Feed on
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

محمد علي ابطحي در تازه‌ترين افاضات خود در وبلاگ شخصي‌اش، به مسائلي اشاره كرده كه حيف است آدم بي‌تفاوت از كنار آن بگذرد و نيم‌نگاهي به آن نيندازد. ابطحي با اشاره به پيروزي اخير حزب‌الله در آزادي اسراي لبناني، زبان به تحسين سيد حسن نصرالله گشوده و نوشته است:« سید حسن علی‌رغم آن که در ظاهر، رهبری یک جریان مسلح و مبارز را به عهده دارد ولی بی­شک بیشترین استفاده و تعامل را با ظرفیت دیپلماسی بین­المللی داشته است و دنیا او را یک سیاستمدار تمام عیار می­داند که از موقعیت­های مختلف بهترین بهره را برای منافع حزب الله و مقاومت و مردم کشورش برده است.» او سپس به رسانه‌هاي غربي اعتراض مي‌كند كه چرا گمان مي‌كنند نصرالله تحت تاثير ايران است:« رسانه‌های غربی با شیطنت می­گویند که سید حسن نصرالله تحت تأثیر مقامات و مسئولان سیاست خارجی ایران است. گمان می­کنم حرف توخالی می­زنند!» البته جناب ابطحي زحمت مي‌كشد و دلايل ادعاي خود را هم بيان مي‌كند:« چون دیپلماسی ما اگر می­توانست، برای مصلحت ایران مثل حزب الله برای مصالح خودش، موفقیت­های بزرگی دست و پا می‌کرد. باید آرزو کرد: با این توفیقاتی که سید حسن در به دست آوردن پیروزی­های بزرگ دارد کاش او مشاور دیپلماسی کشورمان می‌شد.»

راستش را بخواهيد من هم تا حدودي با ابطحي موافقم. با اين پيروزي‌هايي كه سيد حسن نصرالله بدست آورده و اين محبوبيتي كه در ميان جوانان عرب و مسلمان كسب كرده، من هم آرزو مي‌كنم كه اي كاش نصرالله‌ ايراني بود، يا لااقل مسئول دستگاه ديپلماسي ما مي‌شد…

چرا كه آنوقت ديگر مجبور نبوديم شكمهاي بادكرده بعضي آدمها را تحمل كنيم كه سالهاست بر كرسي‌هاي قدرت و تصميم‌گيري اين مملكت تكيه زده‌اند و از بيت‌المال مسلمين و محرومين تا ريال آخرش را نوش جان كرده‌اند و هنوز هم طلبكارند!

اگر نصرالله ايراني بود، ديگر مجبور نبوديم دروغهاي شاخدار بعضي آدمها را تحمل كنيم كه سالها در اين مملكت مسئوليت داشته‌اند و امروز ادعا مي‌كنند كه در اين 30 سال كاره‌اي نبوديم!

اگر نصرالله ايراني بود، ديگر شاهد قدم زدن مسئولان دستگاه ديپلماسي ايران كنار سواحل زيباي بيروت نبوديم!

اگر نصرالله ايراني بود مردانگي و جوانمردي هم حالا حالاها در اين مملكت زنده بود، فراموش نكنيم كه او پس از سالها هنوز به امامش وفادار است و او را صدا مي‌زند و مي‌گويد:« ما نبايد امام وطن و مقاومت خود يعنى امام “موسى صدر” را فراموش كنيم. اگر سمير قنطار قديمى ترين اسير اسرائيلى در حدود 30 سال در زندان بوده است بايد بگويم كه امام موسى صدر نيز 30 سال است كه سرنوشتش در هاله‌اى ازابهام قرار دارد. ما اين موضع را قبلا گفته‌ايم و امروز نيز آنرا تكرار مى‌كنيم.»

اگر نصرالله ايراني بود آقاي خاتمي هرگز مجبور نمي‌شد جناب ابطحي را به عنوان مشاور و نماينده تام‌الاختيار خود براي مذاكره با معمر قذافي انتخاب كند تا او بخواهد ماجراي امام موسي صدر را كشف كند! همان ماموريتي كه فرياد و اعتراض خانواده امام موسي صدر را هم بلند كرد و آنها از خاتمي خواستند كه يا ابطحي را بردارد و يا كلا قيد اين مذاكرات را بزند!… و خاتمي هم قيد مذاكرات را زد!  

 

اگر نصرالله ايراني بود، شايد امروز سرنوشت نامعلوم امام موسي صدر پس از سالها برايمان آشكار مي‌شد…

اينجاست كه آرزو مي‌كنم كاش سيد حسن نصرالله ايراني بود!

 

اينروزها دولتمردان مصر كه از ساخته شدن مستند «اعدام فرعون» خشمگين شده‌اند، در اقدامي مذبوحانه خبر از ساخت فيلمي در توهين به امام خميني مي‌دهند. سخنگوي رسمي حزب ملي حاكم مصر، در اعتراض به ساخت فيلم «اعدام فرعون»، كه به اقدام انقلابي خالد اسلامبولي در اعدام انور سادات اشاره دارد، اعلام كرده است كه در پاسخ به “توهين ايرانيان” و تلاش آنان براي خدشه دار نمودن شخصيت ميهني انور سادات، آنها نيز توليد يك فيلم جديد بنام «خميني امام خون» را آغاز كرده‌اند. نكاتي كه محمد حسن الفي، درباره جزئيات سناريوي اين فيلم بيان كرده است، جالب و قابل تامل است ، چرا كه همه آن اتهاماتي كه او بر امام وارد مي‌كند، نشان از تاثير روحاني و انقلابي امام خميني بر مسلمانان جهان دارد. وي مي‌گويد :« اين فيلم حركت تندروانه خميني از پاريس به ايران و تاثير اين تندروي بر مصر ، طي ده‌سال اول عمر اين حركت يعني در مرحله رياست جمهوري حسني مبارك و نيز در معرض خطر قرار گرفتن امنيت ملي مصر در اين مدت را به نمايش خواهد گذاشت… اين فيلم جزئيات دقيق ترور سادات و تاثير پذيري اجرا كنندگان آن از افكار خميني را نشان خواهد داد… اين فيلم افكار خميني را به بحث خواهد كشيد و نشان خواهيم داد كه وي امام عقيده اسلامي - كه عقيده صلح است ونه عقيده ترور- نيست ، بلكه امام خون بوده است … براي همگي توضيح خواهيم داد كه چگونه پرزيدنت فقيد انور السادات پيروزي اراده سياسي را در جنگ اكتبر به نمايش گذارد ،وي شخصيتي ميهني بود كه تمامي مصريان حتي مخالفينش ، دوستش داشتند ، سادات در جنگ وصلح ، پيروزي را براي ملتش به ارمغان آورد »

البته برخلاف اين مظلوم نمايي‌ بندگان فرعون كه سعي در تطهير چهره سادات خائن دارند، او هرگز مانند جمال عبدالناصر به چهر‌ه‌اي محبوب در ميان اعراب و نيز هموطنان خود تبديل نشد. چرا كه پس از اقدام انور سادات در برقراري ارتباط با اسرائيل، اكثر كشورهاي اسلامي به اقدام ننگين او اعتراض كردند. من تنها به اين قسمت از گزارش بخش فارسي سايت وزارت امور خارجه آمريكا اشاره مي‌كنم كه با اعتراف به مخالفت اعراب با سادات مي‌نويسد:« واکنش به توافقات کمپ دیوید در اکثر بخش های جهان عرب حاکی از تعجب و مخالفت بود. در نظر بسیاری از اعراب، سادات مبادرت به توافق با اسراییل برای رسیدن به “صلحی جداگانه” کرده بود که در قاموس ناسیونالیستی اعراب به منزله یک گناه کبیره است.» البته در داخل مصر نيز گروههاي مختلف سياسي به مخالفت با او پرداختند و سادات مجبور شد براي آرام كردن جو كشور به سركوب و دستگيري گسترده مخالفان خود اقدام كند. سرانجام عمر عبدالرحمن روحاني مصري فتواي قتل انور سادات را صادر كرد و چند تن از نيروهاي ارتش كه وابسته به گروه جهاد اسلامي بودند ماموريت خود را انجام دادند. فرياد «مرگ بر فرعون» براي اولين بار در همين عمليات و از زبان شهيد خالد اسلامبولي شنيده شد!

با اين وصف كاملا مشخص است كه ياران فرعون چرا اينگونه خشمگين شده‌اند و طبيعي است كه براي فرونشاندن خشم و كينه خود دست به اقدامي متقابل بزنند. اما متاسفانه آنها، اين نكته مهم را فراموش كرده‌اند كه تهيه كنندگان فيلم «مرگ فرعون» در ايران هيچ نسبتي با دولت ندارند و برنامه‌هاي آنها هم كاملا در چارچوب يك سازمان خصوصي غير دولتي انجام مي‌شود، حال چرا جناب سخنگوي حزب حاكم مصر و بقيه دولتمردان آنها، اينچنين از پروژه ساخت فيلمي عليه امام خميني حمايت مي‌كنند، جاي سوال دارد و بايد مسئولان دستگاه ديپلماسي كشور آنرا پيگيري كنند. البته جداي از اينكه بايد نگران اقدام توهين‌آميز حاكمان مصر در اين مساله باشيم، شخصا فكر نمي‌كنم كه ياران فرعون بتوانند در اين مسير موفقيتي كسب بكنند؛ چرا كه امروز همه مسلمانان و مستضعفان جهان و نيز مردم مسلمان مصر، بيش از گذشته، هم خود فرعون را شناخته‌اند و هم روح‌الله را! نشان دادن «حركت تندروانه امام از پاريس تا تهران! و تاثير اين تندوري بر مصر» يعني همين بيداري و هوشياري امروز مسلمانان در سراسر دنيا. يعني پيروزي‌هاي مكرر حزب‌الله لبنان، يعني شكست و نابودي تدريجي اسرائيل. بنابراين اقدام تلافي‌جويانه ياران فرعون شايد چيزي باشد در حد فلاكت امروز مفتيان وهابي عربستان. مگر آنها حتي دعا كردن براي پيروزي حزب‌الله را در جنگ با اسرائيل حرام اعلام نكرده بودند؟ خوب نتيجه‌اش چه شد؟ آيا با دعا نكردن آنها، حزب‌الله لبنان از دشمن صهيونيستي شكست خورد؟ آيا مسلمانان جهان اعم از سني و شيعه، به فتواي مضحك وهابيون ايمان آوردند؟ آيا امروز در ميان اعراب و مسلمانان آن مفتيان احمق وهابي محبوبيت دارند يا حزب‌الله شيعه قهرمان؟ آيا انور سادات محبوب دلهاست يا روح‌الله خميني؟ … پس چه باك، كه با هنرنمايي شبانه خفاش، ذره‌اي از عظمت خورشيد كم نخواهد شد!

لينك مرتبط :

چرا بايد با مصر رابطه كامل سياسي داشته باشيم؟ 

  (وبلاگ آب و آتش) البته آقاي دژاكام به گونه‌اي ديگر به اين مساله نگاه كرده‌اند

  

 

 

 

 

 

چند روز پيش موقع رفتن به محل كار، متوجه اين تاكسي بيچاره شدم (تصاوير پايين ) كه به طرز خيلي عجيبي افتاده بود داخل كانال وسط يكي از خيابانهاي قم. يكي از همسايه‌ها مي‌گفت كه اين حادثه شب قبل اتفاق افتاده. مثل اينكه تلفاتي نداشته ولي …

اين عكس و اين صحنه، بهانه‌اي شد تا حرفي را كه مدتهاست دوست داشتم بزنم و فرصت نشد، اينجا بنويسم. صحبتي درباره وضعيت رانندگي در خيابانهاي تنگ و تاريك و ناهموار قم و نيز اوضاع تاكسي‌ها و ماشينهاي مسافربري و مسافران اين شهر! هرچند ممكن است هيچ ربطي به موضوع اين تصاوير نداشته باشد، اما گفتن آن خالي از لطف نيست. در طي سالهاي گذشته، با تبليغات شبانه‌روزي پليس راه و صدا و سيما و نشريات و … تقريبا مساله استفاده از كمربند ايمني و نيز سوار كردن تنها يك نفر جلوي ماشينهاي سواري، تا حدود زيادي حل شده و امروز شايد در دوردست ترين نقاط كشور و حتي در روستاها هم رانندگان عزيز خودروها اين قوانين را رعايت مي‌كنند، اما در قم چي؟!

متاسفانه بايد اعتراف كنم كه اين قوانين در قم كارآيي خاصي ندارد! لااقل بيشتر رانندگان كاري به اين مسائل ندارند. گويا اين قوانين حالا حالا‌ها قرار نيست پايش را به اين شهر بگذارد. چرا كه هنوز ماشينهاي مسافربري و حتي تاكسي‌ها، دو نفر را به زور و اجبار روي صندلي جلويي ماشين مي‌چپانند تا صد تومان بيشتر گيرشان بيايد! حالا تصور كنيد در اين روزهاي داغ و سوزان تابستان و در خيابانهاي شلوغ و گرم قم يك ساعت تمام منتظر ماشين خالي بايستي و چند باري هم قيد سوار شدن را بزني، اما آخرش چي؟ سرانجام مجبور هستي كه فشار و عذاب داخل ماشين را تحمل كني و سوار شوي! در اين ميان بي‌تفاوتي ماموران راهنمايي و رانندگي نيز در نوع خود خيلي جالب است. آدم با ديدن قيافه آرام آنها ياد ماموران محترم و دلسوز و زحمتكش اما جدي راهنمايي و رانندگي مي‌افتد كه در جاده‌ها و اتوبانها با قاطعيت تمام ايستاده‌اند و از راه دور منتظرند تا تخلفي را ببينند و حال راننده را بگيرند. اصلا چرا راه دور برويم، همين ميدان 72 تن قم، ماموران محترم فقط و فقط منتظرند تا ماشيني ترمز كند و بخواهد سوهاني بخرد!… ادامه‌اش را كه خودتان بهتر مي‌دانيد؟! كاري هم ندارند كه طرف مسافر هست و اصلا خبر ندارد كه كجا بايد توقف كند! اما داخل شهر از اين خبرها نيست. دليلش را به درستي خودم هم نمي‌دانم. شايد بخاطر تعداد بيش از اندازه مسافرين در شهر باشد… به هر حال همه اينها را نوشتم تا ضمن عرض خسته نباشيد به رانندگان محترم و كاركنان اداره تاكسيراني و ماموران زحمتكش راهنمايي و رانندگي استان قم، اگر دست بر قضا، گذر يكي از آنها به اين وبلاگ افتاد، با خواندن آن، فكري براي رفع اين مشكل بكنند، هرچند مطمئنم كه آنها خودشان بهتر از من مي‌دانند!

ضمنا سوءتفاهم پيش نيايد، تاكسي ديوانه ، اسم يكي از بازيهاي رايانه‌اي هست!

 

در حالي كه هوچيگران و از مابهتران دفتر تحكيم با مظلوم نمايي تمام، هنوز پس از سالها مشغول فاتحه خواندن و حلوا پخش كردن براي شهداي خيالي خودشان هستند و در ميان مصلحت انديشي محافظه‌كاراني كه بخاطر رعايت حال مدعيان اصلاح‌طلبي سكوت اختيار كرده‌اند و براي آنكه ديگران بدانند كه در اين سرزمين، مظلومان و محرومان و پابرهنه‌گان هميشه گمنام بوده‌اند، يادي مي‌كنم از شهيد مظلوم و گمنام اين روزهاي دردناك، شهيد محمد جواد فرهنگي. شهيدي كه روزگاري با مظلوميت تمام به دست مدعيان آزادي در خون خود غلتيد تا شهادتش سندي باشد براي مظلوميت فرزندان خميني و نيز لكه ننگي بر پيشاني خفاشان!

كساني كه حوادث تيرماه سال 78 را بخاطر دارند، يادشان هست كه پس از ماجراي تلخ و دردناك و البته مشكوك كوي دانشگاه، نقابداراني با نام دانشجو، به بهانه پاسداري از خونهاي ريخته شده شهداي خيالي خود، ناجوانمردانه هركسي را كه ظاهري حزب‌اللهي داشت و پيراهن روي شلوارش مي‌انداخت، مورد تاخت و تاز خود قرار مي‌دادند. درست همانند سالهاي اول انقلاب كه منافقين كوردل هر كسي را با ظاهر حزب‌اللهي به رگبار مي‌بستند؛ بي‌دليل نيست كه نام اين نقابداران از آن پس در كنار همان منافقان قرار گرفت و نيز بي‌دليل نيست كه امروز بيشترشان نزد اربابان خود در واشنگتن بسر مي‌برند! در اين ميان، وارفتگي و سكوت و خيانت دولتمردان آنروز هم باعث شد كه تا چند روزي نقابداران در خيابانها و كوچه‌هاي اطراف دانشگاه و نيز در شهر‌هاي ديگر كشور به سنگ‌پراني، آتش‌زدن و خراب كردن بيت‌المال و اموال مردم دست بزنند؛ چرا كه دايه‌هاي مهربان‌تر از مادر، نگران تخليه روحي و رواني نقابداران بودند و حرفشان اين بود كه بگذاريد آتش بزنند، بسوزانند، خراب كنند، مردم را كتك بزنند، چرا كه اينها مصيبت‌ديده هستند!…

و حادثه بيستم تيرماه دانشگاه تبريز هم دقيقا از همين جنس بود. تجمع و تحصن اعتراض آميزي كه به دعوت انجمن اسلامي دانشگاه تبريز برگزار شد و ميداندار آن، نقابداراني شدند كه سودايي ديگر در سر داشتند. چرا كه پس از لحظاتي ، عملا تجمع از کنترل انجمن اسلامي خارج شد. دانشجويان را با تحريکات و شعارها و نطق‌هاي هيجان انگيز به سوي درب اصلي دانشگاه حرکت دادند و تلاش مسئولين برگزاري اعتصاب مبني بر ممانعت از خروج دانشجويان از محوطه دانشگاه و دعوت به استماع سخنراني استاندار موثر نيفتاد. استاندار در ميان هاي و هوي حضار، آن محل را ترك كرد و دانشجويان با هدايت نقابداران به سمت درب اصلي و خيابان و بلوار 29 بهمن سوق داده شدند. آشوبگران به طرف جمعيت رهگذر حمله‌ور شدند و به بهانه تعقيب آنها، عده اي به طرف چهارراه آبرساني و عده اي نيز به طرف حوزه 2 مقاومت بسيج شهري به راه افتادند. با نزديك شدن به ساختمان بسيج، آشوبگران فرياد مي‌زدند كه « اينها انصار حزب الله هستند، بزنيدشان!» آنگاه با سلاح سرد، شخصي را به نام «جواد قنبري» مورد ضرب و جرح خود قرار دادند و از ناحيه شکم به شدت مجروحش كردند که پس از چند روز به جهت خونريزي داخلي دار فاني را وداع گفت. آشوبگران در ادامه راه، بانکها و مراکز دولتي و عمومي را هم از خشم خود بي‌نصيب نگذاشتند و آنها را نيز غارت كردند و به شکستن شيشه هاي بانک مسکن و دفتر هواپيمايي جمهوري اسلامي مشغول شدند.

همزمان در قسمت ديگري از بلوار شرايط غريبانه‌اي براي بسيجيان حوزه 2 حکمفرما بود. چرا كه نقابداران و آشوبگران، نيروهاي محدود حوزه بسيج را مورد حمله ناجوانمردانه خود قرار داده بودند و با پرتاب سنگ و تکه آجرهايي که توسط دانشجويان دختر از محوطه مسجد نيمه ساز دانشگاه تامين مي‌شد، آن محل را به منظور تصرف و به دست گرفتن اسلحه‌هاي موجود در ناحيه محاصره كرده بودند. آشوبگران از پشت بام ساختمان‌هاي اطراف دانشگاه به طرز وحشيانه اي ديگران را هدف سنگها و تکه پاره‌هاي آجر قرار ‌دادند. فاجعه به قدري يکطرفه و بي‌رحمانه بود که حتي به آمبولانس‌هايي هم که براي انتقال مجروحين به صحنه اعزام شده بودند، رحم نكردند و آنها را مورد حمله قرار داده و تخريب کردند. سرانجام عده زيادي بر اثر ضرب و شتم و سنگباران آشوبگران نقش بر زمين مي‌شوند، محمد جواد هم همينطور ؛ دوستانش به خيال اينکه محمدجواد مورد اصابت سنگ واقع شده و حالش به هم خورده است به کمک او مي‌شتابند، اما وقتي بالاي سر او مي‌رسند، مي‌بينند محمد جواد غرق خون است ، چرا كه وي از ناحيه سينه مورد اصابت گلوله قرار گرفته بود!

امروز يكي از افتخارات بزرگ ملت ما اين است كه در برابر بزرگترين نمايش قدرت و آرايش ناوهاي جنگي آمريكا و اروپا در خليج فارس صف آرايي نمود. اين جانب به نظام هاي آمريكايي و اروپايي اخطار مي‌كنم كه تا دير نشده و در باتلاق مرگ فرو نرفته‌ايد از خليج فارس بيرون رويد و هميشه اين گونه نيست كه هواپيماهاي مسافربري ما توسط ناوهاي جنگي شما سرنگون شود، كه ممكن است فرزندان انقلاب ناوهاي جنگي شما را به قعر آب هاي خليج فارس بفرستند. (صحيفه نور ج 20 صفحه 237 - پيام امام به مناسبت پذيرش قطعنامه 598 - ۲۹/4/۶۷)

اين صداي روحاني پير جماران است كه اينروزها نمايش قدرت فرزندان انقلابي خود را مي‌بيند كه بار ديگر در برابر تمام ظلم و استكبار قد علم كرده‌اند و ترس و وحشت در دلهاي آنان افكنده‌اند.

اين نواي ملكوتي آن روح خدا است كه سالها پيش و در چنين روزهايي مظلومانه با فرزندان خود به صحبت نشست و گفت:« فرزندان انقلابى‌ام، اى كسانى كه لحظه اى حاضر نيستيد كه از غرور مقدستان دست برداريد، شما بدانيد كه لحظه لحظه عمر من در راه عشق مقدس خدمت به شما مى‌گذرد. »  

اين صداي مظلوميت كسي است كه وقتي آثار درد و غصه را در چهره فرزندانش پس از قبول قطعنامه ديد، مظلومانه به آنان گفت:« مى‌دانم كه به شما سخت مى‌گذرد، ولى مگر به پدر پير شما سخت نمى‌گذرد؟ مى‌دانم كه شهادت شيرينتر از عسل در پيش شماست، مگر براى اين خادمتان اينگونه نيست؟ ولى تحمل كنيد كه خدا با صابران است.»

و اين بغض فرو خفته آن مرد الهي است كه فرزندانش را به مقاومت فرا مي‌خواند و آنها را به روزهاي پيروزي بشارت مي‌دهد:« بغض و كينه انقلابى‌تان را در سينه‌ها نگه داريد، با غضب و خشم بر دشمنانتان بنگريد و بدانيد كه پيروزى از آن شماست. »

بله، اين صداي امام است، اين صداي مظلوميت امام مظلومان است كه مي‌گويد: «ما مظلومين هميشه تاريخ، محرومان و پابرهنگانيم. ما غير از خدا كسى را نداريم. و اگر هزار بار قطعه قطعه شويم، دست از مبارزه با ظالم بر نمى‌داريم. »

و اين هم خيل عظيم فرزندانش كه امروز، بغض و كينه و خشم انقلابيشان را پس از سالها بر سر دشمنان كوبيدند و با امام خود همصدا شدند و تكرار كردند:

«خداوندا، تو مى‌دانى كه ما سر سازش با كفر را نداريم.

خداوندا، تو مى‌دانى كه استكبار و امريكاى جهانخوار گلهاى باغ رسالت تو را پرپر نمودند.

خداوندا، در جهان ظلم و ستم و بيداد، همه تكيه گاه ما تويى ، و ما تنهاى تنهاييم و غير از تو كسى را نمى شناسيم و غير از تو نخواسته ايم كه كسى را بشناسيم.

ما را يارى كن، كه تو بهترين يارى كنندگانى.

خداوندا، تلخى اين روزها را به شيرينى فرج حضرت بقيةاللّه - ارواحنا لتراب مقدمه الفداء - و رسيدن به خودت جبران فرما.» 

تمام!

جملات داخل گيومه، برگرفته شده از پيام امام خميني به مناسبت قبول قطعنامه 598…

 

در مطلب قبلي به اينجا رسيديم كه با شكايت وزارت اطلاعات دولت خاتمي، روزنامه سلام به جرم چاپ اسناد محرمانه توقيف شد. البته اين مساله براي دولت اصلاحات غافلگير كننده بود. آنچه معلوم است، سيد محمد خاتمي وقتي از موضوع شكايت وزارت اطلاعات  مطلع شد، آقايان ربيعي معروف به عباد (مسئول كميته تحقيق و تفحص شوراي عالي امنيت ملي) و ابطحي (مشاور و عضو دبيرخانه شوراي امنيت ملي و رييس دفتر خاتمي) را از سوي خود مامور كرد كه جهت انصراف وزارت اطلاعات از شكايت عليه روزنامه سلام، به وزارت مربوطه مراجعه كنند! (به هر حال مدير مسئول سلام از دوستان نزديك خاتمي به شمار مي‌آمد! ) سرانجام با مشورتهاي صورت گرفته، وزارت اطلاعات اطلاعيه‌اي بدين مضمون منتشر كرد:«به منظور جلوگيري از هرگونه تشنج در جامعه، شكايت خود را پس مي‌گيريم!» و اين اطلاعيه قبل از بروز هر گونه تحرك و تشنجي از طريق رسانه‌هاي گروهي اعلام شد…

اما ساعاتي بعد بدون توجه به اين اطلاعيه و به همان بهانه‌اي كه در مطلب قبلي به آن اشاره كردم تظاهراتي در كوي دانشگاه صورت گرفت و به خيابانهاي اطراف كشيده شد. در گزارش كميته تحقيق و تفحص كه پس از ماجراي 18 تير و با دستور مستقيم خاتمي شكل گرفت، آمده بود:« ساعت 22 و 45 دقيقه حدود 150 نفر از دانشجويان كوي دانشگاه اقدام به راهپيمايي غيرقانوني مي‌نمايند.» همچنين دكتر داوود سليماني عضو فراكسيون دوم خرداد مجلس و معاون دانشجويي وقت دانشگاه تهران نيز در مصاحبه‌اي در تاريخ 17 تيرماه 81 بعد از گذشت سه سال از واقعه كوي دانشگاه گفت:«خروج دانشجويان از كوي دانشگاه يك حركت غيرقانوني بود.»

نكاتي درباره حوادث 18 تير و روزهاي بعد:

1- بنا به اعتراف مسولان کوی دانشگاه، آنها خود، نیروی انتظامی را به محل حادثه دعوت کردند. سردار نظري در اين مورد تعبير بهتري دارد، وي ‌مي‌گويد:«ما را به جشن توطئه میهمان کردند و نیروی انتظامی به حسب مأموریت ذاتی خود، یعنی ایجاد نظم و امنیت و… در محل حاضر و در حادثه‌ای پر‌ابهام با اعمالی نظیر سلب آسایش مردم محل، خسارت به اموال عمومی و خصوصی، هتک حرمت به ارکان نظام، اهانت، آدم ربایی و گروگانگیری پلیس با شکنجه روحی و جسمی در دو مرحله، پرتاب بمب آتش‌زا توسط اغتشاشگران که بعضا در قالب دانشجو رخ می‌نمودند مواجه گردید، گویی آنها خود را فراتر از قانون می‌دیدند!»  حتي كوهي مدير كل سابق كوي دانشگاه كه خود از جمله مقصران و عاملان درگيريها به شمار مي‌آيد، به صراحت در دادگاه اعتراف كرد كه «سردار نظري خود قرباني كوي دانشگاه شده است و حتي اگر او در محل حاضر نمي‌شد، ده‌ها نفر از دانشجويان كشته مي‌شدند!»

2- اسناد و مدارك و مصاحبه‌هاي اشخاص مختلف نشان مي‌دهد كه مسئولان سياسي تهران با توجه به نوع مسئوليت خود قبل از حضور سردار نظري در جريان امر بودند و در محل حضور داشتند. همچنين اظهارات آنها نشان از اوج بي‌تدبيري و عدم اتخاذ تصميم صحيح در جلوگيري از آشوب قبل از حضور رييس پليس تهران بزرگ دارد.

3- نقش تحريك آميز دفتر تحكيم در حوادث كوي دانشگاه غير قابل انكار است. مدارك و مستندات بسياري وجود دارد كه نشان مي‌دهد اعضاي اين دفتر در تشديد درگيري‌هاي كوي دانشگاه نقش مستقيم داشتند. در گزارشات رسمي و نيز حكم تجديد نظر ديوان عالي كشور مي‌خوانيم:«در اين هنگام، يكي از اعضاي دفتر تحكيم وحدت به نام حجتي با بلندگو دانشجويان را تحريك به مقاومت نموده و متظاهرين شعار مرگ … سر مي دهند و بر اثر سنگ‌پراني آنان شيشه‌هاي بعضي از منازل اطراف و مهدكودك مقابل خوابگاه شكسته و خيابان توسط آنان مسدود مي‌شود» همچنين در كميته تحقيق و تفحص شوراي عالي امنيت ملي كشور از قول يكي از مسئولان عالي رتبه امنيتي و اطلاعاتي گفته شد:«احمدي از اعضاي دفتر تحكيم وحدت در شب حادثه شعارهايي عليه … طرح كرد كه توسط ناجا دستگير شد»

4- سيد محمد خاتمي در اجتماع مردم رزن ميزان خسارت كوي دانشگاه را يك ميليارد تومان برآورد كرد و اين در حالي بود كه كميته تحقيق و تفحص شوراي عالي امنيت ملي كه همگي منتخب ايشان بودند در مورد تخريب و خسارتهاي كوي دانشگاه اعلام كرد:«آمارهاي ارائه شده در مورد تخريبها صحت ندارد… و تخريبهاي انجام شده توسط گروههاي ذيل صورت گرفته است: 1- گروههاي از ميان دانشجويان جهت مقابله ؟! با پليس و روشن نمودن آتش… 2- نيروهاي شخصي غير رسمي 3- نيروهاي در اختيار ناحيه تهران بزرگ »

5- بر خلاف نوشته روزنامه‌های زنجیره‌ای که تیتر زده بودند:«اجساد شهدای دانشجو! را به ما تحویل دهيد» هیچ فردی در شب 18 تیر کشته و یا شهید نشد! روزنامه‌هاي دوم خردادي، حتي اسامی شهدا! را هم چاپ ‌کردند، اما در يك اقدام جالب خود این افراد ضمن تماس با روزنامه‌های مذکور شهادت خود را تکذیب ‌کردند! علاوه بر نشريات اصلاح‌طلب، بسياري از مسئولين سياسي نيز با موضع‌گيريهاي خود تاثير فراواني بر التهاب فضاي سياسي و دانشجويي داشتند. مصطفي تاج‌زاده كه خود عضو كميته تحقيق و تفحص شوراي عالي امنيت ملي بود در مصاحبه‌اي با يك روزنامه ايتاليايي اعلام كرد:«در حال حاضر مي‌دانيم كه دو نفر در اين حادثه كشته شده‌اند!»  آقاي موسوي لاري وزير كشور و رييس شوراي امنيت كشور در اين باره گفت:«ادعاي دفتر تحكيم وحدت درباره كشته شدن دانشجويان و برگزاري مراسم بزرگداشت ، ادعايي كذب و كار بسيار بدي بود كه بايد به اين تخلف دفتر تحكيم رسيدگي شود»

البته رفتار متناقض تاج زاده و نقش مشكوك او در حوادث كوي دانشگاه، هرگز مورد بررسي قرار نگرفت. سردار نظري درباره او مي‌گويد:«آيا كسي از حضور تاج زاده در جمع نقابداران و اغتشاش‌گران تا جايي كه نامبرده را جهت ملاقات با پليس اسكورت نمودند، توضيحي خواست؟!»  گفته‌هاي تاج‌زاده حتي مغاير با گزارش كميته تحقيق و تفحصي بود كه در آن عضويت داشت.

6- در روزهای بعد و در درگیریهای خیابانی سرباز وظیفه ابراهیم نژاد با اسلحه‌ای غیر از اسلحه سازمانی پلیس کشته شد. عکس آن مرحوم را هم روزنامه‌ها هنگام سنگ پرانی به سمت پلیس چاپ کرده بودند!

7- يونسي وزیر اطلاعات دولت خاتمي در سخنرانی خود در جمع فرماندهان سپاه قسم جلاله ذکر کرد که دفتر تحکیم وحدت روزهای شنبه، یکشنبه و دوشنبه در حادثه کوی، نقش اساسی داشته است!

و موارد بسيار ديگري كه پس از سالها هنوز افشا نشده است!

باز هم تكرار مي‌كنم ماجراي 18 تير سال 78 ، داراي مقدمات و موخرات فراواني است كه بدون در نظر گرفتن آنها، نمي‌توان به درستي درباره آن قضاوت كرد. به اميد روزي كه نقش همه عوامل درگير در آن از لباس شخصي‌ها گرفته تا كت و شلواريهاي دولتي براي همگان كاملا مشخص شود!

درباره ماجراي 18 تير تا دلتان بخواهد آدمهاي مختلف، مطلب گفته و يا نوشته‌اند كه البته اكثر آنها به آه و ناله و گريه و زاري شباهت دارد. اما كمتر كسي را مي‌توان پيدا كرد كه دقيقا به عمق اين ماجرا و نيز ريشه‌ها و عوامل پيدايش آن پرداخته باشد. هرگز كسي به خودش زحمت نداده است كه بپرسد  چرا 18 تير اتفاق افتاد؟ چرا و به چه بهانه‌اي دانشجويان در كوي دانشگاه تجمع كردند و چه شد كه پس از پايان تجمع و برگشتن دانشجويان به خوابگا‌ه‌ها، مجددا در ساعات پاياني شب حوادثي رخ داد كه در نهايت به ماجراي تلخ 18 تير منجر شد؟ بيشتر آدمهايي كه درباره اين حادثه سخن گفته‌اند چنان با آب و تاب از فجايع و قتل و غارت و آدم‌كشي دم زده‌اند كه گويي جنايتي هولناكتر از آن در اين كره خاكي اتفاق نيفتاده. بيشتر اين افراد مستقيما به همان شب حادثه پرداخته و كاري به علل و عوامل پيدايش آن ندارند. درباره قتل و خونريزي و غارت و جنايت، داستانسرايي كردند، اما آنچه گفته‌هايشان را دچار تناقض مي‌كند اينست كه خود آنها كه از نزديك ناظر اين صحنه‌هاي وحشتناك بوده‌اند كمترين صدمه‌اي از اين حادثه نديده و هيچ خراشي هم بر روي صورتشان وجود ندارد! چطور مي توان باور كرد كه گروهي آدم‌كش به جايي حمله كنند، همه را بزنند، از بالاي ساختمان پرتاب كنند و بكشند و بسوزانند، اما به اين آقايان ناظر مستندساز هيچ كاري نداشته باشند؟!…

 به هر حال من فكر مي‌كنم وقتي بخواهيم درباره ماجراي كوي دانشگاه و يا هر حادثه ديگري حرفي بزنيم و چيزي بنويسيم حتما بايد شرايط زماني و مكاني آنرا هم مد نظر داشته باشيم و حوادثي را كه در بروز آن نقش اساسي داشتند در نظر بگيريم. به عنوان مثال مي‌توان به تقابل مجلس پنجم و اصلاح‌طلبان و نشريات آنها اشاره كرد كه آنروزها درگير مساله تصويب قانون مطبوعات بودند. حتما بخاطر داريد كه مجلس پنجم طرحي را در دست بررسي داشت كه بر طبق آن قرار بود فعاليت نشريات تا حدودي كنترل شود. اينجا بود كه طراحان جنگ رواني به بركت سالها حضور در نهادهاي امنيتي كشور و تجربياتي كه از آن در دست داشتند، دست به ترفند خطرناكي زدند. مغز متفكر جريان اصلاحات كه اتفاقا به تئوريسين تئوري «فشار از پايين، چانه زني در بالا» نيز مشهور بود، با دستيابي به سندي محرمانه تصميم گرفت كه مجلس را تحت فشار خود و دوستانش قرار دهد. اين سند مربوط مي‌شد به نامه‌اي از سعيد امامي (سعيد اسلامي) كه گويا از نمايندگان مجلس پنجم خواسته بود مطبوعات را بيش از پيش تحت فشار خود قرار دهند! خوب طبيعي بود كه انتشار چنين نامه‌اي و القاء اين نكته كه نمايندگان مجلس در تصويب قانون جديد مطبوعات از سعيد امامي دستور گرفته‌اند مي‌توانست فشار زيادي را بر آنها وارد كند و تاثير منفي بر روند تصويب قانون بگذارد. (البته لازم به ذكر است كه انتشار اسناد محرمانه در همه جاي دنيا جرم تلقي مي‌شود كه ايران هم از اين قاعده مستثني نيست. ) در اين شرايط مغز متفكر اصلاحات باز هم چاره‌اي انديشيد و تصميم بر اين شد كه همزمان سه روزنامه دوم خردادي، آن نامه را با هم منتشر كنند….

صبح روز بعد مثل هميشه، روزنامه‌هاي «صبح امروز، خرداد و سلام» منتشر شدند، اما تنها «سلام» به وعده خود عمل كرده و آن نامه را چاپ كرده بود! گويا در يك اقدام كاملا هماهنگ سعيد حجاريان و عبداالله نوري كه عواقب چنين كاري را از پيش مي‌دانستند، بدون اطلاع موسوي‌خوئيني‌ها وظيفه چاپ آن نامه را بر گردن سلام انداختند و خودشان تنها به تماشاي اين ماجرا مشغول شدند. البته موسوي‌خوئيني‌ها زماني از اين ماجرا باخبر شد كه سلام در انتظار توقيف بود!

همانطوريكه انتظار مي‌رفت، سلام با شكايت وزارت اطلاعات دولت اصلاحات، توقيف شد. طراحان اين عمليات به نتيجه دلخواه خود رسيده بودند. اولا به راحتي و بدون كمترين هزينه‌اي فشار رواني را عليه مجلس تدارك ديده بودند، و از طرفي مي‌توانستند از تعطيلي روزنامه «سلام» بيشترين بهره لازم را ببرند، كما اينكه در همان شب جمعي از دانشجويان به نشانه اعتراض به تعطيلي روزنامه سلام در كوي دانشگاه راهپيمايي كردند…

 اين تنها يك قسمت از واقعيت آن ماجراي ناگوار است، اما هنوز سوالات ريز و درشت بسياري در اذهان حقيقت‌جويان وجود دارد كه پاسخگويي به آنها مي‌تواند پرده از اسرار آن بردارد. سوالاتي درباره نقش افراد مختلف در ادامه تشنج و نيز وضعيت فعلي همه آنهايي كه به نوعي در ماجراي 18 تير نقش اساسي داشتند. درباره حوادث 18 تير نكته‌هاي ديگري هم وجود دارد كه خواهم نوشت…  

لينك مرتبط

همه چيز از يك سلام شروع شد

 

پس از نوشتن مطلب قبلي، عده‌اي از دوستان و خوانندگان (مخصوصا در سايت بالاترين) مرا مورد لطف و عنايت خود قرار دادند! و اين، انگيزه‌ام را بيشتر كرد تا يك بار ديگر به موضوع «احمد باطبي» بپردازم. هرچند اعتقاد دارم كه او به هيچ وجه در حد و اندازه‌اي نيست كه آدم برايش وقت بگذارد و درباره‌اش بنويسد، اما به هر حال در ماجراي فرار او به آمريكا نكاتي وجود دارد كه كمتر كسي به آن توجه كرده است. اول اينكه به نظر من، باطبي با فرار خود و پناه بردن به آمريكا پرونده‌اش را با دستان خود براي هميشه بست و جنبش دانشجويي را از يك سردرگمي بزرگ رهانيد. فرض كنيد كه امروز و فردا افراطيون دفتر تحكيم و ژنرالهاي خارج از دانشگاه با چه بهانه‌اي و به ياد چه كسي بايد به سر و سينه خود بزنند و برايش همايش و كنفرانس بگذارند؟ دوم اينكه محال است رفتار احمد باطبي مخصوصا در روزهايي كه در مرخصي خارج از زندان بسر مي‌برده، از ديد نيروهاي امنيتي و اطلاعاتي مملكت پنهان مانده باشد. مگر مي‌توان باور كرد كه شخصي با محكوميت آنچناني به راحتي تمام هر كاري دوست داشته باشد انجام دهد و از مرزهاي كشور خارج شود و كسي هم متوجه نشود؟ موارد مشابه اينچنيني، اين موضوع را رد مي‌كند. ماجراي دستگيري و بازگشت شهرام جزايري را به ياد آوريد تا متوجه دقت عناصر اطلاعاتي كشور بشويد! من فكر مي‌كنم اگر موضوع باطبي مانند پرونده جزايري و ديگران اهميت داشت قطعا او الان در زندانهاي ايران بسر مي‌برد نه در آمريكا! (البته اين تنها يك احتمال است، فردا كسي يقه ما را به جرم افشاي اسرار نظام نگيرد!) خوب فايده اين كار چه مي‌تواند باشد؟ كاملا مشخص است. حتما قبول داريد كه نفس وجود اشخاصي مانند باطبي در زندان‌هاي مملكت، هيچ منفعتي براي نظام ندارد. چرا كه او اصلا در حد و اندازه‌اي هم نبود كه بتوان عنوان اپوزوسيون را بر او گذاشت و عملا زنداني كردن اين افراد، آنها را به بتهايي تبديل مي‌كند كه به بركت تبليغات رسانه‌اي به عنوان الگو و نماينده جنبش دانشجويي معرفي مي‌شوند. (در اين ميان فرض كنيد كه يك نفر هم به كله‌اش بزند و از بالاي صندلي خودش را بيندازد و يا داروي نظافت ميل بفرمايد، آنوقت است كه بايد ياد و خاطره يك شهيد ديگر را هم از جنس شهداي خيالي 18 تير گرامي بداريم!)

حالا در نظر بگيريد اگر احمد باطبي در زندان نباشد، اگر فرار كند و به آمريكا برود و به دامان همانهايي برگردد كه برايش سرمايه‌گذاري كرده بودند، اگر باطبي در برابر كنگره آمريكا بايستد و در پوست خود نگنجد، اگر با صداي آمريكا مصاحبه كند و به استخدام آنها درآيد، آيا نقش اين باطبي برابر با همان باطبي است كه مثلا «در زندان شكنجه مي‌شود، كتك مي‌خورد، اعتصاب غدا مي‌كند، بيمار مي‌شود، اما همچنان بر آرمانش پافشاري مي‌كند»؟! نه، اين ديگر همان قهرمان خيالي و پوشالي دفتر تحكيم نيست. اينجاست كه من فكر مي‌كنم ديگر موجودي به نام باطبي وجود خارجي ندارد، باطبي را بايد تمام شده دانست، او با فرارش بزرگترين خدمت را به ايران و نظام جمهوري اسلامي و جنبش دانشجويي كرد. (البته اگر خودش اينها را بفهمد) تا يادم نرفته بگويم كه به غير از موارد بالا، يك مورد هم در اين ماجرا وجود دارد كه كمي آدم را ناراحت مي‌كند، آنهم مشكلاتي است كه باطبي با فرارش براي آقاي مهندس ميثمي بوجود آورد. البته خود احمد در پيامي كه در يك وبلاگ نوشته، قول داده است كه هيچ مشكلي براي آقاي ميثمي اتفاق نخواهد افتاد و خودش فكر همه چيز را كرده است! داشتم با خودم فكر مي كردم كه احتمالا هنوز پايش به آمريكا نرسيده، آن دلارهاي كنگره آمريكا به حسابش واريز شده است كه خيالش از بابت همه چيز راحت است!

لينكهاي مرتبط:

قبله مردم حرم قبله ما كوي بوش!

آقا جان ما كه بخيل نيستيم. من هم اگر جاي احمد باطبي بودم، همين كاري را مي‌كردم كه او انجام داده. من هم اگر زنداني‌ بودم و يكي مي‌آمد ضامنم مي‌شد و من را از زندان بيرون مي‌آورد و البته اگر عرضه داشتم، قيد هر چي رفيق خوب و بد را مي‌زدم و يك راست مي‌رفتم واشنگتن! حالا شما هي داد بزنيد و به اين باطبي بيچاره گير الكي بدهيد و برايش درس اخلاق و جوانمردي و مروت بگذاريد كه «اين رسمش نبود بي‌خبر فرار كني و جناب مهندس ميثمي عزيز را كه ضامنت شده بود به دردسر بيندازي!» به هزار و يك دليل معتقدم كه احمد باطبي كاري را كرد كه بايستي انجام مي‌داد. اول از همه اينكه آدم بايد در يك لحظه حساس و سرنوشت‌ساز تصميم كبرايش را بگيرد و بين مهم و اهم يكي را انتخاب كند! باطبي عزيز هم اين كار را كرد و بين ميثمي و بوش يكي را انتخاب كرد. اصلا اگر اين كار را نمي‌كرد بايد به هوش و ذكاوت و مردانگي‌اش شك مي‌كرديم. مگر احمد چه فرقي با بقيه دوستانش دارد كه اين سالها به بركت حضرت بوش به جايگاهي رسيده‌اند كه قبلا از آن محروم بودند؟ تازه به قول خود احمد او اگر مجبور نبود كه از ايران فرار نمي‌كرد. البته من منكر مشكلات بوجود آمده براي مهندس ميثمي نيستم، اما همانطوريكه خود احمد هم گفته، او خيلي سعي كرده بود كه آقاي ميثمي را در جريان فرارش قرار دهد، اما متاسفانه به دليل ضيق وقت موفق به انجام اين كار نشد!

مطلب بعدي هم اينكه خواهشا يك لحظه خودتان را جاي باطبي بگذاريد، اگر سالهاي سال عشق كسي در وجودتان شعله‌ور بود، به سويش نماز مي‌خوانديد، سنگش را به سينه مي‌زديد، پولش را ‌مي‌خورديد، به يادش كتك مي‌خورديد، آيا آرزو نمي‌كرديد كه براي يك بار هم كه شده روي خوبش را از نزديك ببينيد؟ راستش را بخواهيد خيلي دوست دارم آن لحظه‌اي را كه احمد باطبي براي اولين بار چشمش افتاده بود به كاخ سفيد تصور كنم ! البته خيلي هم سخت نيست. فكر ميكنم در همان لحظه‌ اول اشك شوق چشمانش را پر كرده بود و داشت براي همه آنهايي كه در اين سفر معنوي همراهش نبودند و به ياد همه شهداي 18 تير و به ياد آن پيراهن عثمان، گريه مي‌كرد و زير لب برايشان دعا مي‌خواند. شايد هم آن پيراهن خونين را براي تبرك خدمت جناب آقاي بوش و خانم رايس برده باشد! (فراموش نكنيم كه در چنين روزهايي و همزمان با سالروز آن روزهاي پرحماسه، الان ارواح مطهر آن شهداي خيالي دارند توي پستوهاي كاخ سفيد و اطراف تختخواب بوش و كاندوليزا پرواز مي‌كنند و از آنها تشكر مي‌كنند! )

باز هم تكرار مي‌كنم اگر من هم جاي باطبي بودم همين كاري را مي‌كردم كه او انجام داده. شايد هم يك سر مي‌‌رفتم و مجسمه برج آزادي را زيارت مي‌كردم. اصلا از بالايش آويزان مي‌شدم و به ياد همه آزادي‌خواهان ايراني فرياد مي‌زدم و براي پيروزي همه آنها دعا مي‌كردم. اما يك كار احمد باطبي را انجام نمي‌دادم. مطمئنا آنقدر مردانگي داشتم كه راضي نشوم كنار كاخ سفيد  و كنگره آمريكا بايستم و عكس يادگاري بگيرم و بهش افتخار كنم. فكر نمي‌كنم از ديدگاه توريستي آنقدر مهم باشند كه با ديدنش ذوق‌زده شوم. غير از اينكه مردان و زناني در آن زيسته‌اند كه مغزشان تنها درگير جنگ عليه ملتها و دعواهاي ناموسي بود!

برداشت اول : لطفا روي لينك زير كليك كنيد؟!

http://www.roozna.com

تعجب كرديد؟ باور كنيد منظور خاصي ندارم، شما كليك كنيد خودتان متوجه منظوم خواهيد شد!

خوب كليك كرديد؟ چه اتفاقي افتاد؟ چه سايتي باز شد؟ سايت روزنامه اعتماد ملي؟ بله حق باشماست، ولي منظورم اين نبود، دقت كنيد الان يك سايت ديگر هم براي شما باز خواهد شد!

آهان، بله منظورم همين لينكي هست كه الان در مقابل چشمان شما قرار دارد: «وبسايت شخصي رسول منتجب نيا! »

راستش را بخواهيد براي من و خيلي ديگر از دوستان همزمان با باز شدن سايت اعتماد ملي اين لينك هم باز مي‌شود:


http://www.roozna.com/popup.htm

خوب حالا يك سوال: به نظر شما اگر كسي بخواهد سايت روزنامه اعتماد ملي را باز كند و ببيند، چرا بايد با سايت شخصي آقاي منتجب نيا هم روبرو شود؟ اصلا چرا دو سايت با يك كليك؟! آيا دليل خاصي براي اينكار وجود دارد؟ آيا منظور اينست كه به من خواننده بگويند حالا كه زحمت كشيده‌اي و سري به سايت اعتماد ملي زدي، به منتجب نيا هم سري بزن! يا منظور اينست كه بگويند خواندن «منتجب نيا» همان خواندن اعتماد ملي است ؟ يا شيخ رسول همان شيخ مهدي كروبي است؟ و …

برداشت دوم: همين حضرت آقاي منتجب نيا كه ذكر خيرش بالا رفت، چند روز قبل در روزنامه اعتماد ملي جناب آقاي كروبي، يادداشتي نوشت و مسائلي را به رييس جمهور نسبت داد. البته ايشان در نوشتن آن مطلب، چنان دچار توهم و تخيل شده بودند كه كمتر كسي آنرا باور مي‌كند، اما اينگونه دروغ گفتن و نسبت دادن تخيلات و شايعات به ديگران، آنهم در يك روزنامه سراسري در نوع خود كم ‌سابقه بود.

برداشت سوم: در اين ميان حرفهاي آقاي «حق شناس» مدير مسئول محترم روزنامه اعتماد ملي هم قابل تامل است. وي كه هم‌اكنون به همراه شيخ اصلاحات در مكه مكرمه بسر مي‌برد، ضمن ابراز تاسف از صدور حكم جلب خود توسط مقام قضائي، به خبرنگار ايسنا گفت از چاپ مطلب مورد نظر در روزنامه دفاع نمي‌كنم و آن را مطلبي مي‌دانم كه در وبلاگ آقاي منتجب‌نيا نوشته شده بود كه يك سايت شخصي است و چاپ آن در روزنامه كثيرالانتشار با سياست‌هاي روزنامه اعتماد ملي همخواني ندارد!!» البته گويا آقاي حق شناس فراموش كرده‌اند و يا اصلا خبر ندارند كه سايت شخصي آقاي منتجب نيا وابستگي و دلبستگي شديدي به روزنامه اعتماد ملي دارد، شايد هم برعكس!

برداشت چهارم: به نظر من جنس سخنان منتجب نيا و دوستانش درست مشابه همان حرفهايي است كه سه سال پيش و در روزهاي تبليغات انتخابات رياست جمهوري، شنيده مي‌شد. آنروزها هم آدمهايي از جنس منتجب نيا، تاج‌زاده، قوچاني، نوبخت، مرعشي و … فرياد مي‌زدند كه اين آقا قيافه‌اش به درد رياست جمهوري نمي‌خورد، اگر بيايد، ذوالجناح را خودروي ملي ما مي‌كند و … شب انتخابات مرحله دوم رياست‌جمهوري هم، شب‌نامه‌هايي را داخل حيات خانه‌هاي ما ‌انداخه بودند كه :«به جان مادرتان به او راي ندهيد!»

برداشت پنجم: منتجب نيا نگران دين و آيين مردم و نيز رواج خرافات و شبهات هست. به همين منظور از مراجع معظم تقليد مي‌خواهد كه دخالت كنند و در برابر انحرافات سكوت نكنند. البته خودتان كه بهتر مي‌دانيد خرافات و انحرافات و شبهات، اصلا بين دوستان آقاي منتجب‌نيا جايي ندارد. آنها كلاسشان بالاتر از اين حرفهاست كه سراغ خرافات بروند، مسائلي كه دوستان و نزديكان منتجب نيا با آن سر و كار دارند از جنس مسائل ملموس جامعه‌ است .  به عنوان مثال به بخشي از آنها اشاره مي‌كنم:

1- خواب و رويا حجت شرعي ندارد، اما اگر سيدي بخواهد براي استعفا از وزارت ارشاد بدان متوسل شود، اشكال شرعي ندارد!

2- خواب و رويا حجت شرعي ندارد، اما اگر گروهي بخواهند رقباي سياسي خود را ضد امام معرفي كنند، اشكالي ندارد كه بگوييم ما ديشب خواب امام را ديده‌ايم كه مي‌گفت مواظب جماران باشيد!

3- گريه و زاري و اشك ريختن در انتخابات و سو استفاده از احساسات ملت، حرام است، اما اگر بخاطر … كردن ملت باشد، حرام نيست!

4- رشوه و دزدي و مال مردم خوري، حرام است، اما اگر ديگران رشوه بگيرند و شما هم از همه كمتر بگيريد حرام نيست!

5- دروغ و تهمت و بهتان و غيبت حرام است، اما اگر منظورتان از دروغ گفتن، خراب كردن احمدي نژاد باشد، حرام نيست بلكه ثواب هم دارد!

6- هاله نور وجود خارجي ندارد، اما چون سالها بالاي سر خودمان بود، پس وجود دارد!

7- همجنس گرايي حرام است، اما اگر همجنس گرا روشنفكر باشد، حرام نيست!

8- دست زدن به نامحرم حرام است، اما فشار دادن بازوي نامحرم حرام نيست!

Older Posts »