Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

بدون تعصب و هرگونه توجيهي، از لحن نوشته‌هاي اخير كيهان درباره استاد شجريان ناراحتم و به آن اعتراض دارم. كيهان حق ندارد بخاطر اعتراض به مواضع اخير شجريان و مخصوصا مصاحبه چند روز قبل او با شبكه بي‌بي‌سي، مقاله بنويسد و به او لقب وطن‌فروش بدهد. ما هر چقدر هم كه به آدمها و رفتارشان معترض باشيم، تهمت «وطن فروشي» و «مهره استعمار بودن» نمي‌تواند چاره كار ما باشد، آنهم به آدمهايي كه همه افتخارشان ايراني بودن آنهاست.

با خواندن نوشته كيهان، ياد مطلب چند سال پيش روزنامه جمهوري اسلامي افتادم كه به علي لاريجاني اعتراض كرده بود چرا با وجود پدران و مادران شهدا، شجريان را براي مراسم تحويل سال نو به تلويزيون دعوت كرده است؟! آخر چرا ما هميشه عادت داريم كه به هر بهانه‌اي آدمهاي مملكت خود را در برابر ارزش‌ها و خون  شهدا قرار دهيم؟

البته ممكن است ما هم به برخي حرفها و مواضع افراد ايراد داشته باشيم، قطعا به تلويزيون بي‌بي‌سي هم بخاطر نگاه مغرضانه و دشمني‌هايش با مردم ايران اعتراض داريم و مصاحبه آدمهاي مختلف با آن، نياز به دفاع و توجيه ندارد، اما رفتار كيهان هم قابل دفاع نيست كه بيايد و براي توجيه اعتراض خود، به ديگران برچسب وطن‌فروشي بزند!

شجريان و آدم‌هايي مانند او هنرمندند، كيهان بايد بداند كه با هنرمند بايد با زبان خودش حرف زد. نمي‌شود با همان ادبياتي كه با سعيد حجاريان و بهزاد نبوي و مصطفي تاجز‌اده حرف مي‌زنيم، با همان ادبيات هم با شجريان حرف بزنيم. اصلا جنس اين آدمها با هم فرق دارد. شجريان يك آدم سياسي محض نيست.

من درباره افراد هيچ تعصبي ندارم. از انتقاد و نقد ديگران هم نمي‌ترسم. در مملكتي كه بعضي‌ آدم‌ها حتي از خدا و پيغمبر و امامان شيعه و رهبر آن ايراد مي‌گيرند، قطعا انتقاد از هنرمندان هيچ اشكالي ندارد، اما اينكه روزنامه كيهان براي انتقاد از شجريان، مصاحبه‌هايي را با آدمهايي بي‌نام و نشان ترتيب بدهد و بگويد كه فلان استاد موسيقي گفت ما مثل فلاني وطن‌ فروش نيستيم، هنر چنداني نيست.

اگر چنين هنرمنداني واقعا وجود خارجي دارند و چنان اعتقادي هم دارند، چرا اسم و عنوان آنها را چاپ نمي‌كنيد؟ چرا خودشان جرات ندارند و به صحنه نمي‌آيند؟ چرا با اسم خودشان حرف نمي‌زنند و از مساله‌اي دفاع نمي‌كنند؟ اگر آنها هم درباره وطن و مردم و رسانه‌هاي بيگانه حرفي براي گفتن دارند، بهتر است بجاي تماس تلفني و پنهان شدن در پس نام‌هاي مستعار، با اسم خودشان حرف بزنند و مردانه از آن دفاع كنند، وگرنه خواندن مصاحبه آدم‌هاي بي‌نام و نشان چه ارزشي دارد؟

و اما سخني با هنرمند بزرگ ايران زمين استاد محمدرضا شجريان

استاد عزيز!

من تازه با نام شما آشنا نشده‌ام؛ من از كودكي با صدا و آواز شما بزرگ شدم. در اوج سالهاي جنگ، وقتي  پنج شش ساله بودم، بخاطر موقعيت شغلي پدرم از شهر و خانه خود مهاجرت كردم و به مرزهاي غربي كشور رفتم. يكي از بهترين خاطرات من از آن سالهاي سخت جنگ اينست كه در بيشتر اوقات، صداي شما همراه غربت و غروب‌هاي ما بود. ما  اشعار حافظ و باباطاهر را از زبان شما مي‌شنيديم. ما هنوز هم همان مردميم. هنوز هم سفره‌ افطار ما، با صداي دلنشين شما و مناجات و ربناي شما زيبا و معطر مي‌شود.

استاد عزيز!

مردم از برخي آدم‌ها انتظار بيشتري دارند، قطعا از استاد بزرگواري چون محمدرضا شجريان  بيشتر از همه انتظار دارند كه مراقب گفتار خود باشد و به راحتي اسير شايعات و دروغ‌هاي جاري اين روزها نشود. وقتي توضيحات شما را درباره «خس و خاشاك» شنيدم، ناراحت شدم، چون كاملا مشخص بود كه شما اصلا سخنراني احمدي‌نژاد را نشنيده بوديد وگرنه چه كسي مي‌تواند 40 ميليون ايراني را ببيند و از اين همه حضور به خود نبالد؟

استاد گرامي!

اگر ايرادي بر صدا و سيماي كشور ما وارد باشد كه هست، قطعا جرمش آنقدر سنگين نيست كه ما آنرا بر تلويزيون بي‌بي‌سي انگليس ترجيح بدهيم و مانع پخش آثارمان از رسانه كشور خودمان بشويم!

شما هنرمنديد، فرق هنرمند با آدمهاي سياسي اينست كه او برخلاف سياسي‌ها به مردم نگاه مي‌كند نه به يك جناح سياسي خاص. بيشتر مردم ايران هم اسير جناح و فرقه خاصي نيستند. خودشان راهشان را انتخاب كردند و با آراي خودشان رييس‌جمهورشان را انتخاب كردند. ما قصد ناديده گرفتن آن 14 ميليون نفر را نداريم، اما قبول كنيد كه معناي دموكراسي، ناديده گرفتن 25 ميليون نفر هم نيست!

لينك هاي مرتبط:

شجريان با ما بود در روستاهاي محروم ايلام

خس و خاشاك چه كساني هستند؟!

كيهان: سخني با محمدرضا شجريان … ياران را چه شد؟

كيهان: ما مثل او وطن فروش نيستيم!

در روزها و شبهايي كه آقاي ميرحسين موسوي با ادعاي تقلب در انتخابات، حاميانش را به خيابان‌هاي تهران دعوت مي‌كرد، رضا پهلوي هم سلطنت‌طلبان فسيل شده را به خيابان‌هاي نيويورك مي‌كشاند تا به نتيجه انتخابات اعتراض كنند!

جالب اينجاست كه در دستهاي اين سلطنت‌طلبان پارچه‌هاي سبز رنگ و تصاويري از آقاي ميرحسين موسوي و كروبي وجود داشت و فرياد مي‌زدند كه «راي ما كو؟!» و يا «راي ما را پس بدهيد!» :)

البته اين حق طبيعي هر شهروندي است كه به هر كسي كه دلش مي‌خواهد راي بدهد و قطعا سلطنت‌طلبان عزيز هم چنين حقي را دارند! من هم منكر حق آنها نيستم، ولي خيلي دوست دارم بدانم كه بالاخره آنها چه انتظاري از آقاي موسوي و يا كروبي داشتند؟

من درباره منتقدان حكومت صحبت نمي‌كنم، الان منظورم  فقط و فقط اين سلطنت طلبان است، اينهايي كه هنوز هم خواب محمدرضا شاه پهلوي و شهبانو فرح و شاهزاده رضا را مي‌بينند و در آرزوي بازگشت «سالهاي شاهنشاهي» به كشور هستند و اصلا و ابدا هم از جمهوري اسلامي خوششان نمي‌آيد، اينها دقيقا دنبال چه چيزي بودند؟ مثلا قرار بود آقاي موسوي و يا كروبي، رضا شاه پهلوي را به قدرت برگردانند؟ اگر متوجه شديد به من هم خبر دهيد لطفا :)

لينك مرتبط:

سلطنت طلبان مدعي شدند: راي من كجاست؟!

muspahlavi

muspahlavi4

muspahlavi2

090615021031_dc4muspahlavi6

مقدمه: اگر خاطرتان باشد آقاي هاشمي رفسنجاني در نامه‌ي سرگشاده‌اي كه درست چند روز قبل از انتخابات به رهبر معظم انقلاب نوشت، ضمن گلايه از مناظره دكتر احمدي‌نژاد و ميرحسين موسوي، چند بار هم به ماجراي بني‌صدر و حوادث سال‌هاي اول انقلاب اشاره و احمدي‌نژاد را با بني‌صدر مقايسه كرده بود!

شايد در وهله اول اينچنين تصور شود كه آقاي هاشمي رفسنجاني هيچ منظوري از اين مقايسه نداشته و يا حداكثر بخاطر گلايه از احمدي‌نژاد و دفاع از خود آنرا مطرح كرده است، اما با كمي دقت در آن نامه و با توجه به سير حوادث و جرياناتي كه در 4 سال گذشته و نيز بعد از انتخابات اخير رخ داده است، مي‌توان معنا و مفهوم چنين اظهاراتي را به خوبي متوجه شد. بندبند این نامه، حاوی عبارات و معانی مختلفی است که من بدون اشاره به آنها، تنها مي‌خواهم با نگاهي به نقش آقاي هاشمي رفسنجاني در بركناري ابوالحسن بني‌صدر، علاقه او را به بركناري احمدي‌نژاد به عنوان بني‌صدر دوم بررسي كنم.

پس از انتخاب بني‌صدر به عنوان رييس‌جمهور ايران، اختلاف و درگيري بين نيروهاي اصلي انقلاب و حزب جمهوري اسلامي از يك سو و عناصر ليبرال و ضدانقلاب ازسوي ديگر به اوج خود رسيد. از چهره‌هاي مطرح و شناخته شده نيروهاي انقلاب مي‌توان به شهيد بهشتي، آيت الله خامنه‌اي و آقاي هاشمي رفسنجاني اشاره كرد كه از ميان آنها، شهيد بهشتي به عنوان يكي از معماران بزرگ تجديد بناي تفكر انقلابي و تشكيلاتي انقلاب اسلامي بيشتر از همه در كانون توجه و البته اتهام دشمنان قرار داشت.

با بروز اين اختلافات، امام خميني ابتدا با حمايت از دولت و مسئولان، آنها را به آرامش ، سكوت و پرهيز از هرگونه اختلاف و تنش دعوت می‌کرد: «بار ديگر پشتيباني خود را از شوراي انقلاب و شخص جناب رييس‌جمهور اعلام مي ‌دارم و از همه مي‌خواهم كه آنان را ياري كنند و در پشتيباني از آنان كوتاهي نكنند» امام همچنين در مقاطع مختلف مسئولان كشور را از اختلاف با هم بر حذر مي‌داشت: «اين آقايان چه‌شان شده است باهم؟ اين آقاي رييس‌جمهور با مجلس، مجلس با رييس‌جمهور چرا اينطور رفتار مي‌كنند؟ چرا بايد اينطور باشد كه صداي مردم درآيد؟»

لازم به ذكر نيست كه اين نصيحت تنها از طرف نيروهاي انقلاب رعايت مي‌شد،  چرا كه شهيد بهشتي با فرمان امام، سكوت كرد و مظلوم ماند اما جبهه مخالف با تبليغات قوي و سو‌استفاده از شرايط موجود، هرچه خواست گفت و تهمت‌هاي بي‌شماري به نيروهاي انقلاب و در راس آنها به شهيد بهشتي زد. بدين ترتيب روز به روز مردم بيشتر در ابهام فرو مي‌رفتند. كار به جايي رسيد كه بسياري از مردم و حتي هواداران شهيد بهشتي هم از سخن گفتن درباره او و به زبان آوردن نام او خودداري مي‌كردند و مي‌كوشيدند تا خود را بي‌طرف نشان بدهند! اما بهشتي همچنان به سكوت خود ادامه داد و در پاسخ به مردم و دوستانش مي‌گفت:«به منظور اطاعت از ولي‌فقيه تا هنگامي كه امام مصلحت بدانند وظيفه ما سكوت است، سكوت است سكوت!»

شهيد بهشتي بعد از ماجراي 14 اسفند 59 كه عناصر ضدانقلاب قدرت خود را عليه نيروهاي انقلاب به نمايش گذاشته بودند، طي نامه‌اي به امام خميني نگراني شديد خود و نيروهاي پايبند به ولايت فقيه و وفادار به انقلاب اسلامي را به عرض امام رساند. با تشكيل هيات حل اختلاف، امام خميني آيت الله مهدوي كني را به عنوان نماينده خود در اين هيات انتخاب و معرفي كرد. نماينده بني صدر آقاي شهاب‌الدين اشراقي و نماينده شهيد بهشتي و شهيد رجايي و آيت الله خامنه‌اي و آقاي هاشمي هم آيت الله يزدي بود. وظيفه اين هيات، در مرحله‌ي اول تذكر به خود افراد و در مراحل بعدي اعلام به مردم و گزارش به دادستان كل كشور بود.

البته در همين شرايط هم امام خميني همچنان طرفين را به رعايت قانون و پايبندي به آن دعوت مي‌كرد:«اين مردم اسلام را مي‌خواهند. اگر پايتان را از اسلام كنار بگذاريد، اين طلبه كه اينجا نشسته است با كمال قوا با شما مخالفت مي‌كند. من اول سال به آقايان عرض كردم كه اين سال، خوب است سال قانون باشد؛ بايد حدود معلوم بشود. آقاي رييس‌جمهور حدودش در قانون اساسي چه هست؟ يك قدم آن‌ور بگذارد من با او مخالفت مي‌كنم. اگر همه مردم هم موافق باشند، من مخالفت مي‌كنم. نمي‌شود از شما پذيرفت كه ما قانون را قبول نداريم. غلط مي‌كني قانون را قبول نداري! قانون تو را قبول ندارد. نبايد از مردم پذيرفت، از كسي پذيرفت كه ما شوراي نگهبان را قبول نداريم. نمي تواني قبول نداشته باشي. مردم راي دادند به اينها»

بررسي همه اين اختلافات و حوادث آن سالها از حوصله اين مطلب خارج است و بايد در فرصتي ديگر بطور مفصل  به آن پرداخت. به هر حال با افشاي كامل چهره‌ي بني‌صدر، در تاريخ 20 خرداد سال 60 امام خميني او را از فرماندهي كل قوا عزل و در تاريخ 31 خرداد نيز آقاي هاشمي رفسنجاني به عنوان رييس مجلس شوراي اسلامي، پس از راي ‌گيري از نمايندگان مجلس، بني‌صدر را از رياست‌جمهوري عزل كرد و اين پايان مردي به نام بني‌صدر به عنوان اولين رييس‌جمهور ايران اسلامي و نيز قدرت دوباره نيروهاي اصيل انقلاب  اسلامي بود.  البته درست يك هفته بعد از خلع بني‌صدر، آيت الله خامنه‌اي مورد سو‌قصد منافقان قرار گرفت و شهيد بهشتي نيز به همراه جمعي از ياران و همرزمان خود به شهادت ‌رسيد.

بهشتي با شهادت خود، انقلاب اسلامي را بيمه كرد. خون بهشتي ابهام ياران وفادار امام را برطرف كرد و سبب شد مردم جريان‌هاي انحرافي را بخوبي بشناسند. خون بهشتي صفوف مردم ايران را فشرده‌تر و عزم آنها را راسخ‌تر كرد. خون بهشتي سبب آگاهي مردم شد تا با شور و شوق فراوان به پاي صندوق‌هاي راي بروند تا با بيش از 13 ميليون راي شهيد رجايي را به عنوان رييس‌جمهور خود انتخاب كنند…

با توجه به توضيحات فوق، اكنون به نامه سرگشاده آقاي هاشمي رفسنجاني خطاب به رهبرمعظم انقلاب بر مي‌گرديم. ايشان با اشاره به آن جريانات و آن حوادث نوشته است: «بعد از جريان شوم 14 اسفندماه 1359 با ارشاد امام و بنيان‌گذار جمهوري اسلامي، شهيد مظلوم دكتر بهشتي و جناب‌عالي و اينجانب كه در شعارهاي مردمي به عنوان «سه ياور خميني» شناخته شده بوديم، با همراهي نيروهاي انقلابي و بخصوص نمايندگان متعهد مجلس اول و حزب جمهوري اسلامي توانستيم در جهت زدودن غبارهاي ابهامات و سم‌پاشي‌ها اقدامات مؤثري انجام دهيم و امام راحل درد آشنا با تشكيل گروه حقيقت‌ياب و داور، بخشي از حقايق را آشكار ‌كردند. نتايج آن، آگاهي بيشتر مردم و رسوايي فتنه‌گران و در نهايت نجات كشور از خطري بود كه دشمنان استكباري و ضد انقلاب طراحي كرده بودند»

در حقيقت هدف آقاي هاشمي رفسنجاني از يادآوري فضاي غبارآلود و پرابهام سالهاي اول انقلاب و تشبيه حوادث آن سالها با اوضاع فعلي، اين بود كه اولا به نوعي به جامعه و مردم القا كند كه آن حوادث تلخ دوباره دارد تكرار مي‌شود، ثانيا اين نكته را يادآوري كند كه هم در آن سالها و هم در شرايط فعلي در يك طرف همه اين قضايا، خود او حضور دارد! و با توجه به اين نكته كه در سال 60 هاشمي و بهشتي هر دو در جبهه حق و خط امام حضور داشتند، پس بناچار بايد نتيجه بگيريم كه در اين زمان هم حق با ايشان است!

به همين علت وي ادامه مي‌دهد: «البته اينجانب قصد ندارم كه دولت موجود را مثل دولت بني‌صدر معرفي كنم و يا سرنوشتي شبيه آن دولت را براي اين دولت بخواهم، بلكه مقصود اين است كه بايد مانع گرفتار شدن كشور به سرنوشت آن روزگار شد!» كاملا واضح است كه از اين عبارت فقط و فقط مقايسه احمدي‌نژاد با بني‌صدر به ذهن خواننده القا مي‌شود نه چيز ديگر!

اكنون اين سوال مطرح مي‌شود كه چرا آقاي هاشمي نگران تكرار ماجراي بني‌صدر و گرفتار شدن كشور به سرنوشت آن روزگار است و چه شواهدي براي اثبات این ادعای خود دارد؟ آيا مي‌توان تنها با مقايسه ظاهري حوادث نتيجه گرفت كه همان ماجراها دوباره دارد تكرار مي‌شود؟ آنچه مشخص است اين‌بار عصبانيت و ناراحتي آقاي هاشمي،  تا حدودي مربوط است به مطرح شدن موضوعاتي درباره وي و فرزندانش در يك مناظره تلويزيوني نه مساله‌‌اي ديگر. در صورتي كه حوادث سالهاي اول انقلاب اصلا و ابدا شخصي و مربوط به مسائل خانوادگي نبود و اختلاف اصلي ميان تفكرات خط امام و انقلاب با خط سازش و ضدانقلاب بود.

شهيد باهنر پس از شهادت آيت‌الله بهشتي به خوبي به اين مساله اشاره كرده و گفته بود:«در جرياناتي كه در برابر خط انحرافي بني‌صدر بود، نقطه محوري شهيد بزرگوارمان آيت‌الله بهشتي بود. بطوري‌كه در بيرون هم چنين منعكس كرده بودند كه مساله، مساله بهشتي و بني‌صدر است در حالي كه مساله به آن صورت نبود. مساله خط امام و اسلام و انقلاب بود با خط انحراف غرب‌زدگي و آمريكايي و انحرافي رودرروي اسلام. اما سنبل اين خط مرحوم دكتر بهشتي به حساب ميآمد و سنبل آن خط هم يا نقطه محوري خط انحرافي هم بني‌صدر. دعوا بين اسلام و نفاق بود، بين خط اصيل اسلام و انقلاب و امام با همه خط‌هاي انحرافي چپ و راست و ليبرال و ملي‌گرا و سازشكار و آمريكايي و غيره با اسلام بود.»

آيا به نظر آقاي هاشمي، هم‌اكنون اختلاف و دعواي بين ايشان و احمدي‌نژاد از جنس همان اختلاف ميان وي و بني‌صدر است؟ من فكر مي‌كنم آقاي هاشمي با رفتار و گفتار خود سعي دارد همين نكته را به ما القا كند وگرنه چه دليلي وجود دارد كه او بخاطر اعتراض به يك مناظره تلويزيوني و دفاع از خود، پاي بني‌صدر را به وسط بكشد و نتيجه بگيرد كه همان حوادث دوباره دارد تكرار مي‌شود؟!

براي درك بهتر اين مساله مي‌توانيم جنس مخالفت 4 سال گذشته ايشان را با دولت احمدي‌نژاد به دقت مورد بررسي قرار دهيم و ببينيم كه آيا دعواي ايشان با احمدي‌نژاد بر سر خط امام و انقلاب بوده و يا نحوه اداره كردن كشور؟ فراموش نكنيم كه رهبر انقلاب هم در خطبه‌هاي نماز جمعه دقيقا به اين مساله اشاره كرده و گفته‌اند:«بين ايشان و بين آقاى رئيس جمهور از همان انتخاب سال 84 تا امروز اختلاف‏نظر بود، الان هم هست؛ هم در زمينه‏ى مسائل خارجى اختلاف‏نظر دارند، هم در زمينه‏ى نحوه‏ى اجراى عدالت اجتماعى اختلاف‏نظر دارند، هم در برخى مسائل فرهنگى اختلاف‏نظر دارند؛ و نظر آقاى رئيس جمهور به نظر بنده نزديكتر است»

بنابراين از اين اختلاف نظر نمي‌توان نتيجه گرفت كه دعواي آقاي هاشمي با دولت احمدي‌نژاد، از همان جنس مخالفت وي با دولت بني‌صدر بوده است. اما به هر حال ايشان اصرار داشته و دارند كه اين مخالفت را به حوادث سال‌هاي اول انقلاب پيوند بزنند و بني‌صدر دوم را از صحنه سياست كنار بگذارند! خودشان هم به صراحت در همان نامه سرگشاده اظهار داشته‌اند كه «ادامه وضع موجود را به صلاح نظام و كشور نمي‌دانم!»

و اي كاش اين مساله تا همين مخالفت ظاهري و كلامي با دولت و مردم محدود مي‌شد. به هرحال نمي‌توان انتظار داشت كه مخالفت شخصي چون هاشمي رفسنجاني به عنوان رييس ‌مجمع تشخيص مصلحت نظام و مجلس خبرگان با رييس‌جمهور مشابه مخالفت من نوعي با او باشد. چنان كسي با آن قدرت و آن موقعيت، قطعا دست به اقداماتي براي پيشبرد اهداف خود خواهد زد! بعضي عبارات آن نامه‌ي سرگشاده هم دقيقا ما را به همين نتيجه مي‌رساند، مخصوصا با توجه به حوادثي كه بعد از اعلام نتايج انتخابات در كشور به وجود آمده است:

«بر فرض اينكه اينجانب صبورانه به مشي گذشته ادامه دهم، بي‌شك بخشي از مردم و احزاب و جريانها اين وضع را بيش از اين بر نمي‌تابند و آتش‌فشانهايي كه از درون سينه‌هاي سوزان تغذيه مي‌شوند، در جامعه شكل خواهد گرفت كه نمونه‌هاي آن را در اجتماعات انتخاباتي در ميدانها، خيابانها و دانشگاه‌ها مشاهده مي‌كنيم.»

اینکه آقای هاشمی رفسنجانی ادامه وضع موجود را به صلاح کشور و نظام نمی داند و درست چند روز قبل از انتخابات مدعی می شود که بخشی از مردم و احزاب و جریان‌ها هم این وضع را بر نمی‌تابند و تهدید به اجتماعات و  برافروخته شدن آتش فشانها  دقیقا به چه معناست؟ آیا حوادث چند اخیر را نمی‌توان ادامه همان تهدیدها دانست؟ ضمنا چرا در این سخنان هیچ اشاره‌ای به رای اکثریت مردم نشده و چرا از آن بوی دیکتاتوری به مشام می رسد؟

آقای هاشمی همچنین در ادامه می کوشد مسئولیت هرگونه اتفاق و حادثه ای را بر گردن رهبری بیندازد و به نوعی می ‌خواهد ادعا کند که چنانچه دلسوزی های وی مورد قبول واقع نشود، جامعه دچار بحران مي‌شود: «از جناب‌عالي با توجه به مقام و مسئوليت و شخصيتتان انتظار است براي حل اين مشكل و براي رفع فتنه‌هاي خطرناك و خاموش كردن آتشي كه هم اكنون دودش در فضا قابل مشاهده است، هرگونه كه صلاح مي‌دانيد اقدام مؤثري بنماييد و مانع شعله‌ورتر شدن اين آتش در جريان انتخابات و پس از آن شويد!»

همچنين آقاي هاشمي احتمالا با توجه به نتايج نظرسنجي‌هاي مختلفي كه پيشاپيش از پيروزي قطعي احمدي‌نژاد در انتخابات خبر مي‌داد، در نامه خود پيش‌دستي مي‌كند و با طعنه و كنايه دولت آينده احمدي‌نژاد را غيرقانوني و غيرشرعي مي‌خواند:«اگر نظام نخواهد يا نتواند با پديده‌هاي زشت و گناه‌آلودي مثل تهمت‌ها، دروغ‌ها و خلاف‌گويي‌هاي مطرح شده در آن مناظره برخورد كند و اگر مسئولان اجراي قانون نخواهند و يا نتوانند به تخلّف‌هاي صريح خلاف قانون در اعلان افراد به عنوان فاسد كه فقط بعد از اثبات تخلّف در دادگاه قابل اعلان است، رسيدگي كنند و اگر فردي در موقعيت رياست جمهوري بدون مراعات ‌شأن منصب مقدسش خود را مجاز به ارتكاب چنين گناهان كبيره و اخلاق‌شكن عليرغم سوگند به مراعات شرع و قانون بداند، چگونه مي‌توانيم خود را از پيروان نظام مقدس اسلامي بدانيم؟»

براي درك بهتر اين بخش از نامه، بهتر است به بيانيه‌ها و سخنان چند روز اخير بعضي چهره‌ها و احزاب اصلاح‌طلب توجه كنيد كه در يك اقدام كاملا هماهنگ، دولت را غيرقانوني و غيرشرعي خوانده‌اند! ضمنا يك هماهنگي جالب و قابل تامل ديگر اين جماعت اين است كه براي تكميل پروژه كودتا و ديكتاتوري خود عليه آراي مردم، تلاش زيادي را نيز در همراه كردن برخي از علما و روحانيون قم با خود آغاز كرده‌اند! بنابراين با توجه به مفاد اين نامه و حوادث روزهاي اخير و سكوت معنادار آقاي هاشمي، بعيد به نظر مي‌رسد كه اين سكوت نوعي تسليم در برابر آراي مردم باشد و احتمالا باید منتظر روزهای آینده باشیم!

لینک مرتبط:

آرای مردم، بهترین پاسخ به نامه هاشمی رفسنجانی

در انتخابات 4 سال قبل وقتی شیخ مهدی کروبی نتوانست مثل بقیه اصلاح طلبان آرای مردم را بدست آورد، به جای اینکه گوشه ای بنشیند و لحظه ای با خود خلوت کند و در معنا و مفهوم آرای مردم تفکر کند، نتیجه انتخابات را به خواب صبحگاهی خود تفسیر و با همین دلایل مسخره و مضحک، حزبی تاسیس کرد و با همین بهانه هم 4 سال تمام خودش را سرپا نگه داشت. وی با این تصور و تخیل که مردم این مزخرفات را باور میکنند، امسال پای در صحنه انتخابات ریاست جمهوری دوره دهم گذاشت.

شیخ مهدی کروبی در این انتخابات همه وعده های ممکن را برای بدست آوردن آرای مردم مطرح کرد. حقوق بشر، حقوق زنان ، جوانان، دراویش، کنوانسیون زنان، شعار تغییر و برابری و آزادی و دانشجویان و … تقریبا دیگر مساله ای باقی نمانده بود که شیخ اصلاحات به آن اشاره نکرده باشد. یک دلیل استفاده از این همه شعار و وعده انتخاباتی، دلخوشی کروبی و اصلاح طلبان، برای جلب آرای خاموش کشور بود.

اما مساله اینجاست که شیخ و دوستان اصلاح طلبش هنوز هم در توهمات 10، 20 سال گذشته خود به سر می‌برند. هنوز هم تصور می‌کنند که آرای خاموش کشور یعنی همانهایی که دلشان برای این شعارها تنگ شده است. اما مگر مصطفی معین را فراموش کرده ایم؟ آقای معین در دوره گذشته چند درصد از آرای خاموش کشور را با شعارهای افراطی خود به بدست آورد؟

به هر حال این انتخابات هم برگزار شد و اصلاح طلبان یک بار دیگر وزن خودشان را در کشور دیدند. اما وقتی قرار است عقل و منطق و آرای مردم حاکم نباشد، نتیجه می‌شود همینی که الان داریم می‌بینیم، یعنی قبول نکردن واقعیات و آرای مردم از یک سو و اعتراض و اغتشاش و ادعای تقلب از سوی دیگر.

قبلا هم نوشته بودم که سکوت اصلاح طلبان در برابر آرای مردم و پذیرفتن شکست، قطعا به معنای نابودی کامل اصلاحات در ایران است، به همین علت آنها برای کم کردن فشار و سنگینی حاصل از شکست، با ادعای تقلب در انتخابات، همان شیوه 4 سال پیش کروبی را در پیش گرفتند تا شاید به این بهانه، خودشان را 4 سال دیگر هم سرپا نگه دارند و به هر قیمتی که شده بدن خسته و رنجورشان را به ساحل انتخابات آینده برسانند.

البته در روزهای گذشته شورای نگهبان و هیات ویژه این شورا، برای این که راه هرگونه بهانه‌ای را بر این مدعیان ببندند، بیشترین همکاری را با آنها انجام دادند. این هیات تقریبا بیشتر خواسته های اصلاح طلبان را هم قبول کرد. حتی پیشنهاد میرحسین موسوی برای بازشماري آرا در استان‌هاي خاص، تطبيق سريال شناسنامه‌ها با ته‌سوش‌هاي تعرفه و تطبيق خطوط آراي صندوق‌ها را هم پذیرفت اما وقتی از میرحسین موسوی و نمایندگانش خواست که اين موارد در موافقتنامه کتبي گنجانده شود تا کميته ويژه آن را مورد پيگيري قرار دهد، آقای موسوی از امضای آن سرباز زد!

بنابراین دیگر برای همه مردم مشخص و ثابت شده است که ادعای تقلب در انتخابات صرفا برای تحت شعاع قرار دادن این پیروزی بزرگ و دست و پا زدن تا 4 سال آینده است. از دیروز و امروز هم برخی از همین بهانه گیران مدعی، بیانیه صادر کرده‌اند و گفته‌اند که ما نتیجه انتخابات را قبول نداریم و این دولت را مشروع نمی‌دانیم! جناب آقای کروبی و طاهری اصفهانی و جبهه مشارکت و سازمان مجاهدین از این جمله‌اند. جالب اینجاست که این جماعت مدعی، علی رغم توهین‌های مکرر به میلیون‌ها ایرانی و ندیدن آرای آنها، باز هم ادعا می‌کنند که «ما مطالبات ملت را با تمام وجود پیگیری می‌کنیم!»

می‌خواهم این نکته را به همه این آقایان اصلاح طلب طلبکار از مردم، یادآوری کنم که اگر شیخ مهدی کروبی موفق شد با همان دلیل و ادعای مضحک 4 سال قبل خود پیروز این انتخابات شود، قطعا شما هم می‌توانید 4 سال دیگر نتیجه بگیرید. پس منتظر باشید که ما هم منتظر آن روز خواهیم بود!

لینک های مرتبط:

کدخدايي: موسوي حاضر به امضا موافقت‌نامه کتبي با شوراي نگهبان نشد : در يک روز مانده به فرصت 5 روزه شوراي نگهبان يکي از شخصيت هاي سياسي به نمايندگي از موسوي پيامي را به شوراي نگهبان آورد که در صورتي که شروط وي براي بازشماري پذيرفته شود حاضر است موضوع انتخابات را خاتمه يافته تلقي کند.

گزارش هيأت ويژه از بررسي روند انتخابات : عليرغم آمادگي شوراي نگهبان براي شمارش آرا با حضور نماينده نامزدها 2 كانديداي معترض نماينده معرفي نكردند؛ به همين خاطر شوراي نگهبان راسا اقدام به بازشماري آرا كرد.

«پدر دیدی که همان کسانی که پس از شهادت تو زیر لب زمزمه کردند که بهشتی عاقبت بخیر شد و تداوم حیات او به سلطه اسلام لیبرالی می‌انجامید، چه کردند؟ …خواست مردمی نجیب که با بالاترین درجات آگاهی، حق به سرقت برده خود را مطالبه می‌کردند آشوب‌طلبی نامیدند، … و به نام دین، دینداران را بی‌دین نامیدند، به دنبال سرانگشتان بیگانه گشتند و یافته و نایافته، سکوت تلخ، بلند و رسای حق‌خواهان را با شادکامی دشمنان قسم خورده انقلاب همانند کردند تا مجوزی برای مشروعیت‌بخشی به … دست و پا کنند. »

جملات بالا بخشي از نامه عليرضا بهشتي خطاب به پدر بزرگوارش شهيد بهشتي است. نامه‌اي كه به بهانه هفتم تير نوشته شد اما در حقيقت عقده‌گشايي از انتخابات 22 خرداد است. نامه‌اي كه در آن آقاي عليرضا بهشتي خيلي راحت حوادث ديروز و امروز را به هم مربوط مي‌كند تا به آراي ميليون‌ها ايراني توهين كند و از «حق به سرقت رفته مردم» سخن بگويد!

نكته قابل تامل در اين نامه اينست كه عليرضا بهشتي، در اقدامي عجيب و قابل تامل، جاي دوستان و دشمنان شهيد بهشتي را هم با هم عوض مي‌كند و دشمنان ديروز شهيد بهشتي را همان‌هايي معرفي مي‌كند كه امروز به قول ايشان «حق مردم را به سرقت برده‌اند!»

درباره اين «حق به سرقت رفته» حرفي نمي‌زنم، چون اين روزها هيچكدام از مدعيان تقلب، حرف جديدي نزده‌اند و براي اثبات ادعاي خود هم تاكنون دليل و مدرك منطقي ارائه نكرده‌اند. اما درباره دوستان و دشمنان شهيد بهشتي، فكر مي‌كنم بايد به آقاي عليرضا بهشتي يادآوري كرد كه دوستان و دشمنان ديروز و امروز پدر شما كاملا شناخته شده و مشخص هستند. پيدا كردن آن دوستان و آن دشمنان كار چندان سختي نيست. هم آن آدمها كاملا معلومند و هم تفكرات و بنيان‌هاي فكري و عقيدتي آنها. نيازي نيست كه با كلمات بازي كنيم و جاي آدم‌ها را عوض كنيم. آرشيو روزنامه‌هاي آن دوران به خوبي نشان مي‌دهد كه چه شخصيت‌هاي معروف و بزرگواري در جبهه‌ي بني‌صدر بودند و مخالف و دشمن با شهيد بهشتي!

اينكه امروز بنشينيم و بخاطر ناراحتي از نتيجه انتخابات، دشمنان شهيد بهشتي را دوست و دوستان او را دشمن معرفي كنيم، از آن كارهايي است كه هيچ عقل سليمي آنرا باور نمي‌كند. اينكه مثلا بگوييم «پدر ديدي همان‌ها كه ديروز از شهادتت خوشحال بودند، امروز چه مي‌كنند؟!» با همه مستندات و حقايق تاريخ انقلاب مغايرت دارد!

آقاي بهشتي، چه كساني با پدر شما مخالف بودند؟ چه كساني به او تهمت ديكتاتوري مي‌زدند؟ چه كساني شهيد بهشتي را انحصارطلب و مستبد و مرتجع معرفي مي‌كردند؟ چه كساني با انواع و اقسام دروغ و شايعه و تهمت و اتهام، او را ترور شخصيت مي‌كردند؟ و بالاخره چه كساني از شهادت او اظهار خوشحالي كردند؟ شناخت آن آدمها كار سختي است؟

دشمنان پدر شما چرا با او مخالف بودند؟ چرا بهشتي را عامل استبداد و انحصار و ديكتاتوري و ارتجاع مي‌دانستند؟ جز اينكه شهيد بهشتي طراح عمده انقلاب و خط امام بود؟ جز اينكه در براه انداختن جريان‌هاي اصيل اسلامي پيشتاز بود؟ جز اينكه در تحقق خواست‌هاي امام و خنثي كردن مانورهاي سازشكارانه ليبرال‌ها نقش اصلي را ايفا مي‌كرد؟ جز اينكه شهيد بهشتي افشا كننده‌ي خط نفاق و خط سازش بود؟

آيا اين پدر شما نبود كه نقش مهمي در تاسيس مجلس خبرگان و حفظ اصالت آن داشت؟ آيا اين پدر شما نبود كه اصرار مي‌ورزيد ملت بايد به كساني راي بدهند كه معتقد به اسلام انقلابي باشند؟ آيا او نبود كه سهم بسزايي در ايجاد ائتلاف سازمان‌هاي اصيل اسلامي براي معرفي كانديداهاي مجلس خبرگان و تدوين قانون اساسي بويژه اصول مربوط به ولايت فقيه داشت؟

آقاي بهشتي! به اسلام ليبرالي اشاره كرديد، امروز اسلام ليبرالي كجاست؟ آدم‌هاي آن كدامند؟ در كدام اردوگاه جا خوش كرده‌اند؟ براي چه كسي سينه مي‌زنند؟ آيا اسلام ليبرالي هماني نبود كه شهيد بهشتي را عامل ارتجاع مي‌دانست؟ آيا اسلام ليبرالي هماني نبود كه شهيد بهشتي تا آخرين لحظه حيات خود با آن مبارزه ‌كرد؟

اين اسلام ليبرالي امروز كجاست؟ مصاديق و آدمهاي آن كدامند؟ اين اسلام ليبرالي چرا امروز از شما طرفداري مي‌كند؟ اصلا اين اسلام ليبرالي چرا امروز همين نامه شما را در بوق و كرنا كرده و با خواندن آن اشك مي‌ريزد؟ آيا دشمنان ديروز بهشتي، امروز توبه كرده و دوستدار او شده‌اند يا ماجرا چيز ديگريست؟!

آقاي بهشتي، مزدوران آمريكا و انگليس و اسرائيل چرا با پدر شما مخالف بودند؟ صداي آمريكا و اسرائيل و انگليس چطور؟ چرا اين رسانه‌ها، همان تهمت‌هاي بني‌صدر و منافقين و ليبرال‌ها را به پدر شما نسبت مي‌دادند؟ آیا آن مزدوران و آن رسانه ها هنوز هم وجود دارند یا نه؟ امروز آنها از چه کسانی حمایت میکنند؟ امروز با پدر شما هستند یا علیه او؟ شما خیلی راحت دخالت و سواستفاده آنها را از شرایط فعلی می بینید وادعا میکنید که ما را با آنها یکی نکنید! اتفاقا در زمان پدر شما هم منافقين و ليبرال‌ها مي‌گفتند ما را به بيگانگان نسبت ندهيد، اما به هرحال يك هماهنگي كامل بين آنها وجود داشت، شما منكر اين مساله هستيد؟

آقاي بهشتي، در قسمتي از نامه شما آمده است:«یاد روزهای سختی می‌افتم که در مقابل هجمه ناجوانمردانه زبان‌های پلشت سکوت کردی و افتراها و دشنام‌ها را از دوستان دیروز و دشمنان آن روز و امروز صبورانه شنیدی و دم فروبستی» خوب به نظر شما دليل سكوت پدر شما در آن شرايط چه بود؟ جز اطاعت و پيروي او از ولي فقيه زمان؟ من دليل سكوت ايشان را از زبان خودشان مي‌نويسم، قطعا در اين شرايط راهنماي خوبي براي  ما و شما خواهد بود:

«از ديروز تا حالا در رابطه با مسائلي كه جديدا طرح شده مرتب مراجعه مي‌شود و يادداشت داده مي‌شود كه شما بايد به اين مسائل پاسخ دهيد و توضيح بدهيد براي ملت، من فقط يك توضيح دارم و آن اين است كه ما معتقدان سرسخت به ولايت فقيه و امامت قاطع رهبر عاليقدرمان امام هستيم. ايشان فرموده‌اند در اين زمينه‌ها مطلقا سخني نگوييد و من تا ايشان اجازه ندهند يك كلمه سخن نخواهم گفت.

اي امت فداكار و اي امام الهام‌بخش و الگو و اي خلبان هوانيروزي كه در ايلام به من گفتي ما اينجا جانبازي مي‌كنيم اما انتظار داريم كه در ميان مسئولان وحدت و يكپارچگي باشد، اي پاسدار كميته انقلاب كه ديشب برنامه و نوار تلويزيوني تو را از حومه آبادان پخش كردند و صدايت را شنيدم كه آنجا با آهنگ قرآن و با دل پراحساست گفتي ما اينجا جانبازي مي‌كنيم، بگوييد مسئولان با هم يكي باشند، به خدا سوگند كه در برابر شما از طرح هرگونه جمله‌اي كه بوي اختلاف دهد احساس شرم مي‌كنم!»

59/8/29

دوست عزيزم علي اشرف فتحي، در جديدترين مطلب وبلاگ خود (تورجان) به مساله جالبي اشاره كرده كه البته تناقضات جالبي هم دارد. وي پس از چند روز سكوت در قبال حوادث اخير و رفتار جنجالی كانديداي مورد نظر خود، به يكباره كشف جديدي كرده و شبهه‌اي را مطرح كرده  كه قابل تامل است. تورجان با اشاره به مناظره احمدي‌نژاد و موسوي و با توجه به تبرئه هاشمي رفسنجاني و ناطق نوري توسط مقام معظم رهبري، نتيجه گرفته است پس آراي مردمي كه بخاطر مناظره احمدي‌نژاد به او راي داده بودند، شبهه‌ناك است و بايد پس گرفته شود!

تورجان در اين خصوص نوشته است:«قابل انکار نیست که بخش وسیعی از رأی دهندگان به احمدی نژاد انتظار داشته‌اند که با انتخاب او، طومار مافیایی به نام “خاندان هاشمی و ناطق” برچیده شود. آنها روی این مبنا به احمدی‌نژاد رأی داده‌اند و اکنون که مشخص شده چنین مسأله‌ای یا وجود خارجی ندارد و یا قرار نیست با آن برخوردی شود، آیا این حق هم برای رأی دهندگان محفوظ است که رأی خود به احمدی نژاد را پس بگیرند؟»

البته آقاي ميرحسين موسوي هم كه اين روزها دائما از تقلب در انتخابات سخن مي‌گويد، يكي از دلایل تقلب را فريب خوردن مردم در مناظره‌ها اعلام مي‌كند! به عبارت ديگر آقاي ميرحسين موسوي و تورجان عزيز خيلي محترمانه دارند مي‌گويند كه مردم عوام بودند و نفهميدند كه چه كلاهي بر سرشان رفته است!

اما چند نكته درباره اين مطلب تورجان و ادعاي ايشان:

اولا خوشحاليم كه بالاخره مساله از ادعاي تقلب در انتخابات، به تخلف انتخاباتي و تبليغاتي تبديل شده است. به هرحال ميان تقلب تا تخلف تفاوت از زمين تا آسمان است!

ثانيا طبق همان لينكي كه تورجان عزيز براي اثبات ادعاي خود در مطلبش آورده، تنها 12 درصد از رای دهندگان بعد از ديدن مناظره به جمع حاميان احمدي‌نژاد اضافه شدند و بيش از 50 درصد، از چند ماه پيش تصميم خود را براي راي دادن به احمدي‌نژاد گرفته بودند. انصافا نديدن آن 50 درصد زيركي خاصي مي‌خواهد!

ثالثا فرض كنيم احمدي‌نژاد در مناظره‌ها قصد داشت با اشاره به هاشمي رفسنجاني، آراي مردم را به خودش جلب كند، حالا چرا ما از مردم طلبكار هستيم و به آنها توهين مي‌كنيم كه فريب خورده‌اند؟ به هر حال چه درست چه غلط مردم به حرفهاي احمدي‌نژاد اطمينان كردند و او را انتخاب كردند، چرا اصرار داريم كه آراي مردم را نبينيم و به انتخاب آنها احترام نگذاريم؟

ضمنا چرا مردم فريب حرفهاي ديگران را نخوردند؟ چرا شعار آزادي و تغيير و برابري و حقوق زنان و حقوق بشر و وعده 70 هزار تومان كروبي را باور نكردند؟ چرا شعار قانون‌گرايي و دولت فرهنگي ميرحسين موسوي را قبول نكردند؟ چرا ميليون‌هاي سي‌دي تهيه شده توسط ستاد موسوي را باور نكردند؟ مگر اين موسوي نبود كه در تلويزيون به صراحت گفت احمدي‌نژاد دروغگو است، پس چرا مردم حرف او را قبول نكردند؟ چرا مردم به جايي رسيده‌اند كه چنين ادعاهايي را درباره هاشمي رفسنجاني باور مي‌كنند؟ مگر همين مردم خودشان سالها هاشمي رفسنجاني و دوران رياستش را نديدند؟ پس چرا در كوچه و خيابان و شهر و روستا، نظر مردم درباره خاندان هاشمي چندان خوشايند نيست؟ اصلا چرا در دور قبلي به هاشمي راي ندادند؟ فراموش نکنیم که هنوز هم خيلي‌ها ادعا مي‌كنند مردم از لج هاشمي رفسنجاني به احمدي‌نژاد راي داده بودند!

سوال دیگر من از تورجان اينست كه چطور به اين نتيجه رسيده كه قرار نيست با تخلف افراد برخورد شود؟ آيا رهبر انقلاب در خطبه‌هاي نماز جمعه تهران چنين حرفي را زده است؟ اگر يكبار ديگر با دقت سخنان رهبري را بخوانيم متوجه مي‌شويم كه ايشان از نام بردن افراد بدون اثبات جرم گله كردند، اما هرگز راه را براي بررسي و برخورد با مجرمان نبسته‌اند. اين عين كلام رهبر انقلاب:«البته اين آقايان را كسى متهم به فساد مالى نكرده؛ حالا در مورد بستگان و كسان، هر كس هر ادعائى دارد، بايستى در مجارى قانونى خودش اثبات بشود و قبل از اثبات نمي‌شود اينها را رسانه‏اى كرد. اگر چيزى اثبات بشود، فرقى بين آحاد جامعه نيست.»

تورجان همچنين ادعا كرده است:«آنها (مردم) اکنون مغبون این معامله‌اند و پی برده‌اند که قرار نبوده با هاشمی و ناطق برخوردی شود. بلکه فقط قرار بوده احساسات آنها را تحریک کنند تا رأی یک نامزد افزایش یابد!» من نمي‌دانم تورجان چطور از تك‌تك راي دهندگان به احمدي‌نژاد آمار گرفته كه آيا اكنون آنها احساس رضايت مي‌كنند يا نه؟ همچنين معلوم نيست تورجان چطور به اين نتيجه رسيده است كه هدف از مناظره فقط سو‌استفاده از احساسات مردم بوده؟ به هرحال كسي نمي‌تواند منكر اختلافات هاشمي رفسنجاني و احمدي‌نژاد شود. اين اختلاف به قدري شديد است كه خود هاشمي هم در نامه سرگشاده خود به رهبري به صراحت اعتراف كرده مخالف ادامه كار اين دولت است. پس چطور مي‌توان ادعا كرد كه احمدي‌نژاد فقط بخاطر تحريك احساسات مردم، اسم هاشمي را آورده است؟

مساله بعدي اينكه تورجان، تنها مقصر مناظره‌هاي انتخاباتي را احمدي‌نژاد دانسته. جالب اينجاست كه او حتي وقتي به خطبه‌هاي نماز جمعه هم اشاره مي‌كند بخش مورد نظر خود را مورد استناد قرار مي‌دهد. در حالي كه ايرادهاي مقام معظم رهبري متوجه دو طرف مناظره‌ها بود:«متأسفانه برخی مواقع مناظره ها حالت تخریبی پیدا می‌کرد و به سیاه نمایی افراطی خدمات دولت فعلی و در مقابل، سیاه نمایی عملکرد دولتهای قبلی کشیده می‌شد و در میان طرفداران نامزدها التهاب و نگرانی ایجاد می‌کرد. يك طرف به رئيس جمهور قانوني كشور، صريحترين و خجالت آورترين اهانتها و تهمتها را بيان مي‌كرد و با پخش كارنامه‌هاي جعلي براي دولت، رئيس جمهور متكي به آراي مردم را دروغگو، خرافاتي و رمال مي‌ناميد و اخلاق و قانون و انصاف را زير پا مي‌گذاشت و طرف ديگر هم، با اقداماتي مشابه، كارنامه درخشان 30 ساله انقلاب را كمرنگ جلوه مي‌داد و شخصيتهايي كه عمرشان را در راه نظام صرف كرده‌اند زير سؤال مي‌برد و اتهاماتي را كه در مراجع قانوني اثبات نشده است بيان مي‌كرد.»

تورجان در ادامه مطلب خود نوشته است:«صلاحیت فردی احمدی‌نژاد نیز با چالش مهم دینی و اخلاقی رو به روست و او با تهمت زدن به چند انسان توانسته وزنه خود را سنگین‌تر کند. متولیان فرهنگی و دینی جامعه باید متوجه باشند که اگر این دو شبهه جدی شرعی و اخلاقی را حل نکنند، پیامدهای سنگین‌تری را متوجه خود و کشور خواهند کرد.»

فكر نمي‌كنم در مرام و مسلك و مذهب آقاي تورجان، عيب ديگران را ديدن و عيوب خود را پنهان كردن امري پسنديده باشد. اگر صلاحيت احمدي‌نژاد بخاطر مناظره، با چالش ديني و اخلاقي رو به رو باشد، پس درباره صلاحيت نامزد مورد احترام تورجان چه بايد گفت؟ آيا تورجان فراموش كرده است كه آقاي موسوي در مناظره‌هاي تلويزيوني و در بيشتر سفرها و سخنراني‌هاي انتخاباتي خود، بجاي ارائه برنامه، دائما مردم را از خطر احمدي‌نژاد مي‌ترساند؟

تمام سعي و تلاش ميرحسين اين بود كه احمدي‌نژاد را فردی دروغگو، منافق، قانون‌گريز، رمال، خرافي و عامل تمام بدبختي‌هاي ايران نشان دهد. ميرحسين موسوي حتي از برنامه‌هاي زنده تلويزيوني هم نهايت استفاده را كرد و به دوربين خيره شد و در برابر چشمان ميليون‌ها ايراني، به صراحت احمدي‌نژاد را دروغگو و منافق لقب داد. ميرحسين موسوي با حمايت همه جانبه هاشمي رفسنجاني و خاتمي و … جنگ تبليغاتي سنگيني را عليه احمدي‌نژاد براه انداخت و بدترین اهانت‌ها را به احمدی‌نژاد کرد. چطور آقاي تورجان به اندازه سر سوزنی براي مردم ايران فهم و شعور قائل نمي‌شود؟ مردمي كه همه اين تخريب‌ها و اهانت‌ها را با چشمان خود ديدند و راه ديگري انتخاب كردند؟

بنابراين بهتر است بزرگان و متوليان مورد نظر آقاي تورجان، بجاي بررسي اشكالات شرعي و صلاحيت اخلاقي احمدي‌نژاد، اشكالات شرعي رفتار و كردار آقاي هاشمي رفسنجاني و ميرحسين موسوي و ديگران را بررسي كنند كه در اين اوضاع و احوال چگونه مملكت را با خودخواهي و زياده‌خواهي خود دچار بحران كرده‌اند؟ همچنين متوليان فرهنگي و ديني بهتر است گاهي از حجره‌ها و يا احتمالا از كاخهاي خود بیرون بیایند و كمي هم با مردم عادي جامعه حشر و نشر داشته باشند و بي‌اعتمادي مردم را نسبت به خاندان هاشمي از زبان خودشان بشنوند و فکری به حال این بی‌اعتمادی بکنند!

اگر مردم از پشت پرده حوادث بي‌خبر هستند، قطعا تورجان عزيز بخوبي از نقش هاشمي رفسنجاني و فرزندان او در حوادث اخير آگاه است. همچنين وي بخوبي مي‌داند كه جناب ميرحسين موسوي در توجيه رفتار جديد خود به دوستانش گفته است:«انقلاب خون مي‌خواهد!» پس آيا چنين كسي كه حاضر است براي پيشبرد اهداف و رسيدن به مقاصدش، خون‌ آدمهاي بي‌گناه را بريزد، صلاحيت شرعي و اخلاقي دارد؟

اما جالب‌ترين بخش مطلب تورجان، پايان نوشته‌ ايشان است:«اگر انقلاب اسلامی را مرادف با نام امام خمینی بدانیم، بدون تردید جمهوری اسلامی مرادف با نام هاشمی رفسنجانی است و نادیده گرفتن این امر، قطعاً به سود نظام نیست!»

اين حرف را از هر كسي جز تورجان مي‌شنيدم مشكلي نداشت، اما از او واقعا بعيد است كه نظام را مساوي با افراد بداند! کسی منکر نقش آقای هاشمی در انقلاب و جمهوری اسلامی نیست، اما هاشمی را همه کاره نظام دانستن طبق هیچ معیاری قابل قبول نیست. حتی در گفتار و كردار و رفتار امام خمینی هم هرگز چنین ادعایی دیده و شنیده نشد و آن بزرگوار همواره مردم را ولی نعمتان انقلاب و همه کاره آن می‌دانست. اتفاقا همه حرف ما اينست كه انقلاب و نظام را مترادف با افراد ندانيم. چرا كه نتيجه‌اش مي‌شود همين وضعيتي كه امروز داريم مي‌بينيم، اينكه انتقاد از افراد مساوي مي‌شود با زير سوال رفتن اصل نظام و انقلاب و روحانيت!

لينك هاي مرتبط:

اختلاف نظر با آقاي هاشمي در كجاست؟

دانلود سخنان وقيحانه فائزه هاشمي درباره رهبر انقلاب!

کلکسیون توهین‌های مدعیان اخلاق به منتخب مردم: دولت دیکتاتور، فرعونی، طاغوت، تروریست، متحجر، نکبت، قرون وسطایی، عصر قجری، دروغگو، رمّال، عبوس، هتاک و …

احتمالا خيلي از وبلاگ‌نويسان ايراني و دوستاني كه با فرندفيد آشنا هستند، آرش كمانگير را مي‌شناسند و وبلاگش را مي‌خوانند. آرش كمانگير با اسم واقعي «آرش آبادپور» از دانشجويان ايراني مقيم كاناداست كه در دنياي مجازي ما ايرانيان تقريبا شناخته شده است. آقاي كمانگير از لحاظ سياسي و اعتقادي جزو منتقدان حكومت و دولت به شمار مي‌آيد. در انتخابات اخير از آقاي ميرحسين موسوي حمايت كرده و از دوستانش هم مي‌خواست كه مثل او سبز شوند! كمانگير در روزهاي گذشته مثل بيشتر دوستان سبزپوش اينترنتي ما، به نتيجه انتخابات معترض بود و اعتقاد داشت كه حتما در انتخابات، تقلب صورت گرفته است.

چند روز پيش وقتي نوشته‌ها و تصاوير ارسال شده توسط كمانگير را در فرندفيد ديدم، از او خواهش كردم كه بجاي اين كار، با هم صحبت كنيم و نتيجه آنرا منتشر كنيم. كمانگير هم قبول كرد اما خواسته‌اش بحث صوتي بود كه برايم مقدور نبود. به همين دليل من از اين فرصت استفاده مي‌كنم و خواسته‌ها، سوالات، شبهات، گلايه‌ها و انتقاداتم را از او اينجا مي‌نويسم و اميدوارم كه دوست عزيزم كمانگير هم لطف كند و فارغ از تعصب، احساسات و يكسويه‌نگري به آن پاسخ دهد.

قبل از نوشتن اين يادداشت، يادآوري مي‌كنم كه آقاي كمانگير در معرفي خود در وبلاگش نوشته است:«من آرش کمانگیر (آبادپور) هستم، یک دانشجوی ایرانی در دانشگاه منیتوبا، کانادا. در این وبلاگ دروغ گفته نمی‌شه و هیچ مرام سیاسی خاصی ترویج نمی شه!» طبعا من هم با در نظر گرفتن اين خصوصيات براي كمانگير اين مطلب را مي‌نويسم و انتظار دارم كه پاسخ او هم بر اين اساس باشد. انتظار دارم بحث ما برخلاف شايعات، دروغ‌ها و شبهاتي كه اين روزها جامعه ما را فرا گرفته، يك بحث كاملا منطقي باشد.

كمانگير عزيز! نوشته‌ام را با چند سوال خيلي ساده شروع مي‌كنم؛ شما به نتيجه انتخابات اعتراض داريد، آيا امكان دارد دلايل منطقي و محكمه پسند (و نه كوچه بازاري) خود را براي اثبات تقلب براي ما هم بنويسيد؟ به نظر شما دليل اينكه موسوي قطعا بايد پيروز انتخابات باشد، چيست؟ چرا دليل پيروزي احمدي‌نژاد و شكست موسوي حتما بايد تقلب باشد؟ شما فاصله 11 ميليوني آراي احمدي‌نژاد و موسوي را چطور توجيه مي‌كنيد؟ به نظر شما نمايندگان آقاي موسوي  در حوزه‌هاي راي‌گيري چكار مي‌كردند؟ آيا شما از جو شهرها و روستاهاي كشور در زمان انتخابات آگاه بوديد؟

كمانگير عزيز! آيا خاطرتان هست كه در فرندفيد و در شب انتخابات، بعضي كاربران (حتي برخي دوستان خود شما) آمار صندوق‌هاي شهر و روستاي خودشان را اعلام مي‌كردند؟ آيا يادتان هست كه دوستان سبزپوش شما درست ساعاتي پس از پايان انتخابات و مشخص شدن نتايج اوليه، به صراحت اعتراف مي‌كردند كه از روستاها و مردم عادي كشور غافل شده بودند و اين را علت شكست موسوي مي‌دانستند؟ فراموش نكنيد كه در انتخابات، بين راي يك روستايي با راي يك تهراني يا يك ايراني مقيم كانادا هيچ فرقي نيست!

آقاي كمانگير! به نظر شما امروز چند درصد مردم ايران، درباره تقلب با شما هم‌عقيده و هم نظر هستند؟ اصلا چند درصد از آنهايي كه به موسوي راي داده بودند، الان با شما هم‌عقيده هستند؟ شايد اين سوال كمي براي شما خنده‌دار باشد، چون نمي‌شود به آساني از مردم آمار گرفت، اما خنده‌دارتر و مضحك‌تر، گفته‌ها و نوشته‌هاي آدمهايي است كه درست در روز انتخابات، آراي موسوي را 30 ميليون تخمين زده بودند!

كمانگير عزيز! شما مقيم كانادا هستي. قطعا آگاهي شما از جامعه و مردم كانادا بيشتر و دقيق‌تر از ما است. به نظر شما اگر در كانادا، حوادثي همچون ايران اتفاق بيفتد، مردم و مسئولان آن كشور چطور با آن برخورد مي‌كنند؟ اگر بعد از انتخابات، بحث تقلب مطرح شود، واكنش مردم و مسئولان آن كشور چگونه خواهد بود؟ اگر فاصله آراي نفر اول و دوم بيش از 10 ميليون باشد، آنرا چطور توجيه مي‌كنند؟ اصلا مرجع رسيدگي به شكايت، اعتراض و  بحث تخلف و تقلب  در كانادا كجاست؟

اگر در كانادا عده‌اي به بهانه‌ي اعتراض، بانك و اتوبوس را آتش بزنند و نظم عمومي را برهم بزنند، مسئولان و نيروهاي انتظامي آن كشور چكار مي‌كنند؟ اگر در كانادا عده‌اي با چوب و چماق و سنگ و شيشه به جان مردم بيفتند، برخورد پليس با آنها چطور خواهد بود؟ اگر در كانادا عده‌اي به سمت پادگان و مراكز نظامي بروند و از ديوار آن بالا بروند، برخورد چطور خواهد بود؟

ممكن است شما در جواب اين قسمت ادعا كنيد كه پليس ابتدا به مردم حمله كرد و بعدا عده‌اي در واكنش به پليس دست به خشونت زدند، اما دوست عزيز قرار است ما عقل و منطق‌مان را قاضي كنيم و اسير شايعات و دروغ‌ها نشويم. بهتر است يك بار ديگر حوادث را مرور كنيم:

آقاي موسوي به نتيجه انتخابات اعتراض داشت و از حاميان خود خواست كه به خيابان‌ها بيايند. حاميان ايشان هم در تهران راهپيمايي كردند. آيا كسي مانع آنها شد؟ اتفاقا تصاوير و فيلم‌ها نشان مي‌دهد كه علي‌رغم غيرقانوني بودن اين تجمعات، پليس بيشترين همكاري را در برقراري امنيت اين راهپيمايي‌ها داشت. اما دست‌هايي در كار بود كه با تاريك شدن هوا و در پايان تجمعات، اين راهپيمايي‌ها به خشونت كشيده شود. مسئولان و بانيان اين تظاهرات هم كه قادر به كنترل آن نبودند.

به هر حال شما چه بخواهيد و چه نه، اتوبوس و بانك به آتش كشيده شد. من اينها را به حساب دوستان آقاي موسوي نمي‌گذارم، اما بالاخره آدمهايي اين آشوب و بلوا را دامن زدند و آنرا ادامه ‌دادند، حال به نظر شما چطور بايد با آنها برخورد كرد؟ چند روز بايد تحمل كرد تا حاميان آقاي موسوي از اغتشاش‌گران مشخص شوند؟ وظيفه پليس در چنين مواقعي چيست؟ به نظر شما برخورد پليس كانادا در چنين مواقعي چطور است؟

شما در چند روز گذشته، تصاويري از چند پليس را در فرندفيد منتشر كرديد كه در حال شكستن شيشه اتومبيل مردم بودند و نتيجه ‌گرفتيد كه عامل برهم زدن نظم، نه تنها آشوبگران، بلكه نيروهاي انتظامي بودند! قطعا اقدام اين چند پليس قابل توجيه نيست و خواسته ما هم از مسئولان و فرماندهان نيروي انتظامي اين است كه با بررسي اين موضوع، با خاطيان برخورد كنند. چرا كه پليس بايد حافظ امنيت مردم باشد، نه برهم زننده آن.

اما كمانگير عزيز، شما بهتر از من مي‌دانيد كه عكس‌ها و تصاوير، ثبت كننده‌ي يك لحظه خاص از زمان هستند. براي درك مفهوم بسياري از تصاوير بايد عكاس آن هم بيايد و از مقدمه و موخره آن  حادثه براي ما بگويد. آيا شما با همان اطمينان و اعتمادي كه به تصاويرمورد نظر خود نگاه كرديد، به عكس‌هاي ديگر هم نگاه مي‌كنيد؟ آيا به همان اندازه كه از شكستن شيشه يك ماشين ناراحت شديد، از شكستن سر يك پليس هم ناراحت مي‌شويد؟ يا مثل دوستان خود در چنين مواقعي، به انواع و اقسام توجيه و دليل و بهانه‌گيري متوسل مي‌شويد؟

آيا شما تصاوير حمله اراذل و اوباش به مردم عادي و پليس را ديده‌ايد؟ آيا سر و صورت خونين پليس  و بسيجيان را هم ديديد؟ آيا چوب و چماق را در دستان آشوبگران ديديد؟ آيا ضرب و شتم مردم عادي توسط اراذل و اوباش را ديديد؟ اگر در كاناداي شما با پليس چنين برخوردي مي‌شد، مردم و مسئولان چكار مي كردند؟

من در راهپيمايي روز 26 خرداد در ميدان ولي‌عصر تهران حضور داشتم. راهپيمايي كه پيام آن وحدت مردم بود. من به همراه جمعيت به سمت خيابان انقلاب و سپس به سمت ميدان آزادي حركت كردم. اما متاسفانه، در حوالي ميدان آزادي مورد حمله و ضرب و شتم عده‌اي از اراذل و اوباش قرار گرفتيم كه بدون كمترين رحم و مروتي با چوب و چماق و سنگ و بطري بر سر و صورت ما مي‌زدند.آيا شما كمي هم براي ما نگران شديد و هستيد؟ آيا براي سر و صورت خونين پيرمردي كه توسط همين اراذل و اوباش زخمي شد، ناراحت هستيد؟ آيا شما نگران اين مردم هم هستيد يا اينكه مردم از نظر شما تعريف خاصي دارد؟!

كمانگير عزيز! من هنوز هم متوجه نوع تقسيم‌بندي شما نشده‌ام. اصلا نمي‌دانم شما با كدام معيار و چطور مردم را تقسيم‌بندي مي‌كنيد؟ چطور تشخيص مي‌دهيد كه الان حق با كدام مردم است؟ چطور مي‌فهميد كه اول كدام گروه حمله كردند و كدام دسته مظلوم واقع شدند؟ چطور متوجه مي‌شويد كه فلاني شهيد است و بهماني نه! چطور براي عده‌اي گريه مي‌كنيد و بر سر و سينه خود مي‌زنيد و براي زخمي و كشته شدن عده‌اي ديگر از همان مردم سكوت مي‌كنيد و گاهي حتي سوت و كف هم مي‌زنيد؟!

مثلا در همين حوادث تلخ اخير كه متاسفانه در اثر لجاجت و اقدامات غيرقانوني آقاي موسوي، چند نفر از هم‌وطنان ما كشته شدند، شما باز هم مردم را تقسيم بندي كرديد و يك نفر را ديديد و ديگران را نه!

آقاي كمانگير! احتمالا شما هم سي‌ان‌ان و بي‌بي‌سي و … را دنبال مي‌كنيد. حتما خبر داريد كه سي‌ان‌ان اين روزها چندين بار از عبارت «شهيد» استفاده كرده است! آيا شما سراغ داريد كه اين شبكه‌ها حتي يك بار از واژه شهيد براي هزاران شهيد دوران انقلاب و دفاع مقدس استفاده كرده باشد؟

اصلا چرا راه دور برويم؟ چرا سي‌ان‌ان و بي‌بي‌سي؟ خود شما و دوستان شما، تا بحال چند بار درباره شهداي وطن خود مطلب نوشتيد و ناله زديد؟ چند بار ياد و نام شهداي كشور خودتان را گرامي داشتيد؟ تا جايي كه من به خاطر دارم شما هميشه شهداي كشورتان را «قربانيان جنگ» لقب مي‌داديد و از شهيد ناميدن آنها خجالت مي‌كشيديد!

و سوال آخر اينكه چرا انگليس و آلمان و آمريكا و فرانسه و بني‌صدر و سلطنت‌طلبان و چريك‌هاي فدائي و رضا پهلوي و مريم و مسعود رجوي كه دستان همه آنها به خون مردم اين كشور آلوده است، امروز ناگهان طرفدار شهدا شده‌اند و براي شهدا سينه مي‌زنند؟

i27_19360543

i28_19359991

پي‌نوشت:

در صورت جواب دادن كمانگير، احتمالا اين بحث ادامه پيدا خواهد كرد. ضمنا از انتشار نظرات توهين آميز معذورم. توهين به هر كسي، چه موسوي، چه احمدي‌نژاد و چه افراد ديگر

از سه چهار ماه پيش كه ميرحسين موسوي به جاي سيد محمد خاتمي  به صحنه انتخابات  آمد، كاملا معلوم و مشخص بود كه اصلاح‌طلبان براي پيروزي در انتخابات با بهترين نقشه و برنامه به صحنه آمده‌اند. بعد از يكي دو سفر استاني خاتمي و استقبال نه چندان گرم مردم از وي بزرگان اصلاحات و نيز برخي محافظه‌كاران به اين نتيجه رسيده بودند كه بايد با چهر‌ه‌اي مردمي‌، محبوب و جديدتر به صحنه بيايند، كسي كه همچون احمدي‌نژاد حامي مستضعفان، طرفدار محرومان و ادامه دهنده همان گفتمان عدالت باشد.

ميرحسين موسوي ويژگي‌هايي داشت كه سيدمحمد خاتمي از آنها محروم بود. اولا مهره سوخته‌اي نبود و بعد از يك سكوت طولاني به صحنه سياست بازگشته بود. مردم او را درگير جنگ قدرت نمي‌دانستند، او را نخست وزير امام و مرد دوران دفاع مقدس مي‌دانستند. چهره‌ي محجوبي داشت، محبوب بود، از امام و شهدا و بسيجيان مي‌گفت و از قانون دم مي‌زد!

موج سبز ميرحسين خيلي زود به راه افتاد، مرد غائب 20 ساله ما، با سفر به چند شهر و استان تصور كرد كه با آمدن او همه جاي ايران سبزپوش شده‌اند و اصلا همه مردم منتظر آمدن او بودند! غافل از اينكه مردم جاي جاي كشور، تا همين چند ماه پيش، مرد ديگري را هم در شهر و روستاي خود مي‌ديدند. تقريبا شهري در ايران نبود كه محمود احمدي‌نژاد به عنوان رييس‌جمهور به آن سفر نكرده و از نزديك با مردم آن گفتگو نكرده باشد و اتفاقا برگ برنده احمدي‌نژاد هم در انتخابات همين مساله بود…

به هر حال قرار بود همه رجزخواني‌ها، خط و نشان‌ها، نظرسنجي‌ها و تبليغات تا پاي صندوق هاي راي‌گيري ادامه داشته باشد و در نهايت مردم تصميم اصلي و نهايي را بگيرند. هم‌چنانكه گرفتند. انتخابات تمام شد و مردم رييس‌جمهور خود را انتخاب كردند اما متاسفانه آقاي ميرحسين موسوي و دوستانش به راي مردم احترام نگذاشتند و مدعي تقلب در انتخابات شدند. شاهد آقاي ميرحسين، موج سبز و حاميان سبزپوشي بود كه به همراه او به خيابان‌ها مي‌آمدند!

بله ما هم قبول داريم كه در روزها و شبهاي تبليغات، جمعيت زيادي به خيابان‌ها مي‌آمدند و از آقاي موسوي حمايت مي‌كردند. همچنين قبول داريم كه در روزهاي گذشته هم جمعيت انبوهي در حمايت از موسوي به خيابان‌هاي تهران آمده و به نتيجه انتخابات اعتراض كرده‌اند. اصلا فرض ‌كنيم اكثريت جمعيت تهران هم حامي ميرحسين موسوي باشند، اما مگر همه مردم ايران تهراني‌ها هستند و مگر همه مردم تهران و ايران سبزپوش بودند و هستند؟

علاوه بر اين حس توهم، من فكر مي‌كنم دلايل ديگري هم براي عدم پذيرش آراي مردم از سوي ميرحسين موسوي و اصلاح‌طلبان وجود دارد. مثلا اگر آنها بعد از اعلام نتايج انتخابات مي‌آمدند و خيلي راحت شكست خودشان را قبول مي‌كردند، ديگر چه چيزي براي آينده سياسي‌شان باقي مي‌ماند؟ قبول شكست با آن همه تبليغات و برنامه‌ريزي و حمايت همه جانبه، يعني نابودي قطعي اصلاحات در ايران. فراموش نكنيم كه مخالفان احمدي‌نژاد از 4 سال پيش تمام امكانات و توان خود را صرف شكست دادن او در انتخابات رياست جمهوري كرده بودند و اين آرزوي قلبي آنها بود كه احمدي‌نژاد اولين رييس‌جمهور 4 ساله‌ي ايران باشد!

بخاطر همين هم اصلاح‌طلبان نياز داشتند كه سنگيني اين شكست را با دروغ و شايعه و اعتراض و تظاهرات كمتر كنند. به هر حال يكي از توهمات اصلاح‌طلبان اين بود كه شايد با مطرح كردن بحث تقلب و تكرار اين ادعا تا 4 سال آينده، در حقيقت خودشان و اصلاحات را زنده نگه دارند و براي انتخابات آينده حرفي براي گفتن داشته باشند، غافل از اينكه اين مسائل علي‌رغم همه تلخي‌هايي كه در چند روز گذشته در جامعه بوجود آورد، در نهايت هيچ پيروزي و موفقيتي را در آينده براي آنها در پي نخواهد داشت.

مساله ديگري كه در عملكرد اصلاح‌طلبان قابل توجه است، رفتار ساختارشكنانه و غيرقانوني آنها براي تحت تاثير قرار دادن نتيجه انتخابات است. كدام ديكتاتوري از اين مخوف‌تر كه كسي بخواهد براي اثبات پيروزي خود، آراي يك ملت را نبيند؟ ميرحسين موسوي در روزهاي گذشته با توهين و اهانت به آراي ميليون‌ها ايراني، جمعيتي را به خيابان‌هاي تهران كشاند و مدعي شد كه اكثريت مردم با او هستند، اما عقل و منطق در همه جاي دنيا مي‌گويد كه اكثريت مردم در پاي صندوق‌هاي راي مشخص مي‌شوند نه در خيابان‌ها و پشت‌بام‌ها!

به هر حال مساله‌ي اعتراض به نتيجه‌ي انتخابات در جمهوري اسلامي تقريبا بي‌سابقه بود و دلخوشي طراحان اعتراض‌هاي اخير هم همين مساله بود. آنها تصور مي‌كردند كه با آوردن حاميان خود به خيابان‌ها و با اعتراض و تبليغات و فشار بر نهادهاي تصميم‌گيري، شايد بتوانند امتيازاتي را از حكومت بگيرند. اما به نظر من اينجا هم اصلاح‌طلبان دچار اشتباه بزرگي شدند. آيا اعتراض آنها چيزي جز ديكتاتوري و ديدن خود و نديدن آراي اكثريت جامعه بود؟ آيا مردم به راحتي اين اهانت و توهين آنها را به آراي خود فراموش مي‌كنند؟ قطعا اين تصميم اشتباه اصلاح‌طلبان نيز بي‌اعتمادي بيشتر مردم را نسبت به آنها در پي خواهد داشت، اگر چه خودشان فعلا اين مسائل را متوجه نمي‌شوند!

فکر نمی‌کنم کسی در ایران پیدا شود که مطالب وبلاگ مهدی خزعلی را جدی بگیرد. نوشته‌هاي خزعلي چيزي است در حد همان خيالبافي‌هاي اميرفرشاد ابراهيمي و بيشتر به درد آدمهايي مي‌خورد كه به داستان‌هاي علمي تخيلي علاقه دارند. البته تفاوت او با اميرفرشاد ابراهيمي در اين است كه خزعلي فرزند آيت الله خزعلي است و شايد يكي از دلايل معروف شدن او هم همين مساله باشد.

از خصوصيات وبلاگ خزعلي اينست كه وي خودش را به عنوان فردي آگاه و مطلع از همه چيز معرفي مي‌كند و مطالبي را بدون سند و مدرك از قول آدمهايي اسم و رسم دار مي‌نويسد و سعي مي‌كند آنرا به عنوان مطالبي محرمانه و پشت پرده به خواننده القا كند. از ديگر ويژگي‌هاي اين وبلاگ اينست كه وي در دروغ گفتن هيچ حد و مرزي براي خودش نمي‌شناسد!

خزعلی امروز در وبلاگ خود، مطابق معمول به دروغ‌ و شايعه متوسل شد و با سواستفاده از نام آیت الله بهجت عقده‌ها و دشمني‌اش را عليه آيت الله مصباح يزدي يك بار ديگر نشان داد. خزعلي نوشته است:«دوست طلبه‌ای حکایت جالبی بلاواسطه از مصباح یزدی نقل می‌کرد، می‌گفت وقتی آقای مصباح به ملاقات حضرت آیت الله بهجت(ره) می‌رود، معظم له به او می‌گوید: می‌دانی بین یزدی و یزید فقط جابجایی یک حرف است! او  سخن آن پیر فرزانه و ربانی را شوخی پنداشته بود، اما همگان می‌دانیم، آیت الله بهجت اهل شوخی نبود، او با این جمله کوتاه به مصباح تذکر داده بود که فاصله او تا یزید چقدر کوتاه است، او می‌خواست بگوید که حرفهای  تو با  یزید برابر است!»

قصد نداشتم به توهمات شخصی مهدي خزعلی جواب بدهم چون همانطوري كه در ابتداي اين مطلب نوشتم، به جز «پیک نت» و «بالاترین» و برخي عناصر فريب‌خورده خارج از کشور، هيچكس در ايران براي اين آقاي دكتر تره هم خرد نمي‌كند، اما وقتي ديدم این بار مهدی خزعلی برای القای دروغ‌هایش به آیت الله بهجت متوسل شده و قصد دارد با اين شيوه تخيلاتش را واقعي جلوه دهد، تصميم گرفتم كه من هم خاطره ای از یکی از دوستانم بنويسم تا پاسخی باشد بر دروغهای خزعلی:

جناب دکتر خزعلی! اتفاقا من هم دوست طلبه‌ای دارم که از قضا مثل دوست شما، یزدی است. یک ماه پیش  و پس از رحلت آيت الله بهجت خاطره‌ي جالبي برايم تعريف كرد كه پاسخي است به دروغ تازه شما. اين رفيق يزدي ما مي‌گفت: چند سال پیش به محضر آیت الله بهجت رفته بودم. وقتی مرحوم آیت الله بهجت متوجه شد که من یزدی هستم، به من گفت که من با یزدی‌ها هميشه یک شوخی میکنم، برای شما هم بگویم؟»  بعد مرحوم آيت الله بهجت همین مطلب را به اين دوست ما هم گفته بود که «می‌دانی بین یزدی و یزید فقط یک حرف فاصله است!» آيت الله بهجت بعد از آن از دوست طلبه ما دلجویی کرده بود که مبادا از اين شوخي ناراحت شده باشد!

حالا آدمی مثل مهدي خزعلی پیدا شده و با ذكر اين شوخي معمولي، مي‌خواهد از مقام و منزلت آيت الله بهجت و نيز محبوبيت آن مرحوم بين مردم سو‌استفاده كند و با اين شيوه‌هاي نخ نما شده، مثلا دروغي را عليه آيت الله مصباح منتشر كند. جالب اينجاست كه آيت الله مصباح خود از شاگردان برجسته آيت الله بهجت به شمار مي‌آمد و مهدي خزعلي  هم سالها بايد تلاش كند تا اين مسائل را درك كند!

من حاضرم براي اثبات حرف خود و افشاي دروغ‌هاي خزعلي خاطرات دوستان يزدي‌ام را در اين خصوص منتشر كنم به شرط اينكه آقاي خزعلي هم لطف كند و بگويد چطور متوجه شده كه اين حرف آيت الله بهجت، شوخي نبود؟!

لينك هاي مرتبط:

اعلام برائت آيت الله خزعلي از پسرش مهدي خزعلي: مدت مديدي است پسرم مهدي خزعلي از راه مستقيم منحرف شده، درست در خط مقابل قرار گرفته و هر چه نصحيت مي‌كنم و براي هدايتش متوسل به اولياي خدا مي‌شوم، اثر نمي‌كند.

آيت الله خزعلي : سخنان پسرم بيانگر نظر و ديدگاه اينجانب نيست: فرزند بنده(مهدي خزعلي) نه تنها از بنده كه از قول برخي از بزرگان از جمله علامه طباطبايي كه هرگز ايشان را نديده نقل قول كرده و مدعي مي‌شود كه مستقيما از ايشان شنيده است.

بعضي آدمها قانون را تا جايي قبول دارند كه در خدمت آنها باشد و يا خودشان مجري آن باشند و اگر احيانا در مواردي قانون و اجراي آن، با منافع آنها مغايرت داشته باشد و يا مجريان قانون ديگران باشند، ديگر نبايد منتظر همراهي آن آدمها با قانون باشيم. اينجاست كه با جنجال و سروصدا و تشويش اذهان عمومي و شايعات بي‌‌اساس، سعي مي‌كنند قانون را قرباني خودخواهي خودشان بكنند.

نگاهي به مواضع اخير برخي اصلاح‌طلبان و مقايسه آن با گفتار و كردار دوران مسئوليت‌شان، نتيجه جالبي براي ما دارد. به عنوان مثال آقاي سيد محمد خاتمي از جمله افرادي است كه اين روزها به نتيجه انتخابات اعتراض دارد و از عدم سلامت آن دم مي‌زند، اما همين آقاي خاتمي 4 سال پيش كه دولت او مسئول برگزاري انتخابات بود، با اطمينان كامل درباره سلامت انتخابات صحبت مي‌كرد و ديگران را از اظهار نظر درباره سلامت آن برحذر مي‌داشت، چرا؟ چون آن زمان وزارت كشور در اختيار دوستان آقاي خاتمي بود ولي امروز در اختيار آدمهاي جناح مقابل! دليل و منطق از اين بهتر و محكمتر سراغ داريد؟

آقاي خاتمي همچنين 4 سال پيش در بازديد از ستاد انتخابات كشور، اختلاف نظر با شوراي نگهبان و هرگونه اظهار نظر بجا و يا نابجا را هم در خصوص شمارش آرا رد كرده بود! اما وي هم‌اكنون بيانيه مي‌دهد و اعلام مي‌كند كه شوراي نگهبان مرجع معتبري براي بررسي نتيجه انتخابات نيست! اين در حالي است كه در همان زمان هم عملكرد ستاد انتخابات كشور در نحوه شمارش آرا و اعلام نتايج دور اول اعتراض‌هاي زيادي را به همراه داشت.

اين از جناب آقاي خاتمي، اما يادآوري خاطرات شيخ مهدي كروبي هم خالي از لطف نيست. شيخ اصلاحات كه اين روزها به نتيجه انتخابات اعتراض دارد، در دوره پيش هم كه دوستانش مجري برگزاري انتخابات بودند، به نتيجه آن اعتراض داشت و آنرا مخدوش مي‌دانست و مي‌گفت: من انتخابات را مخدوش مي‌دانم، انتخابات را درست نمي‌دانم، من اين راي‌ها را راي نمي‌دانم، ما مي‌خواهيم در اين قضايا آنها كه پشت پرده بودند، آشكار شوند!

پس نتيجه مي‌گيريم قانون يعني آن چيزي كه ما مي‌گوييم و آن چيزي كه ما دوست داريم. انتخابات سالم هم يعني انتخاباتي كه ما پيروز آن باشيم نه آن چيزي كه مردم مي‌گويند و نه حتي آن چيزي كه از صندوق‌هاي راي بيرون مي‌آيد! بر اين اساس مي‌بينيم كه امروز آراي 13 ميليوني بر آراي 24 ميليوني ترجيح داده مي‌شود و گروهي به خودشان حق مي‌دهند كه براي زير سوال بردن انتخابات، آن 24 ميليون نفر را اصلا نبينند. البته اين عده علاوه بر توهين به 24 ميليون، آراي 13 ميليوني خودشان را هم كم‌كم دارند از دست مي‌دهند. آيا به نظر شما جمعيتي كه در اعتراضات اخير، ميرحسين موسوي را همراهي مي‌كردند، 13 ميليون نفر بودند؟!

khatami1

karobi1

لينك‌هاي مرتبط:

مقايسه آراي احمدي‌نژاد و موسوي در شهرستان‌ها

يک بحث آماري درباره فراگيري موج سبز

پاسخ وزارت كشور به يكايك ابهامات موسوي

زنده‌باد الله‌ اکبر

Older Posts »