
من خود يك مستضعفم. مستضعفي كه از طريق فروش عشق زندگي ميكند. عشق من همين شعر خوشخط و خاليست كه داريد چشم و ابروي آنرا ديد ميزنيد. شعرهاي من عشقهاي منند و عشقفروشي شرمگينانهترين كارهاست. روزها بايد دست آرزوهاي معصوميت را بگيري و در خيابانهاي جمعيتزده تنهايي قدم بزني تا از ميان هزاران صياد عبوس، مشتري نخستين لبخند خود را پيدا كني. سپس با حسرت سكههاي بهار جوانيت را كه عيدي ساليانه مرگ توست، در شرجي شرمآلوده بلاتكليفي آب كني…
داد ميزني آي عشق! آي عشق! يك دستگاه عشق آكبند!… كودكان ميآيند و برگهايت را پاره ميكنند. رهگذران شتابان، خلط عادت خود را بر پيشاني روشن تو مياندازند و تو بايد مايوسانه در خود صدا بزني:آي عشق! آي عشق!
هر جا از عاشقي بپرسيد عشق چيست تنها به زخمهاي خود اشاره ميكند. عشق، ترجمه زخم است. عشق حاشيه انسان بر كتاب آفرينش است. عشق، خلاصه جهان است. عشق چكيده ذرات و شيره كائنات است. عشق پاسخ مبهم انسان به ابديت است. عشق جوابيه خدا به شيطانست. عشق، انفاركتوس تدريجي محبت است. عشق، سرطان دوست داشتن است. عشق، خريد و فروش پاياپاي عاشق و معشوقست. عشق، پيغاميست كه پرستوها به سرزمينهاي ديگر ميبرند. عشق، لكلكيست كه روي درخت خاطرات ما لانه دارد. عشق، پنجرهايست كه ما از آن ازدحام جهان را تفسير ميكنيم.
عشق چهاردهسالگي تحير ماست. عشق اولين آهيست كه در آيينه كشيدهايم. عشق همان حالتيست كه ما را به موزه ميبرد. عشق همان فعل و انفعاليست كه در برابر گل سرخ به ما دست ميدهد.عشق همه آغوشهاييست كه انسانها بر يكديگر گشادهاند. عشق، رابطه بين ما و سنجاقكهاست، عشق حاصلضرب همه تنديسهاي الهي در نگاه ماست. عشق دل ماست تقسيم بر همه زيباييها. عشق كوچهايست كه دوست داريم از آن عبور كنيم. عشق محليست كه در آن دل ما قرار ملاقات ميگيرد…
عشق عقد دائمي ما با غربت است. عشق، شب نامزدي ما با جداييست. عشق كارت تبريكيست كه الان براي معلم سال اول خود ميفرستيم. عشق، لحظات نادرشاه زندگيست. عشق وقتيست كه به ياد شكوفههاي بلوغ ميافتيم. عشق اولين مژگانيست كه از جيحون حيرت ما عبور ميكند. عشق، حمله مغول به روياهاي ماست. عشق، لحظات شكوهمنديست كه كودكان بر تلفظ بابا پيروز ميشوند. عشق شماره تلفنيست كه سالها به دنبال آن ميگرديم…عشق ، لحظه عظيميست كه در آن زنت براي معالجه قلبت، طلاهايش را ميفروشد، عشق سر تنهايي آدمست كه زير آب رفتهاست…
عشق كاريست كه تنها از سينه سوختههاي محبت و دود چراغخوردههاي معرفت برميآيد. عشق در تاريخ انسان، حلبچهايست كه روزنامهنگاران روزمرگي آنرا به سكوت برگزار ميكنند. عشق تنگه هرمز زيستن است. تنگهاي كه قايقهاي ميانهرو را به قايقهاي تندرو تبديل ميكند. عشق يك بسيجي تنها در ميدان مين است…
مرداني بر اين خاك ميروند كه مرگ حيفش ميآيد يكباره ماهي جان آنان را از حوض تن، بگيرد. جانهايي در اين تن ساكنند كه مرگ دوست دارد آنان را توي تنگ بلوري بيندازد و به همه نشان دهد…
من خود يك جانباز ماهرم، تركشهاي من باطنيست. من از باطنيان زخمم. من عمليات طريقالقدس كبوترانم بر پشت بام والعصر. به چشمهايم نگاه كنيد كربلاي پنج روياهاست. جوهر خون من مركب از شهيدست، قلم من بايزيدست.
«احمد عزيزي»
