟
من با این منظور شما نیز کاملا موافق هستم و نظر شیعه را مستند برایتان از کلاس درس در وبلاگی آپلود کردم. اگر خواستید کل سی.دی های چند سال تدریس دروس امام شناسی را در حوزه در اختیارتان قرار دهم.
3*توجیهی برای شروع جنگ جمل …؟ تحقیق می کنم.
4*خود را شیعه علی میدانند و واقعا نیستند .
این حرف شما را کاملا قبول دارم ما واقعا شیعه علی نیستیم و امام زمان از دست اکثری از ما، از جمله نویسنده راضی نیستند. اتفاقاتی که در جامعه ی ما می فاتد حاکی از مردمانی پول دوست و دارای سرمایه ی خیلی زیاد است که مردم دیگر را در فشار رانت و ربا و گرانی در فشار قرار داده اند. و اصلا مسلمان نیستند. زیرا مسلمان زکات می دهد. صدقه می دهد. ربا نمیگیرد. بخاطر راحتی خود ذره ای دیگران را در فشار قرار نمی دهد. برای جمع کردن مال و منال، نه راه دیگران را می بندد و نه حسرت م یخورد.
5*هر اتفاقی که در سقیفه افتاد یک واقعه تاریخی بشمار میاید نه ما ونه شما نمیتوانیم ان را تغییر دهیم حتی اگر بزعم شما وواقعا ناحقی اتفاق افتاده باشد مسلمانان صدر اسلام مسئول ان هستند وقرار نیست من وشما هموطن همدیگر را برای حادثه ای که در اختیار ما نیست پاره بکنیم
اتفاقا اگر مهم نبود خداوند داستان شیطان و رانده شدنش را در قرآن ذکر نمی کرد. در هر اتفاقی یک طرف حق داریم یک باطل. باید مشخص شود که ما پیرو شیطانیم یا خدا. از دستورات شیطان پیروی کنیم یا خدا. دلیل اینکه خدا شیطان را آفرید و اجازه داد تا 6000 سال پرستش اش کند چیست؟ همان دلیل برای تمامی انبیایی که مامور به وظیفه ی به اسرار نبوده اند حاکم است. خداوند می دانست که شیطان روزی در ربوبیت تشریعی خدا لغزش می کند. پیامبران نیز به اذن الهی مامور به وظیفه در درون و اسرار نیستند. و همه مثل حضرت خضر اینچنین نیستند. نمی دانم شما چقدر از این موضوع و معارفی که ما در اختیار داریم آگاهید. اما در همین حد توضیح اکتفا می کنم.
6*خود اهل تسنن هم که میدانید حد اقل چهار فرقه اصلی دارند وتشیع در طول تاریخ انشعابات بسیار بیشتری داشته که اکثریت شیعه ایران حتی از اسم انها اطلاعی ندارند.ولی هنوز هم شیعه های یمن زیدی هستند شیعه اسماعیلیه ایین کاملا زنده ای هست ودر افریقا هنوز هم خوارج هستند که بهر حال جزو تطورات شیعی محسوب میشوند
اصلا تعداد موافق و مخالف مهم نیست. اصلا تعداد فرقه ها نیز مهم نیستند. این اصل را از شیعه بیشتر درک کنید که اگر در بازه ای از تاریخ تعداد شیعیان به تعداد انگشتان دست هم رسیده باشد، مهم نیست. زیرا ما به تعدادی که بعد از پیامبر راه را ادامه دادند نداریم. ما با حق و باطل کار داریم. اگر همه ی فرشتگان کاری را که شیطان کرد انجام می دادند باز هم اطاعت خدا شرط است.
اما اینکه ریشه ی این فرقه فرقه شدن ها کجاست؟ تحقیقی است که جوابش ثمرات سودمندی دارد.
7*پس نمیتوانیم توقع داشته باشیم در طول اینهمه زمان همه ی مسلمانها دقیقا مثل هم فکر بکنند.
دقیقا ما این حرف شما رو قبول داریم.
8*مشکل کینه توزی بی منطقی وتبلیغ نفرت است.
بله، موافقم. هر اعتقادی که بدون استدلال و منطق باشد در دادگاه الهی پذیرفته شدنی نیست و عذاب و عقاب و یا ثواب و رحمت نیز مرتبط است.
9*اگر روزگاری شیعه بعلت اقلیت بودن محق به داشتن عقده وپیدا کردن وسیله ای برای عقده خالی کردن بوده قرنهاست دیگر چنین نیست.
ما فکر می کنیم که برای حقیقت باید تبلیغ کرد. شما چطور؟
ما حقیقت را اینطور یافتیم. شما هم آنطور. شما از تریبونت استفاده کن برای تبلیغ. مختاری.
10*قرنها گریه وزاری بر مظلومیت کربلا ومظلومیت فاطمه نه تنها کوچکترین حس ظلم ستیزی را در احاد ملت ایجاد نکرده بلکه باعث ایجاد یکنوع رخوت وسرگرم شدن با افسانه های 1400 سال قبل وغافل شدن از شرایط موجود میباشد .
این حرف شما برای اولین بار میبینم که شبیه حرف های منافقین (که گروهک ضد انقلاب) است. در جواب باید بگویم که یک سری به کاروان راهیان نور بزنید. سر به فکه و طلائیه بزن. یه سر به وصیت نامه ی شهدا بزن.
اما اینکه میگید به حدی که باید حادثه ی عاشورا اثر گذاشته باشه نداشته. مگر حادثه ی نزول قرآن روی تمام افراد کره ی زمین چقدر تاثیر داشته؟ شما مصداق ها رو برای نتیجه گیری هات اشتباه انتخاب می کنی. یک بار دیگه هم گفتم که شما باید مستند حرف بزنی و راجع به منطق شیعه انتقاد کنی و نه آدم ها بار ها گفتم که ما م یخواهیم راه رو انتخاب کنیم و نه حزب تبلیغاتی.
آقای مهدی آرام. به من یه ایمیل از خودتون بدید. ممنون میشم. یا بهم ایمیل بزنید saber.tabatabaee@gmail.com
به عقیده من اصلا قرار نیست که انسان عقلمدار در زندگی الگو داشته باشه اگر هم می بینید بعضی ها در طرز لباس و یا مد یا مدل مو و … از هنرمندی یا شخصیتی الگو برداری می کنند در حد همین رفتار محدود اجتماعی است که معمولا در سنین نوجوانی و نپختگی رفتاری و بصورت محدود است که به مرور زمان از بین می رود ولی به صورت کلی نباید هم کسی را الگو قرار داد البته اینکه بعضی خصوصیات مفید را در زندگی از افرار سرشناس و موفق یادگیری کنیم اشکالی ندارد و لی اینکه مثل بز اخفش مرید انسانی ولو هر چقدر هم بزرگ و وارسته شویم قابل قبول نیست. درمورد مطرح شده زنان و مردان و انسانهای بزرگی در تاریخ بودند که در زمان خود منشاء اثرات مثبت اجتماعی و علمی و غیره بودند ولی باید شرائط تاریخی و زمانی و مکانی آنها را در نظر گرفت . به عقیده من کسی که طول عمری در حد ایشان داشته و خصوصیات علمی و فرهنگی ویژه ای هم نداشته جز آنچه در مورد یک زن عرب مسلمان 1400 سال پیش که در مورد آن هم غالبا غلو میشود البته نمی تواند مورد عنایت یک زن در قرن 21 باشد چه رسد به الگو که اساسا الگو داشتن منطقی نیست .
جالب بود
به نام خدا چهارشنبه 2/5/87 ساعت 0930
آگر علی مرتضی خود را آنچنان که بود می نمایاند، جهانیان در برابرش سر به سجده فرود می آوردند.
شافعی می میرد ولی نمی داند که خدای او علی است یا الله است. (!!!)
از روح بلند مولا می خواهم تا کمکم کند تا دستکم به عنوان یک فرد، یک رای ناقابل در حد حرف تقدیمش کنم واین خواسته نه به این معناست که از خدا یا رسول (ص) غافلم یا حتی خدای ناکرده امام شافعی در شعر بالا کفر گفته است!
خدایا تو می دانی که بارها و بارها تو را در زبان شکر گفته ام که چه خوب شد در زمان علی نبودم! آخر با شناختی که ازخود دارم من نه طاقت عدالتش را داشتم نه طاقت همراهیش را ونه آن قدر شجاعت داشتم که از جانم در راهش که همان راه رسولت (ص) و همان راه خودت بود بگذرم!
خداوندا! بزرگترین مظلومیت علی این نبود که جامعه اورا نخواست (آری جامعه او را نمی خواست!)، که حقش را گرفتیم (آری حقش را گرفتیم و به خود ظلم کردیم)، که او را در شورای شش نفره با کسانی هم سنگ کردیم که خواب هم سری او را هم نمی دیدند (آری علی گفت: “دست از من بدارید و دیگری را بر سر کار آرید همانا که من وزیر شما باشم به که امیر شما”! “زمانی که من امور توده را به دست گیرم به قوانین رایج شما که معلول نظام آلوده پیشین است اعتنا نخواهم کرد و همه را با همان چشمی که خدای، نگران است خواهم دید”)، بل که بزرگترین مظلومیت علی آن بود (و هست) که معاویه صفتان از شعار او برای مقاصد پلید دنیایی خود استفاده می کنند. بزرگترین مظلومیت او این بود وهست که عده ای تا مقام خدایی بالا بردندش و عده ای از سر حسادت و تعصب فضایل بی بدیل اورا انکار کردند. وعده ای به این اهمال خواسته یا ناخواسته نام مصلحت دادند.
گاهی با خود می اندیشم که مرز مصلحت و مصلحت اندیشی کجاست و عدالت کجا؟
“… کابین زنان … بدون لکنت زبان … دادخواه ضعیف … پاکدامنی قضات … چشم فتنه … شمشیر زدن بر روی اقوام و دوستان … مانند مارگزیده در دل شب … خلخال پای زن یهودی … افسر … سرباز …”
علی اگر می گذاشتیم تو را، اگر مهلت می دادیم تو را تا پنج سالت ده سال می شد، نه (!) پنج سالت سی سال یا پانزده سال زودتر می شد! خدایا…
عتی چه پایان زیبایی داشتی مثل پسرت که دخترت جز زیبایی ندید. نمی شد که پایانت جز این باشد. دیگر جامعه تو را نمی خواست! همان جامعه ای که حق گویی دوستی برایت نگذاشته بود.
از همان ابتدا هم جامعه تو را نمی خواست (جز اندکی). الان هم اگر بودی تو را شهید می کردیم. خون به جگرت می کردیم. خدا خدا می کردیم تا زودتر بروی و ازدست عدالتت راحت شویم. مصلحت نبود. مصلحت نبود. آخر تو خشن بودی. بی سیاست بودی. برو و ما را به خود واگذار مگر نمی بینی که عقل ما، ما را کفایت می کند؟ مگر نمی بینی که عقل ما، ما را کفایت می کند؟ مصلحت امت ایجاب نمی کرد و نمی کند.
خدایا! خدایا! چرا این قدر من از مصلحت بیزارم؟
به راستی علت سی سال خانه نشینی مولا چه بود؟ (خدایا چه سری است که وقتی عزم را جزم می کنم که علمی و نه احساسی بنویسم باز هم قلم که به سوی علی می رود، احساس جولان می دهد؟)
علی، خیلی سعی کرده ام در این عمر 42 ساله خودم بی تعصب تو را بشناسم. علی تو شاهد باش که اگر در کودکی گفته های بابا و مامان تو را برایم بزرگ می کرد، اگر در نو جوانی شرح دلاوریهایت در جنگها به چشمم می آمد، اگر در جوانی عدالتت اما باز هم بنا به صحبتهای دیگران و نه از سر تحقیق خودم برایم مهم بود، اگر در زمانی که مشغول تحصیل بودم و از جملاتت بجا در گفتارم در میان اساتید بزرگ دنیا استفاده می کردم و اعجاز آنها را می دیدم که خون به چهره دانشمندان خبره شیمی می دواند و دنبال شناخت صاحب سخن می رفتند- برایم حجت بود، اکنون تمام آنها برایم حجتند اما دست کم شعار می دهم شناختم از تو و راه تو و مظلومیت تو با پشتوانه عقلم و تحقیقاتم، عمیقتر شده است.
علی به حرمت محمد (ص)، از خدا بخواه تا این دعایت را در حقمان جاری دارد که: “خدایا! اینک اراده سفر کرده ایم و کاروان ما سر بسیج دارد و در راههای دور رنجها بسیار باشد. خداوندا! مشقت این عزیمت بر ما آسان کن و از خطر و گمراهی و حیرت ما را ایمن فرمای! خداوندا! فراوان پیش آید که سفر کردگان به هنگام بازگشت ارمغان غم و اندوه هدیه باز آرند، تو آن چنان کن که باز آمدن ما با غم و اندوه توام نباشد! آن تویی که همه جاه راه کنی و با همه کس همراه باشی و همراهی نمایی.”
علی! مرا ببخش نخواستم یا نتوانستم علمی بحث کنم هر چند حق تو حقی خدایی است وبه رای نیازی ندارد ولی تو نشان دادی به رای توده احترام می گذاری. رای من و فقط یک رای من برای تو، از من می پذیری؟
با سپاس عموزاده ازسمنان
مناظره استاد حسینی قزوینی با مولوی عبدالمجید مرادزهی پیرامون شهادت حضرت زهرا (س) رو هم ببینید:
متن مناظره:
http://www.valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=salam&id=110
صوت مناظره:
http://www.valiasr-aj.net/sound/870517moradzehi.wma
صوت و تصویر: (245 مگابایت)
http://www.megaupload.com/?d=5RSX51S8
شبکه سلام در مورد مسائل تاریخ اسلام، خصوصاً مباحث مربوط به اهل بیت و نقد نظرات وهابیها مطالب جالبی داره. حتماً به سایتش سر بزنین:
http://www.valiasr-aj.com
واقعآ تاسف آوره که من دقیقا 2 ساعت وقت گذاشتم و کامنتهایی رو خوندم که نتیجش نفاق بین شیعه و سنی ست.
سلام بر مادر مظلومم فاطمه
1-فاطمه نمونه زنان از منظر اسلام اسلام است که در برابر شخص کور حجاب اسلامی خود را حفظ می کند. نه مثل زنان معاصر به اصطلاح مدرن.
2-فاطمه نمونه است چرا که در طفولیت خود زمانی که سران وهابی هم عصرش پدرش را میزدند او پشت رسول خدا را خالی نکرد و درمان زخمهای حضرت را کرد.
3- نمونه است چرا که وقتی شوهرش را سران وهابی به زور برای بیعت به مسجد برده اند.حضرت علی به او می گوید نفرین نکن برو به خانه، فاطمه می گوید چون امامم می گوید میروم.
4- نمونه است چرا که با زخم پهلو به قصد دفاع از امام و نه چیز دیگری به پا میخیزد.
5- اما در پایان ما برای مادرمان میگرییم چون دلمان میسوزد چون دوستش داریم چون به در راه دفاع از امامش غبطه می خوریم. هدف اصلی لز یاد او نه گریستن است و نه تعصب خشک که تبعیت و فهم امامت و خدایی شدن ،متعالی شدن و به خدا رسیدن است آیا این زن نمونه نیست؟
وااسفا….. در مملکتی که آموزش مدارس از به بسم الله شروع میشه و همه ادعا دارند که در جهت خدا حرکت می کنند و…………
حضرت فاطمه باید اینقدر مظلوم قرار بگیره؟؟؟؟؟ دیروز سحر که آیت الله وحید خراسانی گفتند: ما در حق امام ششم کوتاهی کردیم…..سوال برام پیش آمد که بابا ما که میگیم شریعت رو از امام صادق داریم و کوتاهی کردیم یعنی چی؟ الان با خوندن این بلاگ و سوال عزیزان فهمیدم کوتاهی چیه
با سلام.به وهابی ها توصیه میکنم الغدیر رو حداقل یکبار بخوانند.بچه های شیعه این کتاب رو خریده و در منزل داشته باشند.یا علی(ع)
منابع و اسناد واقعه غدیر یا بخش هایی از آن در کتب اهل سنت
با توجه به اينکه در تمامي منابع معتبر شيعه واقعه غدير به طور کامل همراه با وقايع قبل و اتفاقات بعد از آن ذکر شده است از ذکر منابع شيعه در زمينه سند واقعه غدير خودداري کرده و صرفا منابع اهل سنت را ذکر میکنم.
براي جستجوي بيشتر مي توانيد به کتاب” الغدير” علامه اميني مراجعه کنيد.
اخبار اصفهان: ج1ص107و235.ج2ص227.
اخبارالدول وآثارالاول:ص102.
أربعين الهروي:ص12.
أرجح المطالب:ص36و56 و58 و67 و203 و338 و339 و389 و581-545 و681 .
الارشاد: ص420.
أسباب النزول:ص135.
أسد الغابه:ج1ص308و367.ج2ص233.ج3ص92و93و274و307و321.ج4ص28.ج5ص6و205و208.
الامامه و السياسه:ج1 ص109.
أنساب الاشراف:ج1 ص156.
البدايه و النهايه:ج5 ص208-213و227و228-ج7ص338و344-349.
بلاغات النساء:ص72.
تاريخ بغداد:ج8ص290-ج7ص377-ج12ص343-ج14ص236.
التاريخ الکبير:ج1ص375-ج2قسم2ص194.
تاريخ الخلفاء:ص114و158و179.
تفسير الثعلبي:ص78و104و181و235.
تفسير الطبري:ج3ص428.
تفسير فخر الرازي:ج3ص636.
التمهيد(باقلاني):ص171.
الجمع بين الصحاح:ص458.
حياه الصحابه:ج2ص769.
حليه الاولياء:ج5ص26و363-ج6ص294.
الخصائص:ص4و49و51.
خصائص النسائي:ص21و40و86و88و93و94و95و100و104و124.
الخصائص(السيوطي):ص18.
الخطط والآثار(مقريزي):ص220.
الدر المنثور:ج2ص259و298.
دول الاسلام(ذهبي):ج1ص20.
ذخائرالعقبي:ص67و68.
روضات الجنات(زمجي):ص158.
سر العالمين(غزالي):ص16.
سنن الترمذي:ج5ص591 .
سنن ابن ماجه:ج1 ص43.
سنن النسائي:ج5 ص45.
سنن المصطفي صلي الله عليه و آله:ج1ص45.
السيره النبويه(زيني):ج3 ص3.
شرح نهج البلاغه(ابن أبي الحديد):ج1ص317و362-ج2ص288-ج3ص208-ج4ص221-ج9ص217.
الشرف الموبد(نبهاني):ص58و113.
شواهد التنزيل:ج1ص158و190.
صحيح الترمذي:ج1ص32-ج2ص298-ج5ص633.
صحيح مسلم:ج4ص1873.
الصواعق المحرقه:ص25و26و73و74.
طبقات ابن سعد:ج3ص335.
العقد الفريد:ج5ص317.
عمده الاخبار:ص191.
الفصول المهمه:ص23و24و25و27و74.
الفضائل(ابن حنبل):ج1ص45و59و77و111-ج2ص560و563و569و592و599-ج3ص27و35.
فضائل الصحابه:ج2ص610و682.
الکفايه:ص151.
کفايه الطالب:ص13و17و58 و62 و153و285و286.
کنز العمال:ج1ص48-ج6ص397-405-ج8ص60-ج12ص210-ج15ص209.
الکوکب الدري:ج1ص39.
مجمع الفوائد:ج9ص103-108و163.
مختلف الحديث(ابن قتيبه):ص52و276.
مروج الذهب:ج2ص11.
مستدرک الحاکم:ج3ص109و110و118و371و631.
مسند ابن حنبل:ج1ص84و119و180-ج4ص241و281و368و370و372-ج5ص347و366و370و419-494-ج6ص476.
مسند الطيالسي:ص111.
مصابيح السنه:ج2ص202و275.
معارج النبوه:ج1ص329.
المعارف(ابن قتيبه):ص58.
معالم الايمان(دباغ):ج2ص299.
المعتصرمن المختصر:ج2ص301و332.
معجم البلدان:ج2ص389.
المعجم الصغير:ج1ص64و71.
المعجم الکبير(طبراني):ج1ص149و157و390-ج5ص196.
مقاصد الطالب:ص11.
مقتل الحسينعليه السلام(خوارزمي):ص47.
مقصد الراغب:ص39.
المنار:ج1ص463.
مناقب الائمه(باقلاني):ص98.
المناقب(ابن جوزي):ص29.
المناقب(ابن مغازلي):ص16و18و20و22و23و24و25و224و229.
المناقب(عبدالله شافعي):ص106و107و122.
منتخب کنز العمال:ج5ص30و32و51.
المواقف:ج2ص611.
موده القربي:ص50.
نزهه الناظرين:ص39.
النهايه(ابن الأثير):ج4ص346.
نهايه العقول:ص199.
الوفيات(ابن خلکان):ج1ص60-ج2ص223.
ينابيع الموده:ص29-40و53-55و81و120و129و134و154و155و179-187و206و234و284.
الاصابه:ج1ص372و550-ج2ص257و382و408و509-ج3ص512-ج4ص80.
الاستيعاب:ج2ص460.
أشعه اللمعات في شرح المشکاه:ج4ص89و665و676.
تفريح الأحباب:ص31و32و307و319و367.
التمهيد و البيان(أشعري):ص237.
الفتوح(ابن الأعثم):ج3ص121.
التمهيد البيان(أشعري):ص237.
ثمار القلوب(ثعالبي):ص511.
الأعتقاد(بيهقي):ص182.
تاريخ دمشق:ج1ص370-ج2ص5و85و345-ج5ص321.
الجمع بين الصحاح:ص458.
الشفاء(قاضي عياض):ج2ص41.
أسني المطالب:ص4و221.
انسان العيون:ج3ص274.
الأنوار المحمديه:ص251.
بلوغ الأماني:ج1ص213.
البيان والتعريف:ج2ص36.
التاج الجامع:ج3ص296.
تجهيز الجيش:ص135و292.
ذخائرالعقبي:ص67و68.
الحاوي للفتاوي:ج1ص79و122.
الرياض النضره:ج2ص169و170و217و244و348.
السيره الحلبيه:ج3ص274و283و369.
شرح المقاصد:ج2ص219.
فرائد السمطين:ج1ص56و64و65و67و68و69و72و75و76و77.
العثمانيه:ص145.
مرقاه المفاتيح:ج1ص349-ج11ص341و349.
مصابيح السنه:ج2ص202و275.
المورود في شرح سنن أبي داود:ج1ص214.
به نام خدا
بحثهای خوبی رد و بدل شد برای تکمیل بحث تو جه دوستان را به این مطالب از زتدگی زنان در گذشته جلب می کنم
جايگاه زن در ملل باستان
به طور کلي در جامعههاي قبيلهاي ملل باستان که روش اجتماعيشان قانوني و ديني نبود و فقط آداب و رسوم قومي بر آنها حکومت ميکرد، زن ارزشي نداشت و مانند يک حيوان اهلي با او رفتار ميشد.
حيوانات اهلي را براي اين تربيت و نگهداري ميکردند تا از گوشت، پوست و پشم آنها استفاده نمايند. از اين رو نسبت به مسکن و خوراکشان توجه کافي مبذول ميداشتند و براي ادامه و بقاي حياتشان متحمل زحماتي ميشدند. اين تحمل زحمات از راه دلسوزي نبود، بلکه فقط براي تامين منافع خويش، تن به اين کار ميدادند و از آنها دفاع ميکردند تا کسي نسبت به آنها تعدي نکند و اگر کسي دست تجاوز به سوي آنها دراز ميکرد، با عکسالعمل و انتقام صاحبانشان روبرو ميشد. اينها همه به خاطر اين بود که مالکيت خويش را بر آنها حفظ کنند، نه آنکه حقوقي برايشان قايل باشند.
چنين رفتاري را نيز نسبت به زن معمول ميداشتند. زن را در جامعه نگهداري نموده، از وي دفاع ميکردند تا بتوانند از او استفاده ببرند و اگر کسي به زني تجاوز ميکرد، به دفاع برميخاستند، نه به خاطر اين که وي عضوي از اعضاي جامعه به شمار ميرفت و داراي حقوق و احترام بود، بلکه براي اين که زن زنده بماند تا بازيچه شهوت مردان شود و براي خانواده، غذا تهيه کند به شکار بپردازد و بارکشي کند، خدمتکار خانه باشد و در مواقع قحطي و مهماني از گوشتش تغذيه نمايند.
زن نه تنها در خانه همسر چنين وضعي داشت، بلکه در خانه پدر نيز دچار همين وضع بود، در گزينش شوهر از خود هيچ ارادهاي نداشت و اين پدر بود که تصميم ميگرفت که با چه کسي ازدواج کند. در واقع، نوعي معامله ميان پدر دختر و همسر آينده صورت ميگرفت. زن، چه در خانه پدر و چه در خانه شوهر، تابع صاحبخانه بود و صاحبخانه ميتوانست او را بفروشد و يا به کسي ببخشد و يا به عنوان خوشگذراني، توليد بچه و خدمتگزاري به کسي عاريه يا قرض و يا اجاره بدهد و اگر مرتکب گناهي شود، حق داشته باشد او را مجازات کند- اگر چه کشتن باشد- بدون آنکه مسئوليتي داشته باشد.
جايگاه زن در عصر ساسانيان
در عصر ساسانيان، بنابر قوانين متداول از قديم، زن شخصيت حقوقي نداشت و به عنوان «شخص» محسوب نميگرديد، بلکه «شيء» تلقي ميشد و صاحب حق به شمار نميرفت.
دختران و زنان بيوه و مطلقه، به هيچ عنوان، قدرت انجام معامله نداشتند. پدر خانواده که صاحب اختيار همه خانواده بود، در عوايد اموال خاص زوجه و غلامان خود تصرف ميکرد.
در پندنامه منسوب به بزرگمهر آمده است که: «هرگز نبايد راز دل خويش را به زنان گفت و با احمقان صحبت کرد.»
جايگاه زن در قرون وسطي
زن در قرون وسطا نه تنها نقش اجتماعي نداشت، بلکه خوار و ذليل و بردهوار ميزيست و حتي او را عامل فساد و منفور خدا ميپنداشتند و اعتقادشان بر اين بود که باعث بيرون راندن آدم از بهشت، زن بود.
در قرون وسطا از کشيشي پرسيدند: آيا مرد نامحرم ميتواند به خانهاي که در آن زن هست، وارد شود؟
پاسخ گفت: هرگز؟ هرگز؟ و اگر در آن خانه مردي از محارم زن هم وجود داشته باشد و اين مرد نامحرم بر او وارد شود و زن را هم نبيند، باز گناه کرده است.(يعني اگر مرد نامحرمي به طبقه دوم منزلي وارد شود که در طبقه اولش زني باشد، گناه نموده است. مثل اينکه وجود زن، عامل پخش گناه در فضا است).
زن در کشورهايي نظير ايران، مصر، چين و هند که داراي نظام پيشرفته و حکومت سلطنتي بودند و نيز در جوامعي مانند کلده و روم که داراي تمدن بوده، در سايه قانون ميزيستند، داراي آزادي کامل نبود. هرچند از مالکيت محروم نبود، ولي زير نظر رئيس خانواده که پدر يا برادر و يا شوهر بود، زندگي ميکرد و بزرگ خانواده بر وي حکومت مطلق ميکرد و ميتوانست زن تيرهبخت را به عقد هر فردي که ميخواهد درآورد و يا به اجاره و عاريه واگذار کند.
در بعضي از کشورها ازدواج حد و مرزي نداشت و مردان ميتوانستند با محارم خويش ازدواج کنند، چنان که بهمن (پادشاه ايراني) دختر خود «هماي» را به زني گرفت و وي را وليعهد خويش قرار داد.
«شيرويه»، پسر خسرو پرويز، نسبت به «شيرين»، زن پدرش، اظهار عشق ميکند و به خاطر عشق، پدرش را ميکشد و درخواست ازدواج از شيرين ميکند، ولي شيرين چارهاي جز خودکشي نميبيند و بر مزار شوهرش خود را ميکشد.
در تمام اين جوامع، فرزند تابع پدر بود و پايهي نسبت فقط از پدران درست ميشد، مگر در بعضي از نقاط چين و هند که چندين مرد داراي يک زن ميشدند.در اينگونه موارد، فرزند تابع مادر بود و پايه نسبت را مادران تشکيل ميدادند.
به طور کلي، زن در ادوار گذشته، موجودي ضعيف و محکوم شمرده ميشد و با گذشت زمان، خصوصيات انساني خويش را گم کرده، نميتوانست هيچگونه شخصيت اجتماعي براي خود تصور نمايد.
بسياري از عيسويان، زن را برزخ ميان انسان و حيوان ميدانستند و در اينکه داراي روح باشد، ترديد داشتند.
در سال 586 ميلادي، مجلس بزرگي براي حل اين مسئله که آيا زن داراي روح است يا نه در اروپا بر پا شد. پس از بحث فراوان، سرانجام قبول کردند که زن داخل در نوع آدم است.
«سن توماس داکن» ميگويد: «خداوند اگر ببيند مردي به زني دل ببندد و عاشق او شود- حتي اگر آن زن، همسرش باشد- خشمگين ميشود، زيرا جز عشق خداوند نبايد در قلبش جاي بگيرد.
مسيح عليهالسلام بدون همسر زيست و کساني که ميخواهند مسيحايي بشوند، نبايد زن بگيرند. به همين سبب، برادران مسيحي و پدران روحاني و خواهران مسيحي در سراسر عمر ازدواج نميکنند، زيرا ازدواج، خدا را به خشم ميآورد و فقط بايد با خداي ما، عيسي مسيح، پيوند داشت، زيرا دو عشق در يک قلب جاي نميگيرد. فقط آنهايي ميتوانند حامل روحالقدس باشند که مجرد زيست کنند.»
زن در انديشه قرون وسطايي، منفور، عاجز و محروم از مالکيت است. وقتي انسان با املاک و اموال شخصي خود به خانه شوهر رفت، حق مالکيت از او سلب ميشود. مالکيت، خود به خود به شوهر انتقال مييابد، زيرا زن، صاحب شخصيتي نيست. حتي امروز آثاري از آن در زن اروپايي به چشم ميخورد.
زن در اروپا و ساير ممالک جهان به قدري بيارزش بود که در هيچ اجتماعي او را به حساب نميآوردند. علما و فلاسفه به مجادله ميپرداختند که آيا زن اساساً روح دارد يا به کلي فاقد روح است؟ در صورتي که روح داشته باشد، آيا روحش روح انساني است يا حيواني؟ و بر فرض داشتن روح انساني، آيا وضع اجتماعي و انساني او نسبت به مرد، وضع بردگي است يا کمي بالاتر از آن؟
زن گاهي وسيله شهوتراني و گاهي مانند چهارپايان در کار خوردن و آشاميدن و بارداري و زايمان و… بود.
«ليکي» در کتاب «تاريخ اخلاق در اروپا» ميگويد: «در آن روزگار (قرون وسطا) مردها از سايه زنان ميگريختند و نزديکي و همنشيني با ايشان را گناه ميپنداشتند و عقيده داشتند که برخورد با ايشان در کوچه و خيابان و سخن گفتن با ايشان- اگر چه مادران، همسران و يا خواهران باشند- اعمال و رياضتهاي روحي شخصي را تباه ميسازد.»
استاد ابوالاعلي مودودي در کتاب «الحجاب» ميگويد: «از جمله نظريات اولي و اساسي در اين باره، اين بود که زن، سرچشمه معاصي و اصل گناه و فجور است و براي مرد، دري از درهاي جهنم است، از آن جهت که منشا تحريک و وادار کردن او به ارتکاب گناهان است و چشمههاي مصايب انسان از وجود او برجوشيده است و از اين جهت، پشيماني و شرمندگي براي او کافي است که زن است و او را همي سزد که از حسن و جمال خود شرم کند، زيرا اين حسن و جمال، يکي از سلاحهاي شيطان است که هيچ سلاحي به آن نميرسد و سزاي اوست که کفاره بپردازد و هيچگاه پرداختن کفاره را ترک نکند، زيرا هم اوست که انواع بلايا و بدبختيها را براي زمين و ساکنان آن به ارمغان آورده است.»
«ترتوليان»، يکي از پيشوايان مسيحي، در مقام بيان نظر مسيحيت درباره زن ميگويد: «بيگمان زن مدخل شيطان به درون نفس انسان است و مرد را به سوي شجره ممنوعه ميراند و شکننده قانون خدا و زشت کننده صورت خدا (مرد) است.»
«کراي سوستام»، يکي از بزرگان مسيحيت، درباره زن ميگويد: «او شري است که از آن گريزي نيست. او وسوسهاي جبلي و آفتي دلپذير و خطري براي خانه و خانواده و معشوقهاي عاشقکش و ماري خوش خط و خال است.»
زن در دنیای کنونی
زن به مجردي که ازدواج کند، تغيير اسم ميدهد، يعني نام و نام خانوادگياش را از دست ميدهد و رسماً در اسناد، کارنامههاي تحصيلي، شناسنامه، گذرنامه و در همه جا نام خانوادگي شوهر، جانشين نام خانوادگياش ميشود. اين بدان معناست که زن، خود هيچ است، وجود ذاتي ندارد، تا وقتي که در خانه پدر است، با نام او زندگي ميکند و زماني که به خانه همسرش ميآيد، باز هم از داشتن نام و ارزش و اعتبار محروم است.
در دفاتر رسمي مربوط به زنان متأهل اروپايي از دو نام سؤال ميشود: اول ميپرسند نام فعلياش که پس از ازدواج گرفته است و نام خانوادگي همسرش چيست؟
سؤال دوم اينکه وقتي که دختري جوان و مجرد بود، نام خانوادگياش چه بوده است؟
در حقيقت، زن متعلق به صاحبخانه است. در خانه پدر که بود، نام خانوادگي پدر،و به خانه شوهر که آمد، نام خانوادگي شوهر را به خود گرفت.
در فرانسه، زن پس از جدا شدن از شوهرش، کوچکترين حقي نسبت به فرزندش ندارد. اينگونه قوانين ظالمانه، هماکنون در فرانسه که مهد تمدن اروپايي است، اجرا ميشود. تمدني که به غلط، نام آن تمدن گذارده شده و در حقيقت توحش، ددمنشي و ديوسيرتي است. کدام وجدان بيدار ميپسندد که عواطف مادري يک مادر را بشکنند و او را از سادهترين و طبيعيترين حقوق که همان رابطه يک مادر با فرزند است، بازدارند؟ حقي که حيوانات هم از آن برخوردارند.
تورات فعلي، زن را تلختر از مرگ معرفي مينمايد و معتقد است که زن نميتواند به کمال برسد. اين همان يهودي است که به غلط خود را نسل برتر و از نژاد پاکتر ميداند و معتقد است که يهود در ميان ملل متمدن، پاکترين نژاد است.
به قول «ناهوم گلدمن» که از بنيانگذاران نظام کنوني اسراييل است: «مردم يهود يک پديده تاريخي و استثنايي هستند.» با اين وصف، او براي زن نقص ذاتي قايل است و معتقد است که هيچگاه زن عامل نيکبختي نبوده است، بلکه همانند مرگ براي آدمي، شرنگ تلخ و ناگوار است.
مجله «اسلاميک ريويو» چاپ لندن مينويسد: «وضع اسلام در مورد زن از اين لحاظ جالب است که اسلام در هزار و چهارصد سال پيش براي زنان حقوقي تثبيت کرد که زنان انگلستان فقط در نيمهي اول قرن بيستم، به وسيله طرحي که در پارلمان به تصويب رسيد، از آن برخوردار شدند.»
«صدرالدين بلاغي» در کتاب «برهان قرآن» مينويسد: «طبيعت اروپايي به خاطر خودخواهي و غرور، هيچگاه به مرد اجازه نميداد که از روي ميل و رغبت و به پيروي از فضيلت و مروت، از زن در وضعي آبرومند نگهداري و سرپرستي کند. انقلاب صنعتي، زنان و کودکان را به کار در کارخانهها واداشت و در نتيجه، روابط خانوادگي از هم گسيخت و زن ناچار شد براي تأمين معاش خود، در کارخانهها وارد عرصه مبارزه و رقابت شود و آبرو و نيازهاي روحي و مادي خويش را بر سر اين کار بگذارد، زيرا مرد از او نگهداري نميکرد و کارخانهها نيز ضعف و بيچارگي و احتياج او را مورد سوءاستفاده قرار دادند و با آنکه ساعات کارش بيشتر از مرد بود، دستمزدي بسيار کمتر از دستمزد مرد برايش تعيين کردند.» در هندوستان، زن «هندو» تا زماني که در خانه پدرش زندگي مي کند، تابع پدر است و اگر به خانه شوهر برود، تابع او خواهد بود، اگر پسر نداشت، تابع خويشاوندان پدري و در صورت نبودن آنها تابع پادشاه يا حاکم عصر خودش است.
بنابراين، يک زن «هندو» هيچگاه استقلال و آزادي ندارد و هميشه محکوم به تبعيت از ديگران است.
مشرکين عرب، شير و بچهاي را که در شکم بعضي از چهارپايان بود، به مردان اختصاص ميدادند و بر زنان حرام ميدانستند و زنان نميتوانستند از آن استفاده کنند.
موفق باشید
با سلام:
در پاسخ به همه کسانی که فضایل حضرت زهرا سلام الله علیهارا انکار میکنند: باید عرض کنم که اولا حضرت محمد صلی الله علیه و آله که سخنانش جز وحی منزل نیست میگویدبه دخترش فاطمه: که پدرت فدای تو باد!!!! و دست او را میبوسید پیامبر. یا درجائی دیگر این حدیث را که شیعه و سنی بسیار نقل کرده اند را میفرماید: که خدا غضب میکند به غضی فاطمه و راضی میشود به انچه فاطمه ازآن راضی باشد!!! در جائی دیگر میفرماید:
«فاطمه پاره تن من است، هر كس او را به خشم آورد بسان اين است كه مرا خشمگين كرده است».یا فرمود : «دخترم فاطمه! آيا به اين كرامتى كه خدا به تو داده راضى نمى شوى كه تو، سرور زنان جهان و سرور زنان اين امّت و سرور زنان با ايمان باشى».
اگر نبود جز همین فضائل بس بود برای او که از همین دو به عظمت و عصمت آن بانو پی برد ضمن اینکه کتابی قطور درباره فضائل ایشان نوشته شده که تمام احادیث را تقریا جمع کرده ،اسمش یادم نیست و هنوز گیرم نیومده بخونم ، درآن احادیث بسیاری درفضیلت آن بانو نقل شده همچنین نقل شده که در روز قیامت مثل مرغی که از زمین دانه برمیچیند او شیعیان خویش را شفاعت میکند و ازاتش نجات میدهد.
در وبلاگم در مورد شهادت ان بانو مطلبی قابل توجه نوشته ام قابل توجه اهل سنت!!!
http://tahazratedoost.blogfa.com/post-175.aspx
با سلام :
حال ما از اهل سنت و وهابیت میپرسیم شما که این سوال را مطرح میکنید مگر عمر و ابابکر و عثمان چه فرمولهای ریاضی را کشف کردند که شما اینگونه سینه چاک آنها هستید؟؟؟؟!!!
قل هاتوا برهانکم ان کنتم صادقین…
در کتب مختلف امده که عمر 12 سال طول کشید تا سوره بقره را بتواند یادبگیرد!!!! اونوقت امام علی علیه السلام میفرماید: سلونی قبل ان تفقدونی بپرسید از من که به راههای اسمان اگاهترم بر راههای زمین!!!
من از حیث اینکه دیدم به مطلب حساسیت نشان دادی خوش حال شدم و کمی امیدوار که کسانی هستند که هنوز چشمشان را نبسته اند و دلشان هم قفل نشده و جاده حقیقت را گم نکرده اند و اما در مورد حضرت ابا عبدالله هم من سخنی با خودیها دارم یعنی اول خودم بعدا شما ! آیا ایشان از ما فقط انتظار گریه دارند یا شناخت خود و راه و سلوک زندکیشان را ؟ اینکه ما بدانیم او چگونه زیست و چه رفتار و آدابی که در هر برهه از حیات پر برکتش داشت و با خانواده اش با دوستانش و همسایگانش با فقرا با علما با جهال با دشمنان چگونه سلوک می کرد و آیا از ایشان می توان بعنوان یک عارف و اندیشمند و روانشناس برتر استفاده ها برد یا فقط گریه کافیست ؟!!! شما بله شما!!چند جمله از ایشان در باب چکونه زیستن میدانید و اصولا از او بجز عاشورا و مرگش که اگر آنرا هم عمیقا مطالعه کنیم خیلی از باید و نباید ها را درک خواهیم کرد چیز بیشتری می دانیم و یا فقط سر بریده و شمر و خنجر و گریه و دیگر هیچ ؟؟!! اگر چنین است من به شما وهابیت درونیتان را تسلیت میگویم . به هر حال از سوزتان دلگرم شدم و از حالتان سرحال .به امید روزی که صاحب حق حقیقی خود بیاید و از حقش دفاع نماید …..تو ادامه….. بده التماس دعا دارم هر وقت خواستی در خدمتتم این را به خودت نگیر روی سخنم با پنجره است نه در!
با سلام و عرض خسته نباشيد خدمت دوستان
سؤال من از وهابيون اين است كه
قبله شما كجاست به كدام طرف سجده ميكنيد
و يك سؤال هم از اهل تسنن دارم كه
وقتي كه ابوبكر به عيادت فاطمه زهرا رفتند در هنگام بيماري ايشان چرا ابوبكر گريه كرد
مخالفین شیعه ای که ادعای مسلمانی و قبول قرآن به عنوان کتاب آسمان خود را دارند . اعم از این که وهابی و یا سنی های متعصب باشند . باید بدانند که برای التزام آنان به برتری اهل بیت علیهم السلام بر تمام صحابه . اعم از مهاجرین و انصار و سایر مسلمانان . همین یک آیه قرآن بس و کافی است !
اولوا الارحام بعضهم اولى ببعض فى كتاب الله من المؤمنين والمهاجرين : احزاب 6
ضمنا” این هم منابع برخی از احادیث موجود در کتب اهل سنت در فضایل اهل بیت علیهم السلام :
http://www.al-shia.com/html/ara/books/fadael/fadael.html
البعض من فضائل آل محمد عليهم السلام من كتب أهل السنة
و اما به منکرین آیه فوق که در فضیلت حضرت فاطمه علیها السلام هم هست عرض میشود که :
اگر پس ازین . باز هم به مخالفت خود ادامه دهند . شامل این آیات قرآنی خواهند شد !
قرآن : و من لم یحکم بما انزل الله . فاولئک هم الکافرون / فاسقون / ظالمون !
به هر حال یا قبول آیه اولی و یا بارشدن عواقب سه آیه آخری بر آنان !
ههههههههههه
گروهی از نامسلمانان . به این بخش آمده و نظرات و اعتراضات خود را به شیوه یک مخالف مسلمان برای دیگران عرضه میکنند !!
به اینان عرض میشود که اگر شما مسلمان نیستید . دیگر لازم نیست که با شیوه یک مسلمان به اعتراض خود به اسلام و شخصیتهای آن ادامه دهید . زیرا طرح آن به این روش . نادرستی برخورد عقیدتی و استدلالی شما را میرساند که نوعی نفاق است .
بهترین راه برای رسیدن به راه درست و شیوه صحیح . بحث در پایه ای ترین مسئله عقیده خود و مخالفتان . یعنی توحید است .
به عبارتی . وقتی .
خانه از پای بست ویران است
خنده دار نیست که شما :
در فکر نقش ایوانید ؟!
اگر آن مسئله حل شد و توانستید با قوت . فکر خود را اثبات کنید .
آنگاه به مشکل دیگر . یعنی به مسئله نبوت و امامت خواهیم پرداخت
و در نهایت به شخصیتهای هر عقیده و فضائل و یا رذائل آن اشاره خواهدشد !
این که برخی فی البداهه و بدون هیچ سابقه ای از درستی و یا نادرستی راه خود . به فحاشی و تهمت و افتراء و تکرار سخنان مخالفان اسلام به شحصیتهای اسلامی و من جمله . حضرت فاطمه زهرا . سلام الله علیها می پردازند . مشخص کننده اینست که یا از اصل مطلب غافلند و یا عامدا” و با توجه با باطل بودن مکتب فکری خود . میخواهند که قبل از ایراد طرف مقابل به راه آنان . به دیگران اجازه ندهند که سره از ناسره و راست از درست و حق از باطل . آشکار گردد !!!
اینان باید بدانند که فرض کنیم که توانستند گروهی ناآگاه را هم . بفریبند . آیا خواهند توانست که بر درون خود پیروز شوند و ضمیر خود را هم به بیراهه ببرند ؟!
و آیا اگر به ظاهر ادعای خداپرستی می کنند . آیا توانایی فریب دادن خالق و دادار جهان را هم خواهند داشت ؟!
از ما گفتن بود !!!
ایکاش آقای آرام به بحث ادامه دهند تاپاسخ صریح ایشان را ببینیم
بیش از یک ماه است چشم به راه ادامه بحث آقای آرام هستیم اگر پاسخی ندارند منفکر میکنم شهامت پذیرش استدلال طرف مقابل یک ارزش اخلاقی وبلکه در این نوع مباحث یک واجب دینی است فماذا بعد الحق الا الضلال{قرآن کریم}
سلام
این حقیر به صورت وافر استفاده کردم. به خصوص برخی مطالب و شبهه ها برایم جدید بودند. اینکه اعتقادات آدم، اینچنین از جانب یک مخالف محترم مورد گردگیری قرار بگیرد؛ خیلی کمک کننده است.
به نظرم یکی از ظرایف این است که انسان در طول بحث نسبت به تناقضات بی تفاوت نباشد. اصلا بیایید تشیع را از بحث حذف کنیم. اصلا بیایید این فرض را قبول کنیم که تشیع تماما به صورت سازمان یافته و مبتنی بر خشونت و سانسور و کینه ورزی و … به وجود آمده است و کلا جعلی است.
نکته این است که خود اهل سنت چگونه میخواهند با تناقضات رفتارهای تاریخی سرانشان کنار بیایند؟
آنگاه با این نتاقض تاریخی مواجهیم که ظاهرا باید مثلا امیرالمومنین را با طلحه در بهشت قرار دهیم در حالی که این دو نفر در دنیا با یکدیگر جنگیده اند و یکی از طرفین هم در این جنگ کشته شده است؛ این روش استدلالی(؟) روشی است که دقیقا در حال حاضر علمای سعودی به آن متوسل میشوند. این یعنی چشم بستن بر تناقصات آشکار و نوعی سکوت و به آرامی از کنار آنان گذشتن.
به نظرم پذیرفتن این تناقضات، باعث کاهش مفهومی اسلام از یک دین و یک برنامه جاودانی برای سعادت بشری، به نوعی رویداد قبیله ای و تاریخی متعلق به گذشته در جزیرة العرب گردد که مثلا در حال حاضر باید آن را چیزی شبیه به یک سری سنت های جوامع خاور میانه ای قلمداد کرد.
من با آن تکه از بحث آقای آرام موافقم که در طول تاریخ و به حسب اتفاقات گوناگون، گروهها و شاخه های متعدد به صورت یک واقعیت اجتماعی و تاریخی بروز میکنند؛ همان طور که ایشان نام تعدادی را نیز برده اند. اما آشکار این است که آن چه در این میان مهم است آن است که ما در میان تمام این شاخه ها، در جستجوی حقیقت باشیم. عقلمان را تعطیل نکنیم. نگوییم همه خوبند. همه اهل بهشتند. به ما ربطی نداره که چه کسی چه کرده است. اینها مال گذشته است؛ شاید توبه کرده اند! و …
آنچه قطعی است خداوند یک گروه را از بین این گروههای متعدد و متنافر، فائز می شمارد. و ما اگر جزء باورمندان به خدا و به دین او هستیم؛ باید در پی فائز شدن باشیم.
خداوند دست همه آنانی که دل در گرو حقیقت دارند بگیرد. که وعده الهی است: “وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا وَإِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ ”
والسلام علی من اتبع الهدی.
دردین اسلام اگر فرزندی از پدرش زودتر فوت کند فرزندان فوت شده از پدر بزرگ خود ارث میبرند؟
همه ی کسانی که تا اینجا به بحث ادامه داده اند
توجه توجه:برای کسانی که ادعای دین دارند:
قال الله تعالی:
یا محمد/لولاک لما خلقت الافلاک لولا علی لما خلقتک و لولا فاطمة لما خلقتکما
ای محمد اگر تو نبودی افلاک را نمی آفریدم و اگر علی نبود تو را نمی آفریدم و اگر فاطمه نبود شما هر دو رانمی آفریدم
بهانه ی خلقت افلاک وجود مقدس حضرت زهرا سلام الله علیها است.
به جناب عثمان کورآبادی که خداوند به علت دشمنی با اهل بیت علیهم السلام و دوستی با ستمگران یزیدی صفت و لورنسی مسلک . چشم دل او را کور کرده است می رسانیم که :
خوب است که سری به منابع اهل سنت ابوبکر و عمر . در این سایت http://www.hdrmut.net/vb/t220367.html
که از سخنان رسول خدا درخصوص شهادت حضرت فاطمه زهراء الله و امام حسن و امام حسین علیهم السلام و ……….. در منابع اهل سنت است بزنی و اخبار غیبی ای را که رسول خدا در زندگانی خویش درخصوص شهادت اهل بیت علیهم السلام ( حضرت فاطمه + امام حسن + امام حسین علیهم السلام و …. ) را بیان نموده اند ببینی و دیگر عمر کثیف خودت را در راه اربابان شیطان صفتی که طبق فرمایش رسول خدا . بر آنان لعن شده است . نکنی !!!
هر چند که با توجه به تجربیات تاریخی . امیدی به راهنمایی و ارشاد . نواصب ملعونی مانند شما نیست !
خدایا . به نخستین ستمگرانی که بر محمد و آل محمد ستم کردند لعنت فرست و بر حامیان و پیروانشان نیز !
آمین !
چون در بحث خود به جنابان مستطابان ابوبکر و عمر و …….. که خداوندان برادران وهابی موحد به لورنس صهیون اند متعرض شده و از آنان پرسیده اید که : چه فرمولی توسط آنان کشف شده است : به عرض میرسانیم که :
فرمولهای فوق پیشرفته ذیل به توسط این بزرگوار عالم وجود بت پرستان برای ثبت در تاریخ و در کتب مختلف اهل سنت به ما رسیده است !
ابوبکر و عمر در هنگام مرگ خود گفته اند که :
یک : سرگین و پهن حیوانات . بر ما برتری دارند .
http://www.al-eman.com/Islamlib/viewchp.asp?BID=137&CID=448sr1#
أبوبكر يقول: طوبى لك ياعصفورتأكل الثمار وتطير في الاشجار لاحساب عليك ولاعذاب والله لوددت أني كبش يسمنني أهلي فإذا كنت أعظم ماكنت وأسمنه يذبحوني فيجعلوني بعضي شواء وبعضي قديداً ثم اكلوني ثم ألقوني عذره
ابن تيميه يقول في منهاج سنته ج6 ص5: لما احتضر عمر بن الخطاب قال: يا ليتني كنتُ كبشاً لقومي فسمنوني ما بدا لهم ثم جاءهم أحب قومهم إليهم فذبحوني فجعلوا نصفي شواء ونصفي قديدا فأكلوني فأكون عذره ولا أكون بشراً… بينما قال علي عليه السلام لحظه استشهاده: فـُزتُ ورب الكعبه
دو : اکنون داریم . عذاب خداوند را که برای ما مهیا شده است را به چشم خود می بینیم .
و کاشکی میشد که تمام ثروتهای روی زمین را میدادیم تا ازین عذاب نجات پیدا کنیم !
صحيح البخاري حديث رقم 3416 قال عمر اثناء وفاته: لو أن لي طلاع الأرض ذهباً لافتديتُ بهِ من عذاب الله!!!
قرآن : و آن کافران هنگامی که در حال مرگند و چشمشان به عذاب وعده داده شده ما می افتد . میگویند که کاشکی میشد که تمام ثروتهای روی زمین را می دادیم تا از آن نجات پیدا کنیم !
سه : ………………….
که متاسفانه به علت متحیرشدن ما از همان چند فرمول کشف شده قبلی .تشریح فرمولهای بعدی کشف شده توسط این بتان بزرگ .
برایمان مقدور نمی باشد !
هههههههههههه
فرموده اید که همه : آنانی : که به بحث ادامه میدهند !
اگر منظورتان از آنان . مسلمانان غیر وهابی است که فبها .
ولی اگر منظور شما . وهابیون است .
باید به عرض عالی برسانم که اینان به تنها چیزی که اهمیت میدهند .
همانا به دست آوردن چند دلار سیاه سعودی برای ادامه زندگی ننگیشان است و بس .
زیرا کسی که معبودش . لورنس است .
خانه ای جز جهنم که ماوای همه صهیونیستهاست ندارد که بحمدلله . پدر بزرگ لورنس شان . نیز در نبش یکی از بلوارهای بزرگ آن . سکنی دارند !!!
هههههههههههههههه
سلام.به نظر شما وقتی پدر یه شخصی برگزیده خدا باشه که بدون مکتب درس آموخته تمام علوم و فنون را بلد باشه چرا دخترش، فرزندش،پاره تنش نمی تونه یه فرمول ریاضی رو کشف کنه؟؟؟
باتشکر از دست اندر کاران آهستان /چقدر جالب است بحث ها بامنطق وستدلال وبدون اهانت پیش رود تاهم برادران شیعه وهم برادران سنی وهم برادرانی که لاییک هستند حرف یکدیگررا بفهمند وفهمیده یکدیگرر ا نقد یارد کنند . دراین روزگار بیشتر از توافق به تفاهم نیاز داریم.ودرد اصلی ما اینست که نمیدانیم دیگری چه می گوید.موفق باشید
با سلام خدمت همه عزیزان شیعه وسنی .
من فکر می کنم موضوع فاطمیه بسیار سنگین و عجیب است .
فهمیدن و تجزیه و تحلیل وقایع بعد از وفات پیامبر عزیزمون راحت نیست بر خلاف واقعه کربلا و دیگر اتفاقات تاریخ اسلام .
بنابراین به عنوان خواهر کوچتان همه را به صبر و آرامش دعوت میکنم . امیدوارم حقیقت آنطور که هست آشکار شود و نه آنطور که ما دلمان می خواهد . اینکه خانمی که پاره تن پیامبر است با آن وضعیت جسمی و دوران بارداری در مقابل افرادی قرار میگیرد و آن خطبه عالی را ایراد میکند در بیت ااحزان گریه می کند و آسیب میبیند ودر بستر بیماری می افتد و همسرش علی با آن همه پیشینه ی پهلوانی و رشادت سکوت میکند نیاز به بررسی و تفکر زیادی دارد .
خانمی که مردانه برای اثبات حقیقت مبارزه میکند الگوی همیشگی همه مردان است نه الگوی زنان که جز آرایش و مد و عشوه گری چیز دیگری نمی دانند . فاطمه زهرا (درود خداوند بر او باد ) الگوی انسانیت و شرافت است .